یکشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۱

خب به سلامتي آقاي شبح هم برگشت. خيلي خوب شد. انگار اقاي روزنگار تورنتو هم ميخواد برگرده. امروز يه شعر نوشته بود كه من نفهميدم منظورشون چيه اما فكر ميكنم برگرده.
تو خونه ما يه دونه ميز هست كه فعلا كامپيوتر روشه. الان دو ساله كه فعلا كامپيوتر روشه. اولش ميز مال داداش ناصر بود بعد كه درسش تموم شد به من رسيد. تا وقتي كه كامپيوتر به اين خونه برسه هيچكس يادش نمياد كه كسي رو پشت اين ميز ديده باشه كه درس بخونه. تا اونجا كه من يادمه همش روش پر بود از كتابهاي درسي و خرت و پرت. دو سال پيش كه داداش ناصر كامپيوتر رو خريد گفتند اينو كجا بذاريمش؟ قرار شد موقتا بياد رو ميزي كه مثلا مال من بود تا بعد كه ميز كامپيوتر بخره. هيچوقت ميز كامپيوتر خريده نشد. هيچكس هم از من براي اين اشغال موقت اجازه نگرفت.
اگه همين الان تو كشوي اين ميز رو نگاه كنين توش پره از يه عالمه چيزهايي كه مثلا مال منه. اما ميدونم هيچوقت ازشون استفاده نميكنم. همينطور دوست دارم اينها رو اينجا داشته باشم. همين الان بازش كردم بهتون بگم چي توشه.
يه دونه لاك هفت تيري. اينو تازه خريدم ازش خوشم مياد كه ميكشم رو متن غيب ميشه اما از الان بگم اين لاك صد سال تو اين خونه عمرشه. يه دونه سوراخ كن كه من نميدونم كي خريده – يه دونه خط كش سبز رنگ باربي كه خودم خريدمش اما هرگز ازش استفاده نكردم همين دو روز پيش هم كه ميخواستم يه خط بكشم از بغل دفترم استفاده كردم. يه دونه ماژيك هاي لايتر كه خشك شده. يه دونه خود نويس. يه بسته جوهرش. يه دونه چسب استيك اوهو كه فكر ميكنم ديگه خشك شده. يه استامپ كه مطمئنم خشك شده. هفت هشت ده تا خودكار. يه دونه ماتيك كه مثلا من خريدم كسي نبينه اصلا خوب نيست. دلم هم نمياد بياندازمش دور. يه پاكن باربي كه اينقدر قشنگه كه تا حالا ازش استفاده نكردم. شش تا كارت كانون زبان كه اصلا نميدونم براي چي نگهش داشتم. يه دستگاه منگنه و يه دونه واكمن و چهار تا دونه باطري كه فكر ميكنم ديگه خراب شدن.
خب از همه اين چيزهايي كه اينجا نوشتم به جز واكمن كه اون هم خيلي وقته روشن نشده هيچ كدومشون بودن و نبودنشون فرقي به حالم نميكنه اما نميدونم چرا دوست دارم همشون اينجا باشه همين بغل تو كشو. همينطور مرتب كه من چيدمشون.
دلم ميخواد هر بار كه كشوي ميزم رو باز ميكنم ببينمشو اينجا مرتب حضور دارند. دوست دارم صد سال ديگه هم اگه من اين كشو رو باز كردم اينجا باشن و من ازشون استفاده نكنم.
حالا قضيه بعضي از اين وبلاگها رو كه نگاه ميكنم ميبينم خيلي شبيه اين كشوي ميز منه. مثل وبلاگ آقاي روزنگار تورنتو يا آقاي شبح. من وبلاگ اين دو نفر رو نميخونم. بعضي وقتها ميرم توش يه سري ميزنم. بعضي وقتها چيزاي خوبي توش هست يعني هميشه چيزهاي خوبي توش هست اما بحثهايي ميكنن كه من زياد اهلش نيستم. خيلي وقتها حوصله ندارم كه بحثاشون رو بخونم. فقط يه بار آقاي شبح يه شعري نوشته بودن كه خيلي بامزه بود. آقاي روزنگار هم اين روزها عكسهاي قشنگي تو وبلاگش گذاشته بود. صحفه اشون هم خيلي متنوع شده بود. من با اين دو نفر هم رفيق نيستم يعني فقط عيد يكي دو تا نامه به هم داديم همين. اما نميدونم چرا دوست دارم هر بار كه ميرم تو وبلاگشون اون جا يه چيز نوشته باشن. حتي اگه من نخونم.




شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۱

اين محبوبه هم ما رو گرفته به خدا. دوشنبه اومده خونه ميگه من يه آپارتمان پيدا كردم قيمتش مناسبه.
تا همين دو ماه پيش اگه اين حرف رو ميزد همه مخالف خونه خريدنش بودند به جز من. از وقتي به من هم گفته كه برو ielts بگير براي ادامه تحصيل بريم نيوزلند من هم مخالف خونه خريدنش هستم.
دوشنبه كه گفت ميخواد اين خونه رو بخره( ببخشيد من آپارتمان رو تلفظ ميكن خونه تايپ آپارتمان خيلي سخته) همه اخماشون رفت تو هم.
محبوبه با يكي از همكاراي خانمش تقريبا هر روز ميرفت براي ديدن خونه. يه مدت اولاي بعد از عيد من باهاش رفتم اما بعد درسهام سنگين شد و اون با همكارش رفت. ديگه هيچكي فكر نميكرد كه بتونه خونه پيدا كنه.
محبوبه اونوقتها كه با هم ميرفتيم بنگاه ميگفت دنبال يه خونه 12 ميليوني ميگرده. اما ايني كه ديروز ديده 16 ميليون قيمتشه.
40 متر آپارتمان تو فردوس. ديروز همه با هم رفتيم خونه رو ديديم. ده دقيقه از اينجا با ماشين راهه. تو فردوس طبقه چهارم يه ساختمون آجر سه سانتيه. هر طبقه دو واحد خونه است. اينقدر ريزه ميزه است كه هيچي توش گم نميشه.
از هر چي كه ما اينجا داريم يه دونه هم اونجا بود اما كوچكتر. خيلي كوچكتر. سالنش از اتاق خواب من و محبوبه كوچكتر بود. اتاق خوابش از آشپزخونه ما كوچكتره. آشپزخونه اش هم از دستشويي ما كوچكتره. تازه با اين احوال يه دونه بالكن هم داشت كه بايد يكي يكي ميرفتيم تماشاش كنيم. جا براي دو نفر نداشت.
هيشكي موافق خريدنش نيست. مامان ميگه خونه ميخواي چكار؟ با پولت همينطور خريد و فروش ماشين بكن ديگه. (محبوبه هر چي پول گيرش مياد ميره پيكان صفر مينويسه) بابا ميگه كي ميخواد بياد اينجا به اين خونه سر بزنه من كه وقت نميكنم. داداش ناصر ميگه مستاجر مياري اونوقت نميتوني سر سال بلندش كني خودت بايد بري دنبال دادگاه و دعواش. من هم كه ميگم مگه قرار نبود بريم نيوزلند؟
من اينو همون شب تو اتاقمون بهش گفتم. همچين يه لبخند نمكيني زد و گفت خيالت راحت باشه پول اون كارو گذاشتم كنار كه يه كم خيالم راحت شد. وگرنه ميخواستم از فردا ترك تحصيل كنم.



همين الان خوندم که آقاي شبح خداحافظي کرد.
مگه شبح ها خداحافظي ميکنن؟
اونا يهو ميان يهو هم ميرن. هيچکي نميفهمه. ممکنه يه مديوم بفهمه. يکي مثل محبوبه مثلا
خيلي بده که هيچکدوم از دوستام نميدونه من اينجا وبلاگ دارم. حتي نميدونه که من به اينترنت وصل ميشم. بعد که از اينترنت متوجه يه خبري يا چيز ديگه اي ميشم و ميخوام به خونه بگم ميگن اشتباه ميکني - کي اينو گفته- و از اين حرفها.
حالا من چطور برم به محبوبه بگم بره شبح رو پيدا کنه. اصلا بگم شبح کيه؟ تا حالا همش ميخواستم درباره وبلاگ خودم براي يکي حرف بزنم. حتي چند بار براي شراره يه چيزايي گفتم اون هم اينقدر خنگه که اصلا نميفهمه من چي ميگم. بعد دلمون خوش بود به همين نامه هايي که ميداديم و خبرهاي وبلاگ که ميخونديم. ديگه زياد توفکر اين نبودم که براي کسي درباره وبلاگم صحبت کنم.
حالا يهو شبح ميگه که من رفتم خداحافظ. خب اينو ديگه به کي بگم؟ نامه بدم؟ چي بگم؟ اصلا چه معلوم که نامه ما رو بخونه.
آقا اينطوري قبول نيست. کاشکي يه قانون صاحب وبلاگ بذاره از همه امون قول بگيره که مثلا (‌من دخترک شيطان به همين وبلاگ قسم ميخورم که از الان تا آخر عمر براي اين وبلاگ بنويسم و هرگز ترکش نکنم مگر مرگ ما را از هم جدا کند)
آمين
خب اين قانون که به درد شبح هم نميخوره.
اون خيلي وقته مرده.
سلام
اگه دوست دارين نامه فارسي بدون زحمت براي کسي بفرستين...
برين تو اديتور آقاي لامپ نامه اتون رو تايپ کنين بعد همون رو کپي کنين و بچسبونين تو صندوق پستي اتون و ارسال کنين
اگه دستش نرسيد يا ژاپني شد به من ربطي نداره.





چهارشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۱

چرا من همش به خودم ميگم که نبايد از اين موضوع بنويسم؟
من ديگه ميخواستم از چشم بد ننويسم. بعد بهم ميگين خرافاتي. اصلا هم ديگه به چشم بد و اين حرفها اعتقاد ندارم شايد انرژي منفي باشه اما چشم بد نيست.
اما ماشين داداش ناصر اين هفته رفت تعمير گاه.
باکش بنزين ميداد. هزار تا دليل دارم که اين موضوع هيچ ربطي به چشم بد اکبر آقا نداره. صبح شنبه داداش ناصر ميره ماشين رو روشن کنه ميبينه يه قطره بنزين توش نيست. انگار تو اين يه هفته که تکونش نداده بود باکه سوراخ شده همه بنزينش پريده بود. ميره چهار ليتر بنزين ميخره ميريزه توش تا پمپ بنزين ميره پر ميکنه بعد همينطور ماشينش بوي بنزين ميداده.
وقتي ميرسه تعميرگاه تو خيابان نواب ديگه ته باک يه خورده بنزين مونده بود. همينطور ازش بنزين ميرفته و راه ميرفته. مثل اين فيلمها ديدين يارو زخميه ازش خون ميره و راه ميره؟
تعميرکار برده باک رو تعمير کرده اما بهش گفته اين باک برات باک نميشه برو يه دون دست دوم تميز بخر. قيمتش هم حدود پنجاه هزار تومنه.
حالا من که متقاعد شدم اصلا چشم بد وجود نداره اين داداش ناصر نميشه. همش ميگه چشم بد فلاني باعث شد باکم سوراخ بشه.
من بهش گفتم چشم بد اکبر آقا به بدنه شيک و پيک ماشينت بايد بخوره نه به باکش. حالا اگه يکي همون موقع که داشتي ميرفتي تعميرگاه کبريت ميانداخت زير ماشينت منفجر ميشد اين ميشد نتيجه چشم بد اکبر آقا.
اون که متقاعد نشد. همچين هم چشم غره رفت به من که نتونستم براش بگم امکان نداره ماشينش چشم خورده باشه. خودم حسابي ويشگونش گرفتم.

دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۱

هنوز جام جهاني تموم نشده بود كه يه اقايي يه نامه خيلي بامزه براي من فرستاد درباره نتيجه جام جهاني كه هيچ ربطي به خرافات هم نداره.
بخونيدش
برزيل سال 1994 قهرمان جام جهاني شد و يكبار ديگر سال 1970 جمع دو عدد 1994+1970 برابره با 3964
آرژانتين يكبار سال 1986 قهرمان جام جهاني شد يكبار سال 1978 جمع دو عدد 1978+1986 برابره با 3964
المان يكبار سال 1990 قهرمان جام جهاني شد يكبار سال 1974 جمع دو عدد 1974+1990 برابره با 3964
برزيل يكبار ديگه سال 1962 قهرمان جهان شد و امسال بايد قهرمان بشه تاجمع دو عدد 2002+1962 بشه3964
ايران چون تا به حال قهرمان جام جهاني نشده پس ممكنه سال 3964 قهرمان جام بشه.

( من نميدونم اين تاريخهايي كه نوشته درسته يا نه من فقط يادمه دوره قبل جام جهاني فرانسه قهرمان شد)

یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۱

خانمي که صاحب صندوق خونه است يه مطلب جالب نوشته اگه وقت کردين بخونيدش بامزه است

الان سه ساله که تو خونه ما يه آکواريوم هست. طبقه پايين کنار پله ها که ميخوايين برين طبقه دوم گذاشتيمش. داداش ناصر درستش کرده همه کارهاش رو هم خودش کرده. اين آکواريم هم تو خونه ما برنامه ای داشت که اگه فرصت شد يه روز براتون ميگم. اما اون اولش که تازه درستش کرده بود من عادت کرده بودم بشينم ساعتها نگاش کنم. پيش خودم فکر ميکردم که اينجا يه دنيای ديگه است. و ماهيها هم آدمهای اون دنيا هستند. بعد برای هر کدوم از ماهيها يه مابه ازا پيدا ميکردم. مثلا گوپی ها ميشدن مردم اين سرزمين ماهی چشم تلسکوپی ميشد دانشمندشون. ماهی انجل ميشد مانکنش ماهی دم پره ای هم ميشد تازه عروسشون.
بعد اگه مينشستين تماشاشون ميکردين ميديدن که عين همين رفتارها رو ميکردن. اين گوپی ها که فقط درست شدن برای اينکه بچه درست کنن. تو دو هفته ميتونين از يه جفتش بيست سی تا بچه در بيارين( ما الان زايشگاه رو برداشتيم اما قديما گاهی از اين کارا ميکرديم)
يا مثلا ماهی چشم تلسکوپی فقط دنبال چيزای جديد برای کشف کردنه. ماهی دم پره ای هميشه همچين يواش يواش شنا ميکرد انگار فقط درست شده برای عشوه اومدن.
يه بار عيد دو سال پيش شيشه ماهی های عيدمون ترک برداشت و ما هم دو تا ماهی قرمزمون رو انداختيم تو اکواريوم.
اگه تا حالا اين کار رو نکردين حواستون باشه بعد از اين هم نکنين. ماهی قرمزها فقط تا وقتی تو شيشه خودشون هستن مظلومن. بعد تا داخل آکواريم شدند شروع به حمله کردند. برای همين من اسمشون رو گذاشتم نيروی انتظامی. همچين اولش اروم شنا ميکردن شنا ميکردن بعد يهو وقتی ميديدن يه جفت گوپی به هم نزديک شدن حمله ميکردن. باله يا دم گوپی ها رو ميخوردند.
به گوپی های تنها هم کاری نداشتند فقط اونهايی رو که جفت بودن رو ميخواستن. با اينکه تعداد گوپی های ما خيلی زياد بود و اينها فقط دو تا بودن اما ظرف دو روز نصف باله های گوپی هارو خوردن تا ما اورديمشون بيرون.
راستی تو اين دنيای ماهيها يه لجن خوار هم هست که بی برو برگرد بايد بهش گفت رييس. هميشه اون تو اکواريوم ميگرده و لجنهای ته اکواريم رو ميخوره. با هيچکی کار نداره. اولش که خريديم ده دوازده سانت بود الان همچين بزرگ شده که وحشت ميکنين نگاش کنين. بيشتر اوقات سنگهای کف آکواريوم رو ميکنه دهنش لجنش رو ميمکه و بعد سنگو تف ميکنه بيرون.
وقت غذا دادن هم که ميشه اول از همه مياد بالا سرو ته ميشه که دهنش که زير بدنش بياد بالا و غذاش رو اول از همه ميخوره. بعد ميره پايين منتظر ميشه که ماهی کثافت درست کنند اون بخوره.
هر جور حساب کنين رييسه..






*

شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۱

سلام
ما هم تا دو سه سال پيش که اين خانواده اکبر آقا رو نميشناختيم به همه کسايي که به چشم بد اعتقاد داشتند ميخنديديم.
اينقدر هم که فکر ميکنين خانواده ما خرافاتي نيستند. مخصوصا تو کت محبوبه و داداش ناصر که نميرفت.
اولين باري که اينها اومدند خونه ما آخرين بار هم بود. همه يادشونه که در يخچال افتاد و تمام تخم مرغها شکست. در يخچال رو خودم افتاد.
حالا من هميشه سعي ميکنم به خودم بگم اينها خرافاته تو چرا باورت ميشه دختر.
گفتن اين حرف کاري نداره. همه کسايي هم که فکر ميکنن اينها خرافاته هر وقت اتفاق بدي ميافته اين حرف رو ميزنن و بعد يه جوري توجيه اش ميکنن.
از خدا نميخوام با اين خانواده اکبر آقا آشنا بشين چون ممکنه بد جوري خرافاتي تون کنه.
راستي ما هم حالا واسه خنده عادت داريم به قول يکي از دوستايي که تو نظر خواهي گفته بود اينطور مواقع يه جاييمون رو ويشگون بگيريم.
فقط هيچکي از ما نميدونيم اون يه جا کجاي فولکسه.
مرسي

پنجشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۱

ببتینم شما هم به چشم بد اعتقاد دارین؟
يه خانواده هست که معلوم نیست چطوری ما باهاشون رفیق شدیم البته با اینها ما رفت و آمد نداریم اما هم ما همه این خانواده رو میشناسیم هم اونا ما رو خوب میشناسند.
به پدر این خانواده ما میگیم اکبر آقا. هنوز معلوم نیست اولین بار چه کسی با این خانواده آشنا شد. من و محبوبه و داداش ناصر که هیچ ربطی به اینها نداریم یعنی پسر بزرگ این خانواده که شونزده هفده سالشه با هیچکدوم ما رفیق نیست. دخترشون هم که اصلا کوچیکه و نمیتونه با ما رفیق باشه. بابا قبول نمیکنه که اولین بار با اکبر اقا اون رفیق شد مامان هم قبول نمیکنه که با خانم این خانواده اون رفیق شده ولی خلاصه اش اینه که ما با اینها آشناییم بدون اینکه کسی مسئولیت اولین آشنایی رو قبول کنه.
چشم این اکبر آقا خیلی بده. ما میگیم چشمش شوره. فکرمیکنم یه اصطلاح شمالیه که تو خانواده ما خیلی رواج داره.
یادمه سه سال پیش که داداش اکبر تازه فولکسش رو خریده بود خیلی ماشین نازی بود. بدنه اش خوش رنگ- سپراش میدرخشید و صندلیاش نو نو بود. بعد دم عید این اکبر آقا اومد که فیلم شو اون سال رو از داداش ناصر بگیره. ماشینش رو بغل ماشین داداش ناصر پارک کرد و وقتی فولکس اونو دید گفت عجب ماشین خوشگلیه. حتی داداش ناصر میگه به صندلیش نگاه کرد و گفت عجب صندلیش هم که خلبانیه.
بعد اول ظرف دو ماه زدند تمام گلگیر ماشین رو درب و داغون کردند. تو پارکنیگ زدندو ما هیچوقت نفهمیدیم چه کسایی اینکارو کردند. وضع ماشین جوری شد که اگه همین دو هفته قبل میدیدینش دلتون به حال صاحبش میسوخت. یه جای سالم تو بدنه اش نبود. فقط سقفش دست نخورده مونده بود. حتی همون روزی که از صندلی های ماشین تعریف کرد یکی از صندلی هاش شکست. این صندلی هنوز هم شکسته است.
بهمن امسال داداش ناصر اکبر آقا رو تو دفتری که ماشین رو بیمه میکنن میبینه وقتی اون آقای بیمه ای میخواد بیمه ماشینش رو حساب کنه ازش میپرسه تو این دو سال تصادف داشتی و داداش ناصر میگه نه و اون آقا بیمه رو با تخفیف براش حساب میکنه اکبر اقا چشماش چهار تا میشه و میگه جدی میگی تو این دو سال تصادف نداشتی؟ بعد هم کلی از دست فرمون داداش ناصر تعریف میکنه.
فردای همون روز من و داداش ناصر صبح میرفتیم میدون ونک. الان یادم نیست برای چه کاری بود اما کلا من خیلی با داداش ناصر بیرون نمیرم. برای همین اون روز رو خوب یادمه. تو اتوبان همت تو ترافیک یه ماشین پیکان جلوی داداش ناصر بود بعد تو ترافیکی که هیچ ماشینی جلو نمیرفت یهو این ماشین شروع کرد به عقب اومدن. داداش ناصر بوق زد اون عقب عقب اومد داداش ناصر باز بوق زد اون اعتنا نکرد حتی داداش ناصر خواست دنده عقب بره جا نداشت اون آقا هم اینقدر عقب اومد که زد دو تا نورافکن ماشین ما رو شکست. بعد هم رفت.
بعد از اون دیگه ما خیلی از این آقا ترسیدیم.
قبل از اینکه ما بریم مسافرت با خبر شدیم این آقا برای یه ماه رفته المان به خواهرش سر بزنه. تنها رفته بود. زن و بچه اش رو نبرده بود.
پنجشنبه قبل از اینکه ما بریم مسافرت داداش ناصر اکبر آقا رو میبینه. اکبر آقا از سفر آلمانش برای داداش ناصر تعریف کرد. به داداش ناصر گفت آقای نمیدونین این فرودگاه فرانکفورت چه خبره. پنجاه تا هواپیما با هم بلند میشن پنجاه تا با هم میشنین. محشریه به خدا.
روز شنبه یعنی همین پنج روز پیش که از سفر اومدیم داداش ناصر این آقا رو دید. یعنی این آقا داداش ناصرو با ماشینش دید. اکبر آقا هیچی از ماشین تعریف نکرد فقط یه جوری نگاهش کرد که ته دل داداش ناصر خالی شد.
بعد همون موقع داداش ناصر متوجه نشد. حتی اون شب هم متوجه نشد. ما تو این مسافرت روزنامه نمیخریدیم از چیزی خبر نداشتم. یکشنبه نمیدونم داداش ناصر از کجا با خبر شد اون وقتی که ما تو مسافرت بودیم دو تا هواپیما تو المان به هم خوردند. اون شب اصلا رنگ به صورت داداش ناصر نموند.
الان یه هفته است که ماشین داداش ناصر نو و خوشگل و تمیز مونده گوشه پارکینگ خودش هم با تاکسی میره سر کار.

چهارشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۱

يه آقايي زحمت کشيد يه صندوق پستي عالي به من معرفي کرد به اسم
myrealbox اين صندوق پستي خيلي عاليه
من الان ميخوام بهتون توصيه کنم از اين صندوق پستي حتما استفاده کنين
بزرگترين حسنش اينکه که هر نامه اي که ويروس داشته باشه خودش برميگردونه ويه پيغام ميذاره که فلاني نامه با ويروس برات فرستاده بود و ما اونو با يه اخطار برگردونديمش.
صندوقش به اين زوديها پر نميشه فکر ميکنم بيشتر از ۴ مگ بهتون فضا ميده
خلاصه ممکنه چيزهاي ديگه اي هم داشته باشه اما من سر در نياوردم
امتحانش کنين پشيمون نميشين

سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۱

محبوبه ميگفت تو اين هوا سيگار خيلي ميچسبه. ما هر سال با اين خانم اين مشكل رو داريم اول كه برنميداره به مقدار كافي براي خودش سيگار بخره بعد كه سيگارش تموم ميشه دو ساعت منت منو ميكشه برم براش سيگار بخرم. ميگه تو بچه أي بهتره تو بري بخري. بابا اينجا اين حرفها نيست دختر نه ساله هم بره سيگار بخره يه جور ديگه بهش نگاه ميكنن.
بعد هم مرتب به من گير ميداد كه بريم قدم بزنيم. جلوي خونه ما يه مزرع خيلي بزرگ برنجه. اگه از اون مرزهاي بينش كه خيلي باريكه و حواستون نباشه پاتون ميره تو گل رد بشين اونوقت درست وسطش يه باغ خيلي بزرگه و قشنگه. درختاش خيلي بلنده و توش هم تا دلتون بخواد خيار و گوجه كاشتن. باغ مال يكي از پسرعموهاي ما ميشه اما ما كه نميشناسيمشون فقط ميرفتيم اونجا هيچوقت هم كسي نيومد بگه چرا ميرين اينجا. اين بوي سيگار با بوي برنج كه قاطي ميشه آدم هوس ميكنه سيگار بكشه.
اينها همش خوب بود قسمت بدش اينجا بود كه مرتب محبوبه ميگفت بيا بريم قدم بزنيم فكرش رو بكنين آدم نيم ساعت بره قدم بزنه براي اينكه يه سيگار بكشه و نيم ساعت هم برگرده.
بابا ميگه شمال يكي از بدترين هواهاي دنيا رو داره. ميگه فقط همين يه ماهه تيره كه قابل تحمله. مرداد به قدري شرجيه كه نميشه نفس كشيد و بهار و پاييز خيلي خيسه. همش بارونه و همش سرما.
من برايم خيلي سخته كه باور كنم شمال هواش بد باشه. ما هميشه همين موقع ميايم شمال. نميدونين چقدر هوا عالي بود. آفتابش يه خورده تند بود اما هر جا كه يه سايه گير مياوردي همچين باد خنكي مياد كه حظ ميكني.
شبها هم كه بدون استثنا هر شب لازم شد پتو و لحاف استفاده كنيم. اين ايون خونه بابا خيلي عاليه. ارتفاع ايون از زمين حداقل دو متره. ما يه پشه بند بزرگ ميبنديم از اين سر تا اون سر و بعد همه رو زمين رو تشك ميخوابيم. اينها يه جوري ميخوابن كه پاهاشون رو به قسمت باز ايونه سرشون رو به ساختمون. اگه وقتي همه خوابن برعكس بشين و سرتونو از زير پشه بند بيارين بيرون ميتونين تو آسمون ستاره ها رو ببينين.
آسمون شمال زياد ستاره نداره. يعني همش ابره اما باز هم ميشه ستاره ها رو ديد. نميدونين قبل از خواب چقدر حال ميده ادم چشمش به ستاره ها باشه. فكر آدم هزار جا ميره. من كه همش فكر ميكردم….. ولش كنين فكرام زياد بزرگونه نيست.

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۱

اين حكم آقاي خرداديان رو خوندين؟ من ديروز از داداش ناصر شنيدم. اولش خيلي خنديديم. اينجا به جز من هيچكي اين بنده خدا رو دوست نداره. من هم فقط يه كم از بعضي رقصاش خوشم مياد اما فكر ميكنم شاگرداش از خودش بهتر ميرقصن. حالا ناچاره بنده خدا برگرده بره راننده تاكسي بشه. همون شغل قبليش.
حالا داداش ناصر يه چيزي ميگه ميخنديم اما بنده خدا خيلي گناه داره همه زندگيش الان اونجاست. خونه اش ماشينش كلاسش. سايت اينترنتيش. اونوقت خودش ناچار اينجا مثل زندون بمونه.
من وقتي ماجراي اين آقا رو شنيدم همش فكر أي عجيب غريب مياد تو سرم. از يه طرف ميگم وقتي از ايران برم ديگه هيچوقت به اينجا بر نميگردم. اصلا معلوم نيست قانون اينجا چي به چيه. ديروز انگار تو جلفا اتوبوس گذاشته بودن با اين پاترولهاي سياه همه رو ميگرفتن. داداش ناصر خودش اونجا بود ميگه همه رو اول ميگرفتن بعد جرمشون رو مشخص ميكردن ديگه هيچ جرمي كه نداشتي دو تا پس گردني ميزنن دو روز بعد ولت ميكنن.
فكرش رو بكنين تا دو ماه قبل همه چيز آزاد بود اونوقت حتي خود ما كه تو تهرون هستيم نميدونيم چي ممنوعه چي آزاده بعد اگه يه نفر كه رفته خارج بياد ايران بيخودي بگيرنش چي؟
با اين قانونها همه ما گناهكاريم. داداش ناصر كه ميگه حتي مانتو كوتاه هم جزو موارد منكراتي شده و جرمه. نوار كاست هم همينطور- آرايش غليظ- دوست داشتن- عروسك داشتن-
خب اگه يه وقت يكي از مارو بگيرن چي؟ آدم فكر ميكنه اينجا مملكت خودش نيست. يعني اينجا دو سري آدمه زندگي ميكنه اين دو سري هم زبون همديگه رو نميفهمن.
من نميخوام از سياست بنويسم اما نميدونم چرا از هر چي حرف ميزنم يه سرش وصل ميشه به سياست.

يكشنبه غروب بعد از اينكه ماشينها رو داديم تعميرگاه رفتيم شهر. اول اينو بگم كه شمال تعميرگاهاش خيلي ارزونتر از تهرونه. هم ارزونه هم با مشتري خيلي خوب برخورد ميكنند. اصلا اون آقاي تعميركار اولش همچين با بابا سلام و عليك كرد كه من فكر كردم شايد يكي از فاميلهامونو.
اينقدر هم ارزون ميگيرن كه داداش ناصر بالاخره بعد از سه سال دلش اومد ماشينشو بده رنگ بزنن الان نميدونين چي شده.
اگه شمال خواستين سوار تاكسي بشين حواستون باشه كه دو تا خانم جلو ميشنين اما يه خانم و آقا جلو نميشنن. حتي اگه برادر و خواهر باشن. براي همين وقتي من و داداش ناصر رفتيم جلو نشستيم و بابا رفت عقب اونا بابا رو مجبور كردن بياد جلو و من برم عقب بشينم.
ديگه اينكه وضع ماشينهاي شمال خيلي خرابه. از بس تو تهرون اينجور ماشينها كم شده يادم رفته بود. همشون با صندليهاي پاره و درها همه آهناش بيرون بود. حواست نباشه يا بدنت روغني ميشه يا لباست پاره ميشه. از هر ده تا ماشين كه سوار ميشدي شش تاش اينطور بود. ما البته بد شانس بوديم فقط شش تا سوار شديم و هر شش تاش داغون بود.
اونجا اگه بخواي تاكسي خطي سوار بشي شايد ناچار بشي نيم ساعت منتظر بموني كه مسافر بياد و پر بشه. اما تاكسي تلفني خيلي خيلي ارزونه.

یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۱

اونوقتها که ميرفتيم دبستان يادمه يه روز داداش ناصر اومد کتابهامو نگاه کرد. اونوقتها عادت نداشت همش ازم ايراد بگيره همنيطور اومده بود ببينه کتابها چطورين. يادمه فارسی و رياضی و دنيی و علوم و تاريخ رو ورق زد بعد گفت اينها که همش تعليمات دينی پس درساتون کو؟
ميگفت با اين درسها ميخوان از شما آخوند درست کنن.
من دليل حرفشو بعدها فهميدم تو فارسی ما يه عالم داستان درباره پيامبر اسلام هست که انگار زمان اونا نبوده. تو رياضی که ما راحت ياد گرفتيم چطور مثل علی 17 تا شتر رو بين سه نفر تقسيم کنيم. تو تاريخ همه کسايی که پنچ کلاس رو بخونن تاريخ عربستان رو بهتر از تاريخ خودمون ياد ميگيرن.
حالا که کانون ترم 9 شروع شده بد جوری ياد حرف داداش ناصر افتادم اولين درس اينجا به زبان انگليسی درباره رسالت حضرت پيامبره. به قول داداش ناصر فارسي ما شده ديني- رياضي امون شده ديني- تاريخمون شده ديني- حالا هم زبانمون شده ديني
فقط بدبختی اينه که تمام اين درسهايی که از اول ابتدايی در مورد حضرت محمدو علی و حسن و حسين خونديم همش تکراريه حتی همين درس اول ترم نه کانون هم تکراريه
بابا مگه ما خنگيم.
پارسال که می خواستیم بریم شمال درست موقع حرکت بابا فهمید ماشنش خرابه. ماشین بابا یه پیکان قدیمیه. بعد تند تند برداشتیم همه ساکها رو یه جوری تو فولکس داداش ناصر جا دادیم و با ماشین اون رفتیم مسافرت. تمام طول راه مامان غرغر میکرد که مگه ناچار بودیم خب حالا یه خورده صبر میکردیم ماشین درست میشد اینجا که جا نیست و از این حرفها.
امسال اصلا اینطوری نشد. داداش ناصر گفت که کار داره و یه روز دیرتر میاد. ما صبح جمعه با ماشین بابا رفتیم و اون عصر شنبه با فولکسش اومد.
حیاط خونه ما تو شمال خیلی بزرگه. راحت شیش هفت تا ماشین توش جا میشه. البته اگه اون باغچه بی ریختی رو که مامان درست کرده حساب نکنیم.
باغچه الان توش یه نهال کوچیک گردوائه یه دونه انجیر یه دونه هم کیوی. هیچکدوم هم تو این سه چهار سالی که کاشتنش محصول نداده. مامان ما هم عین خونه سازی بابا هیچ برنامه ای انگار نداشته برای این باغچه سازی همینطور هر جا دستش رسیده یه دونه نهال کاشته.
خلاصه قرار شد که روز یکشنبه دو ماشینی با هم بریم آب گرم سرعین
یکشنبه صبح ساعت شش پاشدیم دو ماشینی راه افتادیم.
اینجا که ما بودیم هچ خبری نبود اما از رشت که به طرف انزلی رفتیم یهو هوا ابری شد و بارون گرفت.
شمال وقتی بارون میاد مثل تهرون نیست تو تهرون یه بارون که میزنه همه چی بوی خاک میگیره. یه بوی خیلی خوشمزه و عالی اینجا اصلا اینطور نیست. همه شمال همش بوی خاک میده.
نمیدونین من چقدر بارون شمال رو دوست دارم از این بارونهای ریز که اصلا وقتی توش قدم میزنی نمی فهمین بارون میاد. فقط وقتی تو ماشین هستین یهو میبینین جلوتون هیچی معلوم نیست..
برف پاکن ماشین داداش ناصر گیر کرد زد کنار برای اینکه به قول خودش اصولی درستش کنه پیچش رو باز کرد و یه دنده آورد جلو.
این برف پاکن هم شده وسیله بازی بچه ها وقتی از مدرسه تعطیل میشن. این پسرهای ابتدایی عادت دارن برف پاکن رو هی تکونش بدن و به قول داداش ناصر همه خارهاش خورده شده.
خلاصه فکر میکنم ده دقیقه طول کشید که کار ما تموم شد بعد دوباره راه افتادیم یه کم هم تند میرفت که زودتر به بابا برسیم.
دویست سیصد متر که رفتیم درست بعد از یه پیچ یهو من چند تا ماشین دیدم وسط خیابون واستاده بودن. جلوتر یه پیکان آجری بود که عقبش داغون شده بود.
من اینجا فهمیدیم ایست قلبی چیه. ماشین ما بود. یه عالم آدم دور ماشینها جمع شده بودن دو نفر هم داشتن وسط خیابان بحث میکردن. یکیش بابا بود.
بعضی وقتها زمان اونطور که باید نمیگذره خیلی خیلی کند تر میگذره. مثلا حساب کنین از وقتی که داداش ناصر سرعتش رو کم کرد تا کشید کنار جاده و پارک کرد و من پیاده شدم همش بیست ثانیه هم نشد اما همین الان هم که دارم به اون وقت فکر میکنم انگار نیم ساعت طول کشید.
خدا رو شکر هیچکی چیزیش نشده بود. فقط یه خانم تو ماشینی که زده بود به ماشین بابا سرش به شیشه خورده بود اینقدر محکم نخورده بود که شیشه رو بشکنه فقط یه کم انگار سر درد گرفته بود.
اون آقایی که وسط خیابون داد و بیداد میکرد راننده همین ماشینی بود که زده بود میگفت چرا یهو زدی زیر ترمز. مگه ادم بعد از پیچ یهو ترمز میکنه و از این حرفها.بابا طفلک هیچی نمیگفت یارو بعد که داداش ناصر رو دید و فهمید ما با هم هستیم یهو از داد و بیدادش افتاد. البته داداش ناصر فقط از بابا پرسید حالش چطوره کاری به یارو نداشت.
بعد محبوبه با موبایلش زنگ زد تلفن 110 انگار تهران برداشتن گفتن تو شمال تصادف کردی به ما ربط نداره کد رشت رو بگیرین بعد 110
110 رشت هم گفت که به ما ربط نداره یه تلفن دیگه داد گفت راهنمایی رانندگی رو بگیرین.
بعد که ما داشتیم با تلفن ور میرفتیم یهو یه افسر راهنمایی خودش سر رسید. دادشت از اونجا رد میشد که مارو دید تند تند کروکی کشید گفت بیاین پاسگاه.
تو پاسگاه معلوم شد یارو بیمه هم نداره. اول قرار شد که هیچکی به هیچکی خسارت نده بعد اون یارو دوباره میگفت آقا شما مقصرین که بعد از پیچ یهون ترمز کردین حالا خدا رو خوش میاد اینطور ماشین ما رو داغون کردین و از این حرفها
داداش ناصر دیگه عصبانی شد بابا ما و داداش ناصر رو فرستاد گفت شما برین من هم پشت سرتون میام
فکر میکنم بابا به یارو خسارت داد

شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۱

ديروز از سفر برگشتيم من تا رسيدم اومدم سراغ کامپيوتر. اونا همه رفتن که استراحت بکنن و نظافت و ... ۲۵ دقيقه فرصت کردم به اينترنت وصل بشم نامه هامو بخونم. بعد موقع جواب دادن نميدونم ياهو چه مرگش شد که نامه نميفرستاد.
خب جاي همه تون خالي بود رفتيم شمال. ما تو شمال يه خونه کوچولو داريم. چند کيلومتر از رشت که رد بشين يه دهاته که اسمشو بهتون نميگم. بابا اصليتش اونجاييه. باباش انگار از اون زمينداراي بزرگ بوده زميني که به پنج تا پسرش و دو تا دخترش ميرسه اينقدر بزرگه که باباي ما يه خونه تو سهم خودش بسازه و يه حياط بزرگ و يه باغچه بي ريخت ازش در بياره.
اين خونه رو بابا همينجوري ساخته. اولش يه دونه اتاق بود و دستشويي ديگه هيچي نبود بعد صاحب يه آشپزخونه شديم بعد حموم و بعد يه ايون گنده که خيلي ميچسبه شبها توش بخوابين.
مشکل اينجاست که چون از اول با نقشه اين رو نساختن خيلي خونه زشتيه. خيلي زشت.
اين دهات ما از دريا نيم ساعتي با ماشين فاصله داره افتاده وسط يه عالم مزرعه برنج. براي همين هم ما دريا نداريم هم تا دلتون بخواد پشه داريم.
من تو اين سفر فهميدم که پشه ميتونه از روي لباس هم نيش بزنه. جاهايي رو ميزنه که بيشترين مقدار خون رو داشته باشه مثل مچ پا. خودم ديدم يکيشون از رو شلوار لي نيشش روکرد تو زانوم.
شبها خيلي خنک بود بدون پتو نميشد خوابيد.
من فردا از سفرم مينويسم. اگه خوشتون نمياد بهم بگين ننويسم
مرسي

پنجشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۱

چهارشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۱

نتيجه كانون رو گرفتم. قبول شدم زنده باد آقاي خسرواني. همه رو قبول كرد به جز سه نفر كه به خاطر غيبت افتادن. به اين ميگن معلم. هر كي وسط ترم از اين آقا بد ميگفت رو خدا سوسكش كنه، خدا من رو هم اگه ازش بد گفتم ببخشه. من نمره ام خيلي خوب شد جزو نفرات اول شدم. جرات نميكنم بگم چندم شدم. قربونش برم نصف بچه هاي اكباتان وبلاگ دارن. اين شعبه كانون رو هم كه ديگه همه ميشناسند.
كارنامه مدرسه رو هم گرفتم اين يكي هم عالي شد تو تمام درسها از شراره بهتر شدم به جز عربي و بينش اسلامي. ديگه دارم راست راستي به حرف بابا ايمان ميارم كه ميگه ما كافريم.
من زياد حسود نيستم. مثلا فكر كنين اصلا چطور ميتونم به محبوبه حسوديم بشه. اصلا دوست نداشتم جاي اون بودم. حتي به داداش ناصر هم همينطور. به مامان و بابا كه هيچي. اما نميدونم چرا بعضي وقتها ميخوام سر به تن شراره نباشه. حالا نه براي اينكه اين دو تا درس رو از من بهتر شده ها. معدلش از معدل من يك صدم كمتر شد. اما اگه بدونين با اينكه كمتر شده چه فخري ميفروشه. خب اون كه مثل من اينقدر با وبلاگ و كامپيوتر سرش گرم نبود كه درس رو بذاره براي شب امتحان.
من تو راهنمايي با شراره همكلاس نبودم. اون وقتها يه معلمي رياضي داشتيم به اسم خانم ايزديار. خانم خيلي خوبي بود. مشكل ما اين بود كه سال قبلش از رياضي هيچي نفهميده بوديم و حالا سي نفر خنگ نشسته بوديم تو كلاسش. باورتون نميشه امتحان اولي كه از ما گرفت فقط سه نفر بالاتر از چهارده شديم.
حالا من ميخوام يه چيز ديگه بگم. اين خانم اون سال به جاي اينكه پايه ما رو تو رياضي قوي كنه يه جور رياضي كاربردي به ما ياد داد. البته اين هم بگم كه آخر ترم هيچكي نصيحت اين خانم رو گوش نكرد به جز خودم. اما خانم ايزديار به ما ياد داد كه چطور از تمام درسهايي كه ميخونيم تو زندگي استفاده كنيم. مثلا خيلي راحت ميشه براي پيدا كردن پرتغال فروش دو معادله سه مجهولي بست. خب اونوقت اين مسئله هيچوقت حل نميشه. براي مسائل خيلي راحت ميشه يه معادله يه مجهولي بست.
اگه يه مدت براي تمام موارد توي زندگي تمرين كنين ميتونين مصداق درسي رو كه خوندين پيدا كنين. خيلي ساده است اگه هم نتونستين خودتون داستانش رو بسازين. مثلا اين درس فيزيك كه در رابطه با سرعت و مسافت و زمان است. فكر كنين اگه يه گربه و يه پرنده رو از اينجا طبقه دهم به پايين پرتاب كنيم كدومشون زنده ميمونن؟
حالا جواب اين مسئله رو من ميدم اما روشش همينه. گربه زنده ميمونه چون به محض اينكه برسه زمين پرنده رو ميخوره.
شيمي مخصوصا وقتي با نمك و آشپزي سر و كار داره ( حواستون باشه فرمول نمك همون naclاست) حتي براي زمين شناسي ميتونين اين فيلم ژوراسيك پارك رو ببيني و مصداقش رو پيدا كنين. انگار دوره هاي زمين شناسي تو آمريكا با تهران خيلي فرق ميكنه.
اما براي اين دو تا درس عربي و بينش اسلامي من نتونستم مصداقي تو زندگي پيدا كنم. حالا كه اين درس بينش اسلامي ما اصلا هيچي نداره كه به درد دنيا و آخرتتون بخوره اما اون وقتها كه احكام داشتيم كدوم اون چيزها به درد من ميخورد. بابا مگه ميشه آب پاك فقط با مزه و بوش باشه؟ اگه از اين سمها كه نه طعم داره نه بو بهش ريخته باشن چي؟ از همين سمها كه پارسال اومدن براي سوسكهاي خونه زدن و يارو به مامان ميگفت اين سم براي انسان اصلا خطر نداره اگه بخوايين يه ليوانش رو همينجا سر بكشم. حالا كاري نداريم كه سمش براي سوسكها هم اصلا ضرري نداشت.
يا مثلا عربي. چرا ما بايد عربي ياد بگيريم. چرا نبايد فرانسه ياد بگيرم. حالا نميگم از فرانسه خوشم مياد ها اما به خدا هر زباني باشه از اين زبان راحت تره. ما اگه زبان انگليسي رو يادمون ميمونه به خاطر اينه كه هزار جا استفاده داره تو فيلمهايي كه ميبنيم تو اينترنت براي همين ويزاي تحصيلي كه قراره من و محبوبه بگيريم. عربي به چه درد ميخوره. آخه من چرا بايد بشينم چهارده زمان صرف يه فعل رو حفظ كنم يا اون لغتهاي مزخرف عربي. به سگ ميگن كلب ما اينجا به كربلايي ميگيم كبل حالا اگه يه وقت عوضي بگيم چي؟
تو رو خدا به من نگين خدا فقط عربي بلده. من تا حالا هر بار باهاش فارسي صحبت كردم همش رو فهميده.



من نمیدونم این وبلاگ چه مرگشه. تست رو به انگلیسی پابليش می کنه اما از ورد که به اينجا کپي پيست میکنم يهو همه چی به هم می ريزه

یکشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۱

پنجشنبه داداش ناصر اومد خونه و گفت كه ميخوان عروسكهاي باربي رو جمع كنن. به من گفت كه ميريزن خونه به خونه و عروسكهاي باربي رو جمع ميكنن و هر كي پنج تا بيشتر داشته باشه شلاقه.
من ميدونم كه داره با من شوخي ميكنه اما بعد كه خبر روزنامه رو نشونم داد كه اين عروسكها رو جمع كردن يه خورده ترسيدم.
ميدونم نميان تو خونه ها اينها رو جمع كنن اما اين حرف داداش ناصر من رو ياد هفت هشت سال پيش مياندازه. اونوقتها يكي از دوستاي داداش ناصر ميخواست بره دانمارك و حدود پنجاه تا فيلمش رو داد به ناصر و بهش گفت كه دستت باشه اگه برگشتم ازت ميگيرم. قرار بود با اين قاچاقچيا يواشكي از مرز تركيه بره خارج. اون فكر ميكرد كه اگه حالا هر طوري شد و نتونست بره خارج بياد دوباره فيلمهاش رو بگيره. فيلمهاش رو خيلي دوست داشت. حالا كاري نداريم كه يارو به جاي دانمارك سر از انگليس در آورد و الان هم اونجاست و ديگه هيچوقت دنبال فيلمش نيومد و انگار از جاش هم خيلي راضيه همش به داداش ناصر ميگه تو هم بيا. اما يادمه اون شب كه داداش ناصر با فيلمها اومد بابا چه قشقرقي به پا كرد. داداش ناصر حدود ساعت يازده شب اومد و بابا كه اون همه فيلم رو ديد هر چي دلش خواست به اون گفت. مگه تو نوكر مردمي. ميدوني اگه اينهمه فيلم رو ازت بگيرن چيكارت ميكنن؟ مگه خودمون كم دردسر داريم و از اين حرفها. اينقدر گفت كه داداش ناصر هم ترسيد بعد بابا دستش رو كرد تو ساك تو يه دونه از اين فيلمها در آوردش و گفت: تو فكر ميكني اين فيلمها رو ازت بگيرن ولت ميكنن؟ همين فيلم رو ميبيني اين فيلم حداقل شش ماه زندون داره.
من خيلي كنجكاو شدم كه اون فيلم رو ببينم و بالاخره هم يه جوري يواشكي ديدمش. هيچ هم فيلم خلافي نبود همين قصه اسباب بازي خودمون بود كه پارسال تلويزيون نشون داد كيفيتش هم خيلي بد بود.
خلاصه اينقدرغرغر كرد كه داداش ناصر برداشت فيلمها رو برد گذاشت تو انباري زير راه پله و روشون يه تن بار ريخت. فقط نه تا فيلم رو گذاشت بيرون. اگه اشتباه نكنم اون وقتها يه قانوني بود كه تا ده تا فيلم جريمه نداشت بيشتر از اون زندون و شلاق و از اين حرفها. بعد از چند روز ديد كه بابا غرغرش رو قطع نميكنه يه سري از فيلمها رو برد. من نفهميدم كجا بردشون. ما ديگه هيچوقت اون فيلمها رو نديديمش. بعد كه باز غرغر بابا قطع نشد يه سري ديگه رو برد و آخرش يه طوري شد كه حتي فيلمهاي خودمون رو هم برد. حتي الان هم تو خونه ما به جز چند تافيلم خانوادگي و يه فيلم عروسي محبوبه هيچ نوار ويدويي نيست.
من پنجشنبه بلافاصله بعد از شام رفتم بالا. من شيش تا عروسك باربي دارم. ميدونم كه نميخوان بيان تو خونه ها اينها رو بگيرن اما همينطوري پيش خودم حساب كردم اگه اينها مثلا يه قانون تصويب كنن هيچ كس حق نداره بيشتر از دو سه تا عروسك باربي تو خونه اش نگهداري كنه كدوم رو دور بريزم؟ اول از همه يه دونه عروسك باربي سياه اومد جلوي چشمم. خيلي خوشگل نبود. روزي كه اونو به من دادن خيلي ازش بدم اومد اما بعد نمي دونم چطور شد كه از همه بيشتر از اون خوشم مياد. نميدونين چقدر بامزه است. اين عروسك رو گذاشتم كنار بعد يه عروسك باربي دارم كه حامله است و تو شكمش يه دونه بچه كوچولو هست. خيلي خوشگله. گناه داره با بچه اش ويلون بشه. اون رو هم گذاشتم كنار. بعد نوبت يه عروسك باربي با دخترش شد. دخترش ده دوازده ساله است و يه دونه خونه هم دارن كه خيلي قشنگه. اينها رو هم گذاشتم كنار. آخرش موند يه دونه باربي درب و داغون. اولين باربي كه هديه گرفتم بابا شايد ده سال پيش بهم هديه داده بود. شايد هم اصلا باربي نباشه و سندي باشه. الان اينقدر داغونه كه حتي سازنده اش هم نميتونه تشخيص بده اين اولش چي بوده. موهاش به هم ريخته و يه عالم اش كنده شده يه دستش كنده شده اون يكي از چند جا سوخته. يه جاي سالم تو بدنش نيست حتي لباسش هم بعد از اينكه پاره پوره شد و يه مدت زياد لخت تو اين خونه بود محبوبه براش درست كرده. خدا رو خوش مياد آدم همچين كسي رو كه يه عمر تو اين خونه جون كنده بياندازه دور؟
حالا از من كه گذشته اما اگه يه روز يه نفر برام عروسك دارا خريد برميدارم مثل باربي لختشون ميكنم يه خورده رژيم بهشون ميدم شكم تپليشون لاغر بشه يه خورده با موهاشون ور ميرم و سشوار ميكشم كه لخت و بلند بشه و خلاصه شبيه باربي درستشون ميكنم بعد مياندازمش دور.



شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۱

خب درسته که من براي بازي کره شرط بندي رو بردم اما کاش نميبردم. الهي کوفتشون بشه اين برد.
باور کنين آخر بازي همش دلم ميخواست اسپانيا برنده شه. (‌يه بستني هم از ته دل ميدادم) بيچاره ها سه تا گل زدن سي تا ديگه هم ميزدن داور قبول نميکرد.

پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۱

ما اينجا شرط بندي کرديم بهتون نميگم جايزه شرط بنديمون چيه فقط اينقدر بگم يه چيز ارزونه که من هم بتونم اگه باختم بدم.
من ميگم کره و ترکيه و امريکا و انگليس تو اين مرحله ميرن بالا محبوبه هم عين من ميگه فقط فکر ميکنه آلمان به جاي آمريکا ميره بالا. البته من از فوتبال سر در نميارم فقط از لج داداش ناصر اينطور گفتم.
داداش ناصر ميگه اسپانيا و سنگال و آلمان و برزيل ميرن بالا.
اين داداش ناصر ما هم بيشتر اوقات درست پيش بيني ميکنه. فقط امسال سر فرانسه و آرژانتين و کامرون و پرتغال و چند تا تيم ديگه يه خورده گند زد.
من از اين شرط بنديها خوشم مياد اما اينها هيچوقت از من وقتي ميبازم جايزه اشون رو نميگيرن. اينبار قرار شده که حتما بگيرن وگرنه من که از اولش نميرفتم تو اين شرط بندي.
فقط نميدونم ساعت يک ظهر چه جوري ميشه بستني خورد.

چهارشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۱

من زياد فوتبال نگاه نميکنم. ازش خوشم نمياد اما بعضي وقتها که بين محبوبه و داداش ناصر کري خوني ميشه خوشم مياد نگاه کنم. ديروز داداش ناصر طرفدار کره بود محبوبه هم طرفدار اين به قول داداش ناصر بچه سوسولهاي ايتاليا.
ديروز براي اينکه بهونه داشته باشم ديگه درس نخونم سر ساعت چهار که اينها اومدن نشستم به فوتبال نگاه کردن. اولش طرفدار کره بودم بعد که اون پنالتي بيخود رو براي کره گرفتن طرفدار ايتاليا شدم. بعد که کره ايها نتونستن پنالتي رو گل کنه دوباره طرفدار کره شدم. بعد که ايتاليا گل رو زد طرفدار ايتالياييها شدم. بعد هم که وسط دو نيمه از بحث بين محبوبه و داداش ناصر فهميدم که کره خيلي خوب بازي ميکنه اما ايتاليا هم بد نيست من هم طرفدار ايتالياييها موندم و مطمئن شدم ميره بالا.
ساعت پنج و ربع رفتم امتحان وسط امتحان که بوديم حالا شما فکرش رو بکنين خيالمون از بابت ايتاليا جمع بود و داشتيم زور ميزديم سئوالها رو جواب بديم که معلممون اومد تو کلاس گفت ايتاليا باخت.
انگار آب يخ ريختن رو سرم. نصف کلاس هم حالشون گرفته شد. حالا اينها همه رو گفتم که اگه ديدين من اين ترم رو افتادم تقصير کره ايهاست.

سه‌شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۱

اين آقاي معلم ما تو کانون ميگه که اصل ترمهاي کانون اون موقع که امريکايي ها درستش کردن هفت ترم بوده. ترم يک تا هفت. بعد ما ايرانيها اومديم دو تا ترم ب اي و ب آ قبل از ترم يک گذاشتيم و دو تا ترم هشت آ و هشت ب بعد از ترم هفت.
حالا اگه امروز قبول بشم بايد برم ترم نه که ديگه همش متون سنگين انگليسيه از شاعرا و نويسنده هاش. و همه اينها از ترم نه تا ترم دوازده اختراع ايرانيهاست.
تو کانون زبان براي رد شدن يا قبول شدن هيچ شاگرد اول بودن ملاک نيست. يعني من فکر ميکنم نصف کسايي که ترم قبل (‌هشت آ) افتادن تو مدرسه خودشون شاگرد زرنگ بودن.
حالا تمام مشکل من اينه که تو مدت امتحان مدرسه يه جلسه در ميون غيبت کردم و درسم رو نخوندم. از ديروز هم همش دارم ميزنم تو سرم که يه جوري خودم رو برسونم نميشه.
الان هم ديگه قيدش رو زدم اومدم اينجا اينترنت بازي ميکنم.



یکشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۱

امروز آخرين امتحانم رو دادم. تموم شد رفت پي كارش تا پس فردا كه امتحان فاينال كانونه. بعد ديگه هيچ كاري ندارم تا هفته ديگه كه ترم جديد كانون شروع ميشه.
من يه بار به داداش ناصر گفتم امسال اسم منو بنويس براي HTML گفت HTML چيه؟ بعد فهميدم بد جوري گند زدم. فكر ميكنم خودش ميدونست چيه. همينطوري ميخواست بدونه من چقدر ميدونم. بالاخره يه روز برميگردم همين صفحه رو براش باز ميكنم ميگم كه الان يه ساله تو اينترنت ميرم هيچم اخلاقم خراب نشده.
البته شايد هم شده خودم حاليم نيست. همين دو سه روز پيش محبوبه به من ميگفت تو كه اينجوري نبودي چرا اينقدر عوض شدي؟ حالا باز خدا مامان خودمو برام نگه داره كه بهش گفت:" چيكارش داري اينروزها دخترم همش داره درس ميخونه خب عصبي ميشه ديگه."
هر وقت مامانم اينجوري از من دفاع ميكنه پشيمون ميشم چرا اسم اينجا رو نذاشتم دخترك لوس!
اين محبوبه هم از وقت اومده يه تيكه از رازش رو به من گفته همش انتظار داره من مثل آدم شصتاد ساله ها رفتار كنم. من الان از دستش عصباني نيستم كه اينها رو اينجا مينويسم. يه كار دارم كه اينجا مينويسم وگرنه وقتي محبوبه از من قول گرفت كه اين حرف رو به كسي نزنم براش قسم خوردم حتي تو دلم هم اين حرف رو براي خودم نگم.
حالا كه دارم اينجا مينويسمش در حقيقت نميگم كه مينويسم
محبوبه به من ميگه زبانت رو تقويت كن من براي دانشگاه نيوزلند دارم اقدام ميكنم ويزاي دانشجويي بگيرم با هم بريم.
مثل اينكه براي رفتن به دانشگاه فقط مدرك IELTS ميخواد. محبوبه خودش تا ترم نه كانون خونده اما من كه فكر ميكنم همش يادش رفته من هم از تابستون ميرم ترم نه. ( البته اگه اين ترم قبول بشم)
حالا قراره اون پولش رو بده بريم امتحان IELTS بديم.
اونروز كلي با محبوبه صحبت كرديم. من هم فرداش امتحان عربي داشتم (چقدر اين زبان عربي مزخرفه بريد خدا رو شكر كنين براي ويزاي دانشجويي هيچكدوممون نبايد مدرك IALTS بگيريم وگرنه الان يه نفر هم دانشجوي ايراني تو خارج نداشتيم) محبوبه به من ميگه داداش ناصر رو مجبور كن بفرستدت كلاس HTML اگه رفتيم خارج به دردت ميخوره.
البته مهم نبود كه خودش پولش رو بده من برم اما مشكل اينجاست كه بايد داداش ناصر براي كلاسي كه من ميرم اوكي بده. اون هم امكان نداره قبول كنه كه من برم كلاس مگر اينكه خودش اسمم رو نوشته باشه.
خلاصه اونروز داداش ناصر از من پرسيد HTML چيه گفتم نميدونم. گفت نميدوني HTML چيه بعد ميخواي بري كلاسش؟
ديدم خيلي بد شد. درسته كه بالاخره يه روز بهش ميگم كه قانون منع اينترنت تو اين خونه شكسته شده اما الان نه. باشه وقتي كه ميخواييم با محبوبه از ايران بريم. شايد تو فرودگاه بهش گفتم.
اينجا ناچار شدم يه كم دروغ بگم بهش گفتم از اين كلاسهاست كه ياد ميدن چطور عكس رو كج و كوله كنيم.
اگه از پارسال ميدونستم اين اينترنت اينهمه منو دروغگو ميكنه شايد اصلا اسم اين وبلاگ رو ميذاشتم دخترك دروغگو.
داداش ناصر يه نگاه به من كرد. زياد فكر نكرد. گفت منظورت كلاس أي سي ديه؟ يا فتو شاپ؟
خلاصه قرار شد خودش بگرده يه جاي خوب گير بياره منو بفرسته كلاس فتو شاپ!
شايد هم همون موسسه پارسالي بفرسته. اگه اونجا باشه كه خوبه. ديگه همشون رو ميشناسم همون روز اول ميرم ميگم پشيمون شدم منو بفرستين كلاس HTML .
حالا تا اون زمان كه كلاس شروع بشه شما يه كتاب يا سي دي آموزشي HTML خوب ميشناسين به من معرفي كنين؟
مرسي



شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۱

این نظر خواهی هم کار دست من داد
من ناچار شدم تو ستینگش دستکاری کنم بعد یه سری از نظرها از بین رفت
نمیخواستم اون نظرها رو پاک کنم
ببخشيد

جمعه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۱

من مثلا امروز اومدم صبح تا حال که تنها هستم تو وبلاگم فرم نظر خواهی بذارم اون آدرسی که خانم ندا داده بود کار نمیکنه. الان خيلی وقته کار نميکنه من هم نامه دادم به يکی از آقايون وبلاگ نويس که فرم نظر خواهی داره ايشون يه سری کلمات عجيب غريب مربوط به تمپلت به من دادن که من گذاشتم تو تپلتم بعد ديگه نتونستم هيچی پابليش کنم.
دوباره همون فرمت قبلی رو برگردوندم و آدرسی که ندا خانم داده بود هم درست شد.
خلاصه من دوباره فرم نظر خواهی گرفتم درست کردم اما مثل اينکه مشکل هنوز سر جاشه من که نميتونم مطلبی رو که يه ساعت پيش پالبيش کرده بودم بخونم
واي چرا اينطوري شد؟
من سه شنبه كه اون مطلب كوه رو مينوشتم اصلا فكر نميكردم اينهمه باعث ناراحتي بشه. اون موقع كه مطلب خورشيد خانم رو ميخوندم كه بهش نامه ميدن و فحشش ميدن كه اين مطالب چيه مينويسي منظورش رو نميفهميدم. تا حالا كه به خود من از اين نامه ها دادن. به خدا من نميخواستم به كسي توهين كنم اصلا كجاي اون نوشته توهين بود؟
من رفتم از محبوبه همه چي رو درست و حسابي پرسيدم سال 1375 يا 1376 روز 14 يا 15 خرداد تو كوه دركه آقاي حسيني چند صد متر بعد از مسجد. بقيه همه چي درست درست بود.
حالا شايد راست راستي من يه خورده با لحن بدي نوشتم؟ من الان ميشينم اينجا همون مطلب رو با لحن حزب الهي مينويسم اما از الان بهتون بگم اگه بقيه از اين مطلب خوشتون نيومد تو رو خدا نامه هاتونو كه ميخواين بد و بيراه بگين هفته ديگه بفرستين كه امتحان من تموم شده باشه. حالا من گفتم كه اين امتحانهاي باقيمونده رو بلدم نميخوام كه ده بشم.
مرسي.






اين روزاي عزاداري هم خيلي حال ميده كه بشيني خونه عزا داري بكني. به قول داداش ناصر عزاداري يعني اين. تلويزيون هم برداشته براي اونا كه نميفهمن بايد عزاداري چطوري كرد برنامه آموزشي ميذاره. فقط من نميدونم چطوريه كه سي دي فيلمهاي غير مجاز كه روزاي عادي اصلا نميچسبه روزاي عزا اينهمه حال ميده.
سه چهار سال پيش همين روز پانزده خرداد يادمه كه امتحان من تموم نشده بود. اما قرار گذاشتيم بريم كوه. چون عزا بود اصلا گوشتها رو تو آبليمو نخوابونديم گفتيم يه خورده بد مزه بشه معني عزا رو بفهميم. نوشابه و ميوه و تخمه و از اين چيزهاي لهو و لعب هم برنداشتيم. عزا داري ميرفتيم مراسم جشن و شادي كه نبود.
رفتيم دركه. اول دركه كه داخل بشين بعد از يه كوچه يه مسجده كه كل محيط كوه رو روحاني كرده. داداش ناصر ماشينش رو نزديك مسجد گذاشت كه خدا حواسش به خونه اش هست به ماشين ما هم باشه. بعد يه چند صد متر كه از مسجد رد شديم دو تا سرباز به ما گفتن آقا براي عزاداري تشريف ميبرين كوه. داداش ناصر گفت بعله اگه اجازه بفرمايين. بعد اون سربازا گفتن فكر نميكنين كوه كه محل لهو و لعبه به درد عزاداري نخوره؟ بعد هم گفتن البته شما مختارين هر كار دوست دارين انجام بدين ما فقط از بابت ياد آوري گفتيم.
داداش ناصر در حالي كه به راهش در كوه ادامه ميداد كلي به فكر فرو رفت. گفت راست ميگن اين بنده هاي خدا. ما چه اشتباه عظيمي كرديم براي عزا داري اومديم كوه. حالا خدا راست بدون سئوال و جواب ميفرستدمون جهنم. اون قديمها بود كه مردم از غصه به كوه ميزدن الان از شادي به كوه ميزنن. و همينطور از اين حرفها زد تا رسيديم به يه آقاي خيلي خوش تيپ ريشو.
اون آقا پيراهن سياه پوشيده بود كه خيلي بهش ميومد. ريشش هم همش اجق وجق بود كه نشون ميداد چقدر سرسپرده عزا شده. اگه بگين يه خورده خنده تو صورتش بود، نه نبود. البته ما هم نميخنديديم اما عزاي او خيلي خالص تر از عزاي ما بود.
ما رو كه ديد گفت: براي عزا كوه تشريف ميبرين؟
داداش ناصر گفت اگه خدا قبول كنه.
اون آقا كه بعد فهميديم اصلا اسمش حسيني نيست به ما گفت ايشالله قبول ميكنه اما چرا تشريف نمي برين مسجد عزاداري كنين. اينقدر اين آقا مهربون حرف ميزد اينقدر باصفا حرف ميزد كه هر نامسلموني رو ظرف دو ثانيه مسلمون ميكرد.
داداش ناصر يه نگاهي به دستبند كه تو دستش بود كرد و گفت والله هر سال ميرفتيم مسجد امسال خيلي غصه امون بيشتره گفتيم بريم سر به كوه بزنيم.
اون آقا گفت. برادر همه كه مثل شما فكر نميكنن. مردم ميرن كوه هزار تا گناه ميكنن. براي همين اگه اجازه بدين امروز كوه رو بستيم. شما هم تشريف ببرين مسجد اينجا مسجدش حاجت ميده.
من تا حالا هيچ وقت داداش ناصر رو اينجوري نديدم. تمام قيافه اش شد تشكر. ميخواست دست اون آقا رو ببوسه. اشك تو چشماش جمع شد گفت آقا شما باعث شدين سه تا قوم از گمراهي نجات پيدا كنه. حساب كنين بعدها كه ما ازدواج ميكرديم هر كدوم از ما صاحب يه خانواده ميشديم و بچه هاي هر كدوم از ما يه قوم تشكيل ميدادند و اين سه قوم هميشه فكر ميكردن كه براي عزا بايد رفت به كوه و خلاصه ما رو از بدبختي نجات دادين.
بعد هم خود داداش ناصر من و محبوبه رو فرستاد مسجد كه عزا داري كنيم خودش دو ساعت موند پيش آقاي حسيني كه مردم رو به راه راست هدايت كنه دو ساعت هم اومد مسجد عزا داري كرد و برگشتيم خونه.
اون سال بهترين عزاداري عمرمون رو كرديم




شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۱

سلام
ورد کامپيوترم ترکيد.
من ناچارم مطلب بعدي رو تو ورد تايپ کنم. فکر ميکنم تا سه شنبه نتونم چيزي بنويسم.
مرسي

چهارشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۱

سلام
من با كمك يه آقاي كه ازشون خيلي هم ممنونم يه صندوق پستي جديد تو وبلاگم درست كردم اما اگه به همون آدرس قبلي هم نامه بدين دستم ميرسه.
مرسي

سه‌شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۱

اين روزاي عزا اصلا حال نميده. يه جوريه انگار. به قول داداش ناصر عزاي واقعي هم نيست كه مردم بزنن تو سرشون. عزاي زوريه. تلويزيون برنامه نداره و اين سي دي كه روزاي عادي خيلي ميچسبه نميدونم چطوره كه روزاي عزا اصلا حال نميده.
مخصوصا اينكه امتحانهاي اصلي من تموم شده و به جز رياضي كه چيزي نيست و زيست كه بلدم و زبان و فارسي ديگه امتحاني نمونده.
الان داداش ناصر رفته كوه. محبوبه بيرونه و من تنها نشستم اينجا كه مثلا درس بخونم.
سه چهار سال پيش همين پانزده خرداد يادمه امتحانهاي من تموم شده بود. صبح من و محبوبه و داداش ناصر با هم برنامه گذاشتيم بريم كوه. اونوقتها اين داداش ناصر و محبوبه زياد با هم دعوا نميكردن. يه عالم گوشت تو آبليمو و پياز خوابونديم و با نون و نوشابه و ميوه و تخمه و ذغال و سيخ رفتيم كوه.
رفتيم دركه. همون اول دركه كه وارد ميشين دو تا كوچه كه رد ميكنين يه مسجده. داداش ناصر ماشين رو نزديك مسجد پارك كرده بود. بعد همچين دويست متر از مسجد كه رد شديم دو تا سرباز گفتند آقا امروز كوه تعطيله. داداش ناصر بهشون خنديد. محبوبه هم خنديد. كوه تعطيله از اين جمله هاي خنده دار ميتونه باشه. اما من خنده ام نيومد. سرباز نخواست با زور جلومونو بگيره اما گفت نرين. جلوتر اذيتتون ميكنن.
داداش ناصر گفت كه اينها ممكنه دوست دختر پسرا رو اذيت كنن اما با ماها هيچ غلطي نميتونن بكنن.
اگه دركه رفته باشين ميدونين صد متر بعد از اون مسجد يهو يه مسير خاكي درازه كه ميشه گفت كوه از اونجا شروع ميشه.
همين اين مسير رو درست نرفته بوديم كه يه آقايي با بي سيم و يه دونه دستبند جلومونو گرفت. تنها بود. خيلي عصبي و تند گفت آقا امروز كوه تعطيله. البته تمام مغازه هاي كوه بسته بودن. اما ما كه به مغازه ها كار نداشتيم.
قبل از ما هم جلوي دو نفر ديگه رو گرفته بود و وقتي ما رسيده بوديم اونجا داشت باهاشون بحث ميكرد. داداش ناصر خودشو داخل بحث كرد و گفت كي گفته كوه تعطيله؟
اون آقا گفت من.
داداش ناصر كه يواش يواش داشت عصباني ميشد گفت جنابعالي كي باشن؟
اون آقا گفت كه اسمم حسينيه و من ميگم امروز كوه تعطيله. ( اون يارو راست راستي اسمش حسيني بود. من اسمشو عوض نكردم انگار تو مسجد اونجا هم خيلي فعاليت ميكرد)
اون اقايي كه قبل از ما داشت باهاش بحث ميكرد گفت يعني كه چي كوه تعطيله. اينجا با دو تا سرباز وايستادي جلوي مردمو ميگيري حكمت كجاست دستور از كي ميگيري؟
اون آقا گفت حكم من عزاي بچه حسينه و برو هر پاسگاهي كه دلت ميخواد بگو يه آقايي به نام حسيني اجازه نميده ما بريم كوه.
ديگه داشت داد ميزد. داداش ناصر گفت تو برو هر پاسگاهي كه دلت ميخواد بگو ما دوست داريم از غصه عزاي بچه حسين به كوه بزنيم.
بعد هم بدون اينكه به ما چيزي بگه از كنارش رد شد كه بره كوه. ظرف دو ثانيه يارو داداش ناصر رو گرفت چسبوند به سينه كوه و دستبند رو انداخت مچ دستش.
اون يارو يه نفر قد بلند بود از داداش ناصر يه كم بلند تر اما خيلي لاغرتر و يه ريش به قول محبوبه شپشو داشت. منظورم از شپشو اينه كه اصلا انكارد نشده بود همينطور امتداد ريشش ميرفت تا سينه اش. مشكي پوشيده بود و خيلي عصبي بود.
داداش ناصر انگار انتظار اين برخورد رو نداشت يهو به كل ساكت شد. عوضش محبوبه يهو همچين داغ كرد كه من ديگه هيچوقت اينطوري اونو نديدم چشاش رو بست و دهنش رو باز كرد و هر چي دلش خواست به اون يارو گفت.
يارو انگار نه انگار. فكر ميكنم اگه محبوبه تن صداش رو ده برابر هم ميكرد يارو اصلا برنميگشت كه نگاهش بكنه. جالب اينجاست كه بعدها داداش ناصر به شوخي به محبوبه ميگفت ببين يارو مسلمون واقعي بود. شما زنها رو به قدر يه مگس هم تحويل نميگرفت.
من رنگم اونجا شده بود مثل گچ. البته خودم كه تو آينه خودمو نديدم اما مطمئنم مثل گچ شده بودم. همه بدنم ميلرزيد. الان دارم اينجا به شما ميگم اما تا حالا اينو به كسي نگفتم. اونوقت من فكر ميكردم اگه اون يارو محبوبه و داداش ناصر رو بگيره با خودش ببره زندون من چطور برگردم خونه.
نه اينكه راه رو بلد نباشم. بيشتر به اين فكر ميكردم برگردم به مامان و بابا چي بگم؟ بگم من اونجا وايستادم اونا محبوبه و داداش ناصر رو بردن؟
بعد فكر ميكردم اگه قراره اينها رو ببرن زندان، برم بهشون بگم منم با اينها هستم منم با خودتون ببرين. بعد فكر كردم اينها كه همينطوري آدم رو نميبرن بايد يه فحشي چيزي بهشون بديم.
همينه ديگه. شما فكر نكنين فحش دادن خيلي راحته. ما تو مدرسه به همديگه خيلي چيزا ممكنه بگيم اما وقتي بخواي از باباتون يا داداشتون يا خواهرتون كه از خودتون بزرگتره دفاع كنين ميبينين فحش دادن خيلي سخته. واقعا سخته.
حالا خدا رو شكر كار به اين جاها نكشيد. اون يكي آقايي كه قبل از ما داشت بحث ميكرد واسطه شد و بالاخره بعد از يه ربع ساعت يارو داداش ناصر رو ول كرد. بعد داداش ناصر به ما ميگفت من فكر ميكنم اين يارو دستبندش قلابي بود چون معمولا كليد دستنبداي اصل رو تو اداره پيش رييسشون ميذارن كه يه وقت دزده با زور نتونه خودشو آزاد كنه. من اما فكر ميكنم دستبنده قلابي نبود اون آقاي حسيني قلابي بود.
خلاصه ما اون روز نرفتيم كوه. يعني دركه نرفتيم. به جاش رفتيم يه جاي خيلي با صفايي به اسم جنگل سنگان. يه ابشار خيلي قشنگ داشت كه الان كه چند سال از اون ماجرا گذشته خيلي دلم براش تنگ شده.
شايد يه روز بعد ماجراي اين جنگل سنگان رو براتون تعريف كردم. اما از اون روز من همش فكر ميكنم اگه عزاي بچه حسين گناهه كه آدم بره كوه پس چرا به ما تو جنگل سنگان اينهمه خوش گذشت؟




شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۱

الان يه مدته که يکي يکي اين وبلاگ نويسا دارن خداحافظي ميکنن. حالا خورشيد خانم که برگشت اما خيلي ها رفتن و نميخوان برگردن. مثل اخترک مثل جعبه شکلات مثل ماه پيشوني.
من هنوز لينک اين آخري رو از صفحه ام برنداشتم حالا يه مدت باشه شايد پشيمون شد برگشت.
اما اين خداحافظيها رو که ديدم ياد وبلاگ نويسي خودم افتادم. من پارسال همون روز اولي که با وبلاگ آشنا شدم وقتي مطلب اونا رو ميخوندم همش تو فکرم بود که يه دونه وبلاگ هم براي خودم درست کنم. فکر ميکردم يه عالمه حرف براي گفتن دارم. بعد که درست شد ديدم هيچي حرف ندارم بزنم جز اينکه به قول يکي از خواننده ها پته خانواده رو بريزم رو آب. تازه همون هم ممکنه بعد از يه مدت هيچ اتفاق تازه ايي نيافته اونوقت چي بنويسم؟
اما تو تعطيلات عيد فهميدم که نوشتن اصلا ربطي به اينکه مطلب قابل گفتن داشته باشي يا نه نداره. به جاش بايد شرايط نوشتن رو آماده کنيم. من وقتي شرايط نوشتن مهيا باشه اينقدر حرف دارم که امکان نداره هوس تعطيلي به سرم بزنه.
مثلا تمام زمستون فکر ميکردم به محض اينکه عيد بشه و من از صبح خونه باشم و هيچکي نباشه بياد ببينه من تو کامپيوتر چکار ميکنم اونوقت ميام اينجا مثنوي مينويسم بعد عيد که شد از اول صبح تا غروب تو خونه بودم هزار تا کار با اين کامپيوتر ميکردم اما يه خط هم نميتونستم بنويسم. همچين که صفحه سفيد ورد رو نگاه ميکردم هيچي يادم نميامد.
بعد که دوباره مدرسها باز شدن نوشتنم شروع شد. من روزهاي مدرسه تا ظهر تو کلاسم بعد که ميام خونه تا نهار بخورم و ظرفها رو بشورم و يه نگاهي به درسها بياندازم ميشه غروب بعد از ساعت هفت به بعد تا هشت که سروکله محبوبه يا داداش ناصر پيدا ميشه همش نيم ساعت يا يه ساعت وقت دارم بيام اينجا يه چيز بنويسم. بعد درست عين اينکه تو دهن آدم غذاي داغ ريخته باشن تند تند تايپ ميکنم و وصل ميشم و پابليش و همچين که تموم شد يه نفس راحت ميکشم و رد پاها رو پاک ميکنم. منظور من هم از اينکه شرايط بايد مهيا باشه همينه. مطلب رو بايد عين آش داغ تو دهن تند تند نوشت يهو ريخت اين تو پابليشش کرد و نفس راحت کشيد.
خب الان که براي امتحانات تعطيليم من هم شدم مثل اين دوستاني که وبلاگ نويسي رو ول کردن همش ميگم باشه يه ساعت ديگه مينويسم باشه دو ساعت ديگه مينويسم باشه غروب..... و غروب ميبينم هيچي ندارم بنويسم.
اينهمه رو گفتم که اينطوري تمومش کنم شما هم اگه ميخوايين مرتب و زياد بنويسيد اول از همه کامپيوترتونو ببخشين به کسي که تو خونه ازش خيلي حساب ميبرين. باهاش هم شرط بذارين که حق ندارين به کامپيوتر دست بزنين بعد تا اون نيم ساعت از خونه رفت بيرون سريع شروع کنيد به تايپ کردن. همچين نوشتتنتون مياد که حال همه جا بياد. اگه تو همين نيم ساعت به اندازه سه جلد کتاب برباد رفته مطلب نيومد تو ذهنتون اونوقت بياين فحشش رو به من بدين.


چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۱

من يواش يواش دارم به داداش ناصر شك ميكنم.
اون براي اين كامپيوتر ما مودم خريده. من تا حالا فكر ميكردم همينطوري خريده كه كامپيوترش كامل باشه تا حالا كه نديدم با اين كامپيوتر به اينترنت وصل بشه. اما هر وقت مياد خونه كامپيوتر تا موقع خواب در بست مال ايشونه. ديروز سر شام يه چيزي گفت كه يه كم گوشت تنمو آب كرد.
داداش ناصر از ماجراي شكنجه اون كودك يك ساله و نيم خبر داشت. ميگفت تو اينترنت خونده. همون كودكي كه دو روز پيش خبرشو خونديم و خورشيد خانم لينكش رو زده بود. كه باباش با سيگار و سيخ شكنجه اش كرده بود و آخرش هم با ضربه مغزي كشتش. حتي از قتل اون يكي كودك دو ساله فلسطيني كه من هم عكساش رو تو يه دونه از اين وبلاگها دو ماه پيش ديدم خبر داشت. بعد سر شام يه سخنراني كرد كه قاتل هر دو اين كودكها الان آزاد دارند ول ميگردند. ميگفت اون كودك فلسطيني تو جنگ مرده و شايد اصلا نشه قاتلشو به اين راحتي پيدا كرد اما اين كودك ايراني تو خانواده جلادش مرده و قاتلش مشخصه. بعد هم يه چيزي در مورد رفتار دولت ايران و اسراييل با اين دو تا قاتلها گفت كه من دوست ندارم الان اينجا بنويسم نميخوام وبلاگم سياسي بشه.
حالا من عوض اينكه به حال اين دو تا كودك غصه بخورم غمم گرفته نكنه ديگه نتونم به اينترنت وصل بشم.





دوشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۱

حواستون باشه اين وقت سال خربوزه در نيومده. اينها نميدونم چطوري برداشتن كدو رو شبيه خربوزه رنگ كردن به اسم خربوزه شيرين مشهد ميفروشن.
اگه هم خريدين بيخود سر ميز شام به خواهر كوچكترتون گير ندين كه اگه راست ميگه برداره با اون كدو براتون يه غذا درست كنه يهو عصباني ميشه مياد تو اينترنت هر چي دهنش رسيد بهتون ميگه ها.
مرسي





شنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۱

من اولين روز خرداد امتحان معارف داشتم امروز هم امتحان شيمي. نميخوام الان درباره امتحانهام حرف بزنم. همون از سر جلسه كه اومدم بيرون يادم رفت چي بود. فقط معارف امسال خيلي سخت بود.
خانواده ما خيلي مذهبي نيستن. مامان نماز ميخونه و بابا بعضي وقتها نماز ميخونه. من و محبوبه و داداش ناصر هم كه به قول مامان كافريم.
اما اون وقتها كه بچه تر بودم، مامان سعي كرد به من چند تا دعا ياد بده. مثل يكيش اگه اشتباه نگم بود دعاي توسل. من اون زمان بيشتر اين دعا رو حفظ كردم و مامان وقتي به من گفت كه چقدر اين دعا كمالات داره هر وقت كه بيكار ميشدم همون تكه رو كه حفظ بودم ميخوندمش. بعد از يه مدت خسته شدم از اينكه دعاي عربي بخونم رفتم معنيش رو گير آوردم. معنيش رو ديگه حفظ نكردم همينطوري هر وقت دلم ميخواست اون چي كه يادم بود رو به فارسي تو دلم ميخوندم. مطمئنم خدا فارسيش هم به خوبي عربيشه. ديگه به قول محبوبه اينجوري هم نبود كه مثل ديوونه ها هي لبم با كلمات بي معني عربي بره بالا و پايين. بعد از يه مدت از روي معاني فارسي دعاي توسل ديدم كه خيلي از جملاتش به درد من نميخوره. نصفش كه تعريف از جلال خدا بود. خدا خودش خبر داشت كه با جلاله و گفتن من دردي رو دوا نميكنه و اون بقيه اش هم درخواستهاي كلي بود كه به هيچ درد من نميخورد.
بعد اصلا اين دعا و تمام دعاهاي عربي رو ول كردم خودم هر كاري با خدا داشتم از قبل آماده اش ميكردم و سر يه فرصت مناسب بهش ميگفتم. اين دعاهاي عربي مثل لباس حاضري ميمونه. هم به تن هيچكي نمياد هم براي همه خوبه. اما لباس دست دوز نميشه.
الان دو سه سالي هست كه اينكار رو هم نميكنم. خدا عالم تر از اين حرفهاست كه لازم باشه بهش بگي. همين كه چيزي رو كه ميخواي تو ذهنت بياد خودش متوجه ميشه دلش خواست بهت ميده دلش نخواست بهت نميده.
اين همه تعليمات ديني منه. حالا اينا بيان كل قران رو از ما حفظي امتحان بگيرن. مطمئنم ايمانم از معلم ديني مون كه كل قران رو حفظه قويتره.



چهارشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۱

آدم تو اين وبلاگ دوستای خوبي ميتونه پيدا کنه. دوستايي که ممکنه هيچوقت نتونه تو مدرسه مثل اونا پيدا کنه.
مثلا زهرا خانم که به من ياد داد چطوری وبلاگم رو فارسی کنم .

حالا نمی فهمم چه دليلی داره وقتی ميشه آدمها با هم دوست باشن اينطور يهو مِيپريم به هم.
حالا فرض کنيم دعوا کرديم فرض کنيم من ثابت کردم که طرف مقابل من خيلی آدم عوضيه اصلا خود صدام حسينه. خب بعد چی؟
حالا به من هيچ ربط نداره که از کسی بد بگم. من اومدم از زهرا خانم تشکر کنم اما بعضی وقتها که ميرم تو وبلاگ ها و اونا رو می خونم می بينم دارن همديگر رو می کشن.
حالا خوبه کسی اين حرف رو می زنه که اگه يه نفر بهش بگه بالا چشمش ابروست هر چی دهنم می رسه جوابش رو می دم.
ببخشين شوخی کردم هر چی دلتون می خواد همديگر رو بکشين.
زهرا خانم از شما خيلی ممنونم

سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۱

روز دوشنبه بعد از شام داداش ناصر از من پرسيد امتحان چطور بود؟‌گفتم بد نبود.
خيلي وقته که ديگه ياد گرفتم وقتي از من ميپرسين امتحان چطور بود؛ نگم خوب بود؛ بعد خدا نکنه از بيست بشي نوزده. پوستت کنده است.
بعد به من گفت اينهمه خوندي تازه حالا ميگي بد نبود؟ ببينم شيخ فضل الله نوري کي بود؟
وا اين داداش ناصر ميخواست نصف کتاب تاريخ رو من براش توضيح بدم اون هم من که به محض اينکه از سر جلسه ميام بيرون اصلا يادم ميره امتحان چي داشتم. براي همين راحت بهش گفتم نميدونم. گفت نميدوني؟‌ همچين تعجب کرده بود گفتم خب آره همه کتاب رو که نبايد حفظ کنم. بعد برداشت برام کل تاريخ غلط غلوط زندگي شيخ فضل الله نوري رو شفاهي گفت. من نميتونم الان اينجا بنويسم چي گفت چون خيلي با اوني که تو کتابها خونديم فرق ميکرد. حالا من کاري ندارم اين کي بود اما داداش ناصر هم حق نداشت اينهمه تهمت بهش بزنه.
بعد دوباره برداشت به من گفت ببين من الان بيست ساله که تاريخ نخوندم اينها رو از تو بهتر بلدم.
واله اينجوري که اون بلد بود من هم صد سال ديگه يادم ميموند.
بعد به من گفت خب حالا عهدنامه ترکمن چي بود؟
گفتم که اين داداش ناصر اونشب ميخواست به من گير بده؟‌ خب اگه قرار بود اين رو هم بهش توضيح بدم ميشد نصف ديگه کتاب يعني با دو تا سئوال کل کتاب تاريخ رو ازمن پرسيد رفت پي کارش. من هم خيلي راحت گفتم نميدونم.
ايندفعه دادش بعد جوري رفت هوا
تو معلوم نيست داري چکار ميکني- همش سرت تو کتابه معلوم نيست حواست کجاست-
همه کاري رو براش ميميري انجام بدي جز درس خوندن- از دختر فلاني ياد بگير- اينطوري پيش بري بايد برات يه شوهر گير بياريم از عمله هاي بازار و ....
از اين حرفها اما آخرين حرفش منو ترسوند. .وقتي ديد اين حرفها ديگه تکراري شده و منو نميترسونه گفت از صبح تا شب نشستي پاي اين کامپيوتر همين ميشه نتيجه اش ديگه. فکر ميکني بازي کامپيوتر ميشه برات نون ....
بعد من ديدم اينجوري خيلي بد شد همه تقصيرها داره سر اين بنده خدا کامپيوترمون شکسته ميشه. بهش گفتم بابا بذار امتحانها رو بدم؛ هنوز هيچي نشده گربه رو دم حجله ميکشي.
من هم ميدونم اين ضرب المثل جاش اينجا نبود همينطور اومد دهنم گفتم.
داداش ناصر کوتاه نيامد گفت من دو تا سئوال ساده ازت پرسيدم بلد نبودي چي رو آخر پاييز ميشمارن.
بهش گفتم تو کتاب نظر جلال آلا احمد رو درباره شيخ فضل الله نوري نوشته ....
گفت خب اون رو که همه ميدونن بعد برداشت همون حرفهايي که ده دقيقه پيش درباره شيخ فضل الله نوري زده بود اينبار از دهن جلال آل احمد زد.
من بهش گفتم که اشتباه ميکنه و جلال آل احمد اصلا به شيخ فضل الله نوري بد و بيراه نگفته و براش گفتم که چه تعريفهايي تو کتابش از شيخ فضل الله نوري کرده. چشاي داداش ناصر چهار تا شد گفت بيا درس هم که ميخوني اينجوري ميخوني مگه ميشه جلال آل احمد که آدم به اون روشني بود درباره شيخ فضل الله نوري اينجوري حرف زده باشه. وقتي بهش کتاب رو نشون دادم يهو ساکت شد.
همين دو دقيقه ساکت موند بعد دوباره گفت خب قرارداد ترکمن چاي رو چي ميگي اون رو که ديگه هر ايروني ميدونه همين سرايدار پايين هم بري ازش بپرسي برات نيم ساعت درباره اش صحبت ميکنه اونوقت تو ميگي بلد نيستم.
من گفتم اون رو که به قول خودت همه ميدونن ديگه لازم نيست بخونيم چون تو امتحان از چيزي که همه ميدونن سئوال نمياد عوضش معاهده تيلسيت رو خوندم.
گفت معاهده چي؟
گفتم تيلسيت؟
باز گفت چي؟ تلفظش کن.
هجي اش کردم. گفت امکان نداره همچين عهد نامه اي داشته باشيم.
از تو کتاب نشونش دادم چند خطش رو خوند ديگه ساکت شد.
از اون روز تا حالا که ديگه از من سراغ درسام رو نميگيره.




شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۱

راستش من فکر ميکنم اين دوران امتحان درس خوندن ميشه همه چيز آدم.
يعني اگه تو خونه باز داداش ناصر و محبوبه بپرند به هم براي من يکي که انگار نه انگار يا اگه مثلا حتا مامان و بابا که من تا حالا يادم نمياد با هم دعواشون شده باشه بپرن به هم يهويي همه ساکت ميشن تا من برم بالا درسمو بخونن بعد دعواشونو ادامه ميدن. همين داداش ناصر و محبوبه موقع امتحان من اينقدر حرفه اي دعوا ميکنن که بعضي وقتها من اصلا متوجه نميشم اينا با هم دعوا کردن. يااصلا فکر کنين مثلا مامان شام درست نکنه (‌اين يکي هنوز جزو وظايفيه که به من منتقل نشده) اگه هر وقت سال که باشه همه با هم پا ميشيم ميريم رستوران اما موقع امتحان من که باشه اصلا کسي حرفشو هم نميزنه. يا مثلا فيلم نگاه کردن که تو اين مدت براي من حرامه . داداش ناصر ميره ميشينه خودش تنها وقتي ما بالا خوابيديم يا من دارم درس ميخونم نگاه ميکنه. يه وقتهايي حوصله داشت فيلم خوبها رو ميريخت تو هارد کامپيوتر الان يه مدته که اين کار رو هم نميکنه.
حالا اينها قسمت خوب ماجراست اون قسمت بد ماجرا اصلا دست نخورده باقي ميمونه. مثلا ظرف شستن ما از جاش تکون نخورده. اگه قرار بشه دم اين بلوک بمب اتم هم منفجر بشه من بايم ظرفمو بشورم بعد در برم.
همين الان من از امتحان تاريخ اومدم. اين دومين امتحان من بود؛ حالا خوبه اين امتحان رو هم خيلي خوب دادم اگه خراب کرده بودم چقدر غرغر ميکردم!

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۱

چهارشنبه أي كه گذشت با مامان رفتيم نمايشگاه كتاب.
خيلي جالب بود. خيلي خوشم اومد. قبلا هم دو سال پيش با يه اكيپ از مدرسه رفته بودم نمايشگاه، اما اونبار همش اين معلم تربيتي ميگفت اينكارو نكنين اون كارو بكنين اينجا نرين اينجا برين. امسال هم كه بعد از كشته شدن اون شش نفر تو استخر پارك شهر اصلا مدرسه ما هيچ برنامه أي نذاشته.
البته اين نمايشگاه رفتن ما از همون اولش با بدشانسي شد. هم داداش ناصر فولكسش رو برده بود هم بابا پيكانش رو. براي همين ناچار شديم با تاكسي بريم. تو ايستگاه تاكسي براي ونك يه ماشين بود سه تا مسافر عقب نشسته بودن مامان و من رفتيم سوار ماشين بعدي بشيم. راننده گفت برين سوار ماشين جلويي بشين. مامان گفت جلو نميشينيم. راننده گفت چرا نميشينين شما كه هر دو تون خانم هستين. مامان گفت جلو يه دونه صندلي است يه نفر بايد بشينه گوسفند كه سوار نميكنين.
اين مامان ما هم بعضي وقتها يه هو بيخودي گير ميده. البته از وقتي كه من يادمه مامان عين همين دعوا رو با هر راننده أي داشته. هميشه هم محكوم شده. هميشه هم بعد كه از ماشين پياده شده به خودش حق داده به هر كدوم از آدمهايي كه حق خودشو نشناسه و رو صندلي جلو دو تا دوتا بشينند بگه گوسفند. حالا خبر نداره دخترش هم يه پا گوسفنده، فقط كافيه چشم مامانشو دور ببينه.
بعد كه اون تاكسي هم ما رو سوار نكرد رفتيم يه صد متر جلوتر. مامان هم يه سخنراني مفصل درباره عزت نفس و لزوم رعايت اون تو هر انسان آزادي كرد. بالاخره يه ماشين گذري ما رو سوار كرد و براي اينكه مسافر به تورش خورد رفت از شهرك آزمايش و بعد زير پل گيشا و بعد هم از يه جاهايي رفت كه نه من فهميدم نه مامان فقط در عوض اينكه عزت نفس ما رعايت شد مسير نيم ساعته رو دو ساعته رفتيم.
اين ماشينهاي ونك نمايشگاه اينقدر گرون ميگيرن كه هيچ بحثي نشد. همه خوب پول داديم دو تا آقاي محترم نقش گوسفند رو بازي كردن و عزت نفس من و مامان هم به هم نخورد. يعني اون بحثي هم كه تو ماشين شد سر قيمت سيصد تومني تاكسي بود نه اينكه كي عقب بشينه كي جلو.
تو نمايشگاه باز مامان بود كه من رو هر جايي برد. خودش ميخواست يه سري كتاب تربيتي بخره. مامان من دو سه سال ديگه بازنشسته ميشه بچه كوچيك هم كه نداره نميدونم چرا اينقدر دوست داره كتاب تربيتي بخونه. ماشاله سه تا بچه تربيت كرده يكي از يكي با تربيت تر. همينطور كتاب ميخره و ميخونه و حكم صادر ميكنه.
واي من امروز چقدر غر ميزنم.
اصلا اگه من از مامانم شاكي شدم براي اين بود كه يه كتابفروشي تو همين نمايشگاه ديدم كه همه كتابهاي فهيمه رحيمي رو داشت. من از قصه هاي اين خانم خيلي خوشم مياد. تقريبا نصف كتاباش رو خوندم. بعد كه رفتم طرف اون غرفه، مامان همچين دستم رو گرفت و كشيد انگار كتاب ظاله ميفروشن.
كلي هم سرم غرغر كرد اين آشغالها چيه ميخوني. الان كه يادش افتادم حرصم گرفت. اصلا من دوست دارم همش كتاب ظاله بخونم به كسي چه ربطي داره. برم پنجاه تا از اين كتابهاي كودك خانواده انسان بخونم و ازش هيچي نفهمم بهتره؟ اصلا معلوم نشد من براي چي باهاش رفتم نمايشگاه. من تو اين خونه شدم لاستيك يدك. اون از اولين روزاي بعد از عيد كه با محبوبه ميرفتم دنبال خونه و بعد كه موقع امتحانام شد فعلا دست از سرم برداشته. اين از مامان ما ميخواد حوصله اش سر نره منو ميبره نمايشگاه نميذاره يه دونه كتاب بخرم. اونهم از داداش ناصر كه با يه جمله به كل ما رو خر كرد كه اين كامپيوتر رو براش درست كرديم. تازه آخرش هم به دلش نچسبيد برد داد دست تعميرگاه. حالا درسته كه ما اين تو الان ويندوز ايكس پي داريم اما اگه تا سال بعد همين موقع اين داداش ناصر ما يه بار رفت تو ويندوز ايكس پي، من اين كامپيوتر رو ميبخشم بهش ديگه نگاه هم به مانيتورش نميكنم.
حالا بحث منحرف شد. رفتيم سالن مطبوعات همچين چهار تا سالن رو در عرض ده دقيقه نگاه كرديم كه انگار دنبالمون كردن.
حتي نشد يه دقيقه جلوي اين روزنامه پيام آور بايستم عكساشو نگاه كنم.
بعد هم مامان گفت خب غرفه كتابهاي ايراني رو كه نگاه كرديم مطبوعات رو هم كه ديديم بريم كتابهاي خارجي.
اين سالن ميلاد توش پر بود از عرب. همشون با اين لباسهاي بلند عربي شكمهاي گنده و ريش و پشم. همشون هم بوي گند گلاب ميدادن. حالا شما هم نگين گلاب بوش خوبه. بيايين يه بار اين محبوبه براتون حلوا درست كنه به جاي آب شكر فقط گلاب بريزه بخورين ببينم باز هم ميگين گلاب خوش بوه ائه؟
نميدونم شما هم رفتين اونجا يا نه حتي فروشندهاش هم از اين عربهاي تغيير ژنتيك داده بودن. خيلي مسخره است عرب كت و شلوار بپوشه.
بالاي سالن ميلاد نمايشگاه سي دي بود. از اينجا خيلي خوشم اومد البته باز هم يكي دنبالمون بود زياد نمونديم. همچين عين برق سالن رو دور زديم. فقط تا تونستيم سي دي موزيك گوش كرديم. راستي تا يادم نرفته بگم اين آقاي شهرام شب پره هم يه سي دي داده بيرون. اون خيلي ناقلائه نميدونم چطور تونسته اجازه اش رو بگيره. كاش يه جوري شهره و ليلا فروهر هم اجازه بگيرن نوارشونو بدن بيرون. همه جا سي دي شهرام رو پخش ميكردن فكر ميكنم اسمش رو هم عوض كرده دولت بهش گير نده. خيلي قشنگ خونده بود. حالا يه خورده واستيم شايد سي دي شوئش هم بياد.
اين سالن از همه جاهايي كه رفتيم قشنگتر بود از همه جا هم زودتر تموم شد.
بعد مامان نقشه رو نگاه كرد گفت خب فقط مونده سالن كودك و نوجوان. به من گفت دوست داريم بريم اونجا؟.
سالن كودك و نوجوان به چه درد من ميخورد؟
يه تاكسي دربست گرفتيم پنج هزار تومن با عزت نفس برگشتيم. كل گردش ما هم توي نمايشگاه سواي وقت رفت و اومد فكر ميكنم شد يه ربع.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۱

سلام
ببخشيد که بي خبر رفتم. به من گفته بودن که اگه نميخواي بنويسي يه خبري بده. همش اتفاقي شد. يعني چهارشنبه که نمايشگاه رفته بودم و غروب برگشتم ديدم کامپيوتر نيست جاش هم خيسه.
اما از پنجشنبه که کامپيوتر برگشت؛ تا حالا نشد که بنويسم از تنبلي و درس.
الان امتحان آمار دارم. دو تا درس هست که جزو امتحانات سراسري نيست و هر مدرسه خودش امتحان ميگيره. آمار يکي از اين درسهاست که مدرسه ما امروز امتحانشه.
الان ساعت نه و نيمه و من بايد برم به محض اينکه برگردم ....
راستي اين خانم واضحي (‌معلم آمار ما )‌يه اصطلاح جديد اماري يادمون داده.
(انشاالله احتمالا) که همه ما تا حالا آمار ميدونستيم و خبر نداشتيم
مثلا من انشاالله احتمالا امروز امتحان آمار رو صد در صد قبول ميشوم
يا من انشاالله به احتمال هفتاد در صد بهترين نمره کلاس رو ميگيرم..
آمار همينه ديگه.
واي الان با خبر شدم خورشيد خانم ديگه ميخواد ننويسه.
من نميخوام چيزي بگم که اون برگرده. يعني فکر نميکنم با حرف من برگرده.
فقط خدا کنه وقتي تز فوق ليسانسشو نوشت اونقدر وقت داشته باشه که باز بياد وبلاگ بنويسه.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۱

دو روزه که شش نفر تو استخر پارک شهر مردند. حالا هم که اومدن گفتن تمام اردوها تعطيل. البته مدرسه ما تا حالا اردو نداشته هر چي بوده از همين گردشها بوده من فقط يه بار تونستم از اين گردشها برم اون هم موزه حيات وحش.
اما حالا که خبر مردن اين شش نفر رو از تلويزيون شنيدم حالم بد شد. اينها همه از من دو سه سال کوچيکتر بودن. تو مدرسه هم ديروز هم امروز همش در اين باره صحبت ميکرديم هر کسي دوست داره که قايق سوار کنه.
شراره ميگفت که اگه اينها شنا بلد بودن شايد هيچکدوم نميمردن. حالا ما يه نصفه و نيمه شنا بلديم ببين چه پز ميده. حتي پروانه ميگفت اينها چرا به جاي اينهمه درس مزخرف يه دونه واحد آموزش شناي اجباري براي همه نميذارن؟ سپيده ميگفت اصلا اينها که نميتونن
برنامه ريزي کنن چرا برميدارن بچه ها رو ميبرن- حالا همين سپيده خانم تو تمام گردشهاي مدرسه اولين نفريه که اسم مينويسه.
سوسن ميگفت اينها هر شش ماه دارن يه عده مردم رو ميکشن هيچکي هم جوابگو نيست. هي هم هييت تحقيق درست ميکنن.
شراره ميگفت بايد از بين مسئولها اين شهردار منطقه ۱۲ به بعد رو اعدام کرد بقيه ببينن چه بلايي سرش آوردن درست ميشن.
پروانه ميگفت ببين چشم بد چه بلايي سر پيمانکار آورد همون روز اول افتتاح استخر خودش و شش نفر ديگر رو به کشتن داد.
سوسن هم معتقد بود ده -دوازده نفر رو اعدام کنن تا بقيه حساب کار بياد دستشون.
ميگفت کسي که بلد نيست کار بکنه غلط ميکنه مسئوليت قبول ميکنه.
سپيده گفت صد نفر رو هم که اعدام کنن ديگه اين بچه ها زنده نميشن که.
من گفتم. يه مادر از وقتي بچه دار ميشه لذت با بچه اش بودن رو درک ميکنه. بعد هر بار که بچه اش ميخنده لذت ميبره هر بار که بچه اش تو يه کاري موفق ميشه باز هم لذت ميبره. حتي وقتي بچه اش مريض ميشه و مراقبشه لذت ميبره که براي بچه اش فداکاري ميکنه تا خوب بشه. حالا که خدا اين ها رو از مادراشون گرفته ماماناشون ميتونن به جاي گريه خدا رو شکر کنن که اجازه داده سيزده - چهارده سال لذت بودن با بچه اشون رو لمس کنن.
بچه ها همچين منو نگاه کردن انگار براشون عربي صحبت کردم.
بعد ديگه هيچکي هيچي نگفت فقط من به شما بگم تمام اين حرفهايي که من بهشون گفتم عين حرفهاييه که مامانم تو خونه اون شب وقتي تلويزيون گزارش مرگ اونا رو ميداد؛ گريه ميکرد و ميگفت.
نميدونم بقيه بچه ها هم حرف ماماناشون ميزدن يا از خودشون ميگفتن.


دوشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۱

من نميدونم کي اين خانواده ما مطمئن ميشن من بزرگ شدم؟
مشکل فقط خانواده ما نيست ها ما با هر کس ديگه اي که ميشناسيم و بزرگتر از من هستن ميخوام يه بار درست و حسابي قهر کنم نميشه. فقط ميتونيم با همکلاسيامون قهر کنيم که اون هم معمولا همش سر بهونه هاي بچگونه است.
تنها باري که من مطمئن شدم بزرگ شدم همون روزي بود که با يه آقاي وبلاگ نويس دعوام شد. شما حالا بهش نگين اما اونروز کلي خوشم اومد که با يه آدم گنده دعوام شده .
بعد مثلا من فکر کردم با داداش ناصر هم جمعه دعوام شده اون هر چي دلش خواست به من متلک انداخت و من هيچي نگفتم. بعد هم اومدم شنبه اينجا نوشتم که با هم قهر کرديم. حالا ديروز اومده پول تو جيبي ام رو گذاشته رو دراور انگار نه انگار که ما با هم قهريم. تازه همون روز جمعه هم که اينهمه متلک انداخت باز سر شام به من ميگه (خانمي سفره بي نمکدون هم ميشه؟)
خب اين بار رو پيش خودم گفتم باز متلک انداخته؛ در اصل با من قهره؛ اما پول تو جيبي رو چرا داد. بعد هم انگار نه انگار که ما با هم قهريم هم شنبه مثل معمول رفتار کرد هم ديروز. يه دوتا متلک انداخت اما مهم نيست. اون همه حرفهاش با متلکه. اصلا به کامپيوتر نگاه نکرد. دست بهش نزد.
تا يادم نرفته بگم که با کمک دو نفر از کساني که وبلاگ منو ميخونن من تونستم ديروز ظهر کامپيوتر رو راست و ريست کنم. اما نشد که ويندوز xp رو نصب کنم. عوضش تا تونستم برنامه هاي مختلف ريختم تو همين ويندوز ۹۸ که ببينم داداش ناصر راضي ميشه با همين ويندوز۹۸ کارش رو راه بياندازه و دست از سر xp برداره؟ اون هم که از لج ما ديروز سراغ کامپيوتر رو نگرفت.
حالا ظاهرا اين داداش ناصر با ما قهر نيست. اما نميدونم امروز صبح براي چي به من ميگه (هر بلايي ميخواي سر اين کامپيوتر بياري بيار پنجشنبه ببرمش ويندوز xp اش رو درست کنم)
حالا من همش تو فکرم که اون اصلا متوجه شده که من کامپيوتر رو درست کردم يا نه؟

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۱

من با داداش ناصر آشتي کردم.
خودش اومد پنجشنبه به من گفت : خانمي ببين ميتوني اين کامپيوتر رو درست کني
باور کنين عين همين جمله رو گفت وگرنه من که نميرفتم درستش کنم.
بعد با هم نشستيم همه کامپيوتر رو فرمت کرديم بعد ويندوز ۹۸ ريختيم توش. بعد يه جوري با هم ديگه مودم و کارت صداش رو درست کرديم. (‌خيلي سخت بود)‌بعد من ميخواستم ورد بريزم توش اون گفت نه اول ويندوز ايکس پي بريزيم.
من نميدونم اين ويندوز ايکس پي به چه درد ميخوره؟ خودش که اصلا ازش استفاده نميکنه من هم که معتاد ورد اين ويندوز فارسي هستم. فيلم هم که ما اصلا با کامپيوتر نگاه نميکنيم. تازه مگه ويندوز ۹۸ فيلم نشون نميده؟ ديگه اين ايکس پي به چه درد ميخوره من نفهميدم.
فقط اومديم بريزيمش تو کامپيوتر يه هو وسط کار پيغام داد که کارت تصوير شما را به رسميت نميشناسه. بعد ما هم گفتيم بايد بشناسه؛ قبول نکرد و بالاخره با skip مشکل حل شد و حالا وقتي که ميري تو ايکس پي اول فقط صفحه اصلي مياد و يهو کامپيوتر هنگ ميکنه.
بعد داداش ناصر گفت يه بار ديگه سعي کنيم حتما درست ميشه رفتيم رو درايو f همين ويندوز رو ريختيم باز هم عين همين پيام رو داد. تقصير اين داداش ناصره. ميگه اين کارت tnt ۳۲ مگ خيلي جديده و حتما بايد بشناسه و امکان نداره تحت پوشش ويندوز ايکس پي نباشه و از اين حرفها....
حالا تو درايو c ما يه ويندوز ۹۸ داريم که فکر ميکنم سالمه تو درايو d و f دو تا ويندوز ايکس پي داريم که هر دو خرابه. من هم ديگه تا اطلاع ثانوي باز کامپيوترش رو بايکوت ميکنم.
شما بگين تقصير اين داداش ناصر نبود؟
تازه آخرش هم اومده به من ميگه تو پس تو اين مدت تو کلاس ويندوز چي ياد گرفتي؟ همش دنبال بازيگوشي هستي و اصلا حواست به هيچ چي نيست و .....
باز دوباره با هم قهر کرديم.
اي واي ديدين چي شد؟
من نميدونم کجا اشتباه نوشتم. امروز اون آقاي وبلاگ نويس که به من نامه داده بود که بيام از کافه نتش استفاده کنم دوباره نامه داد که اينجا که من الان توش هستم کافه نت ايشون نيست.
من ميدونم که اين کافه نت ايشون نيست. اون روز آخري که ما کامپيوتر داشتم آدرس کافه نت ايشون رو حفظ کردم فرداش که خواستم برم اونجا ديدم آدرس يادم رفته؛ منم رفتم بازارچه فاز۰۰۰ و يهو چشمم خورد به اين کافه نت. اينها که اينجا هستن اصلا فکر نکنم تو عمرشون اسم وبلاگ به گوششون خورده باشه.
اون آقاي وبلاگ نويس هم خيلي مهربونه. براي اين نميگم مهربونه که به من گفته اگه برم کافه نتش ميتونم مجاني چيز بنويسم ها. براي اينکه اگه من هم جاي اون بودم و يه نفر اين همه به من بد و بيراه ميگفت خيلي عصباني ميشدم. من چون از ايشون اجازه نگرفتم اسمشون رو نميگم اما همينقدر بگم که ايشون خيلي آقاي خوبيه.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۱

من الان که داشتم با اين آقاي کافه نت دار صحبت ميکردم يه هو به فکرم رسيد اين دعواي من و داداش ناصر هيچي نباشه به نفع اين کافه نتي که هست.
البته شما هم فکر نکنين ما با هم دعوامون شده ها. فقط همين که به من ميگه تو هيچ کاري بلد نيستي و خودش هم گند زد به اين کامپيوتر خب دعواس ديگه. الان ديگه اون کامپيوتر يه ميليوني رو به جاي آتاري هم نميشه ازش استفاده کرد.
من هم ميخوام اينقدر دست به اين کامپيوتر نزنم تا خودش بياد بگه خانمي ببين ميتوني اين کامپيوتر رو درست کني. دقيقا بايد همين جوري بگه. هر چي ديگه هم که بگه من قبول نميکنم. منظورم از هر چي ديگه اينه که من اونو ميشناسم عوض اينکه بياد با احترام بگه يهو ميگه ببين کامپوترو خراب کردي ببين چشه. يا ميگه اينقدر به اين دست زدي که خراب شد حالا خيالت راحت شد يا حالا هر چي ديگه.
حالا خوبه مثلا رشته اشم زبانه ميخونه که مينويسه norton is cheking your system and it would take a few minutes.... نورتون هم که خودش گذاشته به من چه. من نهايت تقصيري که داشته باشم اون ويروسي بوده که توي کامپيوتر انداختم.
حالا ما با هم لجيم. تازه من اينجا به شما بگم اگه هم از من خواهش کنه معلوم نيست بتونم درستش کنم. من فقط بلدم با ديسک بوت ويندوز نصب کنم همين. تازه اين رو هم تو کلاس به ما ياد ندادن همينطوري ياد گرفتم.
اينروزها اصلا کامپيوتر رو ديگه روشن نميکنم. يه چند تا نوشته در رابطه با درسم توش هست که اگه ناچار بشم فلاپي رو ميبرم تو همين کامپيوتري بازارچه برام پرينت بگيره.
خلاصه اينم بگم که با اين وضع موجودي به سرعت داره ته ميکشه. حالا خوبه آقاي عصيان به من اينجا رو معرفي کرد که ساعتي هفتصد تومن ميگيره اگه اون يکي روميرفتم که دم خونه امون بود واويلا.
يکي ديگه هم اينکه يه عالم اتفاق افتاده که من ميخواستم به روز بنويسم حالا اينجا که نميشه. يعني من هر وقت ميام اينجا تا ميخوام در رابطه با خونه بنويسم نگاه اين يارو مياد جلو چشمم که همچين مانيتورو نگاه ميکنه انگار بهش فحش مينويسم. اونوقت همه چي از يادم ميره. همش دوست دارم از اينجا تعريف کنم. که اگه اين يارو اومد خوند خوشش بياد. از سيستم مغازه اش بگم از کافه نتي که اسمشه و حتي تا حالا يه ليوان آب به ما نداده. (‌من دو سال پيش با محبوبه يه دونه کافه نت تو وليعصر رفتيم قهوه ميداد)
از صندليهاش از کيبوردش از مانيتور ۱۴ اينچش که ديگه داره به رنگ سبز ميشه. از ميز کامپيوترهاش که دو تاشو به هم چسبونده اونوقت سه تا کامپيوتر روشون گذاشته به فاصله نيم سانت. اونوقت رو يه دونه ميز به چه بزرگي فقط يه دونه کامپيوتر گذاشته بعد برداشته سيماي اينها رو اينقدر قاطي پاطي کرده که اگه هر قدر هم که دقيق باشين نميتونين بفهمين هارد اينها کدوم به کدومه. چون الان يکيش داره بد جوري تلق تلق ميکنه منم زودتر اينو پابليشش کنم تا کيس و هارد و همه چي اتيش نگرفته

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۱

اين داداش ناصر ما يه بار اومد خودش کار کنه؛ اونوقت حتي بلد نيست يه دونه ويروس کش بذاره؛ زد تموم کامپيوترو خراب کرد. همش هم وقتي به خنسي ميخوره به من ميگه تو مگه کلاس نرفتي پس اونجا چي يادت دادن؟
من ديگه بهش نگفتم که بلدم (‌شما اگه به کسي نگين؛ بهتون ميگم که بلد نيستم)‌ اما اصلا نذاشت من يه خورده باهاش ور برم. همين دو کلام انگليسي بلده فکر کرده ميتونه همه چي رو نصب کنه.
خلاصه الان نميدونم چکار کرده کامپيوتر رو روشن کني بايد بري شام بخوري بعد برگردي تازه ويندوز اومده بالا. همش همينطور شده . تموم برنامه ها رو جون ميکنه اجرا کنه.
من باز هم اومدم اينجا از توي اين کافه نت مينويسم. تازه کلي هم با اين يارو اخمو رفيق شدم يه روز نبينمش دلم براش تنگ ميشه.
فقط يه مشکل من هنوز سر جاشه اينجا اصلا نميتونم هر چي دلم ميخواد بنويسم.
اينجا يه خانمي هم هست که همچين بلند بلند تو تلفن قربون صدقه يه بچه ميره که من باز دهنم آب افتاده. اصلا هم نميذاره من تمرکز داشته باشم خلاصه اگه يه وقت ديدين دارم تو وبلاگم قربون صدقه اتون ميرم تقصير اين خانمه.
در ضمن يه چيز هم درمورد اين يارو صاحب اينجا بگم. ايشون همچين قد دارن دو متر. موهاي بلند و مشکي بدون سبيل. من که فکر ميکنم اگه سبيل ميذاشت خيلي با مزه ميشد. لااقل آدم ازش ميترسيد. اينجوري من ازش نميترسم. البته اينا دو نفرن. بيشتر اوقات اين آقا هست. اون يکي همکارش سبيل داره. وجه مشترک هر دو اينه که فضولند. الان هم من هي دارم اين نوشته رو طول ميدم بياد بخونه ببينه من چي نوشتم. اگه ايرادي نميگره پابليشش کنم. نميدونم با حس فضوليش چکار کرده که نمياد.
خلاصه ما يه دو سه روز اومديم اينجا همش از اين و اون ايراد گرفتم.
از کامپيوترش که بک اسپيش نداره؛ از صاحبش؛ از اين خانم قربون صدقه رو؛‌ از صندليش که انصافا خيلي راحته ولي من عادت ندارم .
حالا ميخوام از خوبي اينجا بگم. جاش نسبت به بلوک ما يه کم دوره. بايد با اتوبوس بيام. ديگه اينکه سرعتش زياد خوب نيست. اوني که تو بازارچه نزديک خونه امون ميرفتم قيمتش نزديک دو برابر اينجا بود عوضش سرعتش ده برابر اينجا بود. ويندوز فارسي هم نداره. (بهتون نميگم چطوري اينهارو مينويسم)‌ همش چهار تا کامپيوتر داره که تقريبا هميشه هم پره. يکي از پايه هاي يکي از صندلياش شکسته و هنوز عوضش نکرده. تازه هفته قبل هم به من گفت که کي بورد خرابه رو درست ميکنه درست نکرده. تازه همين ده دقيقه پيش يه خانمي که داشت چت ميکرد به من گفت خانم ميشه شما کيبوردتون رو با من عوض کنين؟
من يه خورده خجالتي هستم قبول کردم. باز خدا پدر همين آقا رو براش نگه داره که نذاشت کي بوردها رو عوض کنيم اگه ميذاشت که من نميتونستم اينهمه چرت و پرت بنويسم.

یکشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۱

من باز اومدم تو همون کافه نتي ديروزي
از اين آقا خوشم اومده. درسته که يه خورده اخموه يه خورده هم فضوله (‌عمدا نوشتم فضول که اگه اومد چشمش به اين خورده حالش جا بياد)‌. اين اديتور آقاي لامپ هم اينقدر ريزه که يارو بايد کله اش رو بچسبونه به مانيتور تا بتونه بخونه. اما آخرش که ميخواي باهاش حساب کني خيلي خوش برخورده. تازه ديروز وقتي بهش گفتم که چرااين کامپيوتر کي بوردش خرابه گفت واي خدا مرگم بده تو که کار تايپ داشتي چرا نشستي پشت اون و بعد هم قول داد که حتما همون ديروز درستش ميکنه. الان دارم ميبينم که کي برد ترگل و شکسته هنوز سرجاشه و جاي خالي بک اسپيسش به آدم دهن کجي ميکنه. اما من نشستم پشت يه کامپيوتر ديگه.
بعد هم اينکه من امشب قراره دوباره کامپويتر دار بشم. فقط خداکنه اذيت نکنه. من تازگي ياد گرفته بودم که تو ورد تايپ کنم و بعد مياوردم تو بلاگر ميچسبوندم. اينجوري خيلي راحت تره. تازه آدم چرت و پرت هم نمينويسه. يعني مينويسه اما اگه دلش نخواست پابليش نميکنه .همش هم هول نميشه که داره براي هر کلمه فکر کردن و نوشتن يه عالم پول تلفن و اينترنت ميده.

شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۱

اينجا نوشتن خيلي سخته.
يعني تو خونه خودمون حتي اگه ناچار بشم پاهام رو مثل بچه آدم آويزون کنم باز بهتر از اينجاست لااقل ااوننجا کسي نيست هر دو دقيقه يه بار بياد به اين مانيتور وق بزنه.
يه چيز ديگه اين کامپيوتر دگمه اي که همه اشتباهات رو پاک ميکنه نداره. يعني همون دکمه بک استيس. البته جاش که هست اما خاليه و کار نميکنه. براي همين من نميتونم اشتباهام رو پاک کنم. همين الان يه متن نوشتن بعد خواستم دو تا جمله رو حذف کنم نشد. من هم کل نامه رو نفرستادم. يه چيز ديگه اينجا اصلا ويندوز فارسي نداره همش انگليسيه. اون يکي که نزديک خونه خودمون ميرفتم لااقل يه ديوندوز فارسي داشت که من ازش استفاده ميکردم اينجا فقط قميتش ارزونتره (ساعتي هفتصد تومن) اون هم اين نگاهي که اين يارو صاحب اينجا چپ چپ ميکنه اگه يه پولي هم ميداد نميارزيد.
حالا من دارم از اديتور آقاي لامپ استفاده ميکنم شما هم بهش نگين شايد خوشش نياد.
تازه من همين ده دقيقه قبل درباره استخري که پريروز رفتم نوشتم. بعد ديدم يه دو تا جمله نوشتم که نبايد مينووشتم بعد نتونستم اون دو تا جمله رو پاکش کنم. همشو پاک کردم و اصلا از اول شروع کردم.
حالا باز تو همين نوشته ديدم اون جمله رو درباره آقاي لامپ نبايد مينوشتم نميتونم هم پاکش کنم. يعني بايد بيام همه رو پاک کنم از اول بنويسم. من هم که حوصله ندارم همين حرفها رو تکرار کنم ممکنه اگه همين رو پابليس نکنم و براي بار سوم از اول شروع کنم اينبار برم از آب و هوا بنويسم. بعد ممکنه وسط آب و هوا يه چيزي به يکي بگيم بخوام پاکش کنيم نشه ناچار بشم کل اين متن رو پاک کنم. بعد بار چهارم و پنجم و ....
شما نميدونين اين بک اسپيس چه نعمتيه.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۱

سلام
داداش ناصر راست ميگفت. کارت گرافيک فقط يه ده دقيقه کار داشت که عوض بشه. بعد خود داداش ناصر هم تونست کارت جديد رو جا بزنه و ما يه مدت مانيتور سياه سفيد نگاه ميکرديم تا بعد که اون هم درست شد.
بعد فهميديم که کامپيوتر ويروس داره.
تا حالا ما تو کامپيوترمون ويروس ياب نذاشته بوديم. خب حالا من فقط وجدانم درد گرفته که شايد تقصير من بوده که کامپيوتر ويروسي شد.
ببينم شما نميدونين اين نامه هايي که بعضي وقتها به دست من ميرسه و هيچي توش نيست ويروسيه يا نه؟
از کجا بفهمم چه نامه اي را باز کنم چه نامه اي رو باز نکنم؟
مرسي

شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۱

من ممكنه يه هفته نتونم با اين كامپيوتر بنويسم. داداش ناصر ميخواد كارت گرافيكش رو عوض كنه. ميگه چون اين كارت گرافيك چهار مگه سرعت كامپيوتر رو كم ميكنه. من كه از خدامه اون اين كامپيوترو نوترش كنه. خودش ميگه صبح كارت رو ميبرم غروب يه كارت گرافيك نو ميارم. فقط مشكل اينه كه اون دفعه كه ميخواست مودم براي اين كامپيوتر بخره همين كار كوچيكي كه قرار بود نصف روز طول بكشه، دو هفته طول كشيد.
حالا اگه بازم ديدم خيلي طولش داد ميرم از كافه نت يكي از آقايون وبلاگ نويس كه بهم آدرس داده مينويسم. فكر نكنين به همين سادگي ميشه از دست من خلاص شد.
خب اين استخر ما به خير گذشت هيچكي هم خفه نشد. جاي شما خالي خيلي خوش گذشت. حرفمو در مورد مامان شراره پس ميگيرم. خيلي شناش خوبه. باور كنين عين ماهي شنا ميكرد. فقط وقتي شيرجه ميزد تو استخر، اين قابلمه رو ديدين پر آب كه بكنن تكونش بدين چطور موج برميداره. همونطور نصف آب استخر رو خالي ميكرد. باز خدا رحم كرد دو سه تا بيشتر شيرجه نزد.
اما خيلي شناش خوب بود. خيلي نرم شنا ميكرد همش هم دوست داشت به ما ياد بده.
راستي من يه چيز ديگه هم در مورد هيكل خانمهاي چاق ياد گرفتم. آدم هر قدر هم ورزش شنا بكنه نميتونه چاقيشو آب بكنه. چون آب سرده و چربي هم تو سرما ميماسه و براي اين كه چربي آب بشه بايد گرم بشه. به همين دليل ساده آدم نميتونه با شنا كردن خودشو لاغر كنه ميگين نه از مامان شراره بپرسين.

پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۱

الان قراره با شراره و مامانش بريم استخر. اگه تو استخر غرق نشدم و نمردم ميام ماجراشو براتون ميگم.
راستي مامان شراره يه وقتي قهرمان شنا بوده. خودش كه اينطوري ميگه. شما اگه هيكلشو ببينين تمام صد و بيست و چهار هزار پيامبر رو هم شاهد بياره باورتون نميشه.
واي من امروز چقدر بدجنس شدم.

چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۱

امروز داداش ناصر كه از سر كار اومد بد جوري اخماش تو هم بود. داداش ناصر وقتي اخماش تو همه ديگه به هيچكي كار نداره. همينطور ميره تو خودش. درسته كه آپارتمان ما دوبلكسه اما اين بنده خدا حتي يه جا نداره بره توش اگه خواست سيگار بكشه يا گريه كنه يا سرشو بزنه به ديوار. يكي از خوابها رو من و محبوبه گرفتيم. اون يكي رو بابا و مامان. داداش ناصر رو يه كاناپه تخت شو تو هال طبقه پايين ميخوابه. بعضي وقتها هم يه پتو ميانداز رو زمين ميخوابه. هميشه هم تا يه چيز ميشه ميگه من شدم سگ اين خونه بايد مراقب باشم دزد نياد. راست ميگه طفلك. حتي اون شش هفت ماهي كه محبوبه عروسي كرده بود و از اين خونه رفته بود باز اتاق خواب مال من يه نفري شده بود، اون تو همون هال ميخوابيد. انگار قسمت نيست كه اين بنده خدا براي خودش يه اتاق داشته باشه.
حالا اينها رو گفتم كه از دعواي داداش ناصر بگم. اون تو اداره اش مشكل داره. داداش ناصر تو يه شركت خارجي كار ميكنه. من نميتونم اسم شركتو اينجا بگم. اينقدر اسمش عجيبه كه تا بگم همه ميفهمن چيه. تازه تو شركتشون همه كامپيوتر دارن اومديم و من گفتم و يكي از همكارش اين صفحه رو ميخوند!
داداش ناصر خودش كه اصلا" از كارش خوشش نمياد. يه مدت هم ول كرد رفت تو كار ساختمون سازي. با يه نفر شريك شد. موضوع مال همين دو سه سال پيشه. بعد كه نميدونم كي عوضي از آب در اومد و يه مقدار از پولشونو خورد، اين كارو ول كرد (شريكش عوضي نبودها اون هنوز هم با داداش ناصر رفيقه) بعد برگشت تو همون شركت. داداش ناصر مدتيه كه با يه نفر تو شركت مشكل داره. من به خدا نميدونم مشكل چيه. يعني داداش ناصر ده بار تا حالا مشكل رو سر ميز ناهار گفته همش سر شام حرفشو ميزنه اما من دقت نميكردم. الان كه ميخوام بنويسم ميبينم هم ميدونم مشكلش چيه هم نميدونم. فقط اينقدر ميدونم كه يه نفر ديگه كه اون هم زبان بلده ميخواد يه كار كنه داداش ناصر بره. مثل اينكه اونجا جاي دو نفر زباندان نيست. اين رو هم ميدونم كه اون يارو ليسانس زبان نيست يه ليسانس ديگه از آمريكا يا انگليس گرفته ولي زبانش خوبه.
بابا همش ميگه قديما ليسانسه وقتي مدرك ميگرفت ظرف دو دقيقه كار گير مياورد الان همين كارو ول نكن كه ديگه كار نيست.
تازه خيلي شانس آورد اون مدت كه براي ساختمون ساز رفته بود و پولشو خوردن دوباره تو همون شركت قبولش كردن.
الان ديگه اين موسسه هاي زبان سالي دو هزار تا زبان دان ميريزن بيرون. همين خونه مارو نگاه كنين. مامان دبير زبانه. محبوبه و من تو كانون ياد گرفتيم داداش ناصر ليسانس زبانه. طفلك بابا اگه هم بلد نيست اصلا" به روش نمياره. وقتي فيلم زبون اصلي ميبينيم همه ساكت تماشا ميكنيم. من خيلي وقتها جمله ها رو متوجه نميشم اما به روم نميارم. بعضي وقتها از محبوبه ميپرسم يارو چي گفت اما بيشتر وقتها به روم نميارم. بابا هم به روش نمياره. براي همين يه هو ميبينين وسط فيلم خور و پفش هواست.
من و داداش ناصر زياد با هم رابطه خوبي نداريم. يعني رابطه امون عاليه اون به من پول تو جيبي ميده من هم خرج ميكنم. اما از رابطه پولي كه بگذريم بقيه چيزا زياد خوب نيست. اون همش فكر ميكنه داره با يه بچه چهار پنج ساله حرف ميزنه. حتي نميكنه اسم منو درست وحسابي صدا كنه مرتب ميگه خانمي خانمي. نميدونين وقتي ميخوايين يه موضوع خيلي جدي رو مطرح كنين و بهتون بگن خانمي يا نانازي آدم چقدر حرصش ميگيره. من نميدونم كي داداش ناصر ميخواد قبول كنه من هم بزرگ شدم. حالا اين كه داداش ناصره محبوبه كه مثلا" خيلي بيشتر از همه ميفهمه هم همينطوره. هر بار كه من اومدم باهاش در رابطه با يه موضوع جدي صحبت كنم يه لبخندي مياد رو لبش انگار با عروسكش حرف ميزنه.

سه‌شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۱

يه چيز ميخوام بهتون بگم تو رو خدا فكر نكنين من در مورد خواهرم بد فكر ميكنم.
من از وقتي كه دعواهاي داداش ناصر و بابا، با محبوبه شروع شد كه چرا دير مياد خونه يا چرا همكارش ميرسوندش خونه يا چرا تلفنهاي مشكوك ميزنه همش يه سئوال تو سرم افتاده كه راست راستي محبوبه دوست پسر داره؟ اگه داره باهم كاري هم ميكنن. ببخشيد من نميخوام باز دوباره بي ادب بشم.
خيلي در اين مورد فكر كردم. بعضي وقتها يه چيزايي ميديدم كه شك نميكردم محبوبه دوست پسر داره بعضي وقتها به كل همه شكهام ميريخت به هم. مثلا" همون دم عيد كه محبوبه همش دير ميومد خونه. من ديگه مطمئن شده بودم كه با دوست پسرشه. بعد فهميدم اشتباه ميكردم و بنده خدا راست راستي اضافه كاري داشت. خب اگه اون دروغ ميگفت كه تو شركت كار داره ميتونست عين همون دروغ رو بعد از عيد هم درست كنه و دير بياد ديگه. اما محبوبه بنده خدا تموم عيد رو به موقع اومد خونه حتي دو سه بار هم به داداش ناصر گفت بياد دنبالش.
يا مثلا" اون زمان كه پاشنه تلفن خونه ما رو از جا در آورده بودن و هر بار كه ما برميداشتيم قطع ميشد اما محبوبه كه برميداشت يكي از رفيقاي قديميش باهاش كار داشت. تا وقتي كه محبوبه موبايلش رو گرفت و يه هو تلفنها قطع شد. اما يه چيزي كه هست اينه كه محبوبه الان ديگه حتي با موبايل هم صحبت نميكنه. حتي دوستاي قديميش هم ديگه باهاش زنگ نميزنن.
حالا يه هفته است تا ما اومديم شكمون رو برطرف كنيم باز دوباره شروع كرد به دير اومدن. اينبار ميگه كه دنبال خونه ميگرده. البته همون دو سه روز پيش داداش ناصر و مامان بهش التيماتم دادن كه حق نداره تنها بره دنبال خونه. خب شايد هم اين بنده خدا تنها نره دنبال خونه، مثلا" با همون دوست پسرش بره. شما باشين شك نميكنين؟ بعد محبوبه به بابا گفت شما بعد از ساعت چهار بيا با هم بريم دنبال خونه. بابا كارش تو شركت جوريه كه اكثر اوقات بايد حتي تا ساعت هشت بمونه. به داداش ناصر حرف نزد. مامان هم با اين زانوي داغونش همينقدر كه تو مدرسه سر پا ميمونه كلي هنر ميكنه. باقي ميمونه من كه اصلا" بهم كسي چيزي نگفت.
ميگن نجات تو صدقه (صدقه نخونين يه وقت) خب اگه محبوبه برميداشت به من رك و راست ميگفت كه دوست پسر داره و بعضي وقتها با هم هستن بعد از من ميخواست باهاشون برم دنبال خونه كه ظاهر قضيه حفظ بشه، ميرفتم. درباره اين كه دوست پسر داره به هيچكي هيچي نميگفتم. به هيچكي حتي به خودم.
خب حتما" اين ضرب المثل به گوش محبوبه نخورده يا خورده و يه بار چوبشو خورد (همون روز كه از دهنش در رفت كه همكارش اونو رسونده تا دم خونه) و نتيجه اش رو ديد.
حالا من فكر ميكنم كه ميامد رو راست همه چي رو ميگفت چي ميشد؟ مثلا" سه ماه قبل ميامد ميگفت كه من با يه آقا رفيق شدم تو اداره امون خيلي گله خيلي خوش تيپيه خيلي مهربونه و از اين حرفها. البته محبوبه اين حرفها رو يه مدت ميزد كه شك همه رو برانگيخت. بعد مثلا ميامد ميگفت ميخوام فيلم سگ كشي رو با اين آقا برم ببينم. بعد ميامد ميگفت مثلا" باهاش امشب ميرم بيرون شما شام منتظر من نشين. دو هفته قبل هم ميامد ميگفت كه مثلا" من قراره با اون آقا كه رفيقمه برم عروسي يكي از دوستاش. شب ديگه دير وقته ميشه خونه نميام مزاحم خوابتون بشم، شما منتظر من نشين.





دوشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۱

��� Ȑ� �� ��� ������ ��� ����� ������ �� ���� ��� ���� ���� ������� ���� ����� ������ ���� ������ ������ �� �� ��� �����. �� ���� ��� ���� ��� ����� �� ���� ��� ���
واي اين آقاي عصيان چه عكس قشنگي از من گير آورده گذاشته تو وبلاگش

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۱

امروز اين همسايه ما كه از هلند اومده رو ديدم. يه آقاي پيريه كه بازنشسته دانشگاه تهرانه و الان سالهاست يا تو هلند پيش دخترشه يا تو آلمان پيش پسرش.
امروز از توي آسانسور كه منو ديد با هم رفتيم تا دم ايستگاه اتوبوس. باز بهم گفت به به دختر خوب تو چقدر بزرگ شدي. آخرين بار كه منو ديده بود دو سال پيش بود كه يه چند ماه اومده بود ايران مگه من از دو سال پيش چقدر بزرگتر شدم؟
بعد به من گفت زن داداش رضات چطوره؟ من بهش گفتم كه من يه داداش ناصر دارم زن هم نداره. به من گفت اين حرفو نزن دختر خوب آدم حتي اگه با داداشش دعواش هم بشه نميگه من يه داداش بيشتر ندارم. تازه اين دعواها مال بزرگاست به تو ربطي نداره. بچه هاي داداش رضات چطورن؟
من نميخواستم باهاش بحث كنم (چون فكر ميكنم خيلي آقاي محترميه و احترامش واجبه) خب اگه باز هم اصرار ميكردم كه من به جز داداش ناصر دادش ديگه اي ندارم ممكن بود بهش بر بخوره گفتم خيلي ممنون هر دوشون خوبن. به من گفت ا پس دومي رو هم به دنيا اورد مباركه مباركه.
بعد گفت خواهرت محبوبه خانم چطوره؟ د پس اين منو اشتباه نگرفته بود. گفتم كه خوبه. گفت شنيدم طلاق گرفته
واي خدا من چقدر شاكي ميشم يكي يه چي ميدونه باز ميپرسه. گفتم بعله يه دعوايي بود خدا رو شكر رفع شد.
گفت داداش ناصر هنوز تو همون شركت ساختمونيه؟ گفتم نه اونجا رو ول كرد دوباره برگشت تو همون شركت اولي كه بود. گفت بابات از بازنشستگي راضيه.
نه خير اين آقا حتي تاريخ بازنشستگي مامان روهم ميدونست حتي ميدونست من سال اخر دبيرستانم و سال ديگه پيش دانشگاهي دارم. اونوقت اين قضيه داداش رضا چي بود؟
موقع خداحافظي باز بهم گفت : آخرين بار كي داداش رضاتو ديدي؟
منم گفتم الان يه پونزده شونزده سالي ميشه.
اصلا" دقت نكرد چي ميگم به جاش نصحيتم كرد كه" تو خواهرشي درست نيست كه اينطور رفتار كني اون كه به تو بدي نكرده با تو هم كه دعوا نداره برو اولين فرصت يه تلفن بهش بزن ميدوني چقدر بچه هاش خوشحال ميشن عمه اشونو ببينن.
بعد هم گفت بهش بگو آقاي خادمي حتما" مياد يه سر همين روزا بهش ميزنه
من اولش فكر كردم ممكنه اين بنده خدا يه كم قاطي كرده اما مگه ميشه يه نفر همه رو به اين خوبي بشناسه بعد داداش رضا رو با يكي ديگه قاطي كرده باشه؟
امروز تو مدرسه همش فكرم مشغول اين موضوع بود حالا از كلاس زبان كه برگشتم از مامان ميپرسم ببينم اين داداش رضا كيه؟

شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۱

از بعد از عيد تا حالا محبوبه هر روز راس ساعت شش ميومد خونه. حالا ده دقيقه بالا يا پايين فرق نميكنه. انگار اين بنده خدا راست ميگفت كار شب عيدش زياده نميتونه زودتر از ساعت نه شب بياد خونه،. اما چهارشنبه دوباره محبوبه دير كرد. خيلي هم دير نكرد به جاي ساعت شش ساعت هفت و نيم اومد خونه. تلفن هم نزد. بعد كه اومد گفت كه فكر ميكرد كارش زود تموم ميشه . مامان پرسيد كجا كار داشتي؟ محبوبه گفت كه نوبت وام مسكن پنج ميليون تومنيش رسيده رفته بود به چند تا بنگاه سر بزنه ببينه قيمتها تو چه حديه.
حالا باز تموم پنجشنبه و جمعه مامان و داداش ناصر يه جوري شدن انگار قراره اين بنده خدا از پول اينها خونه بخره.

پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۱

ترم قبل( پاييز) كه زبان ميخوندم معلممون يه خانم بود. اين ترم يه آقاست. اون ترم خيلي خوب بود. حالا نميخوام بگم كه خانمها بهتر از آقايون هستند ها. اما اين آقا خيلي بي حوصله است. خب ما خانم بي حوصله هم داشتيم اما همينطوري اون ترم خيلي ترم خوبي بود. خانم انصاري مرتب آخر جلسه بحث راه ميانداخت كه ديالوگمون خوب بشه. هميشه هم يه موضوعي رو پيش ميكشيد كه همه خوشمون ميومد.
يه بار يادمه از تك تك بچه ها پرسيد كه چه ورزشي ميكنين. من نميدونم چطور شد كه هوس كردم شوخي كنم وقتي نوبت من شد بهش گفتم شيش ساله كه شطرنج بازي ميكنم.
بعد معلممون از من پرسيد پيش كي تمرين ميكني؟ من اولش فكر كردم ميخواد شوخي كنه يا من جمله اش رو بد فهميدم. بعد از من پرسيد با كدوم روش حمله ميكني. تا حالا تئوري گشايش كار كردي؟ ( تئوري گشايش رو فارسي گفت اگه يه ماه هم انگليسيش رو برامون توضيح ميداد امكان نداشت من كه بفهمم ) خلاصه اينقدر از من پرسيد كه مجبور شدم بهش بگم من شطرنج رو پيش بابام ياد گرفتم و هر از گاهي با خواهرم اونوقتها كه حوصله داشت بازي ميكردم و الان هم نزديك يه ساله اصلا" نميدونم شطرنجم كجاست. ( داداش ناصر از دو سال پيش كه يه بار بهم باخت ديگه با من بازي نميكنه)
بعد همون نزديك آخر كلاس يكي از بچه ها از خانم معلم پرسيد شما چه رشته أي ورزش ميكنيد؟ گفت مارشال آرت. من گوشم تيز شد. ازش پرسيدم كدوم رشته؟ گفت كاراته. دوباره پرسيدم كدوم رشته كاراته؟ يه جوري به من نگاه كرد انگار مريخيم. فكر كردم باز جمله رو به انگليسي غلط گفتم ازش پرسيدم اسم مربيتون چيه؟ گفت آقاي سليمي. باز دوباره من شاخ در آوردم اسم ايشون خانم انصاري بود شوهر هم كه نداشت.
خلاصه ناچار شدم بهش توضيح بدم كه كاراته سبكهاي مختلفي داره و مربي آقا نميتونه به خانم ياد بده مگه اينكه شوهرش باشه يا داداشش.
اونروز از هم خيلي چيزا ياد گرفتيم.

سه‌شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۱

دو روز پيش خواستم درباره شوهر خاله‌ام كه اومده بود خونه‌امون يه چيز بگم بعد كه ماجراي كشته شدن رضا رو گفتم حالم خراب شد. تو اين دو روزه هم تا مي‌‌اومدم درباره‌اش بنويسم حالم بد مي‌شد. امروز به قول مامان ميخوام چشمام رو ببندم و حرفم رو بزنم. ديگه هم به اين موضوع فكر نكنم.
شوهر خاله روز دوازدهم فروردين اومد خونه امون عيد ديدني. قبلش تو اين ايام تعطيل يه بار ديگه هم اومده بود كه از اينجا با هم بريم خونه يه فاميل ديگه امون. دوشنبه اومدن عيد ديدني. من براي اولين بار از اول اومدن اونا تا آخرش نشستم. حالا شما فكر نكنين براي عيدي گرفتن بود ها. من زياد با خاله و بچه هاش دمخور نيستم. اينبار كه فقط خاله و شوهرخاله اومده بودن. من هم نشستم. شوهر خاله گفت كه درست روز دوم عيد يعني يه روز مونده به تاسوعا همون دزده كه گفتم با مامانش اومده‌ بودن خونه اشون.
اينو كه گفت من شاخ در اوردم. البته مثل اينكه مامان خبر داشت زياد تعجب نكرد اما بابا هم مثل من خيلي تعجب كرد.
حالا مثلا" بگيريم اومده بودن حلاليت بطلبن. اما شوهر خاله ميگفت مادر آدمكشه التماس ميكرد كه پسرم جووني كرد اشتباه كرد شما بيايين ببخشيدش. تو زندون آدم شده، اعتيادش رو ترك كرده قراره بره تو مغازه باجناقش كار كنه، قراره زن بگيره، شما نذارين بدبخت شه و از اين حرفها. خيلي جالبه كه دادگاه به يارو قاتله گفته برو رضايت اين دو تا خانواده رو بگير تا آزادت كنيم.
من تا حالا نميدونستم كه به قاتلها هم روز عيد مرخصي ميدن. مثل اينكه يه نفر ضمانتشو كرده كه يه هفته بياد بيرون. يعني شوهر خاله اينجور ميگفت. من زياد اين چيزاشو نفهميدم.
شوهر خاله بهش گفته من چي رو ببخشم. اصلا" بخشش من كجا رو ميگيره. شما زدين اين جوونو ناقصش كردين برين از خودش رضايت بگيرين.
شوهر خاله ميدونست كه حميد خونه نيست اينو گفته بود كه فعلا" اونا رو ردشون كنه. حالا اومده بود با بابا مشورت كنه. ده روز بعد از اينكه اونا اومده بودن خونه اش اومده بود با بابا مشورت كنه. ميگفت تو اين مدت روزي نبوده كه مامان قاتله زنگ نزنه التماس نكنه. ديگه حتي ميترسيدن گوشي رو بردارن.
شوهر خاله ميدونه بابا رو بايد با انبر از دهنش حرف كشيد، اما بابا اگر راهنمايي بكنه خوب راهنمايي ميكنه فقط بدبختي اينجاست كه بابا زياد اهل نصيحت كردن نيست.
شوهر خاله به قاتل گفت كه فكر ميكنين اگه ما رضايت بديم خانواده رضا رضايت ميدن كه زدين يه نفرشونو كشتين؟ يه جوون هفده هيجده ساله رو؟ اونا هم گفتن كه ما اول رفتيم اونجا انگار خانواده رضا بهشون گفتن برن از شوهر خاله‌ام رضايت بگيرن بعد…….
خاله ميگفت قاتله يه جوون سفيدروي رنگ پريده بود، از داداش ناصر يه خورده بلند تر يه خورده لاغرتر. ميگفت يه قيافه أي به خودش گرفته بود كه هر كي ندونه فكر ميكنه يارو فرشته است.
من تا حالا فكر ميكردم كه همه قاتلها مثل اينا كه تو فيلمها ميبينيم گنده هستن و سبيل دارن و جاي زخم رو صورتشونه.
مامانم گفت بيچاره دختري كه ميخواد زن اين بشه، نميدونه شوهرش چيكاره است. داداش ناصر ميگفت اون كه نمياد از اعيون زن بگيره يكي ميگيره مثل خودش. حالا مثلا" عروس ممكنه داداشش قاتل باشه.
محبوبه گفت اينها ده روزه كه رفتن خونه خاله، چرا الان به ما ميگن؟ مامان بهش گفت شايد دلشون نميخواد رضايت بدن حالا اگه فردا قاتله رو اعدام كنن شما نميگين شوهر خاله و خواهرش چقدر بي رحمند؟
بابا جلوي شوهر خاله حرف خاصي نزد هر از گاهي سر تكون ميداد كه مثلا" چرا مملكت اينجوري شده. اما بعد كه اونا رفتن گفت زدن گردن جوون به اين خوش هيكلي رو تا آخر عمر جلوي مردم كج كردن حالا رضايت ميخوان.




دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۱

ديروز اولين روز كلاس ترم جديد زبان بود. من يه ترم وقفه تحصيلي گرفتم و ديروز دوباره درسم رو شروع كردم. ساعت 30/5-30/7 .
وقتي از مدرسه اومدم خونه به خودم گفتم حالا تا ساعت پنج و نيم خيلي وقت داريم. جالب اينجاست كه روزاي ديگر هنوز نهارو خورده نخوره ميام سراغ اينترنت. ديروز اينقدر دست به دست كردم كه شد ساعت 15/5 بعد هم كه از كلاس اومدم مامان ما اينقدر تلفن رو اشغال نگه داشت كه داداش ناصر اومد.
حالا نيست كه من خيلي حرفهاي مهم داشتم اينجا بزنم؟
خلاصه من ناچارم برنامه ام رو يه جوري بريزم كه يكشنبه ها و سه شنبه ها كه كلاس زبان دارم بتونم بيام اينجا بنويسم. شايد قبل از نهار اينكارو كردم.
راستي من اين لينك رو ديروز درست كردم. حالا باز خرابه. نميدونم چيكار كنم؟ من اصلا" اسم خورشيد خانم رو كندم دو رديف پايينتر نوشتم باز همينطور اون بالا نشون ميده. همه رو پاك كنم از اول بنويسم؟






شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۱

حدود دو سال پيش ، نه ببخشيد هيجده ماه پيش، همون موقع كه اينا حمله كردن به خاك سفيد و محله معتادا رو خراب كردن يكي از اين معتادا اومد خونه خاله ما. البته يارو معتاد معتاد هم نبود بيشتر دزد بود تا معتاد. اون شب هيچكي خونه نبود فقط پسرخاله من خونه بود و پسر عمه اش. اين همون پسرخاله منه كه براتون تعريف كردم قرار بود پارسال عروسي كنن و من هم قرار بود روز عروسيش برم آرايشگاه و تا حالا كه عروسي نكردن.
اون يارو معتاده يا دزده ساعت دو نصف شب اومد خونه اينها. خونه خاله من تو خيابون هاشميه. محله خوبي نيستن. خيلي خيابون شلوغ و باريك و درهمي داره. زياد هم محله آرومي ندارن. من كه خيلي دوست ندارم اون طرفي برم. هر بار كه تو خيابونش قدم ميزني حالا زشت باشي يا خوشگل حداقل چهار تا متلك رو بايد بخوري.
خلاصه نصف شب حميد بيدار ميشه ميبينه صدا مياد. رضا رو بيدار ميكنه. بيشتر گوش ميكنن ميبينن باز صدا مياد. ميرن پايين. اينطور كه حميد ميگه يارو داشته داخل كمد ديواري توي اتاق رو ميگشته. اين دوتا هم كه نه اهل دعوا بودن نه جرات اينكارا رو داشتن فقط داد ميزدن دزد دزد.
يارو تا اينها رو ميبينه با تيغ موكت بري بهشون حمله ميكنه. شاهرگ هر دو رو ميزنه.
من هم مثل شما تا قبل از اون تاريخ شنيده بودم كه شاهرگ اگه قطع بشه باعث مرگ ميشه. بنده خدا رضا همينجوري مرد. حميد هم يكي از همسايه ها كه يه كم پرستاري بلد بود، يه حوله خيس دور گردنش ميپيچه. مثل اينكه حوله خيس باعث ميشه جريان خون كم بشه، بعد هم بردنش بيمارستان.
نزديك يه سال درمون حميد طول كشيد. رضا مرد. من نميدونم اون خانم پرستار چرا دو تا حوله برنداشت كه دور گردن رضا هم بياندازه.
اون موقع حميد زهرا رو عقد كرده بود، قرار بود قبل از محرم پارسال عروسي كنن. بعد كه اينطور شد نزديك يه سال دوا درمون حميد طول كشيد. خودشون ميگن دو ميليون هزينه كردن. تمام اسنادش رو هم دارن. براي اينكه يه روز از يارو بگيرن. هنوز گردن حميد كجه. كج كه نه يه خورده به طرف پايين. نميتونه زياد سرشو بالا بگيره.
دزد همون شب گير افتاد، اون هم نه فكر كنين مردم گرفتنش ها. داشته تو خيابون با لباس خوني ميرفته پليس ديده گرفته اش.
من همه اين چيزا رو گفتم كه براتون تعريف كنم شوهر خاله پريروز كه اومد خونه امون چي گفت. اما اينقدر از يادآوري اين داستان حالم بد شده كه فعلا" ديگه نميخوام چيزي بگم.
اما از اون به بعد همش فكر ميكردم اگه حميد اصلا" صدا رو نشنيده ميگرفت چي ميشد؟ اينها كه تو همه خونه اشون ده هزار تومن پول هم نبود. حالا اينجوري دو ميليون خرج كردن و رضا هم مرد بهتر شد؟
اصلا" اگه حميد، رضا رو بيدار نميكرد چي ميشد؟ اون بنده خدا كه اصلا" صدا نشنيده بود. فكرشو بكنين يكي از خواب بيدارش كرده كه بده يه نفر ديگه بكشدش.
رضا رو من يه چند بار تو مهمونيها ديده بودم. با ما رفت و اومد نداشتن. اما يه جوون بيست و دو سه ساله بود تازه از خدمت اومده بود پيش باباش كار ميكرد.
باز يادش افتادم حالم بد شد. فعلا" خداحافظ
من بالاخره لينكم رو درست كردم. قبل از عيد زهره خانم به من ياد داد چطور اينكارو بكنم. يه بار كه بهتون گفتم تا زور بالا سرم نباشه من كار نميكنم. حالا فقط من نميفهمم چرا هيچي نشون نميده؟ شايد بايد مثل مطلب وبلاگ كه الان پابليشي ميكنيم شش ساعت ديگه پخش ميشه، شش ساعت ديگه بيام سراغش.
راستي اينها يه سري آدرس دم دست بود كه هميشه از روي فهرست حسين آقا درخشان ميخوندم و يه سري هم كسايي كه به من نامه داده بودن. حالا يواش يواش ليست رو كامل ميكنم. مرسي

پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۱

ديروز براي سومين روز متوالي من اين باروني رو پوشيدم. ديگه ازش خسته شدم. يه خورده برام بزرگه ميپيچه تو دست و پام. شايد دادمش به محبوبه. مجاني نميدم ها پول يه دونه نو رو ازش ميگيرم.
آدم بعضي وقتها فكر ميكنه ببخشين اينها يه خورده مريضن. امروز همون اول صبح كه رفتيم مدرسه گفتند دبيرتون نيومده برين خونه. ديروز هم تا ظهر تو مدرسه بوديم اما نصف كلاس خالي بود، هيچ درس ندادند. من نميدونم چرا يه باره يكي نگفتند شنبه بيايم؟ تقصير مامان من هم هست خودش ميره مدرسه من رو هم مجبور ميكنه باهاش برم.
قراره فردا بريم سيزده رو به در كنيم. از الان بگم جاي همه شما خالي. ميريم پارك چيتگر. اگه برف نباره.

اينهم بگم و برم. اين شو طنين امسال رو ديدين؟ يه ترانه داره به اسم خواستگاري. يه آگهي تبليغاتيه با مزه است. اون خانمي كه توش ميرقصه خيلي شبيه محبوبه است. داستان شو رو نميگم ها. خود خانمه رو ميگم. فقط محبوبه از اون قشنگتر ميرقصه.

چهارشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۱

پريروز پسردايي مسعود اينها اومدن خونه امون عيد ديدني.
نيما هم باهاشون بود. واي اگه بدونين چقدر خوردني شده. عين عسل. الان ديگه خيلي بيشتر حرف ميزنه به قول داداش ناصر رفته ترم پنج. اما هنوز فعل ها رو غلط ميگه. براي همين وقتي يه دونه شكلات بهش دادم وخورد به من ميگفت بازم ميخواي بازم ميخواي.
مامانش نذاشت بيشتر بهش شكلات بدم. ميگفت براش زياد خوب نيست. عاشق تلفن و كنترل تلويزيونه. تلفن رو برميداشت شماره ها رو فشار ميداد و بعد ميداد دست من ميگفت" حرف بزنه حرف بزنه."
به كنترل تلويزيون هم ميگه راديو. من يادم رفت براش عيدي بخرم. تو كشو ميزم يه دونه جاسوئيچي داشتم به شكل دلقك كه وقتي دماغشو فشار ميدي ميخنده. اونو دادم بهش كلي ذوق كرد. همش ميچسبوند به گوشش و دماغشو فشار ميداد. بعد اومد دماغ منو فشار داد.
آخرش هم موقع رفتن جاسوييچي اش رو اينجا جا گذاشت. مثل اينكه قسمت نيست من به اين بچه يه چيز درست و حسابي هديه بدم.
يه عادت بد پيدا كرده ديوارو ليس ميزنه. واي! من كه الان داره چندشم ميشه. من نميدونم از اينكار چه لذتي ميبره. فكر نكنم ما تو ديوار شيريني چيزي زده باشيم. دو هفته قبل هم مامان داد اين افغانيه همچين ديوارو سابيد كه ديگه جز كف صابون نبايد چيزي داشته باشه.
به مامانش نميگه مامان ميگه مامانه مامانه. بعضي وقتها هم به اسم صداش ميكنه. خيلي قشنگ حرف ميزنه. اگه ديده بودينش ميفهميدين چقدر خوردني شده.
شما اگه فردا پس فردا شنيدين كه تو اكباتان يه خانم يه بچه رو خورد زياد تعجب نكنين.