یکشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۱

من باز اومدم تو همون کافه نتي ديروزي
از اين آقا خوشم اومده. درسته که يه خورده اخموه يه خورده هم فضوله (‌عمدا نوشتم فضول که اگه اومد چشمش به اين خورده حالش جا بياد)‌. اين اديتور آقاي لامپ هم اينقدر ريزه که يارو بايد کله اش رو بچسبونه به مانيتور تا بتونه بخونه. اما آخرش که ميخواي باهاش حساب کني خيلي خوش برخورده. تازه ديروز وقتي بهش گفتم که چرااين کامپيوتر کي بوردش خرابه گفت واي خدا مرگم بده تو که کار تايپ داشتي چرا نشستي پشت اون و بعد هم قول داد که حتما همون ديروز درستش ميکنه. الان دارم ميبينم که کي برد ترگل و شکسته هنوز سرجاشه و جاي خالي بک اسپيسش به آدم دهن کجي ميکنه. اما من نشستم پشت يه کامپيوتر ديگه.
بعد هم اينکه من امشب قراره دوباره کامپويتر دار بشم. فقط خداکنه اذيت نکنه. من تازگي ياد گرفته بودم که تو ورد تايپ کنم و بعد مياوردم تو بلاگر ميچسبوندم. اينجوري خيلي راحت تره. تازه آدم چرت و پرت هم نمينويسه. يعني مينويسه اما اگه دلش نخواست پابليش نميکنه .همش هم هول نميشه که داره براي هر کلمه فکر کردن و نوشتن يه عالم پول تلفن و اينترنت ميده.

شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۱

اينجا نوشتن خيلي سخته.
يعني تو خونه خودمون حتي اگه ناچار بشم پاهام رو مثل بچه آدم آويزون کنم باز بهتر از اينجاست لااقل ااوننجا کسي نيست هر دو دقيقه يه بار بياد به اين مانيتور وق بزنه.
يه چيز ديگه اين کامپيوتر دگمه اي که همه اشتباهات رو پاک ميکنه نداره. يعني همون دکمه بک استيس. البته جاش که هست اما خاليه و کار نميکنه. براي همين من نميتونم اشتباهام رو پاک کنم. همين الان يه متن نوشتن بعد خواستم دو تا جمله رو حذف کنم نشد. من هم کل نامه رو نفرستادم. يه چيز ديگه اينجا اصلا ويندوز فارسي نداره همش انگليسيه. اون يکي که نزديک خونه خودمون ميرفتم لااقل يه ديوندوز فارسي داشت که من ازش استفاده ميکردم اينجا فقط قميتش ارزونتره (ساعتي هفتصد تومن) اون هم اين نگاهي که اين يارو صاحب اينجا چپ چپ ميکنه اگه يه پولي هم ميداد نميارزيد.
حالا من دارم از اديتور آقاي لامپ استفاده ميکنم شما هم بهش نگين شايد خوشش نياد.
تازه من همين ده دقيقه قبل درباره استخري که پريروز رفتم نوشتم. بعد ديدم يه دو تا جمله نوشتم که نبايد مينووشتم بعد نتونستم اون دو تا جمله رو پاکش کنم. همشو پاک کردم و اصلا از اول شروع کردم.
حالا باز تو همين نوشته ديدم اون جمله رو درباره آقاي لامپ نبايد مينوشتم نميتونم هم پاکش کنم. يعني بايد بيام همه رو پاک کنم از اول بنويسم. من هم که حوصله ندارم همين حرفها رو تکرار کنم ممکنه اگه همين رو پابليس نکنم و براي بار سوم از اول شروع کنم اينبار برم از آب و هوا بنويسم. بعد ممکنه وسط آب و هوا يه چيزي به يکي بگيم بخوام پاکش کنيم نشه ناچار بشم کل اين متن رو پاک کنم. بعد بار چهارم و پنجم و ....
شما نميدونين اين بک اسپيس چه نعمتيه.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۱

سلام
داداش ناصر راست ميگفت. کارت گرافيک فقط يه ده دقيقه کار داشت که عوض بشه. بعد خود داداش ناصر هم تونست کارت جديد رو جا بزنه و ما يه مدت مانيتور سياه سفيد نگاه ميکرديم تا بعد که اون هم درست شد.
بعد فهميديم که کامپيوتر ويروس داره.
تا حالا ما تو کامپيوترمون ويروس ياب نذاشته بوديم. خب حالا من فقط وجدانم درد گرفته که شايد تقصير من بوده که کامپيوتر ويروسي شد.
ببينم شما نميدونين اين نامه هايي که بعضي وقتها به دست من ميرسه و هيچي توش نيست ويروسيه يا نه؟
از کجا بفهمم چه نامه اي را باز کنم چه نامه اي رو باز نکنم؟
مرسي

شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۱

من ممكنه يه هفته نتونم با اين كامپيوتر بنويسم. داداش ناصر ميخواد كارت گرافيكش رو عوض كنه. ميگه چون اين كارت گرافيك چهار مگه سرعت كامپيوتر رو كم ميكنه. من كه از خدامه اون اين كامپيوترو نوترش كنه. خودش ميگه صبح كارت رو ميبرم غروب يه كارت گرافيك نو ميارم. فقط مشكل اينه كه اون دفعه كه ميخواست مودم براي اين كامپيوتر بخره همين كار كوچيكي كه قرار بود نصف روز طول بكشه، دو هفته طول كشيد.
حالا اگه بازم ديدم خيلي طولش داد ميرم از كافه نت يكي از آقايون وبلاگ نويس كه بهم آدرس داده مينويسم. فكر نكنين به همين سادگي ميشه از دست من خلاص شد.
خب اين استخر ما به خير گذشت هيچكي هم خفه نشد. جاي شما خالي خيلي خوش گذشت. حرفمو در مورد مامان شراره پس ميگيرم. خيلي شناش خوبه. باور كنين عين ماهي شنا ميكرد. فقط وقتي شيرجه ميزد تو استخر، اين قابلمه رو ديدين پر آب كه بكنن تكونش بدين چطور موج برميداره. همونطور نصف آب استخر رو خالي ميكرد. باز خدا رحم كرد دو سه تا بيشتر شيرجه نزد.
اما خيلي شناش خوب بود. خيلي نرم شنا ميكرد همش هم دوست داشت به ما ياد بده.
راستي من يه چيز ديگه هم در مورد هيكل خانمهاي چاق ياد گرفتم. آدم هر قدر هم ورزش شنا بكنه نميتونه چاقيشو آب بكنه. چون آب سرده و چربي هم تو سرما ميماسه و براي اين كه چربي آب بشه بايد گرم بشه. به همين دليل ساده آدم نميتونه با شنا كردن خودشو لاغر كنه ميگين نه از مامان شراره بپرسين.

پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۱

الان قراره با شراره و مامانش بريم استخر. اگه تو استخر غرق نشدم و نمردم ميام ماجراشو براتون ميگم.
راستي مامان شراره يه وقتي قهرمان شنا بوده. خودش كه اينطوري ميگه. شما اگه هيكلشو ببينين تمام صد و بيست و چهار هزار پيامبر رو هم شاهد بياره باورتون نميشه.
واي من امروز چقدر بدجنس شدم.

چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۱

امروز داداش ناصر كه از سر كار اومد بد جوري اخماش تو هم بود. داداش ناصر وقتي اخماش تو همه ديگه به هيچكي كار نداره. همينطور ميره تو خودش. درسته كه آپارتمان ما دوبلكسه اما اين بنده خدا حتي يه جا نداره بره توش اگه خواست سيگار بكشه يا گريه كنه يا سرشو بزنه به ديوار. يكي از خوابها رو من و محبوبه گرفتيم. اون يكي رو بابا و مامان. داداش ناصر رو يه كاناپه تخت شو تو هال طبقه پايين ميخوابه. بعضي وقتها هم يه پتو ميانداز رو زمين ميخوابه. هميشه هم تا يه چيز ميشه ميگه من شدم سگ اين خونه بايد مراقب باشم دزد نياد. راست ميگه طفلك. حتي اون شش هفت ماهي كه محبوبه عروسي كرده بود و از اين خونه رفته بود باز اتاق خواب مال من يه نفري شده بود، اون تو همون هال ميخوابيد. انگار قسمت نيست كه اين بنده خدا براي خودش يه اتاق داشته باشه.
حالا اينها رو گفتم كه از دعواي داداش ناصر بگم. اون تو اداره اش مشكل داره. داداش ناصر تو يه شركت خارجي كار ميكنه. من نميتونم اسم شركتو اينجا بگم. اينقدر اسمش عجيبه كه تا بگم همه ميفهمن چيه. تازه تو شركتشون همه كامپيوتر دارن اومديم و من گفتم و يكي از همكارش اين صفحه رو ميخوند!
داداش ناصر خودش كه اصلا" از كارش خوشش نمياد. يه مدت هم ول كرد رفت تو كار ساختمون سازي. با يه نفر شريك شد. موضوع مال همين دو سه سال پيشه. بعد كه نميدونم كي عوضي از آب در اومد و يه مقدار از پولشونو خورد، اين كارو ول كرد (شريكش عوضي نبودها اون هنوز هم با داداش ناصر رفيقه) بعد برگشت تو همون شركت. داداش ناصر مدتيه كه با يه نفر تو شركت مشكل داره. من به خدا نميدونم مشكل چيه. يعني داداش ناصر ده بار تا حالا مشكل رو سر ميز ناهار گفته همش سر شام حرفشو ميزنه اما من دقت نميكردم. الان كه ميخوام بنويسم ميبينم هم ميدونم مشكلش چيه هم نميدونم. فقط اينقدر ميدونم كه يه نفر ديگه كه اون هم زبان بلده ميخواد يه كار كنه داداش ناصر بره. مثل اينكه اونجا جاي دو نفر زباندان نيست. اين رو هم ميدونم كه اون يارو ليسانس زبان نيست يه ليسانس ديگه از آمريكا يا انگليس گرفته ولي زبانش خوبه.
بابا همش ميگه قديما ليسانسه وقتي مدرك ميگرفت ظرف دو دقيقه كار گير مياورد الان همين كارو ول نكن كه ديگه كار نيست.
تازه خيلي شانس آورد اون مدت كه براي ساختمون ساز رفته بود و پولشو خوردن دوباره تو همون شركت قبولش كردن.
الان ديگه اين موسسه هاي زبان سالي دو هزار تا زبان دان ميريزن بيرون. همين خونه مارو نگاه كنين. مامان دبير زبانه. محبوبه و من تو كانون ياد گرفتيم داداش ناصر ليسانس زبانه. طفلك بابا اگه هم بلد نيست اصلا" به روش نمياره. وقتي فيلم زبون اصلي ميبينيم همه ساكت تماشا ميكنيم. من خيلي وقتها جمله ها رو متوجه نميشم اما به روم نميارم. بعضي وقتها از محبوبه ميپرسم يارو چي گفت اما بيشتر وقتها به روم نميارم. بابا هم به روش نمياره. براي همين يه هو ميبينين وسط فيلم خور و پفش هواست.
من و داداش ناصر زياد با هم رابطه خوبي نداريم. يعني رابطه امون عاليه اون به من پول تو جيبي ميده من هم خرج ميكنم. اما از رابطه پولي كه بگذريم بقيه چيزا زياد خوب نيست. اون همش فكر ميكنه داره با يه بچه چهار پنج ساله حرف ميزنه. حتي نميكنه اسم منو درست وحسابي صدا كنه مرتب ميگه خانمي خانمي. نميدونين وقتي ميخوايين يه موضوع خيلي جدي رو مطرح كنين و بهتون بگن خانمي يا نانازي آدم چقدر حرصش ميگيره. من نميدونم كي داداش ناصر ميخواد قبول كنه من هم بزرگ شدم. حالا اين كه داداش ناصره محبوبه كه مثلا" خيلي بيشتر از همه ميفهمه هم همينطوره. هر بار كه من اومدم باهاش در رابطه با يه موضوع جدي صحبت كنم يه لبخندي مياد رو لبش انگار با عروسكش حرف ميزنه.

سه‌شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۱

يه چيز ميخوام بهتون بگم تو رو خدا فكر نكنين من در مورد خواهرم بد فكر ميكنم.
من از وقتي كه دعواهاي داداش ناصر و بابا، با محبوبه شروع شد كه چرا دير مياد خونه يا چرا همكارش ميرسوندش خونه يا چرا تلفنهاي مشكوك ميزنه همش يه سئوال تو سرم افتاده كه راست راستي محبوبه دوست پسر داره؟ اگه داره باهم كاري هم ميكنن. ببخشيد من نميخوام باز دوباره بي ادب بشم.
خيلي در اين مورد فكر كردم. بعضي وقتها يه چيزايي ميديدم كه شك نميكردم محبوبه دوست پسر داره بعضي وقتها به كل همه شكهام ميريخت به هم. مثلا" همون دم عيد كه محبوبه همش دير ميومد خونه. من ديگه مطمئن شده بودم كه با دوست پسرشه. بعد فهميدم اشتباه ميكردم و بنده خدا راست راستي اضافه كاري داشت. خب اگه اون دروغ ميگفت كه تو شركت كار داره ميتونست عين همون دروغ رو بعد از عيد هم درست كنه و دير بياد ديگه. اما محبوبه بنده خدا تموم عيد رو به موقع اومد خونه حتي دو سه بار هم به داداش ناصر گفت بياد دنبالش.
يا مثلا" اون زمان كه پاشنه تلفن خونه ما رو از جا در آورده بودن و هر بار كه ما برميداشتيم قطع ميشد اما محبوبه كه برميداشت يكي از رفيقاي قديميش باهاش كار داشت. تا وقتي كه محبوبه موبايلش رو گرفت و يه هو تلفنها قطع شد. اما يه چيزي كه هست اينه كه محبوبه الان ديگه حتي با موبايل هم صحبت نميكنه. حتي دوستاي قديميش هم ديگه باهاش زنگ نميزنن.
حالا يه هفته است تا ما اومديم شكمون رو برطرف كنيم باز دوباره شروع كرد به دير اومدن. اينبار ميگه كه دنبال خونه ميگرده. البته همون دو سه روز پيش داداش ناصر و مامان بهش التيماتم دادن كه حق نداره تنها بره دنبال خونه. خب شايد هم اين بنده خدا تنها نره دنبال خونه، مثلا" با همون دوست پسرش بره. شما باشين شك نميكنين؟ بعد محبوبه به بابا گفت شما بعد از ساعت چهار بيا با هم بريم دنبال خونه. بابا كارش تو شركت جوريه كه اكثر اوقات بايد حتي تا ساعت هشت بمونه. به داداش ناصر حرف نزد. مامان هم با اين زانوي داغونش همينقدر كه تو مدرسه سر پا ميمونه كلي هنر ميكنه. باقي ميمونه من كه اصلا" بهم كسي چيزي نگفت.
ميگن نجات تو صدقه (صدقه نخونين يه وقت) خب اگه محبوبه برميداشت به من رك و راست ميگفت كه دوست پسر داره و بعضي وقتها با هم هستن بعد از من ميخواست باهاشون برم دنبال خونه كه ظاهر قضيه حفظ بشه، ميرفتم. درباره اين كه دوست پسر داره به هيچكي هيچي نميگفتم. به هيچكي حتي به خودم.
خب حتما" اين ضرب المثل به گوش محبوبه نخورده يا خورده و يه بار چوبشو خورد (همون روز كه از دهنش در رفت كه همكارش اونو رسونده تا دم خونه) و نتيجه اش رو ديد.
حالا من فكر ميكنم كه ميامد رو راست همه چي رو ميگفت چي ميشد؟ مثلا" سه ماه قبل ميامد ميگفت كه من با يه آقا رفيق شدم تو اداره امون خيلي گله خيلي خوش تيپيه خيلي مهربونه و از اين حرفها. البته محبوبه اين حرفها رو يه مدت ميزد كه شك همه رو برانگيخت. بعد مثلا ميامد ميگفت ميخوام فيلم سگ كشي رو با اين آقا برم ببينم. بعد ميامد ميگفت مثلا" باهاش امشب ميرم بيرون شما شام منتظر من نشين. دو هفته قبل هم ميامد ميگفت كه مثلا" من قراره با اون آقا كه رفيقمه برم عروسي يكي از دوستاش. شب ديگه دير وقته ميشه خونه نميام مزاحم خوابتون بشم، شما منتظر من نشين.





دوشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۱

��� Ȑ� �� ��� ������ ��� ����� ������ �� ���� ��� ���� ���� ������� ���� ����� ������ ���� ������ ������ �� �� ��� �����. �� ���� ��� ���� ��� ����� �� ���� ��� ���
واي اين آقاي عصيان چه عكس قشنگي از من گير آورده گذاشته تو وبلاگش

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۱

امروز اين همسايه ما كه از هلند اومده رو ديدم. يه آقاي پيريه كه بازنشسته دانشگاه تهرانه و الان سالهاست يا تو هلند پيش دخترشه يا تو آلمان پيش پسرش.
امروز از توي آسانسور كه منو ديد با هم رفتيم تا دم ايستگاه اتوبوس. باز بهم گفت به به دختر خوب تو چقدر بزرگ شدي. آخرين بار كه منو ديده بود دو سال پيش بود كه يه چند ماه اومده بود ايران مگه من از دو سال پيش چقدر بزرگتر شدم؟
بعد به من گفت زن داداش رضات چطوره؟ من بهش گفتم كه من يه داداش ناصر دارم زن هم نداره. به من گفت اين حرفو نزن دختر خوب آدم حتي اگه با داداشش دعواش هم بشه نميگه من يه داداش بيشتر ندارم. تازه اين دعواها مال بزرگاست به تو ربطي نداره. بچه هاي داداش رضات چطورن؟
من نميخواستم باهاش بحث كنم (چون فكر ميكنم خيلي آقاي محترميه و احترامش واجبه) خب اگه باز هم اصرار ميكردم كه من به جز داداش ناصر دادش ديگه اي ندارم ممكن بود بهش بر بخوره گفتم خيلي ممنون هر دوشون خوبن. به من گفت ا پس دومي رو هم به دنيا اورد مباركه مباركه.
بعد گفت خواهرت محبوبه خانم چطوره؟ د پس اين منو اشتباه نگرفته بود. گفتم كه خوبه. گفت شنيدم طلاق گرفته
واي خدا من چقدر شاكي ميشم يكي يه چي ميدونه باز ميپرسه. گفتم بعله يه دعوايي بود خدا رو شكر رفع شد.
گفت داداش ناصر هنوز تو همون شركت ساختمونيه؟ گفتم نه اونجا رو ول كرد دوباره برگشت تو همون شركت اولي كه بود. گفت بابات از بازنشستگي راضيه.
نه خير اين آقا حتي تاريخ بازنشستگي مامان روهم ميدونست حتي ميدونست من سال اخر دبيرستانم و سال ديگه پيش دانشگاهي دارم. اونوقت اين قضيه داداش رضا چي بود؟
موقع خداحافظي باز بهم گفت : آخرين بار كي داداش رضاتو ديدي؟
منم گفتم الان يه پونزده شونزده سالي ميشه.
اصلا" دقت نكرد چي ميگم به جاش نصحيتم كرد كه" تو خواهرشي درست نيست كه اينطور رفتار كني اون كه به تو بدي نكرده با تو هم كه دعوا نداره برو اولين فرصت يه تلفن بهش بزن ميدوني چقدر بچه هاش خوشحال ميشن عمه اشونو ببينن.
بعد هم گفت بهش بگو آقاي خادمي حتما" مياد يه سر همين روزا بهش ميزنه
من اولش فكر كردم ممكنه اين بنده خدا يه كم قاطي كرده اما مگه ميشه يه نفر همه رو به اين خوبي بشناسه بعد داداش رضا رو با يكي ديگه قاطي كرده باشه؟
امروز تو مدرسه همش فكرم مشغول اين موضوع بود حالا از كلاس زبان كه برگشتم از مامان ميپرسم ببينم اين داداش رضا كيه؟

شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۱

از بعد از عيد تا حالا محبوبه هر روز راس ساعت شش ميومد خونه. حالا ده دقيقه بالا يا پايين فرق نميكنه. انگار اين بنده خدا راست ميگفت كار شب عيدش زياده نميتونه زودتر از ساعت نه شب بياد خونه،. اما چهارشنبه دوباره محبوبه دير كرد. خيلي هم دير نكرد به جاي ساعت شش ساعت هفت و نيم اومد خونه. تلفن هم نزد. بعد كه اومد گفت كه فكر ميكرد كارش زود تموم ميشه . مامان پرسيد كجا كار داشتي؟ محبوبه گفت كه نوبت وام مسكن پنج ميليون تومنيش رسيده رفته بود به چند تا بنگاه سر بزنه ببينه قيمتها تو چه حديه.
حالا باز تموم پنجشنبه و جمعه مامان و داداش ناصر يه جوري شدن انگار قراره اين بنده خدا از پول اينها خونه بخره.

پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۱

ترم قبل( پاييز) كه زبان ميخوندم معلممون يه خانم بود. اين ترم يه آقاست. اون ترم خيلي خوب بود. حالا نميخوام بگم كه خانمها بهتر از آقايون هستند ها. اما اين آقا خيلي بي حوصله است. خب ما خانم بي حوصله هم داشتيم اما همينطوري اون ترم خيلي ترم خوبي بود. خانم انصاري مرتب آخر جلسه بحث راه ميانداخت كه ديالوگمون خوب بشه. هميشه هم يه موضوعي رو پيش ميكشيد كه همه خوشمون ميومد.
يه بار يادمه از تك تك بچه ها پرسيد كه چه ورزشي ميكنين. من نميدونم چطور شد كه هوس كردم شوخي كنم وقتي نوبت من شد بهش گفتم شيش ساله كه شطرنج بازي ميكنم.
بعد معلممون از من پرسيد پيش كي تمرين ميكني؟ من اولش فكر كردم ميخواد شوخي كنه يا من جمله اش رو بد فهميدم. بعد از من پرسيد با كدوم روش حمله ميكني. تا حالا تئوري گشايش كار كردي؟ ( تئوري گشايش رو فارسي گفت اگه يه ماه هم انگليسيش رو برامون توضيح ميداد امكان نداشت من كه بفهمم ) خلاصه اينقدر از من پرسيد كه مجبور شدم بهش بگم من شطرنج رو پيش بابام ياد گرفتم و هر از گاهي با خواهرم اونوقتها كه حوصله داشت بازي ميكردم و الان هم نزديك يه ساله اصلا" نميدونم شطرنجم كجاست. ( داداش ناصر از دو سال پيش كه يه بار بهم باخت ديگه با من بازي نميكنه)
بعد همون نزديك آخر كلاس يكي از بچه ها از خانم معلم پرسيد شما چه رشته أي ورزش ميكنيد؟ گفت مارشال آرت. من گوشم تيز شد. ازش پرسيدم كدوم رشته؟ گفت كاراته. دوباره پرسيدم كدوم رشته كاراته؟ يه جوري به من نگاه كرد انگار مريخيم. فكر كردم باز جمله رو به انگليسي غلط گفتم ازش پرسيدم اسم مربيتون چيه؟ گفت آقاي سليمي. باز دوباره من شاخ در آوردم اسم ايشون خانم انصاري بود شوهر هم كه نداشت.
خلاصه ناچار شدم بهش توضيح بدم كه كاراته سبكهاي مختلفي داره و مربي آقا نميتونه به خانم ياد بده مگه اينكه شوهرش باشه يا داداشش.
اونروز از هم خيلي چيزا ياد گرفتيم.

سه‌شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۱

دو روز پيش خواستم درباره شوهر خاله‌ام كه اومده بود خونه‌امون يه چيز بگم بعد كه ماجراي كشته شدن رضا رو گفتم حالم خراب شد. تو اين دو روزه هم تا مي‌‌اومدم درباره‌اش بنويسم حالم بد مي‌شد. امروز به قول مامان ميخوام چشمام رو ببندم و حرفم رو بزنم. ديگه هم به اين موضوع فكر نكنم.
شوهر خاله روز دوازدهم فروردين اومد خونه امون عيد ديدني. قبلش تو اين ايام تعطيل يه بار ديگه هم اومده بود كه از اينجا با هم بريم خونه يه فاميل ديگه امون. دوشنبه اومدن عيد ديدني. من براي اولين بار از اول اومدن اونا تا آخرش نشستم. حالا شما فكر نكنين براي عيدي گرفتن بود ها. من زياد با خاله و بچه هاش دمخور نيستم. اينبار كه فقط خاله و شوهرخاله اومده بودن. من هم نشستم. شوهر خاله گفت كه درست روز دوم عيد يعني يه روز مونده به تاسوعا همون دزده كه گفتم با مامانش اومده‌ بودن خونه اشون.
اينو كه گفت من شاخ در اوردم. البته مثل اينكه مامان خبر داشت زياد تعجب نكرد اما بابا هم مثل من خيلي تعجب كرد.
حالا مثلا" بگيريم اومده بودن حلاليت بطلبن. اما شوهر خاله ميگفت مادر آدمكشه التماس ميكرد كه پسرم جووني كرد اشتباه كرد شما بيايين ببخشيدش. تو زندون آدم شده، اعتيادش رو ترك كرده قراره بره تو مغازه باجناقش كار كنه، قراره زن بگيره، شما نذارين بدبخت شه و از اين حرفها. خيلي جالبه كه دادگاه به يارو قاتله گفته برو رضايت اين دو تا خانواده رو بگير تا آزادت كنيم.
من تا حالا نميدونستم كه به قاتلها هم روز عيد مرخصي ميدن. مثل اينكه يه نفر ضمانتشو كرده كه يه هفته بياد بيرون. يعني شوهر خاله اينجور ميگفت. من زياد اين چيزاشو نفهميدم.
شوهر خاله بهش گفته من چي رو ببخشم. اصلا" بخشش من كجا رو ميگيره. شما زدين اين جوونو ناقصش كردين برين از خودش رضايت بگيرين.
شوهر خاله ميدونست كه حميد خونه نيست اينو گفته بود كه فعلا" اونا رو ردشون كنه. حالا اومده بود با بابا مشورت كنه. ده روز بعد از اينكه اونا اومده بودن خونه اش اومده بود با بابا مشورت كنه. ميگفت تو اين مدت روزي نبوده كه مامان قاتله زنگ نزنه التماس نكنه. ديگه حتي ميترسيدن گوشي رو بردارن.
شوهر خاله ميدونه بابا رو بايد با انبر از دهنش حرف كشيد، اما بابا اگر راهنمايي بكنه خوب راهنمايي ميكنه فقط بدبختي اينجاست كه بابا زياد اهل نصيحت كردن نيست.
شوهر خاله به قاتل گفت كه فكر ميكنين اگه ما رضايت بديم خانواده رضا رضايت ميدن كه زدين يه نفرشونو كشتين؟ يه جوون هفده هيجده ساله رو؟ اونا هم گفتن كه ما اول رفتيم اونجا انگار خانواده رضا بهشون گفتن برن از شوهر خاله‌ام رضايت بگيرن بعد…….
خاله ميگفت قاتله يه جوون سفيدروي رنگ پريده بود، از داداش ناصر يه خورده بلند تر يه خورده لاغرتر. ميگفت يه قيافه أي به خودش گرفته بود كه هر كي ندونه فكر ميكنه يارو فرشته است.
من تا حالا فكر ميكردم كه همه قاتلها مثل اينا كه تو فيلمها ميبينيم گنده هستن و سبيل دارن و جاي زخم رو صورتشونه.
مامانم گفت بيچاره دختري كه ميخواد زن اين بشه، نميدونه شوهرش چيكاره است. داداش ناصر ميگفت اون كه نمياد از اعيون زن بگيره يكي ميگيره مثل خودش. حالا مثلا" عروس ممكنه داداشش قاتل باشه.
محبوبه گفت اينها ده روزه كه رفتن خونه خاله، چرا الان به ما ميگن؟ مامان بهش گفت شايد دلشون نميخواد رضايت بدن حالا اگه فردا قاتله رو اعدام كنن شما نميگين شوهر خاله و خواهرش چقدر بي رحمند؟
بابا جلوي شوهر خاله حرف خاصي نزد هر از گاهي سر تكون ميداد كه مثلا" چرا مملكت اينجوري شده. اما بعد كه اونا رفتن گفت زدن گردن جوون به اين خوش هيكلي رو تا آخر عمر جلوي مردم كج كردن حالا رضايت ميخوان.




دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۱

ديروز اولين روز كلاس ترم جديد زبان بود. من يه ترم وقفه تحصيلي گرفتم و ديروز دوباره درسم رو شروع كردم. ساعت 30/5-30/7 .
وقتي از مدرسه اومدم خونه به خودم گفتم حالا تا ساعت پنج و نيم خيلي وقت داريم. جالب اينجاست كه روزاي ديگر هنوز نهارو خورده نخوره ميام سراغ اينترنت. ديروز اينقدر دست به دست كردم كه شد ساعت 15/5 بعد هم كه از كلاس اومدم مامان ما اينقدر تلفن رو اشغال نگه داشت كه داداش ناصر اومد.
حالا نيست كه من خيلي حرفهاي مهم داشتم اينجا بزنم؟
خلاصه من ناچارم برنامه ام رو يه جوري بريزم كه يكشنبه ها و سه شنبه ها كه كلاس زبان دارم بتونم بيام اينجا بنويسم. شايد قبل از نهار اينكارو كردم.
راستي من اين لينك رو ديروز درست كردم. حالا باز خرابه. نميدونم چيكار كنم؟ من اصلا" اسم خورشيد خانم رو كندم دو رديف پايينتر نوشتم باز همينطور اون بالا نشون ميده. همه رو پاك كنم از اول بنويسم؟






شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۱

حدود دو سال پيش ، نه ببخشيد هيجده ماه پيش، همون موقع كه اينا حمله كردن به خاك سفيد و محله معتادا رو خراب كردن يكي از اين معتادا اومد خونه خاله ما. البته يارو معتاد معتاد هم نبود بيشتر دزد بود تا معتاد. اون شب هيچكي خونه نبود فقط پسرخاله من خونه بود و پسر عمه اش. اين همون پسرخاله منه كه براتون تعريف كردم قرار بود پارسال عروسي كنن و من هم قرار بود روز عروسيش برم آرايشگاه و تا حالا كه عروسي نكردن.
اون يارو معتاده يا دزده ساعت دو نصف شب اومد خونه اينها. خونه خاله من تو خيابون هاشميه. محله خوبي نيستن. خيلي خيابون شلوغ و باريك و درهمي داره. زياد هم محله آرومي ندارن. من كه خيلي دوست ندارم اون طرفي برم. هر بار كه تو خيابونش قدم ميزني حالا زشت باشي يا خوشگل حداقل چهار تا متلك رو بايد بخوري.
خلاصه نصف شب حميد بيدار ميشه ميبينه صدا مياد. رضا رو بيدار ميكنه. بيشتر گوش ميكنن ميبينن باز صدا مياد. ميرن پايين. اينطور كه حميد ميگه يارو داشته داخل كمد ديواري توي اتاق رو ميگشته. اين دوتا هم كه نه اهل دعوا بودن نه جرات اينكارا رو داشتن فقط داد ميزدن دزد دزد.
يارو تا اينها رو ميبينه با تيغ موكت بري بهشون حمله ميكنه. شاهرگ هر دو رو ميزنه.
من هم مثل شما تا قبل از اون تاريخ شنيده بودم كه شاهرگ اگه قطع بشه باعث مرگ ميشه. بنده خدا رضا همينجوري مرد. حميد هم يكي از همسايه ها كه يه كم پرستاري بلد بود، يه حوله خيس دور گردنش ميپيچه. مثل اينكه حوله خيس باعث ميشه جريان خون كم بشه، بعد هم بردنش بيمارستان.
نزديك يه سال درمون حميد طول كشيد. رضا مرد. من نميدونم اون خانم پرستار چرا دو تا حوله برنداشت كه دور گردن رضا هم بياندازه.
اون موقع حميد زهرا رو عقد كرده بود، قرار بود قبل از محرم پارسال عروسي كنن. بعد كه اينطور شد نزديك يه سال دوا درمون حميد طول كشيد. خودشون ميگن دو ميليون هزينه كردن. تمام اسنادش رو هم دارن. براي اينكه يه روز از يارو بگيرن. هنوز گردن حميد كجه. كج كه نه يه خورده به طرف پايين. نميتونه زياد سرشو بالا بگيره.
دزد همون شب گير افتاد، اون هم نه فكر كنين مردم گرفتنش ها. داشته تو خيابون با لباس خوني ميرفته پليس ديده گرفته اش.
من همه اين چيزا رو گفتم كه براتون تعريف كنم شوهر خاله پريروز كه اومد خونه امون چي گفت. اما اينقدر از يادآوري اين داستان حالم بد شده كه فعلا" ديگه نميخوام چيزي بگم.
اما از اون به بعد همش فكر ميكردم اگه حميد اصلا" صدا رو نشنيده ميگرفت چي ميشد؟ اينها كه تو همه خونه اشون ده هزار تومن پول هم نبود. حالا اينجوري دو ميليون خرج كردن و رضا هم مرد بهتر شد؟
اصلا" اگه حميد، رضا رو بيدار نميكرد چي ميشد؟ اون بنده خدا كه اصلا" صدا نشنيده بود. فكرشو بكنين يكي از خواب بيدارش كرده كه بده يه نفر ديگه بكشدش.
رضا رو من يه چند بار تو مهمونيها ديده بودم. با ما رفت و اومد نداشتن. اما يه جوون بيست و دو سه ساله بود تازه از خدمت اومده بود پيش باباش كار ميكرد.
باز يادش افتادم حالم بد شد. فعلا" خداحافظ
من بالاخره لينكم رو درست كردم. قبل از عيد زهره خانم به من ياد داد چطور اينكارو بكنم. يه بار كه بهتون گفتم تا زور بالا سرم نباشه من كار نميكنم. حالا فقط من نميفهمم چرا هيچي نشون نميده؟ شايد بايد مثل مطلب وبلاگ كه الان پابليشي ميكنيم شش ساعت ديگه پخش ميشه، شش ساعت ديگه بيام سراغش.
راستي اينها يه سري آدرس دم دست بود كه هميشه از روي فهرست حسين آقا درخشان ميخوندم و يه سري هم كسايي كه به من نامه داده بودن. حالا يواش يواش ليست رو كامل ميكنم. مرسي

پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۱

ديروز براي سومين روز متوالي من اين باروني رو پوشيدم. ديگه ازش خسته شدم. يه خورده برام بزرگه ميپيچه تو دست و پام. شايد دادمش به محبوبه. مجاني نميدم ها پول يه دونه نو رو ازش ميگيرم.
آدم بعضي وقتها فكر ميكنه ببخشين اينها يه خورده مريضن. امروز همون اول صبح كه رفتيم مدرسه گفتند دبيرتون نيومده برين خونه. ديروز هم تا ظهر تو مدرسه بوديم اما نصف كلاس خالي بود، هيچ درس ندادند. من نميدونم چرا يه باره يكي نگفتند شنبه بيايم؟ تقصير مامان من هم هست خودش ميره مدرسه من رو هم مجبور ميكنه باهاش برم.
قراره فردا بريم سيزده رو به در كنيم. از الان بگم جاي همه شما خالي. ميريم پارك چيتگر. اگه برف نباره.

اينهم بگم و برم. اين شو طنين امسال رو ديدين؟ يه ترانه داره به اسم خواستگاري. يه آگهي تبليغاتيه با مزه است. اون خانمي كه توش ميرقصه خيلي شبيه محبوبه است. داستان شو رو نميگم ها. خود خانمه رو ميگم. فقط محبوبه از اون قشنگتر ميرقصه.

چهارشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۱

پريروز پسردايي مسعود اينها اومدن خونه امون عيد ديدني.
نيما هم باهاشون بود. واي اگه بدونين چقدر خوردني شده. عين عسل. الان ديگه خيلي بيشتر حرف ميزنه به قول داداش ناصر رفته ترم پنج. اما هنوز فعل ها رو غلط ميگه. براي همين وقتي يه دونه شكلات بهش دادم وخورد به من ميگفت بازم ميخواي بازم ميخواي.
مامانش نذاشت بيشتر بهش شكلات بدم. ميگفت براش زياد خوب نيست. عاشق تلفن و كنترل تلويزيونه. تلفن رو برميداشت شماره ها رو فشار ميداد و بعد ميداد دست من ميگفت" حرف بزنه حرف بزنه."
به كنترل تلويزيون هم ميگه راديو. من يادم رفت براش عيدي بخرم. تو كشو ميزم يه دونه جاسوئيچي داشتم به شكل دلقك كه وقتي دماغشو فشار ميدي ميخنده. اونو دادم بهش كلي ذوق كرد. همش ميچسبوند به گوشش و دماغشو فشار ميداد. بعد اومد دماغ منو فشار داد.
آخرش هم موقع رفتن جاسوييچي اش رو اينجا جا گذاشت. مثل اينكه قسمت نيست من به اين بچه يه چيز درست و حسابي هديه بدم.
يه عادت بد پيدا كرده ديوارو ليس ميزنه. واي! من كه الان داره چندشم ميشه. من نميدونم از اينكار چه لذتي ميبره. فكر نكنم ما تو ديوار شيريني چيزي زده باشيم. دو هفته قبل هم مامان داد اين افغانيه همچين ديوارو سابيد كه ديگه جز كف صابون نبايد چيزي داشته باشه.
به مامانش نميگه مامان ميگه مامانه مامانه. بعضي وقتها هم به اسم صداش ميكنه. خيلي قشنگ حرف ميزنه. اگه ديده بودينش ميفهميدين چقدر خوردني شده.
شما اگه فردا پس فردا شنيدين كه تو اكباتان يه خانم يه بچه رو خورد زياد تعجب نكنين.

یکشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۱

محبوبه رو هيچكي نشناسه من عين كف دستم ميشناسم. جدي ميگم. از امروز خانم دوباره خوشحال شدن. يعني خوشحال كه نه عادي شدن. الان نزديك دو ماه بود كه ما به جاي خواهر برج زهر مار داشتيم.
محبوبه وقتي از كسي يا چيزي ناراحته اصلا" بروز نميده. يعني اينطور كه ما بروز ميديم نميده. امكان نداره يه روز خانم بلند شن و كمتر از نيم ساعت جلوي ايينه ارايش نكنن. باور كنين اگه به جاي نيم ساعت بيست و نه دقيقه اينكارو بكنه به جاي اون يه دقيقه بايد ساعت به ساعت آينه كيفيش رو در اره و هي توش نگاه كنه. حالا نهايت يه ماتيكي هم بكشه. خب وقتي يه خانم اينطور آرايش كنه بروز هم بده كسي نميفهمه. محبوبه خيلي خوشگله حتي اگه نيم ساعت هم جلوي اينه آرايش نكنه باز خوشگله. حالا خوبه من دخترم اينقدر از اين افراط بدم مياد شوهرش بنده خدا چي ميكشيد.
صبحها كه خانم آرايش ميكنن من ناچارم از پشت سرش تو آينه يه دستي به صورتم بكشم. اون هم يه جمله قصار داره كه ميگه يه آينه جاي دو نفر نيست.
اين اينه أي كه روي ميز توالت اتاق ماست حداقل دو متر در سه متر اندازه اشه. محبوبه همه هيكلش يه چهارم اون رو هم پر نميكنه اما خوشش نمياد همزمان دو نفر بيان تو آينه. ميگه حواسم پرت ميشه. من نميدونم آقا فريدون چقدر اصرار داشت جلو اينه وايسه. اون بنده خدا به جز سبيليش چيز ديگه أي نداشت كه بخواد مرتبش كنه. البته موهاي خوبي هم داشت اما اينقدر سبيلش قشنگ بود كه اگه كچل هم بود آدم نميفهميد. يه وقت هم ديدين دليل اصلي دعوا و طلاق اين دو تا همين آينه بود. اينا تو خونه اشون همين يه آينه رو داشتن. يه دونه هم تو دستشويي بود كه افت داره ادم جز دندوناش چيزي ديگه أي رو توش نگاه كنه.
محبوبه وقتي عصبانيه فقط بلده متلك بندازه. خب من راستش از خيلي از متلكاش خوشم مياد. اما تا وقتي كه با خود من چپ نيافته. اين خانم هم راست راست راه ميره به يكي گير ميده. حالا خدا رحم كرد بچه دار نشد وگرنه اون بنده خدا معلوم نبود چي از دست اين مامان ميكشيد.
خلاصه همين ديروز صبح اخرين گيرشو قبل از شنگول شدن به من داد. سر صبحونه بهم گفت تو اين ده روز فقط خوردي و خوابيدي اصلا" لاي كتاباتو باز كردي؟ فكر نميكني سال ديگه كنكور داري؟
همينطور غرغر ميكرد ولي من يه كلمه هم جوابشو ندادم. خب درسته كه دست به كتابام نزده بودم اما اينا بيخود گير ميدن من كه هر سال شاگرد اول نشم دوم ميشم.
اين گيراي محبوبه عجيب غريبه. بدترينش درست فرداي همون روزي بود كه خواستگار محترم از طريق آذي خانم خبر داد كه فعلا" نميخوان عروسي كنن. شده بود عين برج زهر مار. من نميدونم همكاراش از دستش چي كشيدن. باز خوبيش اين بود كه تا دير وقت شب سر كار بود. حتي همين ده روز پيش گير داده بود به يزيد يه فحش حسابي بهش داد. تازه ما اهل هيات و مسجد رفتن نيستيم نميدونم اگه ميرفت هيات چيكار ميكرد.
تو كل اين ده دوازده روز تعطيلات دو روز دم پرش گرفت به بابا، يه روز به مامان، يه بار به داداش ناصر، يه بار به آذي خانم، سه بار به من بنده خدا و دو سه بار هم به يزيد و همكاراش.
اما امروز خيلي شنگول اومد سر ميز صبحونهاش رو خورد. به من گفت حالت گرفته است كه از پس فردا بايد بري كلاس؟ اينو متلك نگفت همينطوري با مهربوني گفت. به مامان گفت امروز براي خريد بيرون نرو ( مامان پاش درد ميكنه) بده اين بخره. منو ميگفت. اون ميدونه كه من از خدامه از خونه بزنم بيرون. بابا رو موقع رفتن بوسيد. به داداش ناصر لطف كردن و گفتن كه اگه فرصت كردي تماس بگير با ماشين بيا دنبالم. ( محبوبه به اين سادگي اجازه نميده كسي بره دنبالش بياردش خونه)
همين. امروز همه ما فهميديم كه دوباره حال محبوبه خوب شده. انگار يادش رفته كه يارو بهش جواب رد داده. من هنوز فكر ميكنم كه يارو فهميد محبوبه ميخواد جواب رد بده خودش پيش دستي كرد. اينطوري گند زد به ده روز عيد ما. محبوبه كه بد عنق باشه امكان نداره ما هيچ كدوممون بتونيم خوش باشيم. بعد به من ميگن دختر لوس. حالا هر چي هست من كه كلي ذوق كردم. البته در مورد ارايش فرقي نميكنه فردا هم من يا بايد قبل از اون از جا بلند شم يا بايد نيم ساعت تو رختخواب اين ور اون ور شم كه خانم كارش تموم شه. عوضش يه همكار جديد براي ظرف شستن اضافه شده. بابا دوباره هر روز ماچ ميشه. (نميدونين بابا چقدر أز اين كار ما خوشش مياد. البته خوشش مياد ما ماچش كنيم نه داداش ناصر) مامان لازم نيست بره خريد يا غذا درست كنه يا ظرف بشوره. به جاش من ميتونم اينكارو بكنم. داداش ناصر فولكسش قراضه نيست حتي اجازه دارن كه بيان دنبال خانم. من هم اگه درس نخوندم، نخوندم لااقل يه نفر كمتر ازم سين جيم ميكنه.



شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۱

سلام
حدود دو ماه قبل يه آقايي به اسم آقاي نوش آذر به من گفت كه خودت رو درگير دعواهاي وبلاگها نكن. من همون موقع حرفشو گوش دادم. موقعي بود كه بيخود با اقاي لامپ دعوام شد. بعد ديگه همينطوري بود تا همين دو سه روز پيش كه اون نوشته وبلاگ عمومي رو خوندم و عصباني شدم. حالا باز ميخوام حرف اقاي نوش آذر رو گوش كنم. من ديگه هر كي هرچي بگه بهش اعتنا نميكنم. فقط تو رو خدا فحش ندين. مرسي.
راستي يه نفر به من نامه داد كه تو چرا عكست رو تو وبلاگت نميذاري. من بهش گفتم كه من مثل ندا خانم خوشگل نيستم اگه عكسمو بذارم همين چند تا خواننده رو كه دارم از دست ميدم. ( حالا بگذريم از اين كه من اصلا" بلد نيستم عكس تو وبلاگ بذارم).
يه نفر ديگه هم نامه داد كه من بايد باور كنم تو يه خانم 17-18 ساله أي. بهش گفتم چطوري؟ گفت عكست رو برام بفرست گفتم زرنگي؟ بعد فكر ميكنم همون آقا يا يه نفر ديگه بهم گفت خودتو ثابت كنم كه من از رياضي دونا كمك گرفتم. آقا بهروز و خواهرشون ترانه كه وبلاگ بامرام مينويسن گفتن نميخواد خودتو اثبات كني. من از اين دو تا برادر و خواهر خيلي خوشم اومد.
همين. من الان بگم هر كي بهم نامه بده كه خودتو اثبات كن و عكس بده و اين حرفها بهش ميگم بره خودش رياضي بخونه من همين هندسه رو هم بازور قبول شدم.
يه چيز ديگه بگم و امروز بس كنم. ديروز يكي از رفيقاي داداش ناصر با خانمش اومده بود خونه امون عيد ديدني. اقا مازيار هر سال عيد ديدني اينجا ميامد. از وقتي كه مجرد بود تا حالا كه يه بچه سه ساله لوس و خوشگل داره. خانمش معلمه ديروز ميگفت كه چهار شنبه و پنجشنبه مدارس تعطيله. من نميدونم از خودش ميگفت يا راديو شنيده شده بود، تو رو خدا شما اگه چيزي ميدونين به من هم بگين، بيخود چهارشنبه پنجشنبه نرم مدرسه خدا رو خوش نمياد. مرسي.



چهارشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۱

خيلي جالبه. من دو ماهه که منتظر بودم که اين روزا برسه که جز من و مامان کسي خونه نباشه هرچي دلم ميخواد اينجا بنويسم.
الان ميبينم اصلا حوصله ندارم بنويسم.
فکر ميکنم حتما بايد زور بالا سرم باشه که من بتونم بنويسم

یکشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۱

من فكر ميكردم اين غصه أي كه اين يارو روضه خونه تو دلم گذاشته بود باقي ميمونه اصلا" نموندش. اهل هييت و مسجد هم نيستم كه برم روضه گوش كنم تجديد غصه بشه. عوضش وقتي نشستم اين وبلاگ عمومي رو خوندم حسابي عصباني شدم. اول فكر كردم أين غصه است بعد ديدم نه عصبانيته كه خيلي با غصه فرق ميكنه. الان تمام بدنم داره ميلرزه.
من دوست ندارم بعد از اون دعواي الكي با آقاي لامپ كسي رو از دست خودم عصباني كنم به جز اين آقاي وبلاگ نويس عمومي رو.
ايشون به من ميگه كه من بلد نيستم أي ميل تو تمپلتم درست كنم. من نميدونم كي اين حرف رو زدم. ايشون مثل اينكه با دختر خاله اشون تلفني صحبت ميكنن حريف اون نميشه اينجا به من متلكشو مياندازن. من از همون روز اولي كه وبلاگم رو درست كردم كانتر و ايميل رو هم روش گذاشتم. از يكي از خانمهاي وبلاگ نويس طرز اين كارو ياد گرفتم كه اينجا نميگم چون به ايشون هيچ ربطي نداره.
طرز لينك گذاشتن رو هم تازگي زهره خانم به من ياد دادن كه من فرصت نكردم هنوز اينكارو بكنم.
تازه من از يه رياضي دون خواستم بهم كمك كنه خودمو اثبات كنم كجا از يه آدم الدنگ كمك خواستم؟ ايشون كجاي پيازن؟( ببخشيد ايشون خودشون به خودشون ميگن الدنگ من اينقدر بد دهن نيستم)
آره آقا جون من شصت سال دارم چهار تا از دندونام ريخته همه موهام هم سفيد شده، اما شما چه حقي داري كه بگي من دروغگوام؟
يه جاي ديگه همين اقا به من گفته مسخره.
من فقط دوست دارم بهش بگم مسخره خودتي.

آخيش حالا راحت شدم. حالا هر چي دلت ميخواد پشت سرم بگو چون ديگه اين يكي وبلاگ رو هم نميخونم.




شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۱

امروز صبح كه از خواب بيدار شدم شنيدم از بيرون يه صدايي مياد. من و محبوبه تو يه اتاق ميخوابيم. اون سرماييه من گرمايي. اما چون اون گنده تره من ناچارم گرما رو تحمل كنم. جالبه محبوبه با اينكه پنجره رو ميبنده باز چله تابستون يه پتو ميندازه روش كه من از تماشاش تب ميكنم. من خيلي دوست دارم همه طول سال پنجره اتاقو باز بذارم. اون خوشش نمياد. صبح ساعت هشت بود كه رفتم پنجره رو باز كردم.
تو اكباتان هميشه دم عيد دو نفر هستند كه ميان با نقاره و طبل آهنگ شاد ميزنن. من از اونها خيلي خوشم مياد. خيلي قشنگ ميزنن. از همين آهنگاي سنتي ميزنن. از اين آهنگا كه تا پارسال تو تلويزيون روزاي عيد ميزدند اما امسال تا حالا كه صداشو نشنيدم. من خوشم مياد برم يه پولي بهشون بدم. موقعي كه بهشون پول ميدادي اصلا" آهنگ رو قطع نميكردن. انگار نه انگار بهشون پول دادي. كارشونو ادامه ميدادن. امسال از اينا خبري نيست. به جاش يه پيرمرد آواز خيلي غمگيني ميخوند. آواز كه نبود بيشتر روضه بود. با اينكه صداش خوب به من ميرسيد اما نميفهميدم چي ميگه. هيچكي نميفهمه، مطمئنم از خودش هم بپرسين چي ميخونه نميدونه. همينطور با يه لحن غمگين يه چيزي ميخوند. اينقدر پيرمرده رو نگاه كردم تا اومد دم ورودي. دو دقيقه نشد كه صداي زنگ در خونه اومد.
فهميدم پيرمرده است كه زنگ زده. من گوله كردم طرف آيفن. بابا و مامان بيدار بودن تو آشپزخونه صبحانه ميخوردن. اينا روزاي تعطيل كاري به كار ما ندارن. معمولا" ما خودمون ساعت هشت پا ميشيم اما امروز كه تا ساعت نه هيچكي پا نشد اونا هم بيدارمون نكردن. ميدونن خوابيده ما كم آزارتر از بيدارمونه. از تو آيفن گوش دادم داشت اختصاصي براي ساكنان بلوك ميخوند. از تو آيفن صداي متلك مردم رو ميشنيدم. چند نفر هم گفتن كيه كيه و بعد قطع كردن. پيرمرده هنوز داشت ميخوند صداش خوب ميومد اينقدر گوش دادم تا تموم شد. فكر ميكنم پنج دقيقه أي خوند. تموم دلمو پر از غم كرد.
من امسال به خاطر اينكه براي محرم ناراحت نبودم خيلي وجدان درد داشتم.
حالا اين اقا تموم دلمو پر از غم كرده، خدا بهش ثواب بده ما كه بهش پولي بابت اين خدمات نداديم. فقط خدا كنه اين غم تا دوشنبه عصر عاشورا تو دلم باقي بمونه.

جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۱

ديروز تنها كه شدم اومدم تو وبلاگ يه چيزي بنويسم, اما نتونستم هيچي پابليش كنم منم ولش كردم رفتم نامه ها رو خوندم.
به من ميگن بايد خودتو اثبات كني. خيلي جالبه. تو هندسه ما خيلي راحت قضيه ها رو اثبات ميكنيم. كاش يه نفر كه داره تو دانشگاه رياضي ميخونه بهم بگه آدم چطور خودشو اثبات ميكنه؟
ديدين گفتم بشمريم كم ميشه! الان پنج روز از تعطيلاتم گذشت من ديگه نميشمرم شايد ديگه كم نشه.
مامانم به من يه كتاب عيدي داد، توش يه مقدار پول هم بود كه بهتون نميگم چقدر بود. اما كتاب جالبيه هزار و يك راه براي ذله كردن پدر و مادرها. شما فكر ميكنين از هديه دادنش به من قصدي داشته؟
داداش ناصر فقط پول داد ريشش رو درست نزده بود منوكه بوسيد صورتم سوخت هنوز هم ميسوزه.
بابا هم ته ريش داره اما نميدونم چرا اون كه منو بوسيد اصلا" دردم نيومد خيلي هم خوشم اومد. بابا بهم يه گل سر هديه داد و يه مقدار پول بهتون نميگم چقدر.
محبوبه از بعد از آرايشگاه رفتنم رفتارش باهام بهتر شده. انگار من بزرگتر شدم. ديگه مثل بچه ها باهام رفتار نميكنه. يعني رفتار كه ميكنه اما كمتر. اون هم يواشكي بهم يه ماتيك داد و يه لاك به همون رنگ. خيلي شيكه . سبزه سبزه. يه مقدار هم پول داد بهتون نميگم چقدر.
من هم بهشون عيدي دادم براي مامان ……….
نه اصلا" بهتون نميگم چي بهشون عيدي دادم. چيزايي كه من خريدم اينقدر بي ارزشه كه دوست ندارم درباره اشون صبحت كنم. وقتي عيدي شونو بهشون دادم همشون كلي ازم تعريف كردن كه چه سليقه خوبي و از اين حرفها. زياد حرفشونو باور نكردم.
سال تحويل كه ميشه ما تو خونه همه همديگر رو ماچ ميكنيم. فقط دو نفر هستن كه دو نفر ديگه رو ماچ نميكنن. مامان و بابا
محبوبه و داداش ناصر.

چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۰

تو وبلاگ اين آقاي هايكو يه خورده هايكو خوندم هوس كردم من هم هايكو بگم، يكي گفتم بخونين:

ضربه قاشق روي تخم مرغ
آواي حزين چلچله.
از پشت پنجره.

خب اگه بخوام توضيحش رو بدم ميگم كه وقتي شما تخم مرغ ميخورين صاحب اصليش كه مرغ باشه مياد از پشت پنجره ميبينه كه تخم مرغي كه قرار بوده جوجه بشه رو ميخورين آواز حزين سر ميده.
ميدونم كه ما تخم چلچله نميخوريم. خب من چكار كنم بنويسم آواي حزين مرغ؟ هيچ مرغي از پشت پنجره آواز ميخونه؟ اصلا" مرغ آواز حزين ميخونه؟

سه‌شنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۰

الان دومين روز تعطيلي مدارسه. فعلا" كه صبحها فقط من و مامان خونه هستيم. فردا فكر ميكنم داداش ناصر بايد بره سر كار محبوبه هم ميخواد بره وليعصر يه خورده خريد كنه. من فردا هم ميام اينجا مينويسم اما از پس فردا نميدونم. هر وقت داداش ناصر و محبوبه از خونه برن بيرون حتما" ميام سراغ اينترنت. الان دو روز از تعطيليمون گذشته همش مونده چهارده روز ديگه. ميگن اگه بشمريم زودتر تموم ميشه راسته؟
يه دست پرده نو براي هال، يه بار اتو كردن اضافی يه دست كت و شلوار، دو بار دعواي مامان با محبوبه (يه بار عمومي يه بار خصوصي)، اعصاب خورد شده براي همه به جز من، اخم داداش ناصر در طول هفته بيشتر هم براي محبوبه، خونه سابي درست و حسابي، يه جعبه شيريني كه من همشو خوردم، چند پاكت سيگار اضافي دود شده، يه دونه سوسك كه در شرايط عادي شايد مامان حوصله نداشت دنبالش كنه و بكشدش، يه ليوان شكسته، دو هفته ظرف شويي به تنهايي توسط اينجانب، يه دل بي غم براي من كه تو اين روزها كسي كارم نداشت و اومدم هر چي دلم خواست تو اينترنت نوشتم، يه اعصاب خورد براي مامان كه چرا آرايشگاه قبل از خواستگاري وقت نداد، ديگه جونم براتون بگه يه هفته نديدن فيلم اعم از سي دي يا تلويزيون، چند شب شام حاضي خوردن و دو روز دير رفتن بابا سر كار. همش براي چي؟ هيچي. ديروز اذي خانم زنگ زد و گفت كه داماد فعلا" از عروسي منصرف شده. شما بريد براي محبوبه يه شوهر ديگه پيدا كنيد.
ايشاله كه مامان داماد امشب بهش شام نده بخوره.

دوشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۰

امروز براي اولين بار رفتم آرايشگاه ابرومو برداشتم. با مامانم رفتيم. مامان ميدونه كه بابا و داداش ناصر از اينكارا خوششون نمياد. قراره به اونا چيزي نگيم. اما من خيلي خوشم اومد. اين خانمه كه مامان ميره پيشش خيلي اخم آلوه. رو صورت من ده دقيقه هم كار نكرد. اصلا" كاري نكرد فقط يه خورده با ابروهام ور رفت. موهام رو هم دست نزدم. مامان يه عالمه كار داشت. من هم زود تا كارم تموم شد اومدم بيرون.
ابروهام حالا يه شكلي پيدا كرده كه من هي دوست دارم برم تو آينه خودمو نگاه كنم. هنوز هم زياد خوشگل نشدم. بابا بايد خيلي گيج باشه نفهمه كه من ابروهامو درست كردم.
قرار بود پارسال براي عروسي پسرخاله ام برم آرايشگاه ابروهامو درست كنم. بعد كه يه بلايي سر پسرخاله اومد و اصلا"عروسيش تا حالا عقب افتاده آرايشگاه من هم عقب افتاد. حالا با اينكه عروسي نيست و اصلا" محرم هم هست رفتيم آرايشگاه. مامان فقط موقع عيد و عروسي و اينجور وقتها ميره آرايشگاه. خيلي جالبه كه الان يه ساله كه اصلا" ما عروسي دعوت نشديم. بقيه اوقات خودش با موچين ابروش رو درست ميكنه. اين پسر خاله ما هم كه هنوز عروسي نكرده. شايد امسال بعد از محرم عروسي كنه. ببينم ميتونم مامانو راضي كنم موقع عروسي باز منو با خودش ببره آرايشگاه. فقط خدا كنه ديگه اتفاقي براي اين بنده خدا پيش نياد. بيچاره الان دو ساله كه منتظرن عروسي كنن. شما حساب كنين محبوبه تازه عروسي كرده بود كه اينها همديگه رو عقد كردن. محبوبه شش هفت ماه با آقا فريدون زندگي كرد الان بيشتر از يه ساله كه طلاق گرفته تازه داره عروسي دومشو ميكنه اونوقت اين بيچاره ها هنوز نتونستن عروسي كنن.
اما اگه بابا به خاطر اين ابرو بهم گير نده داداش ناصر امكان نداره بفهمه. اون اينقدر تو اين چيزا گيجه كه يه بار وقتي موهامو كه تا كمرم رسيده بود كوتاه كردم اصلا" نفهميد. اونروز دو ساعت منو نگاه كرد اخرش هم گفت اين چه جور تي شرته كه پوشيدي تو ديگه بزرگ شدي برو يه چيز درست و حسابي بپوش. من فكر ميكنم اگه موهامو از ته هم ميزدم باز نميفهميد.



یکشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۰

اين خانواده ما هم يه كم كارشون عجيبه ها. تمام پنجشنبه بعد از ظهر و جمعه رو گذاشتن در صلح و صفا با هم زندگي كردن اونوقت ديروز باز دوباره دعوا راه انداختن.
نميدونم چرا روز جمعه هيچ كدوم از اينها حرفي از خواستگار نزدن. اصلا" انگار نه انگار پنجشنبه خواستگار اومده بود. سر صبحانه نهار و شام كه همه ما دور هم جمع هستيم از هر چيزي صحبت شد الا از خواستگاري. باورتون ميشه بابا روز جمعه ماجراي اون الاغي رو كه تو دهات وقتي بچه بودن ازش سواري مجاني ميگرفتن و يه بار الاغه درست و حسابي زمين زدش رو براي دوهزارمين بار تعريف كرد اونوقت از اين خواستگاره يه كلام حرف نزد.
بعد ديروز دوباره سر شام گير دادن به اين محبوبه بنده خدا. يه خورده هم محبوبه تقصير داشت. خب اون كه ميبينه اينجوريه چرا ديگه شنبه دير اومد خونه؟
باز دوباره مامان شروع كرد. مامان خيلي بد شروع ميكنه. اصلا" بلد نيست مقدمه بچينه همينطور يهو پابرهنه ميپره وسط موضوع. سر شام بنده خدا محبوبه هنوز لقمه اول رو نذاشته بود تو دهنش كه مامان گفت اگه اين خواستگارا امروز فردا زنگ زدن بگم بعد از محرم بيان ديگه.
محبوبه اينبار خيلي بي ادب شد. گفت بهشون بگو برن گم شن.
محبوبه هيچوقت اينقدر بي ادب نبود لااقل جلو مامان بابا اينجور حرف نميزد. بامن هم اينجوري حرف نميزنه. حتي با داداش ناصر هم من يادم نمياد اينطوري حرف بزنه حالا شايد اونوقتها با آقا فريدون …. نه با اون هم جرات نميكرد اينطور حرف بزنه شما هم اگه هيكل اقا فريدون رو ميديدن ميفهميدين چي ميگم. البته محبوبه يه خورده حق داشت. داماد اصلا" خوشگل نيست. يعني اگه بخواين با آقا فريدون مقايسه كنين كه اصلا" قابل مقايسه نيستن. اما مگه تقصير اون بيچاره است كه خوشگل نيست. خب منم زياد خوشگل نيستم مگه تقصير منه؟
مامان دوباره گفت دختر تو چرا اينقدر مارو حرص ميدي آخرش كه چي؟ ميخواي چيكار كني؟ اين بنده خدا كه شرايطش بد نيست… يه خورده از اين حرفها زد كه من الان درست يادم نيست اما همچين از داماد تعريف كرد كه من شك كردم نكنه يهو گلو مامان پيشش گير كرده.
استغفراله استغفراله. شوخي كردم. ببخشيد اما به خدا اين يارو هيچي نداشت كه آدم ازش تعريف كنه من نميدونم مامان چطور داشت همينطور سنگش رو به سينه ميزد. بيچاره محبوبه حق داره ديگه.
داداش ناصر سر شام نبود ولي محبوبه باز وسط دعوا ول كرد رفت بالا. شام هم نخورد البته اون سر ميز هم كه هست زوري دو لقمه ميخوره. حالا ديشب همون دو لقمه رو هم نخورد.
يكي نيست به أين مامان من بگه تو كه ميخواي دعوا راه بندازي لااقل مرغ رسمي درست كن كه محبوبه دلش نياد از سر ميز غذا بلند شه ما هم يه شكم سير بخوريم.



شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۰

خب بالاخره همه چيز به خير گذشت. به من كه خيلي سخت نگذشت محبوبه رو نميدونم. اومدن خواستگاري. البته قرار بود كه ساعت نه شب بيان اما من نميدونم چطور شد كه ساعت شش سرو كله اشون پيدا شد. من فكر ميكنم اين مامان من اينروزا حواسش پرت شده همه چي رو قاطي پاطي ميشنوه. اون از تولد نيما كه اصلا" تولدش نبود اين هم از خواستگاري كه به ما گفت ساعت نه ولي ساعت شش اومدن. زنگ كه زدن همه از جا پريديم. تو سالن داشتيم فيلم نگاه ميكرديم. من لباسامو از خيلي قبل پوشيده بودم براي همين من رفتم در رو باز كردم. بابا سريع كتش رو پوشيد، مامان يه چادر سفيد گذاشت سرش و اومد جلوي در. محبوبه اون بالا عين خيالش نبود. مامان با اين چادر خيلي بامزه شده بود. تا حالا دو سه بار بيشتر نديدم چادر تنش كنه. خيلي بهش مياد. چادر مشكي نه ها چادر سفيد بهش مياد. حالا خوبه الان دو هفته است كه مامان همه چيزو اماده كرده بود باز ما اينطور هول شديم. منو بگو كه فكر ميكردم اينا اگه پنجشنبه هفته قبل هم ميومدن ما آماده بوديم.
آذي خانم همراشون نبود. خيلي خوب شد كه باهاشون نبود. من زياد ازش خوش نمياد. الان داشتم فكر ميكردم چه كار خوبي كردم بچه كه بودم دستشو گاز گرفتم. اون هم زياد از من خوشش نمياد وگرنه تا حالا يه شوهر هم براي من پيدا كرده بود.
چهار نفري اومدن خواستگاري. پدرو مادر داماد و يه خانم جوون كه من اولش فكر كردم خواهرشه بعد فهميديم عروسشونه و داماد( اگه تو اين خونه داماد بشه) اول از همه بگم كه اين بنده خدا داماد از لاغري داشت ميمرد. جدا" ميگم فكر ميكنم همين امشب اگه بهش شام ندن ميمره. مامان من همش به من ميگه كه تو از لاغري داري ميمري نميدونم اگه اين يارو دامادش بشه چي ميگه.. يه خورده هم كچل بود. يه خورده كه چه عرض كنم. جلوي سرش فقط فكر ميكنم سه تا ديگه مو مونده بود. كه اون هم زياد به چشم نميومد. خلاصه محبوبه اگه يه روز باهاش دعواش شد و اون سه تا مو رو كند هيچكي باورش نميشه كه يه وقت سه تا مو اونجا بوده.
ديگه از مزاياي داماد اگه بخوام بگم اينه كه كارمند بانكه. سي و خورده أي داره كه من آخرش نفهميدم اين خورده چقدره اما فكر ميكنم همون سي و نه سال باشه. اگه سي و دو بود كه ميگفتن سي و دو سالشه. بعد اينكه خونه هم داره. همين. اصلا" هم خوشگل نيست. من وقتي اين رو با آقا فريدون مقايسه ميكنم كه اون هيكل و ابهت رو داشت. دو سه برابر اين آقا فقط هيكل داشت يه سبيل هم داشت عين اين آدمكشها.
تازه اينها اينهمه راه اومدن اينجا نه حرفي از عروسي زدن نه از مهريه نه از هيچي. همين فقط اومدن همديگه رو تماشا كنن. من بعد فكر كردم خوب اينا كه ميخواستن همديگه رو تماشا كنن چرا قرار نذاشتن برن پارك؟ اون دفعه كه آقا فريدون اومده بود خواستگاري همون جا قرار مهريه و عروسي و بچه دار شدن و همه چيزو گذاشتن. اخ كاش محبوبه بچه دار ميشد. چي ميشد.
محبوبه گذاشت درست وقتي همه نشستن رو مبل سرو كله اش پيدا شد، مجبورشون كرد يه بار هم براي اون بلند شن. نشست روي يه صندلي نهار خوري و يك كلام هم جيك نزد. فقط بعضي وقتها اون خانم كه عروسشون بود يه چيزايي بهش ميگفت و اون هم يه كلمه جواب ميداد. مامان چايي آورد و بعد من فنجونها رو جمع كردم. خلاصه اينها با اين اومدنشون يه دامن و پيراهن آبي منو حروم كردن. من كه نميتونم براي خواستگاري شماره دو ( اگه باشه) باز همين لباسو بپوشم. هيچ كدوم از لباسام هم اينطور بهم نمياد. هيچي، دفعه بعد اگه دفعه بعدي هم باشه ناچارم شلوار لي و تي شرت بپوشم. حالا شايد بتونم يه لباس خوشگل بندازم گردن مامانم.
داداش ناصر نبود. البته من فكر ميكنم همين دور و براي خونه بود خودشو نشون نداد به محض اينكه خواستگارا رفتن اومد خونه. اين داداش ناصر ما يه كم خجالتي هم هست فقط بلده براي ما شاخ و شونه بكشه.
همين اين بود خواستگار خواهر ما. يه ربع نشستن باور كنين يه كلام درست و حسابي با هم حرف نزدن فقط يه خورده بابا با باباي داماد از عيد و محرم صحبت كردن. مامان من هم يه كم با مامان داماد حال و احوال كرد. ميگم اگه قرار بود هر كي فقط با يه نفر صحبت ميكرد اونوقت داماد ميافتاد به من. اون عروسه هم ميافتاد به محبوبه كه داشت با انبر حرف از دهنش ميكشيد بيرون. من هم مثل يه خانم درست و حسابي تموم مدت نشستم اونجا. يواشكي داماد رو نگاه ميكردم كه سرش رو انداخته بود پايين. اصلا" هم خنده ام نگرفت. يعني گرفت اما جلوي خودمو ميگرفتم.
اينها موقع اومدن يه جعبه شيريني اوردن و يه دسته گلي خيلي شيك. دسته گل الان تو گلدونه خيلي هم پژمرده شده. شيريني هم تو يخچال منتظر منه. تو خونه ما اگه شيريني خوشمزه باشه خوش به حال خودمه. هيچكي شيريني نميخوره. محبوبه كه سهميه اش سالي يه باره اون هم عيد به عيد. خانم ميترسن رژيمشون به هم بخوره. مامان و بابا هم كه شيكر و روغن خونشون بالاست ( بابا همش اينطور ميگه) از اين چيزا نميخورن. فقط داداش ناصر رقيب منه كه تا قبل از اينكه برسه خونه همين امروز تمومش ميكنم.
تو خونه ما كسي شيريني نميخره. بهتون گفتم كه چرا. حالا شما فكر نكنين من هم خيلي شكمو هستم ها.
راستي حالا هم كه خواستگارا رفتن باز ظرف شستن هنوز گردن منه. اين محبوبه باز هم تا غذاشو ميخوره در ميره بالا. هم جمعه ناهار هم جمعه شام كه اينطوري بود. هيچي فكر ميكنم منم بايد سيگاري شم به بهونه سيگار كشيدن از زير بار ظرف شويي فرار كنم.





چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۰

من نميدونم چرا آدما نميخوان هيچوقت بزرگ بشن. همه ما يه وقتهايي اون عادت بچگيمون رو داريم. همين نيما كوچولو كه براتون تعريف كردم يادتونه؟ همون كه دو ماه پيش خونه اشون بوديم. خيلي بچه نازيه. واي خدا چقدر دلم براش تنگ شده. اون شب وقتي رفتيم آشپزخونه، حريره مادرش بهش گفت نيما دست به قابلمه ها نزن جيزه. نيما دستش رو ميبرد جلوي قابلمه ها با اينكه ميدونست جيزه يعني چي، باز انگشتش رو ميزد به قابلمه ها، بعد سريع دستش رو عقب ميكشيد و ميگفت جيزه جيزه؟ يه بار هم كه قابلمه راست راستي داغ بود انگشتش رو آورد جلوي من و گفت اوف شد اوف شد.
حالا شده حكايت بابا و مامان من.
من كه نصف اونا هم سن ندارم از الان بهتون ميگم كه محبوبه با اين يارو خواستگاري كه قراره فردا بيان عروسي نميكنه. با هر كي بخواد شرط هم ميبندم. محبوبه فقط براي اينكه بابا و مامان دست از سرش بردارن قبول كرد كه بيان خواستگاري حالا فردا كه اونا رفتن هزار تا بهونه ميذاره رو پسر مردم و قبول نميكنه. كاري نداره عيب روي بچه مردم گذاشتن. ميگين نه نگاه كنين. تازه مگه ميشه كسي دوست پسر داشته باشه و با يكي ديگه عروسي كنه؟ حالا من درسته كه مطمئن نيستم اما از يه طرف هم مطمئنم كه محبوبه با يكي رفيقه.
بابا و مامان فكر ميكنن كه بعد از اينكه محبوبه پسره رو ببينه نظرش عوض ميشه.
خونه ما اصلا" اينروزها يه جور ديگه است. من اينطوري خوشم مياد. هيچكي به من كار نداره. حتي ديروز وقتي ساعت نزديك نه از آتيش بازي چهارشنبه سوري اومدم خونه هيچكي به من نگفت الان چه وقت خونه اومدنه؟ البته داداش ناصر نبود. خودش نزديك ساعت ده رسيد خونه. وگرنه بعيد بود به اين راحتي ولم كنه.
فردا محبوبه چاي نمياره. ولي قبول كرده كه بياد اونجا مثل مجسمه بشينه. من قراره دامن خاكستريمو بپوشم با پيراهن ابي روشن. محبوبه يه سر كرم ميپوشه. روسري هم بي روسري. فكر نميكنم زياد بتونم پيششون دوام بيارم. خنده ام ميگيره ناچار ميشم برم اتاق خودم. اما اگه مامان بخواد حاضرم من براشون چاي ببرم. شايد حالا محبوبه نشد من باهاش عروسي كنم.

سه‌شنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۰

اصلا" خوش نميگذره. الان ساعت شش و نيمه من همين الان برگشتم بالا يه ساعت بمونم باز برم پايين. تموم سرم داره سوت ميكشه. اين پسرا فقط بلدن ترقه رو بياندازند زير پاي دخترا كه بعد بخندن. ما كه ديگه از اين سيگاريها نميترسيم. خيلي صداش كمه. حالا اگه يه جاي خلوت باشه يا توي ماشين باشه ممكنه كه صداش قوي باشه اما پيش اين همه نارنجكهاي نيم كيلويي هيچه. اونوقت تو همين آقايون يه نفر جربزه نداره يه بادكنك بتركونه. اين بادكنكي كه امسال خريدن از اين كلفتهاست. من باز ميرم پايين اما بعيد ميدونم كسي جرات كنه بتركوندش. پارسال از اين نازكها تركونديم يه دونه شيشه شكست. حالا بعضي ميگن كه شيشه اش ترك داشت اما اينقدر صداش قوي بود كه دو كيلو نارنجك نميتونست همچين صدايي درست كنه. اون پسره كه قبول كرد بتركوندش رنگش شده بود عين گچ. با يه دست چوبي كه به سرش بادكنك وصل بود رو گرفته بود با دست ديگه يك گوشش را پر كرده بود اما به نظر من كه خيلي شانس اورد پرده گوشش پاره نشد. حالا ما حتي گفتيم پنبه مياريم تو گوش كسي كه بخواد بادكنك بتركونه ميذاريم اما هنوز كسي حاضر نشده. البته با اين بادكنك به اين كلفتي واقعا" هيچيكي نميدونه چه جوري ممكنه بتركه. من كه ميرم يه بيست متر دورتر واميستام. شايد هم برم تو آسانسور خيلي دوست دارم وقتي تو اسانسور هستم يه دونه از اين بادكنكها بتركونن.
خب من برم الان اگه داداش ناصر برسه نميذاره از خونه برم بيرون. زود ميام
اينا چرا زودتر به ما نگفتن چهارشنبه سوريه؟ گذاشتن امروز گفتن؟ حالا بچه ها ميگن هم اين هفته هم هفته بعد. اما بعيد ميدونم كسي جرات كنه هفته بعد ترقه بتركونه.

دوشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۰

هفته پيش كه كامپيوتر خونه نبود رفتيم نمايشگاه پوشاك. ما وضع ماليمون اينقدر بد نيست. تو خونه ما به جز من همه ميرن سر كار. ولي ديگه عادت كرديم كه يه سري از لباسامونو از نمايشگاه پوشاك بخريم. لباسهاي زير و جوراب و شلوار لي و اين جور چيزا تو نمايشگاه خيلي خوبه.
با شراره و مامان روز يكشنبه كه تعطيل بود رفتيم نمايشگاه. يه باروني خريدم خيلي شيكه. حالا شما نگين كه مگه تو نمايشگاه هم لباس شيك هست؟ آره والا بود.
يه باروني خريدم از اينها كه خيلي بلنده و تا مچ پاي آدم ميرسه. جنسش يه جوريه مثل چرم. چرم نيست ها. ولي خيلي شيكه. اولش كه اينو ديدم خيلي خوشم اومد مامان گفت جنسش به درد نميخوره. شراره هم خوشش اومده بود. براي همين اصرار كردم كه من اينو ميخوام. بدبختي اين بود كه كوچكترين سايزش باز يه خورده براي من بزرگه. اما من همونو قبول كردم. مامان تا همين دو دقيقه پيش هم داشت تو تلفن به خواهرش ميگفت كه اين دختره ( منو ميگفت) پولو حروم كرده يه باروني خريده كه اصلا" قدش نيست. مامان ميگفت برو دعا كن محبوبه خوشش بياد اون برش داره.
من اين باروني رو به كسي نميدم. فقط منتظرم يه بارون حسابي بباره بپوشمش نشونشون بدم كه چقدر بهم مياد. از اينهاست كه وقتي ميپوشي ديگه لازم نيست مانتو تنت كني. البته ميدونم كه مدرسه نميشه اينو پوشيد اما تو خیابون که می پوشن
ببينم شما خبر ندارين آخر هفته قراره بارون بياد يا نه؟



یکشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۰

اينها بالاخره محبوبه رو راضي كردن دوا بخوره. من هنوز يادمه كه وقتي بچه بودم چطور همين مامان يا بابا منو خر ميكردن كه دوامو بخورم. اينو بخور ميبريمت پارك. اينو بخور برات شكلات بيارم. اينو بخور بذاريم كارتون نگاه كني…
حالا نميدونم چطور تونستن محبوبه رو راضي كنن كه همين پنجشنبه خواستگار بياد. اون كه اهل پارك و شكلات و كارتون نيست. ميگن بعد از پنجشنبه ديگه شگون نداره. ماه محرمه. اين شگون نداشتن هم براي من شده مسئله. اون دفعه عروسي محبوبه درست روز تولد فاطمه زهرا بود اونوقت اينها شش ماه هم نتونستن با هم زندگي كنن. خب حالا اگه تو يه روز محرم عروسي ميكردن كه بدشگونه چي ميشد؟ همديگه رو ميكشتن؟
تو همين خارج يه عالمه آدم هست كه درست روز عاشورا عروسي ميكنن. راست راستي بدشگونه؟ يعني براي همينه كه اينها آمار طلاق و كشت و كشتارشون اينهمه بالاست؟
خلاصه قراره كه همين پنجشنبه بيان خواستگاري. اين يكشنبه كه تعطيل بود و همين پنجشنبه جمعه مامان داد تمام خونه رو سابيدن. هر سال دم عيد اينكارو ميكنه اما امسال يه جور ديگه سابيدن. بايد بيايين ببينين چي شده. اين پرده ها هم كه وقتي ميشوريشون ميشه عين روز اولش. همچين برق ميزنه. البته پرده درست و حسابي كه نيست. همش توريه اجق وجقه. ولي اگه درست مرتبش كني خيلي خوشگل ميشه. اون يارو كه دو سال پيش اومد وصلش كرد خيلي وارد بود حالا مامان درست چهار ساعت وقت حروم ميكنه كه شبيه اون درست كنه نميتونه.
از وقتي كه محبوبه خانم بله رو گفتن ديگه خيلي سرسنگين شدن. همچين ميان شام ميخورن و ميرن بالا اتاقشون سيگارشون رو ميكشن يا چه ميدونم كتاب شعر ميخونن انگار شاهزاده خانمه. شستن ظرفها ميافته گردن من بدبخت. تمام هفته قبل من تنهايي ظرف شستم. هميشه مامان ميگه دخترم نميخواد بشوري من ميشورم. تعارف ميكنه. همچين ميگه يعني دختر خوب به زبون خوش ظرفها رو بشور بعد برو هر كاري دلت ميخواد بكن. اين مامان من اگه دلش بخواد ميتونه خوردن يه قاشق برنج رو درست شيش ساعت طولش بده. محبوبه كه عين برق غذاش رو ميخوره اصلا" سر سفره نميمونه ميره بالا. اونوقت من يا بايد شيش ساعت بشينم كه مامان غذاشو تموم كنه بعد با هم بريم ظرف بشوريم يا به زبون خوش خودم برم ظرفها رو بشورم.
من البته از ظرف شستن بدم نمياد. دستم هم خيلي تنده. اما از شستن قابلمه تا دلتون بخواد بدم مياد. اون اولها تا ميديم يه دونه لوبيا ته قابلمه مونده همونطور ميذاشتمش تو يخچال زبونم هم دراز بود كه توش غذاست گذاشتم براي فردا
حالا برميدارن همه عذا رو تو ديس ميريزن ديگه نميشه اينكارو كرد. باز وقتي محبوبه ميامد يه جوري شستن قابلمه ها رو ميانداختم گردن اون.


شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۰

خب بالاخره اين كامپيوتر رسيد. شب جمعه ساعت ده و نيم شب داداش ناصر با كامپيوتر زير بغل اومد. نميدونين براي اولين بار چقدر دلم ميخواست داداش ناصر زودتر برسه خونه. همش از پنجره نگاه ميكردم كي سرو كله فولكسش پيدا ميشه.
نميدونين اين كامپيوتر حالا چي شده. اولا" كه مانيتورش هفده اينچه. همچين حال ميده كه آدم بهش نگاه كنه. دوم اينكه كيسش دو برابر شده. خيلي هم از اون قبليه شيكتره. دكمه اش شكلاتيه كه من خيلي از اين رنگ خوشم مياد. در داره و براي خاموش كردنش لازم نيست دكمه بزنيم خودش خاموش ميشه. يه دونه سي دي ضبط كن هم بهش اضافه شده. من البته هنوز طرز كارشو بلد نيستم اما ياد ميگيرم. بقيه اش اينكه سرعتش خيلي رفته بالا و يه ويندوز ايكس پي هم داره كه من ازش خوشم نمياد. حالا خوبيش اينه كه داداش ناصر يه سري جدول تو ويندوز 98 قبلي داشت كه ناچار شد يه دونه ويندوز 98 هم بذاره. من الان تو همون ويندوز 98 هستم.
كاش اين صندلي رو هم عوض ميكرد همه چيزش خوب ميشد.
حالا شدن دو نفر. قبلا" يه نفر ديگه هم به من گفته بود تو يه آقاي 35 ساله هستي. آدرس دومي اينه http://ghordooni.blogspot.com/ اون دو سه نفر قبلي كه وقتي مطمئن شدن من خورشيد خانم نيستم نامه دادن و گفتن تو يه خانم 35 ساله هستي. من خوشم مياد. فكر ميكنم اونا براي اين اينطور فكر ميكنن كه من خيلي سعي ميكنم مثل يه خانم درست و حسابي بنويسم. اگه قرار بود عين همون صحبتهايي كه با همكلاسيام ميكنم اينجا مينوشتم كه ديگه فقط بايد بچه هاي زير هفت سال ميومدن اينو ميخوندن. اما وقتي به من ميگن اقايي… راستش انگار سوسك رو تنم راه ميره.
اين كامپيوتر همه چيزش نوائه ادم دوست داره همش بنويسه من اين يكي مطلب رو هم بگم و برم. يه عالمه نامه نخونده دارم. راستي سرعت اينترنتم هم بالا رفته من تا حالا نميدونستم كه سرعت اينترنت به سرعت كامپيوتر هم ربط داره.

راست ميگه اين خانم غردوني. من بار اول اسم شوهر محبوبه رو نوشتم فرهاد بار دوم فريدون. عيب نداره هيچ كدومش اسم واقعيش نيست. من الان همه رو ميكنم فرهاد. فقط شما حالا شايد فهميده باشين من چطور اسم مستعار درست ميكنم. دو سه كلمه از اسم واقعيش بقيه مستعار. براي همين اسم شوهر سابق محبوبه ممكنه فرزاد باشه يا فردين يا فرامرز يا…
راستي اسم اصلي داداش ناصر اصلا" نادر نيست مطمئن باشين.

پنجشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۰

سلام
من بايد اينها رو خيلي سريع بنويسم وقت نيست.
داداش ناصر صبح دوشنبه کامپيوتر رو برده که آپ گريدش کنه قرار بود ديروز بياردش اما نياورد. انگار هنوز حاضر نبود. حتي اگه امروز هم بياره من نميتونم با اون به اينترنت وصل بشم. الان اينجا از کافه نت استفاده ميکنم. نيم ساعت گرفتم هزار تومن. حالا شما هم نگين من خسيسم.
دو تا کافه نت رفتم يه دونه اصلا ويندوز فارسي نداشت اون يکي هم داشت و اشغال بود.
حالا درسته که آقاي لامپ با من قهره و راضي نيست من از اديتورش استفاده کنم اما کاش يکي به من ياد ميداد چطور با اديتورش کار کنم. ولش کن الان وقتش نيست. من نيم ساعت بيشتر وقت نگرفتم ميخوام برم به نامه ها هم سر بزنم. اما شنبه حتما برميگردم(‌اگه کامپيوتر درست هم نشه ميام اينجا)
يه چيز ديگه بگم و برم. اينجا صندليش خيلي خوبه درست همقد خودمه. فقط من نميدونم چرا نميتونم روش بشينم هي پا ميشم مياستم و اين يارو چپ چپ نگام ميکنه.

شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۰

حالا ديگه همه ما عادت كرديم كه محبوبه ساعت نه شب به بعد بياد خونه. بابا و مامان هيچ حتي نميپرسن كجا بوده. داداش ناصر هم سعي ميكنه به روش نياره. البته خود داداش ناصر هم همچين زود نمياد. خيلي وقتها ساعت ده به بعد ميرسه. اما اينا همش تا عيده. بعد اينا ميخوان به محبوبه دوا بدن بخوره. هر وقت هم كه فرصت ميشه و چشم محبوبه رو دور ميبينن، حرف از اين خواستگاره ميزنن. انگار بد چيزي هم نيست. يه جوون سي و سه ساله. خوب محبوبه هم كه سي سالشه. تازه اين جوونه تا حالا ازدواج نكرده. يعني ازدواج اولشه. انگار خونه هم داره. كارمند بانكه.
اما محبوبه حرفشونو گوش نميكنه. ساعت نه به بعد مياد خونه. تو اين دو سه ساعتي كه تو خونه است و بيداره اجازه نميده كسي حرف از خواستگاري بزنه. من امروز پيش خودم فكر كردم اگه محبوبه بخواد تو اين بعد از ظهريها كار خلاف بكنه ميتونه. ساعت عادي كارش تا پنجه. بعد از اون هم تلفونخونه شركتشون تعطيله. يعني اگه زنگ بزنيم هيچكي نيست گوشي رو برداره وصل كنه، بايد با موبايلش تماس بگيريم. موبايل هم كه هميشه همراهشه. اگه يه ساعت طول بكشه تا بره خونه هر كي كه دلش ميخواد يه ساعت هم براي برگشتن طول بكشه باز دو ساعت وقت دارن هر كار دلشون خواست با هم بكنن. من بايد زاغ شو چوب بزنم ببينم وقتي كه پريوده هم دير مياد خونه يا نه؟
واي خدا باز دارم بي ادب ميشم.
من نميدونم اين يه ساعتي كه من براي رفتن تا خونه دوست پسرش حساب كردم چقدرش درسته. فقط ميدونم كه محبوبه يكي از دلايلي كه با آقا فريدون نساخت همين بود. آقا فريدون اصلا" بچه شرق تهرونه. بعد از عروسي هم يه خونه گرفت تو تهرانپارس يا گلبرگ. من درست نميدونم زياد اونجاها رو بلد نيستم. محبوبه اصرار داشت كه بايد خونه اشون غرب تهرون باشه. البته اينها دليل اصل طلاقشون نبود. دليل اصلي طلاق را هيچكي نميدونه. ولي ما به همه گفتيم يارو معتاد بود.
اينها سر يه چيزايي دعواشون ميشد كه من اگه بهتون بگم خنده اتون ميگيره. اون هم تو همون دو سه ماه اول عروسيشون. مثلا" آقا فريدون فكر ميكنم تو اين شش ماه شش بار خونه ما نيومد. محبوبه وقتي خودش تنهايي يه سر مياد به مامان و من سر بزنه از اين موضوع غرغر ميكرد. يا يه بار خيلي جالب اومده بود خونه پيش مامان شكايت ميكرد كه داشته يه فيلم تو شبكه اول نگاه ميكرده آقا فريدون زده كانال سه فوتبال نگاه كنه. سر همين موضوع دعواشون شد. جالب اينجاست كه محبوبه جزو جهيزيه اش تلويزيون نبرده بود. بعد رفت يه دونه خريد. بعد هم كه طلاق گرفت اون تلويزيون رو داد يه دونه 14 اينچ گرفت كه الان تو اتاق خوابه ماست و سال به سال روشن نميشه. مگه آدم مريض باشه تلويزيون 29 رو ول كنه 14 نگاه كنه.
حالا من نميدونم اگه از اول جزو جهيزيه محبوبه تلويزيون بود و اقا فريدون هم ميومد تو اكباتان يه خونه اجاره ميكرد و هيچوقت شبكه سه نگاه نميكرد، اونوقت اينها با چه بهونه أي با هم دعوا ميكردن؟
خب اينها همش نبود داداش ناصر از آقا فريدون شاكي بود كه بهش كم اعتنايي ميكنه جالبه كه اون هم از داداش ناصر پيش محبوبه شكايت كرده بود كه بهش بي اعتنايي ميكنه. من اما هر بار كه آقا فريدون رو تو خونه ديديم كلي با هام خوب بود بنده خدا. ديگه ميمونه اين مسئله كه محبوبه ميگفت آقا فريدون مخالف ادامه درس خوندنشه. يا اينكه شبها خروپوف ميكنه يا اينكه خيلي هپليه دير به دير ميره حموم يا……
اوف اين همه دليل داشت اين بنده خدا براي طلاق گرفتن فقط من نميدونم اينها تو اون دو سه سالي كه با هم رفيق بودن چه غلطي ميكردن؟


پنجشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۰

ديروز تو ميدون انقلاب اصلا" ماشين نبود. يه عالمه مردم ريخته بودن تو خيابون منتظر تاكسي بودن. شانسي يه هو يه ماشين هيلمن جلو پام ترمز كرد. توش چهار تا مسافر بود. فقط جلو جا داشت منم نشستم جلو بغل يه آقا پسر. سه تا خانم عقب بودن كه دو تاشون چادري بودن. اون يكي پيره به راننده گفت:" چرا اين خانمو سوار كردي بغل اين آقا پسر؟" راننده گفت:" نبايد اينكارو ميكردم؟" پيره زنه گفت:" دو تا نا محرم بغل هم نشوندي درست نيست." راننده گفت:" من كه مجبورش نكردم خودش سوار شد."
داشتن درباره من حرف ميزدن. من خوشم مياد درباره من حرف بزنن اما اينطوري نه. بهش گفتم "خانم اينجا يه عالمه وقته كه من منتظر ماشين بودم" پيره زنه هم خيلي شيك به من گفت "من با شما حرف نميزنم."
من هم ساكت شدم. بعد خيلي منطقي ثابت كرد كه نبايد منو سوار ميكرد بغل يه آقا پسر نامحرم. اون همه آقا تو خيابون بودن يكي از اونا رو سوار ميكرد. اين آقا پسري كه بغل من نشسته بود برگشت بهش گفت:" شايد اصلا" اين خانم ارمني باشه براش نامحرمي مهم نباشه؟" وا خاك عالم حالا ديگه دينم هم داشت عوض ميشد. من باز هيچي نگفتم اما همون پيرزنه براي اون آقا پسر هم ثابت كرد كه حتي براي ارمنيها هم نامحرمي مهمه. وقتي راننده هم گفت كه حالا امروز خيابون پر مسافره روزاي ديگه كه مسافر كمه من كه نميتونم خالي برم مسافر بمونه رو زمين باز هم ثابت كرد كه بايد خالي بره، چون اينجور پولها اصلا" بركت نداره.
پولي كه من به راننده دادم بركت نداره؟ اين ديگه خيلي جالب بود. شايد راست ميگفت. من اين پولو از مامان و بابا و داداش ناصر ميگيرم. پول تو جيبيه. اگه بركت داشت كه اينقدر سريع تموم نميشد.
ديروز يه سر رفتم ميدون انقلاب يه چند تا كارت تبريك بخرم. من كارت تبريك به جز به شراره به كسي نميدم اما دوست دارم عيدا برم يه چند تا كارت تبريك بخرم. تو اين اكباتان كه فقط يه كتابفروشي ميشناسم كه ده پونزده تا كارت تبريك خيلي بي ريخت داره كه الان نزديك دو ساله عوضشون نكرده. ساعت دو رفتم كه زود برگردم اما برگشتني خوردم به ترافيك. خيلي خيابونا شلوغ بود من تا حالا اينطور خيابونا را نديده بودم. ساعت بعد از هفت بود كه رسيدم خونه. مامان كلي رو ترش كرد من هم موش شدم نشستم سر درس و مشقم. بهونه دست مامان ندادم كه دادش بره هوا. كامپيوتر رو هم اصلا" نگاش نكردم.

سه‌شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۰

از ورودي آپارتمان ما كه بياين بيرون، يه محوطه بزرگ درخت و زمين بازيه. هميشه هم اين پسراي ده دوازده ساله تا نود ساله اينجا پلاسن و فوتبال بازي ميكنن. دو قدم كه برين اونور خيابون يه بازار روزه كه خيلي شلوغه. از اين بازار روزا كه ميوه شهرداري ميفروشن. ميوه به قيمت روز. هر دفعه كه از اونجا رد ميشم يه عده از آشنا ها رو ميبينم.
از وقتي من به دنيا اومدم ما تو اين اكباتان ميشينيم. 15-16 ساله. براي همين تقريبا" همه همسايه ها رو از قيافه ميشناسم. ما فقط با خانم رضاعي همسايه بغلي رفت و آمد داريم. همون خانمي كه دخترش الان مكه است. رفته حاجي بشه. اما يه عالم بقيه همسايه ها رو همينطوري ميشناسيم. يه نفر تو طبقه سه هست كه هر سه شنبه دعاي توسل داره، انگار خانواده شهيد هستن. هر شنبه روي در يه اعلاميه ميزنن كه اين سه شنبه هم دعاي توسل هست حتما" بيايين. ما كه تا حال نرفتيم اما عيدا يه جور بازديد ميذارن. اولين صبح روز عيد. بابا هر سال ميره. پارسال ( منظورم همين يازده ماه پيشه) من و مامان هم رفتم. آپارتمانشون يه دونه از اين سه خوابه ها بود كه خيلي شبيه آپارتمان ماست اما خيلي بزرگتره. خانمها و آقايون يه جا بودن اما همه با حجاب. صاحبش ظاهرا" مرد خوبيه. از اين مذهبياي بي آزاره.
حالا من اصلا" ميخواستم يه چيز ديگه بگم. من ديروز با مهدي روبروي بازار روز قرار داشتم. ميدونم خريت كردم. هيچوقت اونجا قرار نميذاشتيم. توي همون محوطه بين بلوكها خيلي جاي بهتريه. هم نيمكت هست براي نشستن هم آدم كم رد ميشه. فقط من ناچارم يه بلوك برم پايين يا بالا كه كسي منو نشناسه. شما اگه اومده باشين اكباتان ميدونين كه هر بلوك با بلوك بعدي دو سه كيلومتر فاصله داره.
ديروز خانم رضاعي منو تو بازار روز ديد. با مهدي ديد. نميشه گفت كه نديد يا مثلا" عوضي گرفته. نه، اون منو خوب ميشناسه.
من امروز از وقتي از مدرسه اومدم منتظر بودم كه مامان يه چيزي بهم بگه. تا حالا كه نگفته. من مامانو ميشناسم اگه با خبر شده باشه نه ميذاره نه برميداره بهم ميگه اين پسره نره خر كيه كه باهاش ميري بيرون. باور كنين عين همين جمله رو ميگه. براي همينه من امروز مثل موش شده بودم. از اولي كه اومدم خونه خودم سفره رو چيدم. خودم ظرفها رو شستم. البته ظرفها كم بود چون فقط من و مامان نهار خونه هستيم. حالا هم كه ساعت شيش عصره دلم داره عين سيرو سركه ميجوشه كه يه وقت اين خانم رضاعي نياد بهش يه چيزي بگه. مامان خودش از رفتار من بو برده كه يه خبراييه. من اصلا" بلد نيستم يه چيزو پنهان نگه دارم.
حالا اگه يه وقت ديدين من يه مدت ننوشتم بدونين كه خانم رضاعي به مامان گفته اونم كبابم كرده.

دوشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۰

از من ميپرسند كه چطور توي يخچال ميخندي؟ وا، اين كه كاري نداره برين در يخچال رو باز كنين. شيشه ها رو به هم بزنين كه سرو صدا درست شه و با خيال راحت هر قدر كه دلتون ميخواد بخندين. فقط حواستون باشه كه يه وقت مامانتون سر نرسه مثل اوندفعه فكر كنه من به دستپختش ميخندم يه هفته باهام سرسنگين بود.






یکشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۰

ديدين بهتون گفتم دعوا ميشه. البته اصلا" به خاطر دير اومدن محبوبه دعوا نشد. سر يه چيز ديگه دعوا شد. خونه ما همينش خوبه. همش كه نبايد با يه موضوع يكنواخت دعوا شروع شه.
مامان هنوز هم تعريف ميكنه اون وقتها كه بچه بودم وقتي ميخواستن بهم دوا بدن بخورم ناچار بودن سه نفري وارد عمل شن. بابا پاهامو ميگرفت. محبوبه دستامو نگاه ميداشت و مامان زوركي دوا رو ميريخت تو حلقم. من البته اين چيزا كه اينها ميگن يادم نمياد اما كلا" هنوز هم از دوا بدم مياد. حالا حكايت شب جمعه ما بد جوري من ياد دوا خوردن خودم انداخت. داداش ناصر و مامان و بابا داشتن سعي ميكردن كه محبوبه رو راضي كنن دوباره شوهر كنه.
اين قضيه دواي زوركي خوردن تو خونه ما خيلي سابقه داره. مثلا" همين دو سال پيش درست برعكس، محبوبه يه نفري زوركي اين سه نفرو راضي كرده بود دوا بخورن. فرض كنين يه بچه بخواد به سه نفر با هم دوا بده. خلاصه خيلي خر تو خر شد.
ماجراي خواستگاري قبليش رو ميگم. آقا فريدون. محبوبه خودش با اقا فريدون آشنا شده بود. تو كوه مسير دركه. حالا از همين دركه اينقدر بدش مياد كه دو ساله پاشو اونجا نذاشته. اصلا" از كوه بدش اومده. اون دفعه هم همه مخالف بودن. اصولا" بابا و مامان من از اينكه دختر خودش بره تو خيابون شوهر پيدا كنه بدشون مياد. من كه از اين يارو دوست پسرم مهدي زياد خوشم نمياد اما اگه يه روز خواستم با دوست پسرم عروسي كنم به خونه نميگم. من حريف اينها نميشم بهشون دوا بدم بخورن. ميدونم بايد با همه اينها يه جا بجنگم. ميذارم خود پسره هر طور ميتونه درستش كنه.
تو عروسي با آقا فريدون محبوبه وقتي نتونست مامان و بابا و داداش ناصر رو راضي كنه دوا بخورن بهشون گفت كه "من ديگه تا آخر عمرم عروسي نميكنم." اولش اين حرف رو هيچكي جدي نگرفت. اينطوري قضيه آروم شد. بعد طفلك محبوبه ناچار شد بشينه هر روز سر شام اين حرفو تكرار كنه كه مامان و بابا يادشون بمونه كه اون ديگه هيچوقت تو عمرش عروسي نميكنه. بعد كه درست همون روزا يه خواستگار اومد و محبوبه از لج مامان و بابا از تو اتاقش تكون نخورد و حتي چايي هم مامان من مجبور شد براشون ببره، بابا و مامان ديدن مثل اينكه تهديد جديه. اينطوري شد كه بنده هاي خدا مجبور شدن دوا رو بخورن ديگه.
من پنجشنبه صبح كه اون يادداشت رو گذاشتم تو وبلاگم متوجه شدم كه آذي خانم دو روز پيش در حقيقت براي خواستگاري از محبوبه اومده بود. يعني استراق سمع دو سه روز پيش ما هيچ. من اصلا" نميدونم اين مامان و بابا وقتي قراره محبوبه رو شوهر بدن چرا حرف از عروسي داداش ناصر ميزدن؟ يعني شما فكر ميكنين اينها فهميده بودن من دارم گوش ميدم آدرس غلط ميدادن؟
حالا ولش كن. سر شام. مامان مرغ رسمي پخت. من نميدونم به اين پيتزاي مرغ و قارچ چرا مامان من ميگه مرغ رسمي. مرغ رسمي رو محبوبه خيلي دوست داره. همه ما خيلي دوست داريم اما محبوبه يه جور ديگه دوست داره. اون شب محبوبه شده بود مهمون ويژه. همه چيز اول براي اون بود بهترينش هم براي اون. محبوبه خودش هم بو برده بود يه خبراييه. همون اولش گفت "خب حال چي شده ما اينقدر عزيز شديم؟"
بعد مامان بهش موضوع رو گفت. ما از بعد از طلاق محبوبه يه بار ديگه تجربه دوا دادن به محبوبه رو داشتيم. همون اولي كه از شوهرش جدا شده بود حرف از يكي از خواستگاراي قبليش ميون اومد و محبوبه بد جوري ترش كرده بود. مامان تو گفتن اينجور حرفها اصلا" استاد نيست. بابا كه از اون هم بدتره. داداش ناصر هم اگه قرار ميشد بگه وسطش همچين شاخ و شونه ميكشيد همه چيزو خرابتر ميكرد. همون بايد به من ميگفتن همچين به محبوبه خبر رو ميدادم ظرف ده دقيقه بله رو بگه.
مامان تنها شگردش اينه كه بي مقدمه حرف ميزنه. براي همين يا اولش شما يه جوري غافلگير ميشين كه پس ميافتين يا يه واكنشي نشون ميدين كه اون پس بيافته.
براي همين تا گفت كه آذي خانم يه آقاي خوب رو معرفي كرده …..
محبوبه همه چيز براش جا افتاد لقمه آخرو گذاشت دهنش نوشابه اش رو خورد كه بعد اگه دعوا جدي شد و ناچار شد ميز شام رو ول كنه بره اتاقش، حسرت اينها به دلش نمونه. بعد هم گفت به آذي خانم بگو اگه بلده شوهر گير بياره يه دونه براي خودش گير بياره پير دختر شصت ساله نشه.
من از جوابهاي محبوبه خيلي خوشم مياد. وقتي ميخواد متلك بياندازه. نه داداش ناصر نه من نه مامان بابا هيچكدوم به پاش نميرسيم يه جواب مشابه بديم كه اينقدر قشنگ بشينه به دل.
براي همينه كه من همش وسط دعواي اينها خنده ام ميگيره. بعد هم دلم ميسوزه كه چرا يه دقيقه جلوي خودمو نگرفتم تا آخر دعوا بمونم ببينم ديگه چي ميگن. معمولا" همين محبوبه هم زود سنگرو ترك ميكنه. اما اينبار محبوبه سنگرو ترك نكرد نشست با سالاد بازي بازي كرد، بدون اينكه بخوره. همينطور يه دونه يه دونه بلال پخته يا نخود فرنگي از تو ظرف سالاد با چنگال برميداشت ميذاشت دهنش. انجوري انگار ميخواست بابا رو اذيت كنه. بابايي كه تو اين عمر سي ساله دخترش لااقل يه ميليون بار بهش گفته اگه ميخواي سالاد بخوري بردار بريز تو بشقابت.
طفلك بابا. هيچوقت سعي نميكنه تو دعواها دخالت كنه. همش منتظره يه جوري بشه كه ما خودمون يه جوري با هم آشتي كنيم بره پي كارش. اما امشب حتي اون هم يه نظري داد. انگار مامان قبلا" بهش گفت بود تو هم همينجور ساكت نشين. يه چيزي بگو. برگشت به محبوبه گفت:" حالا بذار بياد ببينش شايد پسر خوبي بود"
محبوبه هم جواب داد :" بياد. من كه كاري ندارم. صاحبخونه شمايين. فقط بگين كي مياد من خونه نباشم"
تازه با بابا خيلي محترمانه صحبت ميكرد. اون هم مثل من بابا رو خيلي دوست داره.
وقتي داداش ناصر داخل اينجور بحثها ميشه همه چي رو ميريزه به هم. اصلا" اگه اون يه خورده دير تر ميومد ممكن بود تا همين امروز هم اونا بحث كنن. درست و منطقي. من هم كلي ميخنديدم.
داداش ناصر گفت:" بايدم اينو بگي. كه ناچار نباشي هر وقت خواستي بري هر وقت خواستي بيايي"
من هم ميدونم اصلا" غلط غلوط حرف زد. اما باور كنين عين حرفش همين بود. من كه هر چي فكر ميكنم معنيش رو نميدونم اون فقط ميخواست يه جوري به دير اومدن محبوبه طعنه بزنه. محبوبه هم گفت پس چي؟ افسارم دست تو نيست كه هر وقت تو خواستي بيام خونه.
همين. ميگم كه داداش ناصر استاده كه بحث خراب كنه. فقط آخرش كه محبوبه ميخواست بره اتاقش گفت:" مگه خر سرمو گاز بگيره كه بخوام دوباره عروسي كنم"
من از اين يكي خيلي خوشم اومد (خر سرمو گاز بگيره.) اصلا" تا حالا اين جمله رو نشنيده بودم. خيلي بامزه بود. اگه ادامه پيدا ميكرد و يه تيكه ديگه اينجوري ميگفت مجبور ميشدم برم تو اشپزخونه يخچالو باز كنم يه فصل توش بخندم يا برم تو اتاقم سرم رو بگيرم رو بالش.
حالا من منتظرم كه يه بار پاش بيافته اين جمله رو استفاده كنم. خيلي با مزه است. فقط من نميدونم چرا محبوبه نگفت مثلا" شير سرمو گاز بگيره يا گرگ يا پلنگ. آخه خر كه گاز بگيره كاري نميكنه.

پنجشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۰

أي واي همه چي قاطي پاطي شد. من ديروز همه چيز رو اشتباه فهميدم. اصلا" موضوع خواستگاري داداش ناصر نيست. براي محبوبه يكي پيدا شده.
الان نميتونم زياد بنويسم. اما زود برميگردم.

چهارشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۰

پنجشنبه بهترين روز خداست. خيلي جالبه كه خدا بهترين روزشو چسبونده به بدترين روزش. من از پنجشنبه ها خيلي خوشم مياد. حالا نه به خاطر اينكه كلا" كلاسمون پنجشنبه ها خيلي سبكه. نه والله من از بعد از ظهر پنجشنبه ها خيلي خوشم مياد. البته پنجشنبه همش خوبه، همون اولش كه از خواب بيدار ميشي ميبيني هوا تميزتره. اتوبوسها هميشه پنجشنبه ها نيمه خالي ميان تو ايستگاه و سريع تر از روزاي ديگه ميرسوندت. بعد از ظهر هم كه از كلاس تعطيل ميشي ميبيني كه نور خورشيد از بقيه روزا شفاف تره.
بابا و داداش ناصر و محبوبه تا قبل از ساعت دو سه بعد از ظهر ميان خونه. مامان پنجشنبه ها كلاس نداره. حالا ممكنه كه يه وقت دم عيد كار باشه همشون دير بيان خونه اما معمولا" همه ساعت دو سه خونه هستن. بعد غروب بهترين ساعات پنجشنبه شروع ميشه. يا ميريم مهموني يا مهموني دعوتيم يا عروسي دعوتيم. يا تولد. اگه هيچ كدوم اينها نباشه ميريم رستوران. يا ممكنه يه فيلم خوب باشه بريم سينما. هر چند كه معمولا" بابا و مامان نميان. محبوبه هم از وقتي عروسي كرد و طلاق گرفت با ما سينما نميايد اما داستان همه فيلمها رو ميدونه
معمولا" داداش ناصر بهترين فيلمهايي رو كه اجاره ميكنه ميذاره براي آخر هفته. يعني حتي اگه بريم مهموني و ساعت دوازده شب برگرديم باز يه فيلم هست كه بايد تماشا كنيم بعد بخوابيم.
تازه هيچكدوم از اين كارها كه نباشه محبوبه با داداش ناصر دعوا ميكنه، كلي پنجشنبه امون شيك و پيك ميشه. فردا پنجشنبه است و من از الان ميگم كه باز اينها فردا با هم دعوا ميكنن. ديروز محبوبه گفت كه ممكنه شركت تا دير وقت كار باشه چهار شنبه و پنجشنبه دير اومدم نگرون نشين. داداش ناصر همچين نگاهش كرد مثل …. خيلي ببخشيد خيلي ببخشيد يه سگ درست قبل از اينكه به آدم حمله كنه چطور نگاه ميكنه.



سه‌شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۰

اخ جون داره برف مياد شما فقط دعا كنين تا فردا بباره بقيه اش با من
من امروز كلي استراق سمع كردم. مامان و بابا وقتي يه صحبت خصوصي دارن آرومتر صحبت ميكنن. وقتي داداش ناصر يا محبوبه رو ميبينن اصلا" موضوع رو عوض ميكنن. اما جلوي من فقط يواشتر حرف ميزنن.
من هم همه حرفهاشونو شنيدم. يعني همه همه كه نه اما شنيدم. آذي خانم ديروز اومده بود خواستگاري. يعني خواستگاري كه نميشه گفت. اومده بود يه خانمو براي داداش ناصر معرفي كنه. فكر ميكنم دختر خواهرشو. من ديگه زياد چيزي نشنيدم. فقط دوست دارم وقتي كه خبرو به داداش ناصر ميدن من اونجا باشم ببينم چطور داداش ناصر هوارش ميره بالا. عمرا" فكر نكنم بتونن به اون زن بدن. اما خوب يه خورده هم حقشه. تنبل خان وقتي نتونسته تا حالا يه دوست دختر براي خودش جور كنه همين ميشه كه آذي خانم مياد براش دوست دختر پيدا ميكنه.

دوشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۰

باز روي صورتم جوش زده. يه جوش گنده درست روي گونه راستم. مامان ميگه تو صورت به اين كوچيكي جوش ميزنه اين هوا. بعد هم دستش رو يه وجب باز ميكنه.
خيلي دكتر رفتم. همه جور حرفي هم شنيدم. اولاش يه سري از اين دكترا ميگفتن از خوردن شيرينيه. من به خاطر همين مدت زيادي شيريني نخوردم. عجيب اين بود كه تو اين مدت هيچ جوشي نزد. بعد يه روز همينطوري براي خودش يه جوش گنده روي پيشونيم درست شد. من هم عصباني شدم و پرهيز شيريني و شكلات رو شكستم. حالا شما هم برنگردين مثل محبوبه بگين حتي قند هم نبايد با چاي ميخوردي. مگه ميشه قند هم نخورد؟
الان زياد فرقي نميكنه شيريني بخورم يا نخورم. جوش هر وقت كه دلش بخواد مياد روي صورتم.
يه دكتر به من گفت كه اين جوشها عصبيه. اين ديگه خيلي بامزه است. من كه عصبي نيستم. من وسط دعواي داداش ناصر و محبوبه يه هو يه حرف ميشنوم همچين خنده ام ميگيره كه ناچار ميشم بدوم برم تو اتاق خواب سرمو بچسبونم به بالش صدامو كسي نشنوه. اونوقت اين دكتر ميگه تو عصبي هستي. چرا عصبي باشم. درسم تو مدرسه خيلي خوبه ( نزديكه شاگرد اول بشم) مامان و بابا و داداش ناصر و محبوبه رو هم خيلي دوست دارم. يه رفيق خوب هم دارم ( اسمش چي بود شراره؟) پول تو جيبي هم ميرسه. تازگيها با اين وبلاگ هم كه خيلي خوش به حاليم ميشه. يه عالمه دوست مكاتبه أي هم پيدا كردم.

یکشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۰

اوف امروز چقدر اين خونه شلوغه. همينطور آدم پشت آدم. عوضش من بدون اينكه كسي مزاحمم بشه نشستم اين بالا و با كامپيوتر كارم رو ميكنم. حوصله اين همه مهمون رو ندارم. حوصله درس خوندن هم ندارم. امتحانها هم نزديكه.
اول از همه دوست مامان اومد. يك خانم مسن به اسم آذي خانم. اين دوست مامان مجرده. از دوران مجردي مامان با هم رفيق بودند. خانم مسني كه به نظر من از مامان خيلي پيرتره ولي مامان ميگه همسنن. اين خانم هميشه ساعت دو بعد از ظهر مياد كه مثلا" مزاحم استراحت بابا نشه عوضش خواب بعد از ظهر مامان رو ميريزه به هم. خانم مهربونيه اما زياد با من رابطه اش خوب نيست. من يه زماني دوست داشتم همه چيزو گاز بگيرم. يه جور لذت ميبردم كه گوشت ترد دست آدم رو بذارم زير دندونم فشار بدم. هنوز هم اگه يه دست داوطلب گير بيارم اينكارو ميكنم. مامان ميگه خيلي سال پيش كه من خيلي بچه بودم يه بار دست اين خانمو يه جور گاز گرفتم كه كبود شد. من البته يادم نمياد اينكارو كرده باشم. شايد از همون روز از من بدش اومده.
طفلك خيلي هم سعي ميكنه با من مهربون باشه اما از من خوشش نمياد. من ميدونم.
بعد درست دو دقيقه بعد از رفتن آذي خانم، اين همسايه بغلي اومد. يه خانم مسنه كه دو تا دختر داره. يكيش بيست و شش هفت سالشه و انگار تو بانك كار ميكنه اون يكي هم شوهر كرده و اينجا نيست. اون دوميه كه شوهر كرده دو تا بچه داره خيلي با مزه هستن. سياه و زشت و خيلي خوردني. واي خدا من چقدر از بچه خوشم مياد. اين خانم برامون آش آورد. مثل اينكه آش پشت پا پخته براي دخترش. همون كه تو بانك كار ميكنه. رفته مكه. شما فكرشو بكنين بعد از اين بايد به يه خانم بيست شش هفت ساله بگيم حاج خانم. اونهم وقتي كه مامانش هنوز بيچاره تا مشهد بيشتر نرفته. كاش دولت يه كار ميكرد ميگفت بچه هايي كه ميخوان برن مكه اول بايد مامانشون بره.
يه دقيقه بعد از اينكه اين خانم رفت، آقاي محمدي اومد. اصلا" وقت نشد يه ناخنك به اين آش بزنم. محمدي نماينده بلوكه. با بابا كار داشت. اومد بالا نشست و دو ساعت درباره تصميمشون براي آينده آسانسور بلوك حرف زدن. جدي ميگم . شما حساب كنين يارو از ساعت شش اومده تا الان كه نزديك هشته دارن درباره آسانسور حرف ميزنن. به من البته ربط نداره به بابا هم ربط نداره همينطور ميان با بابا حرف بزنن نظرشو بدونن. بابا هيچوقت دوست نداشت كه تو اينكارا دخالت كنه اما بدش نمياد يه گوش مفت گير بياره نظر خودشو بده. ولي من همش فكر ميكنم يه آسانسور مگه چقدر فضا داره كه آدم درباره اش دو ساعت تموم حرف بزنه؟



شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۰

من امروز نميخواستم اين نوشته را كه براي خورشيد خانم نوشته بودم پست كنم. بعد فكر كردم خورشيد خانم ناراحته شايد اينو بخونه يه خورده شاد شه. من اين نوشته رو براي خورشيد خانم قبلا" نوشتم. قبل از اينكه وبلاگ آقاي لامپ رو بخونم.
به من گفتند كه بهتره با بقيه وبلاگها سر به سر نذارم و كار خودمو بكنم من هم ميخوام همينكارو بكنم.
من ديگه با هيچ كدوم از وبلاگها شوخي نميكنم. آقاي لامپ انگار از دست من عصباني شد من فقط با ايشون شوخي كردم. من امروز براشون نامه دادم گفتم كه شوخي كردم. من دوست ندارم كسي از دستم ناراحت بشه.
ببخشيد.
أي واي چي شد. تا همين دو روز پيش فقط سه نفر بودند كه فكر ميكردند من خورشيد خانم هستم. حالا شدن شصت نفر.
بابا به خدا من خورشيد خانم نيستم. اينهمه فرق بين من و خورشيد خانم هست چرا اينها متوجه نميشن؟ من امروز اينو مينويسم اما ديگه هيچوقت در اين باره نمينويسم. بذارين يه خورده هم خورشيد خانم جواب بده.
من و خورشيد خانم اين فرقها رو با هم داريم. خورشيد خانم 26 سالشه من 17 سالمه ( حالا يه خورده كمتر)
خورشيد خانم قدش دو سه متره من نصف اون هم نيستم.
خورشيد خانم داره فوق ليسانس ميگيره من دارم ديپلم ميگيرم( حالا يكي دو سال ديگه هم شد، شد)
خورشيد خانم مامانش مهمونداره، من مامانم معلمه.
خورشيد خانم باباش بازنشسته است. من هم بابام بازنشسته است اما باز ميره سر كار. تازه باباي من بازنشسته ارتشيه.
خورشيد خانم بابا و مامانش با هم زياد بحث ميكننن، خونه ما داداش ناصر و محبوبه زياد بحث ميكنن.
خورشيد خانم داداش نداره فقط يه خواهر زاده داره من يه پسر دايي مامان زاده دارم كه خيلي نازه.
خورشيد خانم به ورزش شنا علاقه داره من هم دارم. عوضش من تو عمرم اسكي نرفتم اون خيلي رفته. در عوض من كاراته بلدم اون بلد نيست.
خورشيد خانم زبانش خوبه من هم زبانم خوبه اما نه به خوبي اون. من پاييز ترم هشت كانون بودم. اين ترم نرفتم كلاس چون خيلي هشت آ سخت بود. ميگن هشت ب سخت تره. اما بهار حتما" ميرم چون ممكنه راست راستي بريم كانادا.
خورشيد خانم هر روز سيگار ميكشه من نميكشم. يه بار كه كشيدم دهنم اينقدر بد مزه شد كه ناچار شدم گلاب قرقره كنم. ديگه هم سيگار نميكشم.
خورشيد خانم دوست پسر داره من هم دارم اما شما فرض كنين ندارم.
خورشيد خانم ميره سر كار، من پول تو جيبي از برادر و بابام ميگيرم.
خورشيد خانم درست و حسابي روي صندلي ميشينه، من يه طور ميشينم كه همش مامانم ميگم هيچ جونوري اينطوري رو صندلي ميشينه كه تو نشستي.
خورشيد خانم روزاي تعطيل هم ميتونه به اينترنت وصل شه و مطلب تو وبلاگ بنويسه من نميتونم. حتي پنجشنبه هم فقط تا ساعت دو سه بعد از ظهر ميتونم برم سراغ كامپيوتر، بعدش هر ساعت ممكنه داداش ناصر سر برسه.
بابا اينهمه فرق بين من و خورشيد خانم هست ديگه مونده من اسم راست راستي خودمو بگم و اين وبلاگ رو تعطيل كنم تا شما باورتون بشه؟


پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۰

ديروز اينهمه وراجي در مورد مزاياي دروغگويي و معايب راستگويي كردم كه يه چيز بگم يادم رفت. يعني اصلا" بحث منحرف شد.
من روز دومي كه وبلاگمو نوشتم براي 10-15 نفر نامه دادم كه برن وبلاگمو بخونن. هيچكس جواب نامه امو نداد به جز ندا خانم. يعني نه مريم خانم، نه مرجان جون، نه خورشيد خانم. اها راستي لامپ هم تو بلاگش نامه امو عوض كرد و مسخره اش كرد. من اون موقع كه متن نامه امو تو وبلاگش ديدم خيلي لجم گرفت. همون وقت خواستم يه جواب براش بنويسم كه نشد. الان يادم نيست چطور شد. شايد اينترنتم قطع شد. خلاصه فرداش هم ديگه جوابشو ندادم اما همون موقع خيلي فكر كردم يه جواب درست بهش بدم آخرش اين به نظرم بهترين اومد كه

مرد گنده برو با هم قد خودت شوخي كن.

همين. آخيش راحت شدم. همش ميخواستم اينو بهش بگم. حالا شما نگين كه زشته آدم نامه خصوصي رو تو صفحه عمومي بنويسه. به اون بگين كه از اولش اون شروع كرد.
راستي اگه بهم نامه هم بده من كه نميخونم. مدتيه كه وبلاگش رو هم نميخونم.
حالا من اصلا" ميخوام يه چيز ديگه بگم هي حرف تو حرف مياد.
يه هفته پيش يه نفر به من نامه داد كه تو خورشيد خانمي. من همون وقت بهشون گفتم كه من خورشيد خانم نيستم. اما پريروز كه دوباره دو نفر ديگه نامه دادن و باز گفتن كه تو خورشيد خانمي من خيلي شك كردم.
من خورشيد خانم نيستم. من همون روز يه نامه به خورشيد خانم دادم كه جوابم رو نداد نامه اش رو الان اينجا مينويسم. فقط اينو بگم كه الان دو سه هفته است من براش نامه دارم. اما جوابي نگرفتم. حتي تازه گي كه صفحه وبلاگش رو عوض كرده اسم منو ننوشته اون بغل صفحه اش جزو وبلاگهاي مورد علاقه اش. شايد از اين وبلاگ و از من خوشش نمياد نخواسته جواب بده. شايد هم اصلا" نامه من دستش نرسيده كه جوابمو بده. شايد هنوز كامپيوترش راست راستي خرابه نتونسته جواب بده. شايد هم براي اينكه آدم خودش به خودش نامه نميده كه جوابش رو هم بده!

سلام خورشيد جون
من دخترك شيطان هستم.
خيلي وقته كه نوشته هاي شما رو ميخونم. تو همسايگي ما يه خانم هست كه خيلي قد بلنده. خيلي وقتها با مامانش ميبينمش. من هميشه فكر ميكنم شما اون هستين. ما تو فاز…… ميشينيم اگه شما همون خانم هستين بايد ما رو بشناسين.
ما پر سر و صداترين خانواده اونجا هستيم. اگه بعضي وقتها صداي داد و فرياد از خونه ما ميشنويد ناراحت نشو.
ما همه همديگر رو دوست داريم.
راستي سه هفته قبل من شما رو ديدم كه ميرفتين بيرون.
آرايش كرده بودي خيلي خوشگل شده بودي.
شايد من رو يادت باشه جلوي آسانسور سلامت كردم.
راستش يه خورده هم از شما ميترسم.
حتي اگه شما اون خانم نيستين باز من دوست دارم فكر كنم خورشيد خانم اون خانمه.
مرسي



چهارشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۰

من همش دارم فكر ميكنم كه دروغ چيه؟ راست كدومه؟ كدومش اخلاقيه كدومش نيست؟ من حق دارم كه به شما دروغ بگم؟ اصلا" كي حق داره دروغ بگه؟
اگه محبوبه همين دو هفته پيش يه كلام دروغ ميگفت كه تو ترافيك گير كرده دير اومده، اصلا" اين دعوا پيش نميامد. حالا فوقش يه كم بابا و داداش ناصر اخم ميكردند تموم ميشد ميرفت پي كارش.
مامان تا همين دو سال پيش به من ميگفت دختر شيطون. يعني از هر ده باري كه منو صدا ميكرد نه بار اينطوري صدا ميكرد. فقط وقتي اسم واقعي منو صدا ميكرد كه ميخواست دعوام كنه. بابا هنوز هم به من ميگه دخترم يا نانازي( ببخشيد) بابا معمولا" با من دعوا نميكنه. هر كاري هم كه بكنم به روش نمياره. غرغرها سر من از طرف داداش ناصره يا مامان. داداش ناصر معمولا" منو دختري يا خانمي صدا ميكنه (واي من چقدر اسم دارم) حالا خودم اومدم به شما اسم قديمي رو كه ديگه كسي منو با اون اسم صدا نميكنه گذاشتم. اين دروغه؟
حالا اگه از اولش ميامدم به شما راست ميگفتم بعد يكي ميمومد به داداش ناصر ميگفت خواهرت وبلاگ داره هر چي ميخواد توش مينويسه اون هم هيچكار نميكرد اين كامپيوتر رو ميبست، بهتر بود؟
اصلا" راست راستي نجات تو صدقه؟ ( صدقه نخونين يه وقت)
من كه گيج شدم. محبوبه اينروزها ديگه ياد گرفته دروغ بگه. اولا" ديگه سر ميز شام از همكاراش حرف نميزنه. اصلا" حرف نميزنه. همينطور مياد مثل مجسمه يه سلام ميكنه و شامشو ميخوره و بعضي وقتها ظرف ميشوره بعضي وقتها هم ميذاره من بشورم، خودش ميره بالا. حتي ديگه با تلفن همراه هم حرف نميزنه. انگار همه حرفهاش رو قبلش تو اداره ميزنه.
ديروز اومده بود ميگفت كه ميخواد براي مهاجرت اقدام كنه. داداش ناصر گفت زحمت نكش كانادا ديگه مهاجر قبول نميكنه.
اينها همش از دو هفته قبل به اين طرف دارن به هم متلك مياندازن.
محبوبه زود تمومش كرد. من از متلكهاي محبوبه بيشتر خوشم مياد. فقط يه كلام گفت:" همين منتظر بودن كار تو تموم شه بعد درو ببندن"
كار مهاجرت داداش ناصر تموم نشده. داداش ناصر ليسانس زبانه. دو سه ساله كه براي مهاجرت اقدام كرده و هيچ خبري هنوز نشده. به ما هم نميگه كارش به كجا كشيده.
بعد داداش ناصر كلي مدرك محبوبه رو به رخش كشيد اما اون ديگه لام تا كام حرف نزد. محبوبه مهندس الكترونيكه. يعني فوق ديپلمه ما به همه گفتيم مهندسه.
مامان ميگفت اگه شما دو تا ميخواين از اين مملكت برين يه كار كنين ما هم بياييم اينجا نمونيم.
همين ديگه مونده بريم كانادا، اونجا داداش ناصر و محبوبه با هم دعوا كنن.




سه‌شنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۰

قبلا" فقط روزاي جمعه براي من دلگير بود، حالا همه روزاي تعطيل دلگير شده. ديروز داداش ناصر از تو خونه تكون نخورد. نشست از صبح فيلم نگاه كرد تا غروب. بعد از ظهر كه خوابيد من هزار بار دل دل كردم بيام سراغ كامپيوتر ترسيدم. اگه اين كامپيوتر نبود شايد تعطيلي ها بهتر ميگذشت.
شراره يه زنگ هم نزد. اونا تلفن ندارن. من نميتونم بهش زنگ بزنم.
اين كافه نتها هم كه ميگن ساعتي دو هزار تومن. من وقتي خودمون كامپيوتر داريم چرا بايد اينهمه پول بدم؟ يه روز ديرتر ميام مينويسم.
تازه من تو خونه عادت دارم چهار زانو بشينم بنويسم. تو كافه نت كه نميشه چهار زانو نشست.
اين صندلي ما يه نشيمن داره درازيش دو سه متره. من كه توش ميشينم زانوم به لبه اش نميرسه. اگه بيام جلو زانوم برسه اونوقت پشتم به پشتيش نميرسه. براي همينه كه من چهار زانو روش ميشينم. الان ديگه عادت كردم كه چهارزانو رو صندلي بشينم. مامان چند بار كه منو اينطوري ديده ميگه دختر خجالت بكش يكي ببينه چي ميگه؟
كي ببينه؟ كامپيوتر ما طبقه دومه. تا يكي زنگ در آپارتمان رو بزنه درست ميشينم. چند بار سعي كردم درست و حسابي اين پشت بشينم ديدم نميشه. يعني اصلا" نميتونستم بنويسم.
خلاصه شما با يه آدم طرفين كه حتي بلد نيست پشت كامپيوتر درست بشينه.
اگه يه روز خواستين براي خونه اتون صندلي كامپيوتر بخرين و يه خواهر كوچكتر دارين كه ممكنه ازش استفاده كنه، حواستون باشه مارك رام رايانه نخرين كه خيلي مزخرفه. به درد آدماي سه متر به بالا ميخوره.


شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۰

خيلي خوش گذشت خيلي خوش گذشت خيلي خوش گذشت
جاي همه تون خالي بود.
البته اصلا" مهماني جشن تولد نبود كه رفتيم. يه مهموني بود با شركت خودمون.
محبوبه نيومد. داداش ناصر هم تا ساعت هفت كه ما از خونه راه افتاديم پيداش نبود. وقتي رفتيم خونه دايي مسعود و ديديم كه ما اولين نفر هستيم كه رسيديم كلي تعجب كرديم بعد كه فهميديم اصلا" جشن تولدي در كار نبوده تو ذوقم خورد. مخصوصا" با اين كادويي كه خريده بوديم و من دست گرفته بودم و گذاشته بودمش روي بوفه. تولد نيما يكشنبه گذشته بود كه انگار جشن تولد هم گرفته بودن و امشب فقط ما براي شام دعوت شديم. مامان ديگه به دايي مسعود نگفت كه پس چرا تو تلفن گفتي جشن تولد؟ من فكر كردم شايد مامان از خودش در آورده جشن تولد كه ما سه نفرو بتونه ببره. اما بيرون كه اومديم كلي غرو غر ميكرد كه مرتيكه خودش گفت جشن تولد.
خب براي همين اولش من خيلي تو ذوقم خورد. اصلا" حوصله اين بابا مامانها رو ندارم كه ميشنن از مملكت حرف ميزنن. همينجور دمق نشستم تا نيما را كشف كردم.
شما نميدونين چه بچه نازنينيه. يه پسر دو ساله كه موقع راه رفتن يه كم هم لق لق ميزنه خصوصا" وقتي كه ميدوه.
اولش از ديدن ما خجالت كشيد بعد يواش يواش اومد جلو. من بغلش كردم اصلا" دوست نداره تو بغل بمونه. دست منو گرفت برد تو اتاقش. نميدونين چقدر حيرت كردم كه ديدم عين همون ارگي كه من براش خريده بودم تو اتاقش بود. انگار همين سه روز پيش از يكي ديگه از فاميلا هديه گرفته بودش. منو بگو كه فكر ميكردم بهترين هديه رو كه ميشد براش خريدم. نيما عاشق ارگش بود. منظورم البته اون ارگيه كه من نخريده بودم. ولي چيزي كه تو اين بچه خيلي جالب بود اين بود كه فعلها رو اشتباه ميگفت براي همين وقتي با شيشه چاي خورد و يه مقدار ريخت روي لباسش خيس كرد گفت: خيس كردي، خيس كردي. تمام جملات رو هم دوبار ميگفت.
يه كم هم بدجنس بود. چون يه تكه كاغذ برداشت آورد و گفت. چش چش د آبرو. وقتي ديد من نميفهمم دوباره گفت ميداد ميداد.
من يه دونه خودكار كه هميشه تو كيفم هست بهش دادم. جلوي من برداشت روي كاغذ چند تا خط كشيد و بعد قبل از اينكه متوجه بشم رفت روي ديوار خط كشيدن.
حريره ، مادرش وقتي اينو ديد گفت نيما چكار ميكني. بعد بلافاصله نيما از ديوار فاصله گرفت و گفت خط كشيدي خط كشيدي.
من كه كلي خنديدم. تمام كارهايي كه خودش انجام ميداد را به ما نسبت ميداد.
زياد اذيت كردن تو كارش نبود. يه كم جدي بود و به اين راحتي نميخنديد. حتي با بعضي شوخيهايي كه من يادمه بقيه بچه ريسه ميرن فقط جدي نگاه ميكرد و حتي يه لبخند نميزد.
عاشق موسيقي هم هست و از اين يارو بلك كت و سندي خوشش مياد. اگه بدونين چه طور با آهنگ ياله ياله سندي ميرقصيد.
خلاصه ديشب حسابي بچه شده بودم. اون ارگي رو هم كه خريده بوديم تا وقتي ما اونجا بوديم باز نكردن. چقدر هم خوب شد كه باز نكردن.
حريره زن دايي مسعود خيلي مهربونه. انگار شوهرش رو هم خيلي دوست داره. تو تمام رفتارش محبت بود البته كلا" زن مهربونيه. خيلي راحت با فاميلاي شوهرش جوش ميخوره. فقط من نميدونم كه خبر داره يه وقتي شوهرش خواستگار مامان بود؟
اگر هم بدونه تا حالا كه اصلا" به روي مامان نياورده.
اين دايي مسعود يه كتابخونه داره كه گذاشته روبروي بوفه تو هال. فقط سه رديف كتاب توش هست. اما چيزي كه هست هر بار كه ما ميريم خونه اشون قسمت اعظم اين كتابها عوض ميشه. فكر ميكنم بعد از اينكه كتابها رو ميخونه ردشون ميكنه و يه سري ديگه ميخره. البته دايي مسعود كارش در همين مورده. فكر ميكنم چاپخونه يا كتابفروشي داره.
من يكي از چيزهايي كه تو اين خونه دوست دارم اينه كه يه سر به اين كتابها بزنم. فقط ديروز هر كتابي كه من دست ميزدم نيما ميومد از دستم ميگرفت وسطش را باز ميكرد و ميگفت بخونه بخونه.
فرق نميكرد چه كتابي را برداري حتي اگه دو تا كتاب برميداشتي يكي را به او ميدادي ميامد سراغ اوني كه دست شما بود و ميگفت بخونه بخونه.
حريره به من گفت كه نيما دوست داره براش كتاب بخونن. فقط بدبختي اين بود كه خود آ‌قا نيما تعيين ميكرد از كجاي كتاب بخونم. اينطوري شد كه من ديروز سه چهار تا كتاب رو از صفحه پنجاه تا چند برگ خوندم. راستي دنبال كتاب خانواده سانچز هم گشتم تو كتابخونه اش نبود. يه نفر به من اين كتابو معرفي كرده.
موقع رفتن ما نيما هم اومد دم در. كفش هايش رو از جا كفشي خارج كرد و مرتب ميگفت. "دد بريم دد بريم."
بابا مامانش جلوشو گرفتن. آخرين چيزي كه يادمه صداي گريه اش بود. وقتي فكر ميكنم كه بچه هديه اش رو باز كنه ببينه عين همون ارگيه كه يكي ديگه تو خونه داره لابد ميگه هديه خريدي هديه خريدي، گند زدي.



چهارشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۰

فردا شب شام خونه پسر دايي مامان دعوتيم. تولد دو ساله گي پسرشه. فكر نميكنم خوش بگذره. از اين جلساتي كه بابا و مامانها خوششون مياد. مامان تازه ديشب به ما گفت كه تلفن كرده و ما رو دعوت كرده. محبوبه از همون اول گفت كه نمياد. داداش ناصر هم گفت كه فكر نميكنه بياد. من حق انتخاب ندارم. بايد برم.
اين پسر دايي مامان هم داستاني داره. الان چهل و چهار سالشه و همين چهار سال پيش عروسي كرد. ما براي عروسيش رفتيم. انگار عروسي يه پيرمرد برين.
مامان بارها براي ما گفته بود كه اين پسر دايي اش خواستگارش بوده. همون سي سال پيش كه عروسي كرده بود خواستگارش بود. باباي مامان قبول نميكنه كه دخترشو به يه نفر تو فاميل بده. انگار يه جورايي بابا از اين پسر دايي خوشش نمياد براي همينه. من فقط همين الان داشتم فكر ميكردم مامان سي سال پيش يه دختر نوزده بيست ساله بود در حالي كه پسردايي اش اونموقع چهارده سال بيشتر نداشت.
يعني يه پسر چهارده ساله عاشق يه خانم بيست ساله شده بود؟
مامان هميشه به شوخي ميگفت كه پسر دايي مسعود اينقدر به اون علاقه داشت كه ديگه نميتونست با هيچ كس ديگه عروسي كنه. اين حرفو تا قبل از عروسي پسر دايي صد بار شنيده بودم. انگار مامان يه جورايي خوشش ميومد كه اين حرفش راست باشه. اين حرف به نظر من خيلي بي منطقه. همين مامان خودش ميگه كه مردا خيلي بي معرفتند و اصلا" علاقه أي به زناشون ندارن و فقط ما زنها هستيم كه خيلي خريم و براي مردامون ميميريم.!
من كه زياد از اين چيزا سر در نميارم. پسر دايي مسعود كه ما بهش ميگيم دايي مسعود و از الان به بعد ميخوام دايي مسعود صداش كنم تو همين اكباتان ميشينه.
مامان من با اينكه الان نزديك پنجاه سالشه هنوز قشنگه. به نظر من كه خيلي قشنگه. يه كم چروك دور چشمش هست و يه خط عميق كنار دهنش همونجا كه ميخنده. يه خورده هم چاق شده. اما چون قد بلنده وقتي مانتو ميپوشه اصلا" كسي متوجه نميشه كه چاقه و شكم داره. خيليها به من ميگن كه تو به مادرت رفتي. نميدونم چرا اين حرف را ميزنند من ريزه هستم و به وزنم به زور چهل و شش كيلوائه. صورتم بر خلاف مامان گرده. قدم هم به زحمت تا زير سينه اش ميرسه.
بابا براي مدتها با دايي مسعود رابطه نداشت. ميگفت چه معني داره با يه پسره مجرد. هميشه اون صدا ميكرد پسره. پسره.
لغت پسره منو هميشه ياد دايي مسعود مياندازه حتي اگه يه نفر تو خيابون به بچه ي سه چهار ساله اش بگه.
از بعد از عروسي دايي مسعود چند بار خونه اشون رفتيم. آخرين بار همين امسال عيد بود. اسم پسرش نيماست. اونوقت سينه خيز ميرفت و خيلي بامزه بود.
ما به جز يكي از خاله هام با هيچكدوم از فاميلاي مامان رفت و آمد نداريم. براي همين با هيچكدوم از پسرا و دختراي هم سن خودم تو اين مهموني آشنا نيستم. ميخوام يه جوري با محبوبه صحبت كنم شايد راضي شه بياد. وگرنه بايد تنهايي حرص بخورم.
يه چيز ديگه بگم و تموم كنم. تموم اين اسمهايي كه اينجا نوشتم دروغه. يعني اسم واقعيشون نيست. من هر بار كه يه دروع اين تو مينويسم وجدانم درد ميگيره. ( اين لغت وجدان درد رو داداش ناصر هميشه استفاده ميكنه) اما تصميم گرفتم بعد از اين ديگه هيچوقت بهتون نگم دارم اسامي دروغ مينويسم. فكر ميكنين يا يه دختر دروغگو طرفين.



سه‌شنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۰

محبوبه دوست پسر داره حالا ديگه مطمئن شدم.
ديروز از وقتي كه اومد خونه شروع كرد با تلفن همراه گپ زدن. پچ پچ ميكرد. فكر ميكنم بيشتر از دو ساعت حرف زد. از تلفن خونه استفاده نميكرد. خودش هم تلفن يارو رو ميگرفت. من خودم اون صداي بيب تلفن وقتي كه ميخواد از حافظه بگيره رو شنيدم. اصلا" به حضور من كاري نداشت. اما خيلي آروم پچ پچ ميكرد.
منو بگو كه اينها رو ميارم اينجا مينويسم.
من نميدونم پدر و مادرها تا چه حد مجازند كه تو زندگي سكسي ما دخالت كنن؟ من الان هفده سالمه. يه آقايي رو ميشناسم كه تازه ديپلمشو گرفته. ازش خوشم مياد اما عاشقش نيستم. هر دفعه كه باهاش قرار ميذارم يه جورايي لذت ميبرم. از اينكه باهاش باشم گپ بزنم و كنارش راه برم. مهدي( اين اسم واقعيشه، ) اصلا" اهل سو استفاده نيست. تو اين دو سه ماهي كه با هم آشنا شديم حتي يه بار هم دست منو نگرفته. چند بار همينطوري دستامون به هم خورده اولش هم هر بار كه همديگه رو ميبينيم به هم دست ميديم. همش همين.
با اون جلو در مدرسه آشنا شدم. اصلا" هم دوست ندارم بگم چطور باهاش آشنا شدم. از بعضي رفتارهاي خودم تو اون روز اول آشنايي لجم ميگيره. وقتي فكرشو ميكنم حتي خجالت ميكشم. اونوقت ديگه انتظار نداشته باشين كه بيام اينجا براتون جزييات تعريف كنم.
من خيلي دوست دارم بدونم كه پدر و مادرا تا چه حد مجازن تو اين روابط دخالت كنن؟ به اونا چه ربطي داره كه من دوست دارم؟ البته من پدر و مادرمو خيلي دوست دارم الان بحث چيز ديگه است. ميخوام بدونم مگه خودشون جوون كه بودن دوست پسر نداشتن؟ حالا بر فرض گيريم كه نداشتن شايد اونموقع جو اينطوري بوده الان همه چيز عوض شده.
مامان خيلي حساسه كه من با شراره تو خونه تنها نباشم. من اولش نميفهميدم براي چي اينقدر اصرار داره كه من قبل از اون به خونه نرسم مامان معلمه و ما تقريبا" با هم ميرسيم خونه.
اما هميشه به من ميگه كه اگه اومدي خونه من نبودم حق نداري با شراره بري بالا. حتي وقتي كه با اون ميام خونه همش مياد به اتاقم به يه بهونه أي سر ميزنه. معلم پرورشي ما ميگه كه خدا بيشتر از رابطه زنا از رابطه همجنس بازها بدش مياد. امكان نداره اونا رو ببخشه. تو اون دنيا تا ابد بايد برن بغل هيتلرو چنگيز بخوابن و از اين حرفها.
همه انگار دوست دارن تو ماجراي سكس ما دخالت كنن. حتي اين سوپر محل وقتي ميخواي بري نوار بخري يه جوري نگاه ميكنه انگار من يه جنده ام.
اه ببخشيد من يه خورده باز عصبي شدم.
ببخشيد ببخشيد ببخشيد.
من دوست ندارم بي ادبانه حرف بزنم اما اين حقيقته. همه ميخوان تو زندگي آدم دخالت كنن. همه به خودشون اين حقو ميدن كه از خصوصي ترين چيزاي ادم بپرسن.
به كسي چه ربطي داره كه من دوست پسر دارم يا نه. اگه دوست داشته باشم باهاش بخوابم به كسي چه؟ اينكه با شراره تو خونه تنها ميشم يا نميشم به مامان چه ربطي داره؟ مامان من اينقدر ساده است كه فكر ميكنه با همين سر وقت اومدن ميتونه ما رو كنترل كنه. حتي اون اگه خونه دار هم بود باز نميتونست. هزار بهونه دارم براي بيرون رفتن از خونه. مگه الان با مهدي كي قرار ميذارم؟
بابا به خدا محبوبه حق داره. يه دختر سي ساله ( حالا يه خورده بيشتر يا كمتر) دوست داره يه رفيق براي خودش بگيره. محبوبه كه بيوه است مشكل باكره گي هم نداره.
اوه اوه من امروز چقدر دريده مينويسم. اين خيلي بده كه هيچ كدوم از دوستام نميدونن من وبلاگ دارم اگه فقط يه نفر فقط يه نفر از دوستام بدونه كه من اين چيزها رو مينويسم….. تو رو خدا اگه شما كه اين مطلب رو ميخونين منو ميشناسين بهم بگين كه يه خورده با ادب تر بنويسم. اصلا" برم از اب و هوا بنويسم نه اينجور چيزايي بي ادبي. اونوقت من از لامپ ايراد ميگرفتم.


یکشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۰

هميشه بعد از دعوا تو خونه ما يه آرامشي مياد كه من خيلي دوستش دارم. يه جور تو خود رفتن. هركي به كار خودش مشغول. اينطوري ديگه كسي به كار كس ديگه كار نداره.
محبوبه طفلك اون شب خيلي اذيت شد. تموم مدتي كه داداش ناصر داد و بيداد ميكرد رفته بود تو اتاق خودمون و بيرون نيومد (اتاق من و محبوبه مشتركه) من يه دوبار به يه بهونه أي رفتم تو ديدم كه داره گريه ميكنه. سيگار هم دستش بود اما پك نميزد همينطور براي خودش دود ميكرد. تا ساعت يك و نيم كه خوابم بود اون داشت سيگار دود ميكرد.
جمعه براي صبحانه نيومد. داداش ناصر هم رفته بود كوه يا چه ميدونم كجا. بابا و مامان ساعت هشت اينقدر سرو صدا كردن كه بيدار شدم. حالا باز خوبه آپارتمان ما دوبلكسه.
ما سه نفري صبحانه خورديم و بعد من براي درس خوندن رفتم اتاقم.
جمعه بدترين روز خداست. اگه يه روز شوهر كردم تمام روزاي هفته باهاش كاري ندارم به جز جمعه ها. بد جوري اين جمعه دلگيره. اينجا حالا برعكس شده. تمام روزاي هفته براي يه ليوان آب خوردن بايد حساب پس بدي حالا كه جمعه شده همه رفتن تو لاك. نه تلويزيون برنامه درست وحسابي داره نه اين يارو فيلميه يه فيلم درست و حسابي آورده. نه جرات ميكردم از ترس داداش ناصر برم سراغ كامپيوتر. نه درس داشتم، نه كتاب دانيل استيل نخونده دارم. نه يه كتاب خوب ميشناسم. نه شراره اجازه داره روزاي تعطيل از خونه خارج بشه.
اه حالم به هم خورد از اين جمعه أي كه گذشت.

شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۰

شب جمعه محبوبه با داداش ناصر دعواشون شد. هيچ كس نفهميد اصلا" دعوا چطور شروع شد. چند دقيقه بعد از شام وقتي كه محبوبه رفت بالا كه سيگار بعد از شامش رو بكشه دعوا شروع شد. ( هيچكس نميدونه كه محبوبه سيگار ميكشه يعني همه ميدونيم اما به روش نمياريم) داداش ناصر اصلا" نيومد شام بخوره. ما شام رو تو سالن پايين ميخوريم بغل آشپزخونه. محبوبه امروز دير برگشت خونه. هميشه بين هفت تا هشت شب ميومد خونه. اگه هم يه وقتي تاخير داشت اونقدر كم بود كه براي همه ما قابل قبول بود كه تو ترافيك مونده يا تو شركت يه خورده بيشتر كار داشته دير راه افتاده. شب جمعه بعد از ساعت نه و نيم اومد. بابا به كلي شاكي شده بود. اما هيچ نميگفت. ميدونست اگه چيزي بگه بدتر داداش ناصرو تحريك ميكنه. فقط در تمام مدتي كه محبوبه دير كرده بود بيخودي از برنامه تلويزيون ايراد ميگرفت. محبوبه يه خورده مونده بود به ساعت ده اومد. همه ما تا اونموقع گشنه مونده بوديم. مامان چند بار به من گفت اگه ميخواي برو شامت رو بردار بخور من قبول نكردم. ديگه دوست ندارم منو مثل يه بچه ببينن. درسته كه مثل اونا حرص نميخوردم اما كاش ميشد يه جورايي من هم حرص ميخوردم كه باورشون بشه بزرگ شدم. بيشتر دوست داشتم اين فيلم تلويزيون رو ببينم كه بابا با عصبانيت خاموشش كرده بود و من دوست نداشتم رو حرفش حرف بزنم و دوباره روشنش كنم.
داداش ناصر مرتب تو دعوا ميگفت كه من شيكم يارو رو سفره ميكنم. غلط ميكنه كه تا اينجا رسونده ات. اين بيشترين قافيه أي بود كه تو دعوا تكرار ميكرد. "شيكم سفره ميكنم."
تقصير خودشون بود محبوبه اصلا" به نظر من گناه نداشت. محبوبه داخل كه شد، بابا گفت تا حالا كجا بودي اون هم خيلي راحت گفت كه تو شركت كار پيش اومد موندم بعد داداش ناصر در اومد كه فكر نكردي كه اين وقت شب براي يه دختر خطرناكه بياد خونه تك و تنها؟ محبوبه هم جواب داد تنها نبودم آقاي …. نفهميدم اسم كي رو گفت يعني يادم نمونده اما گفت كه آقاي فلاني منو تا اينجا رسوندن بعد داداش ناصر نعره زد كه من شيكم سفره ميكنم
داداش ناصر اهل اينكارا نيست. بنده خدا خيلي آرومه. اما حالا خيلي غيرتي شده. همون موقع كه محبوبه طلاق گرفته بود مرتب ميگفت كه ننگ يه زن بيوه بدتر از هر چيزيه. اين جمله را به شكل مختلف همه گفتن بابا، مامان، و داداش ناصر.
محبوبه فقط شش ماه با شوهرش زندگي كرد. شوهري كه خودش تو خيابون پيدا كرده بود. بعد گفت كه معتاده اما ما هيچ وقت اثري از اعتياد توش نديديم. اما ما هم به همه گفتيم كه يارو معتاد بود. فرهاد دست بزن نداشت يه خورده لات بود اما زنها رو نميزد. با من هم هميشه خوب بود. تو اين شش ماه چند بار بيشتر خونه ما نيومدن. رفته بودن تهران پارس ساكن شده بودند كه اينقدر دور بود كه بايد دو ساعت ميرفتيم تا ميرسيديم خونه اشون.
اوف امروز زياد نوشتم، زياد و پراكنده. ببخشيد اگه نميتونين از اين حرفها چيزي بفهمين. كاش به خيلي از وبلاگ نويسها نامه نميدادم كه بيان وبلاگ من رو بخونن. اونوقت ميتونستم فقط براي دل خودم بنويسم.
من حالم خوب نيست. وقتي كه اينها با هم دعوا ميكنن من حالم بد ميشه. يه جور دلهره ميگيريدم كه ببخشيد باعث ازدياد ادرار ميشه. اشتهام هم به كل كور ميشه. باز خدايي بود كه دعواشون بعد از شام شروع شد. شب جمعه خيلي گشنه ام بود. داد و بيدادشون تموم ساختمونو پر كرده بود. من مطمئنم كه تا ته راهرو صداشون ميرفت.
همسايه ها درمورد ما چي فكر ميكنن؟ اينو هميشه مامان هم ميگه. انگار يه جورايي نگران ازدواج منه. كه نكنه يه وقت موقع تحقيقات همسايه ها بگن اين خانواده هميشه با هم جنگ دارن. يا عوضين. مخصوصا" اينكه محبوبه طلاق گرفته.
ما با هم جنگ نداريم. حتي با اينكه داداش ناصر اكيد ممنوع كرده كه من از اينترنت استفاده نكنم باز اگه بفهمه من تو سايتها گردش كردم چيزي نميگه. مطمئنم كه چيزي نميگه. فوقش يه خورده اخم ميكنه. يا براي ورود به كامپيوتر كلمه عبور ميذاره. اگه مطمئن بودم نصف اون دعوايي كه ديروز با محبوبه كرد با من ميكنه غلط ميكردم بيام اين چيزها رو اينجا بنويسم.
فقط وقتي كه محبوبه دير مياد خونه شاكي ميشه. از وقتي كه محبوبه بيوه شده شاكي ميشه. قبلش خيلي ميشد كه محبوبه دير ميومد خونه و هيچ كس اينقدر باهاش بد رفتار نميكرد.
بابا همون اول دعوا رفت اتاقش درو بست. ميدونم تموم بدنش ميلرزيد. من يه بار ديگه دعواي بابا رو ديدم. وقتي كه با يه مغازه دار تو فاز سه دعواش شد. به خاطر اينكه جنس تاريخ مصرف گذشته بهش داده بودن و نميخواستن پس بگيرن. بهشون گفت شما كلاشين. بعد كه يارو مغازه داره شروع كرد به فحاشي همونطور با دهان باز موند و تماشاش كرد. تمام بدنش ميلرزيد. دستش، و پاهاش بيشتر از همه. دهانش نيمه باز مونده بود درست به اندازه أي كه يه سيگار توش جا بشه و تنها جايي از بدنش كه نميلرزيد همان فكش بود كه باز مونده بود و به فحاشي اونا نگاه ميكرد و يك كلمه هم نميگفت.
من ترسيدم كه سكته كرده باشه. اشك از چشام در اومده بود. دوست داشتم كله يارو رو بكنم. جدا" اگه زورشو داشتم اينكارو ميكردم. يارو تو سرش هيچ مو نداشت وگرنه دوست داشتم موهاشو بكنم. دوستاي مغازه داره اومدن و اونو آروم كردن و بردن عقب مغازه كه يه جور پستو بود. يه مشتري، يه خانم مسن دست بابا رو گرفت من هم اون يكي دستشو گرفتم رفتيم بيرون. تو محوطه بيشتر از ده دقيقه مونديم تا حالش جا اومد. من خيلي غصه خوردم. بابا چيزي نگفته بود. فقط گفته بود شما كلاشين. دروغ نميگفت. بعد عين مرغي كه سرشو ميبرن نشست تماشاشون كرد كه سرشو ببرن و نتونست هيچي به اون همه توهيني كه بهش كردن بگه. بعد داداش ناصر به من گفت كه مردا بيشتر از اين بدشون مياد كه جلوي يه زن اينطور خوار بشن. بابا خوار نشده بود. اصلا" با يه سري عمله حرف زدن كسر شانش بود. من هنوز بابا رو بيشتر از هر وقت ديگه دوست دارم.
ديروز هم همينطور بدنش ميلرزيد. من اينبار نديدم اما مطمئنم. رفت تو اتاق و سيگار كشيد. همون پاكت سيگاري كه بيشتر از چهار ماهه خريده و انگار براي همچين مواقعي قابل استفاده است. بابا سيگاري نيست. يعني زياد سيگاري نيست. همينجوري هر وقت كه ناراحته ميكشه. بعضي وقتها هم وقتي كه خوشحاله ميكشه. اما مصرف عمده سيگارش موقع ناراحتيشه.
مامان تو دعوا دخالت نكرد. فكر ميكنه دخالتش بايد به طرفداري از يكي باشه و اين كارو بدتر ميكنه. شايدحق داشته باشه. من هم دخالت نكردم.
اگه دخالت هم ميكردم فايده نداشت. هيچكدوم منو جدي نميگيرن. حتي محبوبه تو اتاق هم با من درد و دل نكرد. تا حالا كه نكرده. من نميفهمم كي ميخواد منو به عنوان رفيقش قبول كنه.
من هنوز نديدم داداش ناصر سيگار بكشه، نديدم دوست دختر داشته باشه يا بره تو اينترنت. اما همه اينها دليل نميشه كه از اين كاراي بد نكنه. حتي اگه هم نكنه دليل نميشه نخواد ديگرون هم مثل خودش باشن.
تازه محبوبه حتي اگه دوست پسر هم پيدا كرده باشه نميتونست شب جمعه كاري كرده باشه. پريود بود. من كه نميتونستم برم به داداش ناصر بگم اون پريوده. شايد اصلا" دعوا سر يه چيز ديگه بود. الان مدتيه كه رفتار محبوبه نشون ميده از يكي از همكاراش خوشش اومده. وقتي كه سر ميز شام زياد ازش تعريف ميكنه، معلوم ميشه. هر خنگي اينو ميفهمه. اون هم محبوبه كه سال به سال دو كلام هم حرف نميزد. فقط كاش يارو متاهل نبود.
محبوبه ديشب بيشتر از هر وقت سيگار كشيد، تا ساعت يك و نيم شب كه من بيدار بودم بيدار بود و سيگار ميكشيد. بعد من خوابم برد نفهميدم اون تا يك بيدار موند. با من يه كلام هم حرف نزد. فقط وقتي خوش خلقه با من يه چيزايي ميگه. از درس و مدرسه و اين حرفها. جواب سئوالهايي كه ميكنه براش بي تفاوته. من اينو حس ميكنم. همينطور ميپرسه كه به خواهر كوچيكش يه توجهي كرده باشه. بد جوري من هم هوس سيگار كرده بودم. اگه اون زودتر ميخوابيد حتما" يه پكي ميزدم.
( ببخشيد منظور من از ديشب همون پريشب كه شب جمعه باشه بود من جمعه ها نميتونم به اينترنت متصل شم مگر اينكه داداش ناصر بره كوه)