دوشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۱

تو خونه ما يه عادت هست که انگار من هشتاد سالم هم بشه نبايد ترک بشه.
اونوقتها که من بچه تر بودم و هر وقت ماهواره يا ويديو يه فيلم نشون ميداد که صحنه ناجور داشت به اون جاي صحنه دارش که ميرسيد به من ميگفتند فلاني برو چهار تا چاي بريز بيا
حالا اگه خيلي خاطرم رو ميخواستن يه آفرين هم آخرش ميگفتن.
اصلا اونجا جاي بحث نبود که بابا نه آب داغه؛ نه سماور روشنه؛ نه چاي حاضره؛ نه شما چاي خور هستين. ما عادت نداريم بعد از شام چاي بخوريم. هم اونا هم من ميدونيم که چاي بهونه است که يه وقت چشم و گوش ما باز نشه.
من هم ديگه بحث کردن نداشت که. ميرفتم تو آشپزخونه و همينطور با يه چي ور ميرفتم تا صحنه تموم بشه برگردم بقيه فيلم رو ببينم.
اگه فيلم دو تا صحنه داشت باز دوباره به صحنه بعدي که ميرسيد؛ به من ميگفتن پس چي شد اين چايي؟
هيچي دوباره من ميرفتم آشپزخونه و يه خورده معطل ميشدم تا همه چي تعديل بشه.
يادمه اين فيلم غريزه اصلي تقريبا همش يه پام تو آشپزخونه بود و اصلا از فيلم هيچي نفهميدم. بعد پشيمون شدم که چرا از همون اولش چاي درست نکردم که رو صحنه دوم براشون ببرم ديگه دست از سرم بردارن.
حالا اين مال اون وقتها بود. الان من دو سه ماه ديگه ميشم هيجده ساله.يه مدت زيادي هم بود که يا داداش ناصر فيلم صحنه دار نميگرفت يا اگه ميگرفت خودش تنها نگاه ميکرد و به ما نشون نميداد.
من هم تو اين مدت فکر کردم همه چي درست شده. شما حساب کنين اونوقت که من ده سالم بود و به من ميگفت برو چاي بيار محبوبه هيجده سالش بود و از اين صحنه ها رو ميديد و هيچي نميشد.
الان من نزديک هيجده سالمه.
اما ديروز وقتي داشتيم فيلم monster ball رو تماشا ميکرديم همون اولش يه جوري شد که محبوبه خانم هوس چاي کرد.
من که ديدم اين فيلم از همون اولش اينجوريه رفتم سماور رو روشن کردم. چون معلوم بود فيلمي که اولش با صحنه شروع بشه تا آخرش چه خبره.
بعد صحنه دوم که رسيد بدون اينکه اونا چيزي بگن خودم گوله کردم طرف آشپزخونه و سه تا ليوان چاي ريختم اما تا رسيدم صحنه تموم شده بود.
بعد صحنه سوم که رسيد همين محبوبه خانم که از هيجده سالگي از اين چيزا نگاه ميکنه و براش هيچ بدي نداشته به من گفت اين چايي چرا يخ کرده؟
عوضش امروز از صبح نشستم دو بار کل اين فيلم رو تو کامپيوتر ديدم

یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۱

حسن آقا تو نظر خواهي اشون گفتند که کار آقا هيس درست بود. گفتند يا مينويسيم و آنچه ميخواهيم مينويسيم يا اصلا نمينويسيم.
اگه نه ماه پيش اين حرف رو به من ميزدند دربست قبولش داشتم. اما الان نميدونم چرا نميتونم اينو قبول کنم. من قبول دارم که هر کس بايد ازاد باشه که حرفش رو بزنه. اما وقتي نميشه آزاد بود اصلا تعطيل کنيم؟
اونوقت فکر نميکنين هيچ کس نبايد تو اين کشور فيلم ميساخت به جز اون آقايي که از اين فيلمهاي جنگي مزخرف ميسازه و تازگي ارتفاع پست ساخته.
يا هيچ کتابي چاپ نشه جز همين کتابهايي که اينها دلشون ميخواد.
يا هيچ نواري پخش نشه جز آهنگران.
من ميدونم که شادمهر عقيلي براي همين از ايران رفت که بتونه تو خارج هر چي دلش بخواد بخونه. اما اونهايي که تو اين مملکت ميمونن راست راستي بايد همه چي رو تعطيلش کنن؟
البته کاش آقا هيس اينقدر تلفنش رو همه جا نميداد. اينقدر آدرس هم نميداد. اما فکر ميکنم اينها اگه بخوان يکي رو پيدا کنن براشون خيلي راحته.
تازه مگه گل و بلبل چشه که آدم ازش حرف نزنه؟
يه گل رو بگيرين دستتون بهش نگاه کنيد. برگهاي قرمز داره به اين خوشگلي؛ همه رنگ توش هست صورتي؛ آبي؛ زرد. بعضي هاشون خيلي خوشبو هستند؛ بعضي هاشون ريزن و سفيد. بعضيهاشون همچين درشتن که يه شاخه اش اندازه يه کف دسته. بعضي هاشون رو با يه عالم بزک و دوزک يه سبد ميکنند؛ همچين ميشه که حظ ميکني ببيني.
بعضي هاشون هم اين بچه هاي هفت هشت ساله ميارن تو چهار راهها ازت التماس ميکنن که بخريشون. تا ماشين رو نگه ميداري ميان جلو همچين التماس ميکنن که انگار اگه نخري از گشنگي ميمرن.
بعد فکرت ميره که چرا بايد اين بچه با اين سن بياد گل بفروشه. چرا اينها اينقدر فقير شدن؟ چرا من مثل اينها نشدم. اگه باباي من هم يه آدم معتاد يا فقير مثل باباي اينها بود الان من بايد ميرفتم از مردم التماس ميکردم بيان گل بخرن. يعني فرق بين من و اين بچه فقط اين بود که من شانس داشتم بابام اينه.
خب پس گناه بچه چيه؟ چرا تا چند سال پيش اصلا از اين گل فروشها تو خيابون نبود؟ چرا ما که اينهمه نفت داريم يه جا درست نميکنيم اينها رو بفرستيم مدرسه؟ مگه خيلي هزينه داره؟
نميدونم شايد حسن آقا راست ميگه
تو اين مملکت هيچ چيز خوشگل نمونده که يه جوري بهش گند نزده باشن.

ديروز اين فيلم مکزيکي رو ديدم
خيلي جالب بود. خيلي بامزه بود. داستان يه سگه بود که مامور شده بود يه هفت تير عتيقه رو که از سر جاش دزديده بودند پيدا کنه. سگه خيلي هم ترسو بود همچين يه بار بهش پخ ميکردي در ميرفت. قيافه اش هم خيلي ابلهانه بود وقتي آخر فيلم هفت تير برگشت سر جاش بدون اينکه اصلا کار سگه باشه؛ نشست روبروي دوربين با اون قيافه ابلهانه اش زل زد به دوربين. اينقدر قشنگ بازي ميکرد که فکر ميکردي حتي يه تيکه استخون هم براي مزدش نميخواد.
تو اين فيلم برات پيت و جوليا رابرتز هم بازي ميکردند اما نقش فرعي داشتند نقش اصلي مال سگه بود
اگه گيرتون اومد حتما ببينديش

شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۱

سلام
بعضي روزا اين وبلاگستان خيلي دلگير ميشه. مثلا هر وقت صحبت از خداحافظيه و رفتنه.
امروز يه نامه داشتم از آقاي هيس که گفتند ديگه نمينويسند.
حتي آرشيوشون رو هم پاک کردن.
يعني نوشتن اينقدر داره خطرناک ميشه؟ من تو هر وبلاگ ديگه اي که امروز سر زدم هيچ خبري از رفتن آقاي هيس نديدم. کاش آقاي هيس ميموند و از چيزهاي بي خطر مثل گل و بلبل مينوشت.

پنجشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۱

اگه مثل من به عكس خيلي علاقه دارين و اگه اينترنتتون سرعتش خوبه و اگه هنوز اينجا رو كشف نكردين حتما همين الان يه سر بهش بزنين.
خيلي عكساش قشنگه.
خيلي

چهارشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۱

سلام
آقاي داريوش تو نظر خواهش شماره يازده به من گفتند که يه کم شيطوني تو پخش خبر مربوط به شکنجه کودکان کردم.
فکر ميکنم حق با ايشونه. اگه شما هفته قبل اخبار تلويزيون را گوش ميکردين گفت که شوراي نگهبان سه تا از طرحهاي مجلس رو به دليل مقايرت با قوانين شرعي اسلامي رد کرد.
همين. تلويزيون ما با شيش تا کانال جرات نکرد بگه که اين قوانين چي بود. اونوقت من تو اينترنت اون خبري رو که خوندين گير آوردم و نوشتم.
واله من هنوز هم نميدونم اصل خبر چي بوده و چه طرحي به مجلس رفته بوده و از اين حرفها.
اما اينها مهم نيست مهم اينه که راست راستي بايد هر چيزي بره مجلس تصويب بشه؟
يعني اگه الان مثلا يه نفر برداره يه آدم روحاني رو تو خيابون بهش فحش بده و کتکش بزنه بايد مجلس تصويب کنه که فحش دادن به اينها ممنوع و کتک زدنشون جرمه. تا قبل از اون کاري با ما ندارن؟ يا بهشون چپ نگاه کني پدرمونو در ميارن؟
اصلا بايد بيست و سه سال تو اين مملکت بچه هاي زير هيجده سال رو شکنجه بدن و بکشن و دادگاه کاري باهاشون نداشته باشه بعد بره مجلس شوراي نگهبان مهر تاييد هم بزنه بعد ما با هم دعوا کنيم که اسم طرح يه چيز ديگه بوده؟
من تو ايران زندگي ميکنم اينجا صدا و سيما جرات نکرد جزييات طرح رو بگه که چي بوده که شوراي نگهبان ردش کرده. من هم به جز بعضي اخبار تو اينترنت دسترسي به هيچ جا ديگه ندارم. زياد هم برام مهم نيست که چي تصويب ميشه چي تصويب نميشه فقط اگه روزنامه ايران همين دو سه روز قبل رو ميخوندين نوشته که يه پدري بچه اش رو کشت و دادگاه هم تبرئه اش کرد.
ببخشيد آقاي داريوش من هنوز هيجده سالم نشده. دو سه ماه مونده. شايد دو سه ماه ديگه که من هم خيالم جمع شد ديگه زير هيجده سال نيستم مثل بقيه به اين موضوع نگاه کنم و بگم خب شوراي نگهبان حق داره ديگه. اين هم اسم طرح بود که دادن براي تصويب. اصلا همه بچه ها بايد شکنجه بشن. گلادياتور بازي هم خيلي باحاله. من عاشق نگاه کردنش هستم. مگه فيلمش رو نگاه نکردم؟ چه معلوم اگه دو سه هزار سال قبل بود به جاي اينکه گلادياتو رو از تلويزيون نگاه کنم خودم نميرفتم ورزشگاه؟
تو چله تابستون سرما خوردن ديگه خيلي زور داره. ببخشيد که من نيومدم اينجا چيزي بنويسم.
من فکر ميکنم نوشتن يا حرف زدن نسبت مستقيم با سلامتي بدن آدم داره. يعني هر چي آدم مريضتر باشه بيشتر چرت و پرت مينويسه. مطمئنم اگه ديروز ميومدم اينجا چيزي بنويسم حتي اگه ميخواستم فرمول بمب اتم رو براتون بنويسم ازش نارنجک هم در نميومد. تازه همين الان هم اصلا حال ندارم. حتي ديروز تو کلاس هم حال نداشتم هر چي استاد پرسيد چرت و پرت جواب دادم.
مامان و بابا که ديگه ميدونن من وقتي مريضم اصلا ازم سئوال نکنن.
تنها کسي که نميدونست اين راننده اتوبوسه بود که از تو آينه اون ته رو نيگاه کرد و داد زد خانم شما بليط دادين؟
محلش نذاشتم.

دوشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۱

آقا ببخشيد من آدمم
من از بعضي چيزها سر در نميارم. اولش حدود سه چهار سال پيش بود که اين سئوالها اومد تو ذهنم بعد گفتم ولش کن کيه که جوابتو بده بعد دوباره همينطوري دوباره اين سئوال اومده تو ذهنم.
شما ميدونستين که چهار پنج هزار سال قبل تو ورزشگاه آدمها رو ميانداختن به جون هم با شمشير همديگه رو بکشن. اونوقتها مردم وامياستادن اونها رو تماشا ميکردن و تشويق هم ميکردن. درست مثل اينکه فوتبال تماشا ميکنن. باورتون ميشه که زن و مرد برن تماشا کنن که چطور چند نفر همديگر رو با چاقو و شمشير تيکه پاره ميکنن؟ مثل فيلم گلادياتور؟ فکر ميکنين هيچ حيوني اينکار رو بکنه؟ يعني اينها جزو آدم حساب ميشدن؟ يعني اين آقايي که ميشست اينجور آدم کشي رو تماشا ميکرد بعد ميرفت براي بچه اش چي تعريف ميکرد. ميگفت من و صد هزار نفر ديگه نشستيم تماشا کرديم که دو سه نفر زدن همديگه رو با چاقو تيکه تيکه کردن؟ فکر ميکنين اگه الان يکي از اينها رو بيارن اينجا جلومون ميتونيم باهاشون بشينيم سر يه سفره شام بخورين؟ با هاشون حرف بزنين؟ چيزي دارين به اينها بگين؟ ميتونين تو يه جا با اونا زندگي کنين؟
من هر وقت به اون زمان فکر ميکنم نفسم بند مياد. يعني انگار يه جوري يه نفر محکم سينه ام رو گرفته نگه داشته که نشه نفس کشيد.
حالا امروز تو نظرخواهي خوندم که مجلس قانون منع شکنجه افراد زير هجده سال رو به خاطر اينکه مخالف فقه شيعه است رد کرد. باور کنين باز هم همونجوري نفسم بند اومد.
ببينم اينا هم آدمن؟ شما ميتونين با اينها بشين سر يه ميز شام غذا بخورين؟ ميتونين با اينها حرف بزنين؟ چيزي دارين به اينها بگين؟ ميتونين باهاشو يه جا زندگي کنين؟
کاش يکي به من ميگفت اينها هم آدمن؟
سلام
من عادت ندارم که پيام کسي رو حذف کنم فقط اون پيامهايي رو حذف ميکنم که اشتباهي دو بار فرستاده شده.
اما امروز زدم يه دونه پيام رو حذف کردم. تو اين پيام نه به کسي فحش داده بودن نه از کسي انتقاد کرده بودن نه داد و بيداد بود و نه هيچي ديگه. فقط يه نفر يه پيام سياسي داده بود.
من هم ترسيدم پاکش کردم
ببخشيد

شنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۱

من اون ماجراي قبلي رو سه چهار ماه قبل نوشتم. شايد هم بيشتر. همون زماني بود كه تو اينترنت خوندم كه آقايي كه بچه اش رو شكنجه كرد و كشت توسط دادگاه بخشيده شد. من چند روز بعد اين ماجرا رو نوشتم از من نپرسين چقدر از اين ماجرا راسته. بهتون نميگم. همينقدر بگم كه خودم باچشم خودم يه دختر چهار پنج ساله رو ديدم كه پاهاش به اندازه دو تا كف دست كبود شده بود. و باباش اينكار رو باهاش كرده بود.
بعد من اينقدر پستم كه فكر كردم اين نوشته رو وقتي كه يه بچه ديگه شكنجه شد پابليشش كنم.
شما حساب كنين من منتظر بودم كه دختر بچه ديگه كه عين فرشته ميمونن شكنجه بشه كه من اون نوشته رو پخش كنم. اين خودش عين اين ميمونه كه من يه بچه رو شكنجه بدم.
من بعد اصلا يادم رفت كه اين نوشته رو دارم. دو روز پيش تو يه فلاپي ديدمش. اون موقع ميخواستم اون فلاپي رو جرش بدم. كه يه نوشته توش بود كه انتشارش به شكنجه يه بچه بستگي داشت.
بعد فكر كردم اين نوشته رو پخش كنم. اينطوري لااقل خيالم راحته كه منتظر شكنجه هيچ بچه اي نموندم. شما هم بفهمين من چقدر عوضي هستم.

پنجشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۱

ما تو خونه امون زياد کتاب نداريم اين قفسه کتابها پر شده از کتاب نقشه های الکترونيک محبوبه که از وقتی درسش تموم شده اصلا دست بهشون نزده و چند تا کتاب دانيل استيل مال من و چند تا کتاب انگليسی مال داداش ناصر. دو تا ديوان شعر هم داريم. کليات سعدی و حافظ. اما محبوبه يه کتاب شعر داره که حالا ديگه به کل داغون شده. جلدش معلوم نيست قبلا چی بوده. اسمش هم معلوم نيست چيه. اما يه شعر داره که خيلی قشنگه. لااقل محبوبه قشنگ ميخوندش.
دو خطش اينطوريه.

من پری کوچک غمگينی را ميشناسم
که دلش را در يک نی لبک چوبی مينواخت آرام آرام.

سه چهار سال پيش اونوقتها که محبوبه مجرد بود ما هر ازگاهی يه سر به خونه دختر خاله مامان ميزديم. بهش ميگفتيم دختر خاله کرجی. تو کلاک کرج ميشينن. الان خيلی وقته که خونه اينها هم نرفتيم. خونه اشون خيلی قشنگه. يعنی باغچه تو خونه اشون خيلی قشنگه. يه حياط بزرگ دارن که دو طرفش پر از گل و درخته و وسطش يه راهرو باريکه. ته حياط هم يه عالمه مرغ و خروس دارن. بيرون خونه اشون همچين دويست متر که بريد کوه شروع ميشه. البته کوه کوه هم که نيست تپه تپه است. ما اونوقتها هميشه ميرفتيم تو تپه ها گردش. نميدونين چقدر گردش تو تپه ها لذت داره. هيچ نميتونين فکر کنين بعد ازهر تپه چه ميبينين. بين خيلی از تپه ها چاه آب بود و باغهای قشنگی داره.
من اولين تپه رو که رد ميکنم ديگه همه چی رو گم ميکنم. قاطی ميشه همه چی برام. نميدونم محبوبه اين تپه ها رو چطور ميشناسه همش که شبيه همه. اما هميشه صحيح و سالم برميگشتيم خونه.
يه روز همه به جز بابا رفتيم خونه دختر خاله کرجی. همون سه چهار سال پيش بود که هر جا ميرفتيم داداش ناصر هم با ما ميومد. الان خيلی جاها با ما نمياد. من و محبوبه يه ساعت که اونجا نشتسيم بلند شديم با هم بريم يه کم بگرديم. هزار تا سفارش هم شنيديم که زياد دور نريم. دو ساعت مونده بود به غروب. داداش ناصر گفت:" زود بياين شب نشده ميخوايم برگرديم." بابا با ما نبود.
رفتيم گردش. مثل همه گردشها خيلی جالب بود. بعد ديگه وقتی که ميخواستيم برگرديم قرار شد بريم بالای آخرين تپه و از اونجا برگرديم. همچين دويست متر مونده بود که برسيم به بالای تپه يه شبح کوچولو ديديم. من که اولش حسابی ترسيدم. محبوبه عين خيالش نبود. جلوتر که رفتيم ديديم يه خانم کوچولوائه. اون خانم تا صدای پا ما رو شنيد با خوشحالی برگشت بعد که ما رو ديد انگار غم دنيا رو بهش دادن يهو اخماش رفت تو هم. نشسته بود پشت به ما و تپه روبرو رو نگاه کرد.
نميدونين اين خانم چقدر خوشگل بود. يه دختر خانم چهار پنج ساله بود. موهاش بلند تا نزديک کمرش بود. طلايی طلايی بود. رنگش نزده بود همينجوری بود. چشماش سبز بود و رنگ صورتش با اينکه پريده بود هنوز خوش رنگ بود. صورتش گرد گرد بود. تپلی نبود اما خوشگل بود. دو تا رد چرک از گوشه چشماش تا نزديک گونه هاش رفته بود. قبل از اينکه ما برسيم اونجا گريه ميکرد. يه دامن آبی و زرد پوشيده بود با يه پيراهن صورتی رنگ. خيلی بهش ميامد.
محبوبه لحنش شد مثل وقتی که با بچه ها صحبت ميکنه. رفت جلو گفت.:" وای چه دختر نازی تو اينجا چکار ميکنی؟"
اون دختر گفت: "منتظرم"
محبوبه پرسيد:" منتظر کی؟"
- بابام قراره بياد منو ببره.
-بابات کجاست؟
دختر هيچی نگفت بعد با چوبی که دستش بود به تپه جلويی اشاره کرد.
محبوبه گفت:" چرا دختر به اين خوشگلی رو اينجا تنها گذاشته؟"
-تشنه ام شد رفت برام آب بياره.
محبوبه گفت" آب که همين پايينه لب اون باغه." بعد با دستش همون مسيری که ما اومده بوديم رو نشون داد.
دختر هيچی نگفت.
محبوبه پرسيد:" کی رفته؟"
باز دختر هيچی نگفت.
محبوبه گفت:" خيلی وقته؟"
دختر سرش را تکون داد که آره.
محبوبه گفت:" خب اگه بابات نياد چکار ميکنی؟"
دختر خيلی سريع گفت:" مياد".
محبوبه گفت:" با ما بيا بريم شهر بابات رو پيدا ميکنيم".
دختر هيچی نگفت.
محبوبه باز گفت :"ميايي؟"
دختر سرش را انداخت بالا که نه. با چوبش روی زمين خط ميکشيد.
محبوبه گفت :"الان شب ميشه اينجا خطرناکه گرگ مياد پاشو بريم".
دختر گفت:" نه نميام. بابام دعوا ميکنه."
محبوبه گفت:" نميکنه چرا بايد با دختر به اين خوشگلی دعوا بکنه."
دختر بدون حرف دامنش را از قسمت زانوی راستش بالا داد. از روی زانو تا جايی که دامن رو بالا داده بود يه کبودی بود. خيلی بزرگ اندازه دو تا کف دست. کبود کبود هم نبود عين رنگ بادمجون بود يه جاهايش بنفش بود يه جاهاييش سياه. نميدونين اون کبودی رو پای دختر به اون کوچيکی چقدر زشت بود.
محبوبه گفت:" کی اينکارو باهات کرده؟".
دختر جواب نداد.
محبوبه دست دختر رو نرم گرفت گفت :"بيا بريم الان هوا تاريک ميشه."
دختر گفت:" نه"
خيلی قاطع گفت. بعد گفت :"منو گذاشت رو اون تپه." با چوبی که دستش بود به جلوش اشاره کرد . گفت:" اگه الان بياد ببينه جامو عوض کردم دعوام ميکنه."
محبوبه به ساعتش نگاه کرد. گفت:" شايد نتونسته پيدات کنه بيا با هم بريم".
دختر جواب نداد پشت کرد به ما نشست رو همون جايی که بود و جلو رو نگاه کرد.
محبوبه باز ساعتش رو نگاه کرد برای بار آخر گفت:" ما داريم ميريم تو نميای؟"
دختر جواب نداد محبوبه به من گفت:" بريم"
خيلی سريع برگشتيم. تو راه به من گفت:" تندتر بيا قبل از اين که هوا تاريک بشه با داداش ناصر برگرديم با زور برگردونيمش." هر چی تند اومديم اما باز هم نيم ساعت بيشتر طول کشيد تا برسيم. وقتی رسيديم قشنگ همه جا تاريک شده بود.
به دختره خاله کرجی گفتيم. به شوهرش گفتيم حتی به حسن پسرش گفتيم. همشون گفتند چيزی نيست خودش برميگرده اين وقت سال که گرگ نمياد اگه هم بياد بعد از ساعت ده شب مياد. محبوبه گفت:" اگه تا ساعت ده هم دختر اونجا بمونه چی؟"
اينقدر اصرار کرديم که حسن حاضر شد با ما بياد بريم دنبالش. داداش ناصر هم اومد. يه چراغ قوه هم برداشتن. همچين پونصد متر از خونه دختر خاله که رد شديم و دوتا تپه که رد کرديم محبوبه واستاد. به من گفت:" تو يادته از کدوم ور بايد بريم؟" گفتم:" نه".
از يه تپه رفتيم بالا يه جای جديد بود که اصلا از اونجا رد نشده بوديم شايد هم رد شده بوديم اما چون همه چی تاريک بود نميشد چيزی رو شناخت. از تپه بغلی رفتيم اونجا هم جديد بود.
خيلی گشتيم ده تا باغ ديديم که تا اون موقع نديده بوديم اما اون باغی که پايين تپه بود رو اصلا نديديم. اصلا همه چی قاطی شد.
برگشتيم.
از اون به بعد من بعضی وقتها فکر ميکنم دختر به اون خوشگلی بالاخره چی شد؟ باباش اومد دنبالش؟ يا گرگها خوردنش؟
محبوبه تا يه مدت زياد عصبی بود. به هر چی مرد فحش ميداد. اين ماجرا مربوط به دوران مجرديش بود. تازه با آقا فريدون آشنا شده بود. فکر ميکنم برای همين يه مدت با اون هم قهر کرد. ديگه از اون به بعد هيچوقت اون شعر رو نخوند.
من خيلی دوست داشتم به شاعر اين شعر ميگفتم اين شعر رو عوض کنه اينجوری بنويسه.
من پری کوچک غمگينی را ميشناسم
که بالاي تپه رفته بود
دنبال دريا ميگشت.










چهارشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۱

ميدونين من فکر ميکنم مثل اين ميمونه که آدم بخواد يه دونه گردو رو از اون بالاي بالاي درخت بکنه بعد چون دستش به اون بالا نميرسه برداره تبرشو تيز کنه و کلا درخت رو بياندازه. فقط براي اينکه به يه دونه گردو برسه. قبلش هم هر روز بره يه سر به درخت بزنه و از اون پايين نگاه کنه و حدس بزنه که کي بايد درخت رو بياندازه که نه اينقدر زود باشه که گردو خام گيرش بياد نه اينقدر دير که بپوکه.
شما اگه همچين آدمي رو بشناسين اسمش رو چی می ذارين؟ بهش نمی گين خودخواه؟
حالا حکايت منه. ديروز داشتم دنبال يه فلاپي خالي ميگشتم که چند تا عکسي رو که يه نفر برام فرستاده بود بريزم توش. چشمم خورد به يه فلاپي سبز که اون وقت که کلاس ميرفتم بهم داده بودن براي اينکه تمرينهاي کامپيوتر رو توش بريزيم و من بعد از اون براي ضبط برنامه هام و نوشته هام استفاده ميکردم. من فکر ميکردم خاليه اما با اينحال قبل از اينکه فورمتش کنم رفتم توش. ديدم يه نوشته از خودم توشه مربوط به سه چهار ماه قبل. خدا وکيلي اصلا يادم رفته بود که اينو نوشتم.
الان دارم اون نوشته رو يه خورده دست کاريش ميکنم اگه فرصت شد امروز اگه فرصت نشد فردا ميذارمش اينجا.
فقط فکرش رو بکنين يارو درخت رو بياندازه بعد بفهمه گردو هه کرمو بوده.

دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۱

سلام
فکر ميکنم سه سال پيش بود که من يه مکعب تو خونه امون پيدا کردم. پيدا که نکردم يه عمره اين مکعب تو خونه امونه. همش هم ميديدمش اما بهش توجه نميکردم. بعد من يادمه سوم راهنمايي بودم که يهو به اين مکعب علاقه مند شدم. يه جزوه خيلي نازک باعث شد که من به اين مکعب علاقه مند بشم. توش راه حل اين مکعب رو به زبون خيلي خيلي بدي نوشته بود.
يه روز جمعه از صبح تا شب درس رو تعطيل کردم و مرحله به مرحله اونو حلش کردم.
نميدونم اصلا اين مکعب رو ميدونين چيه يا نه. انگار اونوقتها که هنوز کامپيوتر اختراع نشده بود با اينها مردم سرگرم ميشدند. هنوز من نفهميدم اولين بار اين مکعب رو داداش ناصر خريده يا بابا اما ميدونم هيچوقت تا قبل از اون تاريخ اين مکعب مرتب نبود. شما بايد هر سطح اين مکعب رو به يه رنگ در بيارين.
اونروز من فکر ميکردم اين که خيلي راحته حل کردنش. بعد يه مرحله از کتاب ميخوندم بقيه رو ول ميکردم. فکر ميکردم ميتونم خودم بدون اينکه بقيه کتاب رو بخونم درستش کنم. بعد که نميشد باز ميرفتم سراغ کتاب.
از الان بگم کتابش هيچ هم راحت نيست نمونه اش داداش ناصر که کتاب رو خريده بود و هرگز نتونست اونو درستش کنه.
حالا اين عکس گذاشتن تو اينترنت ياد اين موضوع انداخت. من همين که يه بار راهنمايي اون سايت خاطرات رو خوندم فکر کردم چقدر کار راحتيه. (البته هنوز هم ميگم راحته)‌
فقط کاش تا آخر اون راهنمايي رو درست ميخوندم. حالا يه آقايي زحمت کشيدن براي من با يه ميل خيلي راحت ياد دادن چکار بکنم.
من هم که ديگه هيچ عکسي ندارم اينجا بذارم. تو عمرم همين يه دونه عکس کامپيوتري رو گرفتم. تو وب شات همه عکساش کپي رايت داره ميان پدرمونو در ميارن. براي همينه که براي بار سوم اون عکس رو گذاشتم.
ميتونم هزار تا دليل ديگه هم براتون بيارم که من خود شيفته نشدم. اصلا اين عکس خيلي خوشگله که ادم خود شيفته هم بشه؟






New Page 1









شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۱

سلام
راست ميگه. اين آقايي که نظر خواهي شماره ۱۴ رو نوشته راست ميگه.
نيروي انتظامي مهمترين نيروي اين کشوره.
من واقعا نميخوام به اونا بي احترامي کنم. اما همينجوري پيش مياد.
من وقتي که شنيدم يکي از فاميلامون رو همين نيروي انتظامي گرفت بخاطر اينکه تو ماشنيش داشت نوار گوش ميداد خيلي حالم گرفته شد. حالا اون زياد اذيت نشد فقط سه چهار روز دوندگي کرد و فکر ميکنم دويست هزارتومن جريمه شد. فقط و فقط بخاطر نوار کاست اين جريمه رو داد. الان ميبينم بيخود حالم گرفته شد چشمش کور ميخواست نوار گوش نده.
درسته من هم يه عالم نوار کاست دارم. شايد همين الان ريختمشون دور
راست راستي نوار کاست گناهه؟ يعني بيايم اينطوري که نيروي انتظامي ميخواد زندگي کنيم؟
شما اينکار رو ميکنيد؟
ديگه از فردا فيلم سي دي نگاه نميکنين؟ موسيقي فقط اين چرت و پرتهاي تلويزيون رو گوش ميکنيد؟ با دوست پسراتون (‌يا دوست دختراتون) قهر ميکنين؟ ديگه قليون نميکشين؟
هر کاري که دادگاهها و دولت کردن تعريفشونو ميکنين؟ ديگه تو خونه نميرقصين؟ جلوي همه و همه فاميلا حتي شوهر خواهرتون با حجاب ميشين؟ ديگه پسرا آستين کوتاه نميپوشن؟ ديگه بازي (‌حتي براي سرگرمي)‌ نميکنين؟ از فردا فقط کيهان ميخونين؟

اونوقت اگه ما اينکارو بکنيم نيروي انتظامي قول ميده که ديگه همه دزدا رو بگيره؟ ديگه هيچ جا آدم بيگناه کشته نشه؟ مواد مخدر رو از بين ميبره؟ ديگه قول ميده که هيچ مردي مزاحم هيچ خانمي بيخود نشه؟ رشوه و از اين حرفها رو هم از بين ميبره؟ اين بچه هاي فقير که تو خيابونا ريختن و شيشه ماشين تميز ميکنن ميبرن يه جايي که ناچار نباشن از اين کارا بکنن؟ ديگه هيچ موتوري تو خيابون کيف خانومها رو نميزنه؟

ببخشيد من از ته دلي قبول دارم نيروي انتظامي خيلي نيروي خوبيه. جدي ميگم. از فردا صبح که از خواب بيدار شم از صبح تا شب تو دلم ميگم نيروي انتظامي خوبه نيروي انتظامي خوبه نيروي انتظامي خوبه نيروي انتظامي خوبه
اثر داره ميدونم.
واي شما ميدونستين که هليا بيمارستانه؟
چرا کسي چيزي به من نگفت؟
حالا چش شده؟ اين پانکراتيست ديگه چيه؟
کي برميگرده؟ کسي خبر نداره؟

چهارشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۱

من الان ميخوام يه خبر بهتون بدم تو رو خدا هيچ جا نگين. يعني درستش اينه كه من هم اينجا به شما نگم اما چون به همه تون اطمينان دارم، ميگم. شما لطفا" به كسي نگين. اگه هم ميگين به دوست و رفيقايي كه بهش اطمينان دارين بگين. به گوش نيروي انتظامي و دادگاه نرسه يه وقت دردسر درست شه. تازه اگه نگم فكر ميكنم ديگه بتركم.
ديروز با شراره رفتيم بازارچه فاز يك. شما اگه يه سر بياين اكباتان ميبينين كه بازارچه فاز يك دو قسمته. يه تيكه پايين تر از ورزشگاهه، نصفشم بالاي ورزشگاهه. نميدونم من چرا از قسمت بالاي ورزشگاه خيلي خوشم مياد.
اگه برين تو اين بازارچه يه عالم اسباب بازي فروشي توش هست و فكر ميكنم سه تا مغازه لوازم موسيقي فروشي هست. از اين مغازه ها كه گيتار و ارگ ميفروشن. من و شراره وايستاده بوديم بغل يكي از اين مغازه هاي اسباب بازي فروشي و داشتيم عروسك نگاه ميكرديم و چرت و پرت ميگفتيم. يهو از تو مغازه بغلي صداي آهنگ بابا كرم اومد. انگار يكي از اين جوونها رفت پشت ارگ نشست و حواسشون هم نبود كه بلندگو بيرون روشنه.
درست همين موقع يه آقايي از اونجا رد شد. من اولش نشناختمش. يعني از كنار ما كه رد شد نشناختمش. موي فرفري داشت و يه خورده چهار شونه بود و يه شلوار راه راه خاكستري پوشيده بود با يه پيرهن آبي. همچين تند از كنار ما رد شد كه نتونستم قيافه اش رو ببينم. وقتي ايشون رسيد جلوي مغازه ارگ فروشي درست وقتي بود كه صاحب مغازه با ارگش آهنگ بابا كرم رو ميزد. من گيج هي داشتم فكر ميكردم كه اين آقا قيافه اش آشناست و داشتم زور ميزدم يادم بياد كجا ديدمش. بعد اين اتفاقي رو كه افتاد فقط من ديدم. خوشبختانه هيچكس ديگه اي نديد. شراره كه داشت قربون صدقه عروسك ميرفت و تو بازارچه هيچكي نبود. من با چشم خودم ديدم كه اون آقا همون جلوي ويترين مغازه قر داد.
من نميدونم اون حكمي كه براي آقاي خرداديان نوشتن فقط شامل ايشون ميشه يا شامل هر كس ديگه أي هم ميشه؟ انگار تو حكمش نوشتن اگه فقط يه دونه قر هم بده بايد بره زندون. زندون تعليقي يعني همين. داداش ناصر ميگه قاضيه بهش گفته خدا وكيلي اگه يه وقت تو خونه شيطون گولت زد و قر دادي خودت به زبون خوش بيا اينجا حبست رو بكش.
من نميخوام بگم اون آقايي كه ديدم محمد خرداديان بود. چون من كه قيافه اش رو درست نديدم اما اگه شما هم مثل من همه فيلمهاش رو ديده باشين همچين مطمئن ميشين كه خود خرداديان بود.
حالا خرداديان بود يا هر كس ديگه مهم نيست. مهم اينه كه يه آقايي قر داده و طبق قانون بايد بره زندون و من فقط اينو ديدم براي من درست مثل اينه كه خود من قر داده باشم. انگار با هم ديگه يه خلاف مشترك انجام داديم به كوري چشم نيروي انتظامي.

سه‌شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۱

سلام
من اگه اسکنر داشتم که اينهمه کار تکنيکي انجام نميدادم
رفتم دوباره عکس رو گذاشتم تو geocities فکر ميکنم اين webshots مشکل داره اگه باز هم عکس رو نميبينين لطفا به من بگين برم tripod رو امتحان کنم.
مرسي

دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۱

امروز برداشتم اين عكسي رو كه محبوبه از من كشيده بود گذاشتم تو سايتم. كلي كار تكنيكي كردم. اول برداشتم با دوربين فيلمبرداري ازش فيلم گرفتم. بعد با ويديو روي كامپيوتر آوردمش بعد هم دو سه تا snap زدم، تا دو سه تا عكس ازش در بياد اين يكي بهترينش بود.
از الان بگم اين اصلا شبيه من نيست ها.
همينجوري ازش خوشم اومده.
اين ...
از webshots به من نامه دادن كه عكس اون هواپيما رو از روي سايتشون برداشتن، چون اين عكس كپي رايت داشته و من بدون اجازه اون رو گذاشتم تو سايتشون. من رو بگو كه اينهمه مدت فكر ميكردم اشتباهي عكس گذاشتم اونجا. بهم گفتن برو دعا كن كه صاحب اين عكس ازت شكايت نكنه و گرنه كارت زاره. از ديروز كه اين خبر رو خوندم دارم مثل بيد ميلرزم.

شنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۱

برنامه يک روز دلگير جمعه.
خواب تا ساعت نه. بعد يواشکي اومدم سراغ کامپيوتر داداش ناصر بيرون بود. محبوبه که اگه روز تعطيلي قبل از ساعت دوازده بيدار بشه اون روز کوفتشه. بابا و مامان هم پايين بودن.
ساعت نه و نيم با غرغر مامان که چرا خط اشغاله رفتم صبحونه خوردم. درست مثل يه آدم گناهکار. حالا خوبه مامان زياد گير نميده. وگرنه داداش ناصر ده دقيقه بعدش رسيد.
همچين احساس کوهنوردي هم ميکرد.
ساعت يازده مامان از بازار روز برگشت. گفت که اکبر آقا رو ديده. (همون آقايي که من اشتباهي فکر ميکردم چشم بد وجود داره و اون هم يه دونه اش رو از باباش به ارث برده)‌
به مامان ميگه که امروز صبح داداش ناصر رو ديده که با ماشين ميرفته. بعد به مامان گفت از قول من به داداش ناصر بگو بابا اين ماشينه هواپيما که نيست.
بعد هم کلي از قدرت موتور ماشينش تعريف کرده.
ساعت يازده و نيم رفتم استخر اصلا شنا حال نداد همش نشستم کنار استخر. آب بازي مردم رو تماشا کردم. همچين که از محوطه اومديم بيرون دوباره از گرما خيس عرق شديم.
بعد نهار و استراحت و غروب پارک ملت.
دو نکته بگم و برم اول اينکه فکر نکنين اين برنامه هر روز منه ها! اگه بدونين چه پوستي درس داره از من ميکنه بهم حق ميدين که يه روز هم تفريح داشته باشم.
دوم اينکه غروب با ماشين داداش ناصر رفتيم پارک ملت. اگه اشتباه نگم کوئلش سوخت. يعني کامل که نسوخت فقط همچين که راه افتاديم ماشين شروع کرد به ريپ زدن و شش ساعت طول کشيد ما رو رسوند به پارک. حالا باز به قول داداش ناصر اين ماشينها با غيرتند آدم رو وسط راه نميذارن. کلي هم فحش نصيب اکبر آقاي بيچاره شد.

پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۱

تو این آدرس www.webshots.com هر چقدر دوست دارین فضای مجانی هست برای اینکه عکس بذارین. اون آدرس www.myrealbox.com ده مگ فضای مجانی میده برای نامه هاتون. بلاگر هم تا اونجا که من میدونم هر قدر دوست دارین بهتون فضای مجانی میده برای اینکه خاطره اتون رو توش بنویسین.
یه اقای خیلی مهربون هم به اسم آقای آریا به من یه اکانت مجانی داده برای اینترنت. ( آقای آریا خیلی ممنون)
اونوقت من نمیدونم چرا اقای حسین درخشان میگه دوره اینترنت مجانی داره تموم میشه؟
آ
راست میگین من هم نمیتونم این عکس رو ببینم. یعنی اون روز که گذاشتم تونستم ببینم اما الان نمیشه دید. به جاش یه ضربدر میاد. اما اگه میخوایین یه جای مجانی گیر بیارین برای عکس گذاشتن برید توی این آدرس www.webshots.com . من از این آدرس گرفتم.میتونین توش آلبوم خصوصی درست کنین و عکساتون رو بذارین توش.
بعد هم اینکه قصد دارم به محض اینکه یاد گرفتم چطوری میشه عکس این تو گذاشت اینکار رو بکنم. یه سایت هست به اسم خاطرات که html یاد میده اما یه جوری درساش رو نوشته که اگه لیسانس کامپیوتر نداشته باشی هیچی نمیفهمی. نتیجه اش میشه مثل من که فکر میکردم عکس گذاشتن اینقدر راحته.

چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۱

يو هو
نميدونين چقدر راحته عکس گذاشتن تو اينترنت
اگه ميدونستم تا حالا دو هزار تا عکس اينجا گذاشته بودم.
تا حالا شده از يه چيزي بدتون بياد اما دلتون نياد بياندازيدش دور؟
مثل اين ميمونه که رژيم داشته باشين و دعوت بشين به مهموني با يه عالمه غذاي خوشمزه.
ديشب بعد از شام نشسته بوديم فيلم نگاه ميکرديم من هوس کردم يه خورده مسخره بازي در بيارم. يه ورق کاغذ برداشتم و با يه خودکار ظرف سه ثانيه صورت محبوبه رو کشيدم. اصلا شبيه خودش نشد. محبوبه صورتش گرده من اين صورت رو دراز کشيدم؛ محبوبه موهاش رو تازه کوتاه کرده من اين رو با موهاي بلند کشيدم؛ محبوبه دماغ و لب کوچولو داره؛ من يه دماغ براي اين گذاشتم اندازه پينوکيو؛ لباش هم مثل اين سياهپوستا قلوه اي کردم.
بعد بردم به بابا و مامان و داداش ناصر نشون دادم. فکر کردم خيلي با مزه کشيدم.
بعد محبوبه کاغذ رو از دست من گرفت به نقاشي که من از صورتش کشيده بودم نگاه کرد؛ يه نگاه عصباني به من انداخت و گوشه همون کاغذ با خودکار ظرف سه ثانيه صورت منو کشيد.
قبول نيست. اون دو ترم دانشگاه تهران کلاس طراحي رفته؛ من تو عمرم به جز همين دفتر مشق مدرسه نقاشي نکرده بودم.
اين نقاشي که کشيد اصلا شبيه من نبود. يه آدمي رو کشيد چشاش خمار و خواب آلود؛ ابروهاش مثل اين زنهاي شصت ساله قوس دار؛ دماغ عين دماغ فيل کت و کلفت؛ لبها رو هم مثل همون سياه پوستها قلوه اي کشيد. صورتش هم درست و حسابي شبيه من نبود.
بعد مامان و بابا و داداش ناصر نگاه کردند کلي خنديدند.
من حسابي لجم گرفت. محبوبه خوب بلده خودکار رو کاغذ جوري بچرخونه که نقاشي درست و حسابي در بياره.
بعد اينها دوباره نشستند فيلمشون رو نگاه کردند. من اول اون کاغذ رو مثل يه آدم بي خيال مچاله کردم انداختم تو سطلي که بغل مبله. بعد امروز صبح که خودم تنها تو خونه بودم دوباره برداشتمش صافش کردم. دوباره نگاه کردم. نميدونم چي تو اين نقاشي هست که خيلي شبيه خودمه.
از گوشه کاغذ اون يه تيکه رو بريدم الان اينجاست کنار کامپيوتره.
حالا دردسر من با اين نقاشيه. از يه طرف وقتي ميبينم خيلي ازش لجم ميگيره که اينقدر زشت و بي خيال به آدم ذل ميزنه؛ از يه طرف يه چيزي توشه که نميدونم چيه اما دلم نميخواد بياندازمش دور.
حالا باز خدا رو شکر بلد نيستم عکس بذارم تو وبلاگم وگرنه الان ميذاشتم اينجا شما ببينيند اصلا شبيه منه؟

سه‌شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۱

اينروزها دارن نتيجه کنکور رو اعلام ميکنن. سال بعد نوبت منه. هر وقت فکر اين مسابقه رو ميکنم تنم ميلرزه. اصلا من نميتونم تو هيچ مسابقه اي شرکت کنم. چند روز پيش هم همينطوري تو مسابقه شنا که دوستانه بين شناگرها گذاشتند آخر شدم. بد جوري استرس ميگيردم.
حالا خدا کنه سال ديگه اصلا ايران نباشم که ..
سال پنجم ابتدايي که بودم يه معلم داشتم اسمش بود خانم يزداني. اونوقتها يه چيز بامزه اي تعريف ميکرد. ميگفت چند تا چيز تو دنيا هست که يه دونه است اگه هم چند تاست شما بايد ياد بگيريد فقط يه دونه اش رو انتخاب کنيد و تا آخر عمر با اون سر کنيد. درست مثل خدا که يه دونه است.
بعد يه ليست ميگفت از چيزهايي که فقط يه دونه است. مثل وطن؛ شوهر؛ پدر؛ مادر؛ شغل...
ميگفت بعضي از اينها رو خودمون انتخاب ميکنيم؛ بعضي رو نميتونيم خودمون انتخاب کنيم مثل پدر و مادر يا وطن. اما اونهايي که خودمون بايد انتخاب کنيم جوري انتخاب کنيم که تا آخر عمرمون باهاش سر کنيم و پشيون نشيم چون فرصت عوض کردين نيست؛ مثل شوهر.
امروز از صبح دارم فکر ميکنم من به چي علاقه دارم. سال بعد اگه خداي نکرده زبونم لال تو ايران باشم و استرس خفه ام نکنه بايد تو همچين وقتهايي انتخاب رشته کنم.
بچه که بودم اگه يکي به من ميگفت ميخواي چکاره بشي فوري ميگفتم معلم. بعد که رفتم مدرسه ديدم همه معلمها که مثل مامان من نيستند که. تازه مامان هم کلي از شغلش ناراضيه. بعد که چهار پنج سال پيش با مرغ چيني آشنا شدم ديدم آشپزي هم بد شغلي نيست. آدم هر وقت خواست خودش درست ميکنه خودش ميخوره همه هم ازت تعريف ميکنند. لازم هم نيست کلي منت داداش ناصر رو بکشي ببردت اونور يخچال که مرغ چيني بخورين. دو سال پيش که پاي بابا شکست و با يه خانم پرستار مهربون آشنا شدم گفتم اين شغليه که انتخاب ميکنم. يه بار هم که ماشين داداش ناصر وسط اتوبان تهران زنجان خراب شد و يه آقاي خيلي واردي اومد و ظرف دو ثانيه ماشين رو درست کرد گفتم چرا من اولين مکانيک زن ايران نشم.
بعد خيلي شغلها رو عاشقشون شدم. مثلا تنها باري که سوار هواپيما شدم اينقدر اين مهمانداره بداخلاق بود که پيش خودم گفتم من اگه مهموندار بشم به اينها ياد ميدم چطور خوش اخلاق بايد بود. يه بار هم يه فيلم ديدم که يه خانم پيري تو مسابقه که تو محله اشون بود اول شد مسابقه درست کردن باغچه خونه. خيلي باغچه اش خوشگل شده بود. اونوقت ميگفتم چي ميشد من کشاورزي ميخوندم باغبون ميشدم. هر بار که يه وسيله تو خونه خراب ميشه و مقصر من باشم دوست دارم مثل محبوبه الکترونيک بخونم؛ حالا بگذريم که من ياد ندارم اون تو عمرش يه هويه دست گرفته باشه.
از پارسال که با اينترنت آشنا شدم از کامپيوتر هم خوشم اومده.
از دکترها هيچوقت خوشم نيومده. همش با قتل و کشت و کشتار سرو کار دارن. مثل سربازي ميمونه. از اين يکي هم خوشم نمياد.
از شيمي هم خيلي بدم مياد. از درسش بدم مياد. شيمي آلي که ديگه شاهکاره.
ديروز با خبر شدم دختر عمه ام تو کنکور قبول شده و بايد انتخاب رشته کنه. دارم فکر ميکنم من اگه جاي اون بودم کدوم رشته رو انتخاب ميکردم. نميدوم چرامعلممون ميگفت هر کس رو براي يه شغل درست کردند و بايد بگرده ببينه اون شغل چيه و تمام زندگيش رو صرف اون شغل کنه. الان که نشستم تکليفم رو با خودم مشخص کردم ميبنيم تمام اين ده دوازده تا شغل که بهتون گفتم رو دوست دارم.
حالا اين که چيزي نيست اينها ميگن بايد ۱0۰ تا شغل دوست داشته باشين.

دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۱

بالاخره محبوبه ديروز خونه اشو رو قولنامه کرد.
شما حساب کنين همه از اين معامله ناراحت بودن. بابا غرغر ميکرد. مامان استخاره کرد بد اومد. من هم که هنوز ميگم محبوبه پولش رو ريخته دور. اون که ميخواد راست راستي بره نيوزلند اينکارا چيه ميکنه.
حالا ما هيچي صاحب خونه هم ناراحت بود. از بس که ناراحت بود ظرف همين دو هفته يه ميليون کشيد روش. يعني دو هفته قبل ميگفت شونزده ميليون ديروز قيمتش رو رسوند به هفده ميليون. ميگفت شونزده ميليون بدون پارکينگ ميدم. ميگفت اگه هم نميخواي عيب نداره سه ماه ديگه ميفروشمش بيست ميليون تومن.
انگار طبقه پايين رو عيد فروخته چهارده ميليون و الان هم کلي ناراحته که ارزون داده.

یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۱

داداش ناصر چهار پنج سال پيش از طرف شرکتش يه سفر رفته بود آلمان. ميگفت تو اين کشور هر شهري به يه چيزيش مينازه. يکي به صنعت شراب ساز.... ببخشيد انگورسازيش؛ يکي به صنعت عروسک سازي؛ يکي به صنعت ماشين سازيش؛ حتي انگار يه شهر هم هست که اين فولکس مال اونجاست و همه دنيا ميشناسنش به جز من؛ يکي هم به صنعت نمايشگاه داريش مينازه.
اونوقتها من همش فکر ميکردم که وقتي راديو و تلويزيون ميگه شهر شهيد پرور تهران لااقل اين چيزيه که ما بهش مينازيم.
بعد يادمه دو سه سال پيش بود که داشتيم ميرفتيم مسافرت؛ همينطور اتفاقي ديدم ورودي شهر کرج رو يه تابلو سبز گنده نوشتن به شهر شهيد پرور کرج خوش آمدين. گفتم عيب نداره کرج هم از خودمونه؛ ما و کرجيها به شهيد پروريمون مينازيم. بعد ديدم تو قزوين- زنجان -کرمان- قم -انزلي- رشت- مشهد و ... همه جا نوشتن به شهر شهيد پرور خوش آمديد.
از اونوقت تا همين ماه قبل که رفتيم مسافرت مونده بودم ما چطور ميتونيم به شهيد پرور بودنمون بنازيم. به کي بنازيم؛ همه شهرها که شهيد پرورند.
تو اين مسافرت فهميدم به کي ميتونيم پز بديم . تو ورودي شهر رودبار نوشته.
به شهر زيتون پرور رودبار خوش آمدين.

جمعه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۱

من اصلا از سياست خوشم نمياد وقتي اسم سياست رو ميشنوم ياد صدام حسين ميافتم با اون سبيلاش. يعني اصلا هر چي آدم سبيلو ميبينم ياد سياست ميافتم. شما ببينين همه آدمهاي بد سياسي سبيل دارند. آدم خوباش هم که ميرن تو سياست اول سبيل ميذارن بعد آدم بد ميشن. اسم هم نميبرم که باز مطلبم سياسي نشه. فقط بهتون بگم بابا و داداش ناصر سبيل ندارن سياسي هم نيستن.
اما نميدونم چرا تو اين مملکت از هر چی که حرف ميزنيم سياسي ميشه. اگه بخواييم از نون هم بنويسم باز ممکنه بهمون بگن سياسي نوشتي. اين نانوايي ما هم سبيل داره هم هر وقت دلش بخواد نون رو گرون ميکنه.
من وقتي حکم چشم در آوردن رو در مورد اين خانم خوندم يه جوري شدم. اصلا کاري ندارم اون خانم مقصر بوده يا نبوده. اما فکرش رو بکنين چطور ميخوان چشم يه خانم رو از کاسه در بيارن؟ اون هم جلو يه سري آدم ديگه. سه سال پيش يادتونه يه آقايي اسيد پاشيد تو صورت يه خانم. فکر ميکنم تو حکمش يه مدت زندان بود و تبعيد. تازه اون که از اول تا آخر گناهکار بود. اين خانم که فوقش نصف گناهکاره. ( نميگم بايد چشماي اون آقا رو هم در مياوردن)
حالا وقتي پنجشنبه اون مطلب رو نوشتم واقعا ميخواستم بفهمم يه زن اينطور مواقع بايد چکار کنه. سياسي هم ننوشتم. اصلا شما تو اون مطلب آدم سبيلو ديدين که ميگين من سياسي نوشتم؟
مثل اين که الان دو هفته است که آقاي قاسمي ننوشته.
شما نميدنين کجاست؟

پنجشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۱

من تو اينترنت بيشتر اوقات سراغ وبلاگ ميرم و گويا.
اولين بار اصلا معني اينترنت رو با گويا فهميدم، هميشه يه نگاه به خبراش مياندازم. دو ماه پيش تو يكي از سايتهاي گويا خوندم كه رييس حراست كيش ميره سراغ يه خانم متاهل كه شوهرش براي يه كاري اومده بود تهران. انگار ميخواسته بهش تجاوز بكنه كه اون خانم از خودش دفاع ميكنه و اون آقا رو ميكشه. چهار سال تو زندون بود و آخرش هم به اعدام محكوم شد.
ديروز هم باز تو همين سايت اينترنت يه خبري خوندم. يه خانم متاهلي كه شوهرش راننده كاميونه و يه بار وقتي شوهرش براي حمل بار به يه شهر ديگه ميره يه آقايي به قصد تجاوز مزاحم اون خانم ميشه و اون خانم با جوهر نمك به صورتش ميپاشه و اون آقا كور ميشه و حالا دادگاه حكم داده كه چشمهاي اون خانم رو در ملا عام از حدقه در بيارن.
از ديروز كه اين خبر دومي رو خوندم همش دارم فكر ميكنم چي درسته چي غلطه؟ يه زن تا چه حد ميتونه از ناموس خودش دفاع كنه؟ من تا حالا خارج نبودم اصلا هيچوقت هم به مسائل سكسي فكر نكردم. ولي ميدونم كه تو خارج روابط خانم و آقا خيلي راحت تر از ايرانه. تو آمريكا يه خانم متاهل هر كار دلش بخواد ميتونه بكنه ولي اگه بخوان با زور بهش تجاوز كنند پدر مرده رو در ميارن. انگار يه بكسور شون هم بخاطر تجاوز به يه خانم 15 سال زنداني شد. بعد هم اينو ميدونم كه اين كشور رو نكبت گرفته و البته همه كشورهاي خارجي رو كه مسلمون نيستند نكبت گرفته. به خاطر همين كارها. اينقدر نكبت گرفته شون كه روزي صد بار به خدا ميگن چرا اين نعمت انقلاب رو به ايران اعطا كردي و مگه ما چقدر گناهكار بوديم كه به ما نظر نداشتي و ايرانيها واقعا ملت برگزيده ات هستند كه اينقدر بهشون لطف كردي.
يه راهش هم همين راهيه كه تو كشورهاي مسلمون هست. يعني زن و مرد نبايد همديگه رو ببينند تا موقع عروسي. بعد از عروسي هم هميشه حق با مرده. حتي اگه شوهر شما نباشه.
حالا از وقتي اين خبر ديروز رو خوندم دارم فكر ميكنم اين دو تا زن بايد چكار ميكردن. از خودشون دفاع ميكردن؟ چطوري دفاع ميكردن. بگه آقا خواهش ميكنم دست از سر من بردار؟ بگه ببخشيد كه من شوهر دارم حالا اگه ميشه برين سراغ يه زن ديگه؟ يا بگه اقا ميرم به زنت تلفن ميزنم ميگم بياد پوست از سرت برداره ولم كن؟ يا بگه اگه يه قدم ديگه جلو بياي ميرم تلفن رو برميدارم به 110 ميگم بياد پدرتو در بياره؟ يا مثلا بگه آقا تو رو حضرت …. برو دست از سرم بردار؟ اين ها ميشه دفاع مشروع؟
يا نه اصلا اجازه بده اون آقا بهش تجاوز كنه بعد منتظر شه بيان سنگسارش كنن؟


چهارشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۱

من همش فکر ميکنم که زبان فارسي يا اصلا هر زباني خيلي براي بيان يه سري احساسات ناقصه. مثلا شما ممکنه بچه خواهرتونو دوست داشته باشين يا مامانتونو يا دوست پسرتونو يا رفيق همکلاسيتونو.
اما هيچ کدوم از اين دوست داشتنها مثل هم نيست. شما ميتونيد ساعتها يه با يه بچه بازي کنين و ماچش کنين که نشون بدين چقدر دوستش دارين اما با مامان و بابا که نميتونين اينکارو بکنين. يا با رفيقتون. تازه اونطور که شما يه بچه دو ساله رو دوست دارين با دوست داشتن بابا و مامان يا دوستتون خيلي فرق ميکنه
ولي ما براي همه يه جمله به کار ميبريم دوست داشتن.
حالا من الان چند روزه که مزاحم يه خانم و آقاي خيلي مهربون شدم که برام صفحه دخترک شيطان رو درست کردن. خيلي خوشگل شده. اما راستش خودم هم نميدونم چطوري بايد از اينها تشکر کنم.
اگه فقط بگم مرسي که نميشه. خب شما ميرين از يه بقالي هم يه پاکت شير ميخرين ميگين مرسي. اين مرسي با اون مرسي قابل مقايسه است؟
لغت ديگه هم که نداريم متشکرم و ممنون همشون همون معني مرسي رو ميدن فقط اگه اشتباه نکنم اينها عربين اون يکي فرانسوي.
کاش همين الان ميشستم يه لغت اختراع ميکردم. يه لغتي که هم فارسي اصيل باشه هم معنيش رو همه بفهمن که خيلي قويتر از اين مرسي هاي عاديه. بعد به بهار خانم و آقا نويد اون لغت رو ميگفتم که بدونن چقدر مرسي.

دوشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۱

ديروز تو تلويزيون يه فيلمي نشون داد که خيلي منو به ياد داداش ناصر انداخت.
همين فيلم بدون شرح رو ميگم که اولش آقاي کاووسي عکاس مجله رو اخراج ميکنه و بعد يه نفر ديگه رو به جاش مياره و بعد بقيه کارمنداي موسسه يه کاري ميکنن که اون عکاس تازه وارده خودش بره بيرون.
داداش ناصر هفت هشت ده سال قبل که تازه از خدمت اومده بود و ديپلم داشت و کار نداشت از طريق يه آشناي بابا تو يه شرکت تحقيقاتي مربوط به سنگ به عنوان عکاس استخدام شد. داداش ناصر عکاسي رو پيش يکي از دوستاش ظرف شش ماه ياد گرفت اما اينقدر کارش درسته که هر کاري کرد محبوبه راضي نشد براي عروسيش اون عکاسي کنه.
کارش تو اين شرکت اين بود که بايد ميرفت از سنگهايي که تو جاهاي مختلف ايران هست عکس بياندازه. البته بايد با يه کارشناس ميرفت و از هر جا که اون ميخواست عکس ميگرفت. بعد معلوم شد که رييس کارگزيني دوست داشت يکي از آشناهاش رو بياره به جاي داداش ناصر. اونوقت همون اول که هنوز بايد امتحان ميداد تا قبولش کنن بهش گفته بود براي نمونه يه سري عکس از کره مريخ بگير و بيار بده ما. داداش ناصر هم يه لنز يه متري بست به دوربين زنيتش و از سه جاي آسمون عکس گرفت و يه دونه از عکسها رو که کيفيتش خيلي خوب بود انتخاب کرد و برد پيش رييس کارگزيني.
يارو يه نگاهي به اون نقطه هاي سفيد تو عکس کرد و بهش گفت مسخره کردي؟‌ بعد هم به اين نتيجه رسيد که داداش ناصر به درد عکاسي نميخوره.
داداش ناصر اونوقتها خيلي بي خيال بود بعد هم يه ماه بيکار نگشت که تو همين شرکت که الان هست کار پيدا کرد اما اونوقتها همش ميگفت که منتظر بودم يارو بگه برو يه نمونه هم عکس از کف اقيانوس بيانداز تا برم از کف سنگهاي آکواريوم براش عکس بگيرم.
حالا ديروز که اين فيلم رو نشون ميداد من و محبوبه و مامان و بابا همش ميخنديديم اما نميدونم چرا اخمهاي داداش ناصر هي رفت تو هم. وسطش هم ول کرد و رفت و فيلم رو تا آخر نديد.
يعني شما هم فکر ميکنين از خنده ما ناراحت شد؟
اين يادداشت ديروز انگار آدرس خونه امون يه جوري توش بود.
من همين الان حساب کردم. همه ميدونن که کانون زبان تو اکباتان فقط يه شعبه داره. پارسال دو تا شعبه داشت يکيش رو بست. از کانون زبان پنج تا ايستگاه که بياي عقب ميشه اولاي ايستگاه اتوبوس فاز دو. روبروي اين ايستگاه سه تا بلوک هست. اونور اين بلوکها هم سه تا ديگه بلوک هست. بي خود منو نترسونين. تازه من اصلا تو فاز دو نيستم که.

یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۱

اگه بخوايين از يکي از فازهاي اکباتان برين اون يکي فاز که کلاس زبانتون اونجاست. ميتونين از اتوبوس استفاده کنين. اينجا که من سوار ميشم اولاي خطه تا جايي که بايد پياده بشم پنج تا ايستگاه بيشتر راه نيست. اول خط اتوبوس نيمه خالي راه ميافته. ديروز تو همين مسير پنج دقيقه اي که سه چهار تا خانم بيشتر سوار نشده بودن در مورد طرح خانه عفاف چيزايي ياد گرفتم که به عقل جن هم نميرسه. همش دارم فکر ميکنم اگه تا انقلاب ميرفتم ديگه چي ياد ميگرفتم!

شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۱

نميدونين چقدر سخته که براتون یه بسته خيلی خوشگل رسيده باشه و صندوق پستی به خاطر اينکه ميخواد سرورش رو عوض کنه بهتون بگه تا دوشنبه نميتونين داخل صندوق پستی اتون بشين.
حالا باز جای شکرش باقيه که قول داده نامه ها رو گم نکنه فقط ميخواد سرورش رو عوض کنه.
از صبح تا حالا ده بار رفتم سراغ صندوق پستی جواب نگرفتم

چهارشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۱

يه آقايي هست که براي من بعضي وقتها اي ميل ميزنه بعضي ايميلاش خيلي با مزه است ترجمه آخرين اي ميلش رو بخونين

دو سئوال اخلاقي
سوال اول
اگر زني را بشناسيد که حامله شده است و در حال حاضر هشت تا بچه دارد که سه تا از اونها کر هستند و دو تا کور هستند و يکي عقب مانده ذهني و خودش هم به بيماري سيفليس دچاره بهش ميگين که بچه اش رو بياندازه؟
قبل از اينکه جواب بدين سئوال بعدي رو هم بخونين
سئوال دوم
وقتشه که رييس جمهوري کشورتون رو انتخاب کنين اين اطلاعات در مورد سه کانديد در دست است
کانديد اول:‌ هم عقيده با سياستمداران فاسد در مشورت با ستاره شناسان. دو تا معشوقه داره و کلاه سر همسرش ميذاره. مرتب سيگار ميکشه و در روز هشت الي ده مارتيني ميخوره.
کانديد دوم: دو بار تا حالا از پارلمان اخراج شده تا ظهر ميخوابه در دوران کالج به مورفين معتاد بود و يک چهارم ليتر ويسکي هر شب ميخوره.
کانديد سوم: سرباز کهنه کار جنگ -گياه خوار- سيگار نميکشه-‌بعضي وقتها يک يا دو آبجو ميخوره و سر همسرش کلاه نميذاره.
اول تصميم بگيرد بعد جواب را چک کنيد


کانديد اول اسمش هست فرانکلين روزولت
کانديد دوم اسمش هست وينستون چرچيل
کانديد سوم اسمش هست آدلف هيتلر
و سر آخر اينکه اگر به سئوال اول درباره انداختن بچه جواب بله داديد بايد بگوييم که شما همين الان لوديک بتهوون را کشتين

سه‌شنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۱

سلام
من دو ماه پیش که نظر خواهی برای این وبلاگ راه انداختم بیشتر برام یه جور سرگرمی بود. همش دوست داشتم ببینم چی توش مینویسن. بعد سه نفر به من گفتن که این نظر خواهی ممکنه تو رو از نوشتن تو وبلاگ منصرف کنه. من همش دو دل بودم که برش دارم یا نه. بعد فکر کردم اینجوری خیلی راحت تر از نامه میتونم با دوستام تماس داشته باشم.
امروز دیدم تو نظر خواهی شماره چهار یه نفر فحش نوشته. من نمیدونم چرا باید یه نفر فحش بنویسه؟ من خیلی حواسم هست که چیزی ننویسم که کسی ناراحت بشه. اگه مطمئنم بشم مطلبی کسی رو ناراحت میکنه پاکش میکنم یا مثل خیلی مطالب دیگه که نوشتم و هیچوقت پابلیش نکردم میذارم بمونه. حالا همین الان نشستم کل مطلب دیروز رو یه بار دیگه خوندم. هر چی فکر میکنم چیزی ننوشتم که کسی ناراحت بشه. به جز جنه.
اگه باعث ناراحتی کسی شدم معذرت میخوام اما خواهش میکنم تو رو خدا تو این نظر خواهی فحش ننویسین
مرسی

دوشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۱

يكي از سرگرميهاي ما تو شمال احضار ارواح بود. تو شمال ما يه تلويزيون سياه سفيد كوچولو داريم كه چند سال تو انباري اينجا بود و بعد برديمش اونجا. هيچوقت هم روشنش نميكنيم به جاش احضار ارواح ميكنيم.
محبوبه احضار ارواح رو اولين بار تو خونه رفيقش ياد گرفت. اون وقتها كه مجرد بود يه رفيق داشت كه از اين كارا ميكرد هموني كه بعد شوهر كرد و طلاق گرفت و الان كاناداست.
محبوبه ميگه اولين باري كه تو جلسه اينها شركت كرده همه ديدن كه تيله تندتر حركت ميكرده و سريعتر جابه جا ميشده و براي همين بهش گفتند كه اون مديومه. ( خدا كنه ديكته اش رو غلط ننوشته باشم)
محبوبه چند بار تو جلسه اينها شركت كرد و ميامد براي ما تعريف ميكرد كه چي ديده. يه روز داداش ناصر گير داد كه خب تو كه ديگه اوستا شدي بيا اينجا خودمون احضار ارواح بكنيم. اينقدر اصرار كرد كه محبوبه راضي شد. بابا همون موقع ول كرد رفت اتاقش اما ما بقيه مونديم براي احضار ارواح.
روي ميز نهار خوري ما يه دونه روكش كلفت مخملي هست. روي اون يه كاغذ گنده گذاشتيم كه حروف الفبا رو روش نوشته بودیم بعد يه دونه تيله گذاشتيم روش چند بار هم محكم فوت كرديم كه مطمئن بشيم تيله براي خودش راه نميافته حركت كنه.
بعد چراغها رو خاموش كرديم يه شمع روشن كرديم و دست هم ديگه روگرفتيم و محبوبه يه بار حمد و سوره رو خوند و به زبون فارسي گفت اگه اينجا روحي هست و دوست داره با ما حرف بزنه لطفا جواب بده.
بعد من با چشم خودمم ديدم كه تيله حركت كرد رفت روي حرف ب. حالا شما اگه يه بار تجربه اين كار رو داشته باشيد متوجه ميشين كه براي چي ميگن دست همديگه رو بگيرين من كه اگه دست مامان و داداش ناصر تو دستام نبود از ترس جيغ ميزدم.
اون اوايل ما خيلي وارد نبوديم تو احضار ارواح. بعد يواش يواش قانونش رو ياد گرفتيم. مثلا شما بايد يه جوري سئوال كنيد كه با بعله يا نه جواب بده. اگه با تيله كار ميكنين اصلا سعي نكنين جوابهاي طولاني ازش بخوايين اونوقت اينقدر روي اين حرفها ميره كه همه چي قاطي ميشه. مثلا ازش بپرسين شما رو كشتن ؟ اگه گفت نه بگين خودت مردي؟ اگه باز هم گفت نه ديگه نميخواد سئوال كنيد يا يارو زنده است يا خودكشي كرده.
اصلا هم ازشون نپرسين جاتون چه طوره؟ يا جواب نميدن يا ميگن خوبه. من هم فكر ميكنم فقط روحهايي كه اجازه مرخصي دارن ميتونن بيان بيرون اون بقيه كه تو جهنمن
بعد نبايد سعي كنيد كه ارواح خاصي رو صدا كنين. يعني اسم كسي رو بگين و اونو احضار كنين ممكنه يهو يه روح سر كارتون بذاره. ما يه بار روح مارلون براندو رو احضار كرديم. همون وسط كار مامان گفت كه اين بنده خدا كه نمرده اما ما سه نفر گفتيم كه مرده. بعد روح يارو اومد و كلي به سئوالهاي ما جواب داد دو روز بعد داداش ناصر متوجه شد كه مارلون براندو زنده است. حالا من نميدونم يا موقعي كه مارلون براندو خواب بوده احضارش كرديم يا يه روح دروغگو گيرمون اومده بود.
بعضي از ارواح هم جوابها عجيب غريب ميدن مثلا ما از يه دونه اشون پرسيديم كي مردي؟ ( اين سئوال رو ما هميشه اول از همه ميپرسيم) اون هم گفت 17 سال و 22 ماه و 45 روز قبل. همشون همينقدر دقيق جواب ميدن اما اين اولين بار بود كه اينجوري جواب شنيديم شايد سال اونا با سال ما فرق ميكنه.
بعد از يه مدت كه با تيله احضار ارواح ميكرديم محبوبه يه راه جالبتر ياد گرفت يا كاغذ سفيد ميذاشت زير دستش يه خودكار ميگرفت دستش و از روح ميخواست خودش هر چي ميخواد بنويسه. اينجوري خيلي بهتر بود. ديگه ناچار نبودي سئوالهاي بله يا نه بپرسي. ديگه ميتونستي بهش بگي برات قصه زندگيش رو بگه و اون خودكار رو از طريق دست محبوبه ميگرفت دستش و مينوشت. يه چيز جالب تو اين روش اين بود كه هر روحي دستخط خودش رو داشت هيچوقت نميشد كه دو نفر دست خطشون مثل هم باشه. همشون هم بد خط بودند. حالا شايد به خاطر اينكه بيست سي سال بود ننوشته بودن اينقدر بد خط شده بودند
ما همون اولين شبي كه رسيديم شمال احضار ارواح كرديم. بابا تا ديد ما ميخواييم به قول خودش مسخره بازي رو شروع كنيم ول كرد رفت تو اتاق. ما اينجا چون ميز نداشتيم نشستيم رو زمين برقها رو خاموش كرديم و محبوبه احضار ارواح كرد. يه خانومي حاضر شد. ما سئوال رو نوبتي ميپرسيم كه قاطي نشه. محبوبه اول پرسيد كي مردي. نوشت 23 سال قبل
پرسيديم چطوري؟ گفت كه خونه اش چند تا دهات پايين تر از اونجاست و ازدواج كرده بوده و بچه دار نميتونست بشه و براي همين شوهرش همش كتكش ميزده و يه روز اونو كتك زده و دستشو گرفته انداخته تو انباري و رفته مسافرت. دو روز بعد اون از تشنگي اونجا مرده. هر چي هم داد زد صداش به كسي نرسيده چون نزديكترين خونه به اون خيلي دور بوده. ميگفت كه شوهرش بعد كه اومده به پليس گفته من مسافرت بودم خبر ندارم چي شده. بعد هم رفت يه زن ديگه گرفته و الان سه تا بچه داره. اما گفت كه اصلا شوهرش خوشبخت نيست.
من تو شبهاي شمال هر وقت كه احضار ارواح ميكنيم يه جوري ميشم. هم ميترسم هم خوشم مياد. فقط بايد ياد بگيريد كه اولش دستشويي رو بريد.( اين دستشويي ما هم بيرون خونه وسط يه حياط تاريكه) بعد هم بايد ياد بگيريد كه تو تاريكي مزرعه نگاه نكنين ممكنه هزار تا چيز ببينين.
روز سوم باز داداش ناصر به محبوبه گير داد كه بيا احضار ارواح بكنيم. محبوبه حالش خوب نبود همون روزي بود كه تصادف كرده بوديم. سيگارش هم تموم شده بود و من نرفته بودم براش بخرم. حالا شايد دليل ديگه هم داشت اما هر چی بود اصلا خوش خلق نبود. داداش ناصر گير داد كه بيا احضار ارواح كنيم و محبوبه قبول نكرد و داداش ناصر اصرار كرد و حتي تهديد كرد كه قلقلكش ميده محبوبه به زور قبول كرد.
چراغها رو خاموش كرديم نشستيم. مامان هم بود. ولي بابا رفت تو اتاق. بعد محبوبه چراغها رو خاموش كرد حمد و سوره خوند و پرسيد اگه روحي اونجا هست كه دوست داره حرف بزنه جواب بده. بعد دستش رو كاغذ حركت كرد. يه نفر نوشت :" چي ميخواي؟"
داداش ناصر پرسيد اسمتون چيه؟
خودكار رو كاغذ نوشت به تو چه؟
داداش ناصر نذاشت ما سئوال بعدي رو بپرسيد گفت:" كي مردي؟"
يارو جواب داد:" من نمردم الاغ"
واي منو ميگي رنگم شد بنفش. حتي داداش ناصر هم جا خورد محبوبه پرسيد نمردي؟
یارو جواب داد نه من روح نيستم جنم.
بعد من يه جيغ كوچولو زدم. مامان هم پشت سر من جيغ زد. داداش ناصر گفت نترسين بابا شايد دروغ ميگه.
جنه بلافاصله نوشت دروغگو جد و ابادته
بعد ديگه داداش ناصر بهش فحش داد و اون يارو براش فحش نوشت. معمولا داداش ناصر دو جمله فحش رو هوا ميداد و اون يارو سه خط رو كاغذ جواب ميداد. بيچاره داداش ناصر بد جايي گير كرده بود فكر ميكنم اگه جلوي ما نبود همچين فحشي به يارو جنه ميداد كه بره براي بقيه دوستاش هم تعريف كنه.
يه چيز ديگه اينكه تمام روحهايي كه ما احضار ميكرديم همشون خيلي بد خط بودن اما اين يكي خيلي قشنگ مينوشت. خيلي. اصلا انگار خطاط بود.
بعد فحش اينها رسيد به جاهاي باريك. من حسابي ترسيده بودم. همش منتظر بودم يه فرصت پيش بياد همون جمله بسم اله رو بگم جنه بره. دو بار که میخواستم بسم اله رو بگم يه بار زبونم بند اومده بود يه بار هم تا اومدم بگم داداش ناصر چند خط فحش رديف كرد رو هوا.
بعد درست وقتي كه ديگه هم كاغذمون پر شد و محبوبه رفت سراغ برگ دوم و هم داداش ناصر سرخ سرخ شده بود و هم مامانم رنگش عين گچ من بلند گفتم بسم اله الرحمان رحيم.
يهو دست محبوبه از حركت موند. داشت يه جمله درست وحسابي فحش مينوشت. اين جنه خيلي تو فحش دادن با كلاس بود فقط به خود داداش ناصر فحش ميداد اصلا به خواهر و مادرش كاري نداشت. اما داداش ناصر همه فاميلاش رو رديف ميكرد وسط ميدون. بعد فكر ميكنم اين جمله من فقط ده ثانيه يا بيشتر اثر داشت. من وقتي ديدم دوباره دست محبوبه داره حركت ميكنه جيغي زدم كه بابا پريد وسط سالون و برق رو روشن كرد.
اون شب تا صبح خوابم نبرد.





یکشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۱

خب به سلامتي آقاي شبح هم برگشت. خيلي خوب شد. انگار اقاي روزنگار تورنتو هم ميخواد برگرده. امروز يه شعر نوشته بود كه من نفهميدم منظورشون چيه اما فكر ميكنم برگرده.
تو خونه ما يه دونه ميز هست كه فعلا كامپيوتر روشه. الان دو ساله كه فعلا كامپيوتر روشه. اولش ميز مال داداش ناصر بود بعد كه درسش تموم شد به من رسيد. تا وقتي كه كامپيوتر به اين خونه برسه هيچكس يادش نمياد كه كسي رو پشت اين ميز ديده باشه كه درس بخونه. تا اونجا كه من يادمه همش روش پر بود از كتابهاي درسي و خرت و پرت. دو سال پيش كه داداش ناصر كامپيوتر رو خريد گفتند اينو كجا بذاريمش؟ قرار شد موقتا بياد رو ميزي كه مثلا مال من بود تا بعد كه ميز كامپيوتر بخره. هيچوقت ميز كامپيوتر خريده نشد. هيچكس هم از من براي اين اشغال موقت اجازه نگرفت.
اگه همين الان تو كشوي اين ميز رو نگاه كنين توش پره از يه عالمه چيزهايي كه مثلا مال منه. اما ميدونم هيچوقت ازشون استفاده نميكنم. همينطور دوست دارم اينها رو اينجا داشته باشم. همين الان بازش كردم بهتون بگم چي توشه.
يه دونه لاك هفت تيري. اينو تازه خريدم ازش خوشم مياد كه ميكشم رو متن غيب ميشه اما از الان بگم اين لاك صد سال تو اين خونه عمرشه. يه دونه سوراخ كن كه من نميدونم كي خريده – يه دونه خط كش سبز رنگ باربي كه خودم خريدمش اما هرگز ازش استفاده نكردم همين دو روز پيش هم كه ميخواستم يه خط بكشم از بغل دفترم استفاده كردم. يه دونه ماژيك هاي لايتر كه خشك شده. يه دونه خود نويس. يه بسته جوهرش. يه دونه چسب استيك اوهو كه فكر ميكنم ديگه خشك شده. يه استامپ كه مطمئنم خشك شده. هفت هشت ده تا خودكار. يه دونه ماتيك كه مثلا من خريدم كسي نبينه اصلا خوب نيست. دلم هم نمياد بياندازمش دور. يه پاكن باربي كه اينقدر قشنگه كه تا حالا ازش استفاده نكردم. شش تا كارت كانون زبان كه اصلا نميدونم براي چي نگهش داشتم. يه دستگاه منگنه و يه دونه واكمن و چهار تا دونه باطري كه فكر ميكنم ديگه خراب شدن.
خب از همه اين چيزهايي كه اينجا نوشتم به جز واكمن كه اون هم خيلي وقته روشن نشده هيچ كدومشون بودن و نبودنشون فرقي به حالم نميكنه اما نميدونم چرا دوست دارم همشون اينجا باشه همين بغل تو كشو. همينطور مرتب كه من چيدمشون.
دلم ميخواد هر بار كه كشوي ميزم رو باز ميكنم ببينمشو اينجا مرتب حضور دارند. دوست دارم صد سال ديگه هم اگه من اين كشو رو باز كردم اينجا باشن و من ازشون استفاده نكنم.
حالا قضيه بعضي از اين وبلاگها رو كه نگاه ميكنم ميبينم خيلي شبيه اين كشوي ميز منه. مثل وبلاگ آقاي روزنگار تورنتو يا آقاي شبح. من وبلاگ اين دو نفر رو نميخونم. بعضي وقتها ميرم توش يه سري ميزنم. بعضي وقتها چيزاي خوبي توش هست يعني هميشه چيزهاي خوبي توش هست اما بحثهايي ميكنن كه من زياد اهلش نيستم. خيلي وقتها حوصله ندارم كه بحثاشون رو بخونم. فقط يه بار آقاي شبح يه شعري نوشته بودن كه خيلي بامزه بود. آقاي روزنگار هم اين روزها عكسهاي قشنگي تو وبلاگش گذاشته بود. صحفه اشون هم خيلي متنوع شده بود. من با اين دو نفر هم رفيق نيستم يعني فقط عيد يكي دو تا نامه به هم داديم همين. اما نميدونم چرا دوست دارم هر بار كه ميرم تو وبلاگشون اون جا يه چيز نوشته باشن. حتي اگه من نخونم.




شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۱

اين محبوبه هم ما رو گرفته به خدا. دوشنبه اومده خونه ميگه من يه آپارتمان پيدا كردم قيمتش مناسبه.
تا همين دو ماه پيش اگه اين حرف رو ميزد همه مخالف خونه خريدنش بودند به جز من. از وقتي به من هم گفته كه برو ielts بگير براي ادامه تحصيل بريم نيوزلند من هم مخالف خونه خريدنش هستم.
دوشنبه كه گفت ميخواد اين خونه رو بخره( ببخشيد من آپارتمان رو تلفظ ميكن خونه تايپ آپارتمان خيلي سخته) همه اخماشون رفت تو هم.
محبوبه با يكي از همكاراي خانمش تقريبا هر روز ميرفت براي ديدن خونه. يه مدت اولاي بعد از عيد من باهاش رفتم اما بعد درسهام سنگين شد و اون با همكارش رفت. ديگه هيچكي فكر نميكرد كه بتونه خونه پيدا كنه.
محبوبه اونوقتها كه با هم ميرفتيم بنگاه ميگفت دنبال يه خونه 12 ميليوني ميگرده. اما ايني كه ديروز ديده 16 ميليون قيمتشه.
40 متر آپارتمان تو فردوس. ديروز همه با هم رفتيم خونه رو ديديم. ده دقيقه از اينجا با ماشين راهه. تو فردوس طبقه چهارم يه ساختمون آجر سه سانتيه. هر طبقه دو واحد خونه است. اينقدر ريزه ميزه است كه هيچي توش گم نميشه.
از هر چي كه ما اينجا داريم يه دونه هم اونجا بود اما كوچكتر. خيلي كوچكتر. سالنش از اتاق خواب من و محبوبه كوچكتر بود. اتاق خوابش از آشپزخونه ما كوچكتره. آشپزخونه اش هم از دستشويي ما كوچكتره. تازه با اين احوال يه دونه بالكن هم داشت كه بايد يكي يكي ميرفتيم تماشاش كنيم. جا براي دو نفر نداشت.
هيشكي موافق خريدنش نيست. مامان ميگه خونه ميخواي چكار؟ با پولت همينطور خريد و فروش ماشين بكن ديگه. (محبوبه هر چي پول گيرش مياد ميره پيكان صفر مينويسه) بابا ميگه كي ميخواد بياد اينجا به اين خونه سر بزنه من كه وقت نميكنم. داداش ناصر ميگه مستاجر مياري اونوقت نميتوني سر سال بلندش كني خودت بايد بري دنبال دادگاه و دعواش. من هم كه ميگم مگه قرار نبود بريم نيوزلند؟
من اينو همون شب تو اتاقمون بهش گفتم. همچين يه لبخند نمكيني زد و گفت خيالت راحت باشه پول اون كارو گذاشتم كنار كه يه كم خيالم راحت شد. وگرنه ميخواستم از فردا ترك تحصيل كنم.



همين الان خوندم که آقاي شبح خداحافظي کرد.
مگه شبح ها خداحافظي ميکنن؟
اونا يهو ميان يهو هم ميرن. هيچکي نميفهمه. ممکنه يه مديوم بفهمه. يکي مثل محبوبه مثلا
خيلي بده که هيچکدوم از دوستام نميدونه من اينجا وبلاگ دارم. حتي نميدونه که من به اينترنت وصل ميشم. بعد که از اينترنت متوجه يه خبري يا چيز ديگه اي ميشم و ميخوام به خونه بگم ميگن اشتباه ميکني - کي اينو گفته- و از اين حرفها.
حالا من چطور برم به محبوبه بگم بره شبح رو پيدا کنه. اصلا بگم شبح کيه؟ تا حالا همش ميخواستم درباره وبلاگ خودم براي يکي حرف بزنم. حتي چند بار براي شراره يه چيزايي گفتم اون هم اينقدر خنگه که اصلا نميفهمه من چي ميگم. بعد دلمون خوش بود به همين نامه هايي که ميداديم و خبرهاي وبلاگ که ميخونديم. ديگه زياد توفکر اين نبودم که براي کسي درباره وبلاگم صحبت کنم.
حالا يهو شبح ميگه که من رفتم خداحافظ. خب اينو ديگه به کي بگم؟ نامه بدم؟ چي بگم؟ اصلا چه معلوم که نامه ما رو بخونه.
آقا اينطوري قبول نيست. کاشکي يه قانون صاحب وبلاگ بذاره از همه امون قول بگيره که مثلا (‌من دخترک شيطان به همين وبلاگ قسم ميخورم که از الان تا آخر عمر براي اين وبلاگ بنويسم و هرگز ترکش نکنم مگر مرگ ما را از هم جدا کند)
آمين
خب اين قانون که به درد شبح هم نميخوره.
اون خيلي وقته مرده.
سلام
اگه دوست دارين نامه فارسي بدون زحمت براي کسي بفرستين...
برين تو اديتور آقاي لامپ نامه اتون رو تايپ کنين بعد همون رو کپي کنين و بچسبونين تو صندوق پستي اتون و ارسال کنين
اگه دستش نرسيد يا ژاپني شد به من ربطي نداره.





چهارشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۱

چرا من همش به خودم ميگم که نبايد از اين موضوع بنويسم؟
من ديگه ميخواستم از چشم بد ننويسم. بعد بهم ميگين خرافاتي. اصلا هم ديگه به چشم بد و اين حرفها اعتقاد ندارم شايد انرژي منفي باشه اما چشم بد نيست.
اما ماشين داداش ناصر اين هفته رفت تعمير گاه.
باکش بنزين ميداد. هزار تا دليل دارم که اين موضوع هيچ ربطي به چشم بد اکبر آقا نداره. صبح شنبه داداش ناصر ميره ماشين رو روشن کنه ميبينه يه قطره بنزين توش نيست. انگار تو اين يه هفته که تکونش نداده بود باکه سوراخ شده همه بنزينش پريده بود. ميره چهار ليتر بنزين ميخره ميريزه توش تا پمپ بنزين ميره پر ميکنه بعد همينطور ماشينش بوي بنزين ميداده.
وقتي ميرسه تعميرگاه تو خيابان نواب ديگه ته باک يه خورده بنزين مونده بود. همينطور ازش بنزين ميرفته و راه ميرفته. مثل اين فيلمها ديدين يارو زخميه ازش خون ميره و راه ميره؟
تعميرکار برده باک رو تعمير کرده اما بهش گفته اين باک برات باک نميشه برو يه دون دست دوم تميز بخر. قيمتش هم حدود پنجاه هزار تومنه.
حالا من که متقاعد شدم اصلا چشم بد وجود نداره اين داداش ناصر نميشه. همش ميگه چشم بد فلاني باعث شد باکم سوراخ بشه.
من بهش گفتم چشم بد اکبر آقا به بدنه شيک و پيک ماشينت بايد بخوره نه به باکش. حالا اگه يکي همون موقع که داشتي ميرفتي تعميرگاه کبريت ميانداخت زير ماشينت منفجر ميشد اين ميشد نتيجه چشم بد اکبر آقا.
اون که متقاعد نشد. همچين هم چشم غره رفت به من که نتونستم براش بگم امکان نداره ماشينش چشم خورده باشه. خودم حسابي ويشگونش گرفتم.

دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۱

هنوز جام جهاني تموم نشده بود كه يه اقايي يه نامه خيلي بامزه براي من فرستاد درباره نتيجه جام جهاني كه هيچ ربطي به خرافات هم نداره.
بخونيدش
برزيل سال 1994 قهرمان جام جهاني شد و يكبار ديگر سال 1970 جمع دو عدد 1994+1970 برابره با 3964
آرژانتين يكبار سال 1986 قهرمان جام جهاني شد يكبار سال 1978 جمع دو عدد 1978+1986 برابره با 3964
المان يكبار سال 1990 قهرمان جام جهاني شد يكبار سال 1974 جمع دو عدد 1974+1990 برابره با 3964
برزيل يكبار ديگه سال 1962 قهرمان جهان شد و امسال بايد قهرمان بشه تاجمع دو عدد 2002+1962 بشه3964
ايران چون تا به حال قهرمان جام جهاني نشده پس ممكنه سال 3964 قهرمان جام بشه.

( من نميدونم اين تاريخهايي كه نوشته درسته يا نه من فقط يادمه دوره قبل جام جهاني فرانسه قهرمان شد)

یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۱

خانمي که صاحب صندوق خونه است يه مطلب جالب نوشته اگه وقت کردين بخونيدش بامزه است

الان سه ساله که تو خونه ما يه آکواريوم هست. طبقه پايين کنار پله ها که ميخوايين برين طبقه دوم گذاشتيمش. داداش ناصر درستش کرده همه کارهاش رو هم خودش کرده. اين آکواريم هم تو خونه ما برنامه ای داشت که اگه فرصت شد يه روز براتون ميگم. اما اون اولش که تازه درستش کرده بود من عادت کرده بودم بشينم ساعتها نگاش کنم. پيش خودم فکر ميکردم که اينجا يه دنيای ديگه است. و ماهيها هم آدمهای اون دنيا هستند. بعد برای هر کدوم از ماهيها يه مابه ازا پيدا ميکردم. مثلا گوپی ها ميشدن مردم اين سرزمين ماهی چشم تلسکوپی ميشد دانشمندشون. ماهی انجل ميشد مانکنش ماهی دم پره ای هم ميشد تازه عروسشون.
بعد اگه مينشستين تماشاشون ميکردين ميديدن که عين همين رفتارها رو ميکردن. اين گوپی ها که فقط درست شدن برای اينکه بچه درست کنن. تو دو هفته ميتونين از يه جفتش بيست سی تا بچه در بيارين( ما الان زايشگاه رو برداشتيم اما قديما گاهی از اين کارا ميکرديم)
يا مثلا ماهی چشم تلسکوپی فقط دنبال چيزای جديد برای کشف کردنه. ماهی دم پره ای هميشه همچين يواش يواش شنا ميکرد انگار فقط درست شده برای عشوه اومدن.
يه بار عيد دو سال پيش شيشه ماهی های عيدمون ترک برداشت و ما هم دو تا ماهی قرمزمون رو انداختيم تو اکواريوم.
اگه تا حالا اين کار رو نکردين حواستون باشه بعد از اين هم نکنين. ماهی قرمزها فقط تا وقتی تو شيشه خودشون هستن مظلومن. بعد تا داخل آکواريم شدند شروع به حمله کردند. برای همين من اسمشون رو گذاشتم نيروی انتظامی. همچين اولش اروم شنا ميکردن شنا ميکردن بعد يهو وقتی ميديدن يه جفت گوپی به هم نزديک شدن حمله ميکردن. باله يا دم گوپی ها رو ميخوردند.
به گوپی های تنها هم کاری نداشتند فقط اونهايی رو که جفت بودن رو ميخواستن. با اينکه تعداد گوپی های ما خيلی زياد بود و اينها فقط دو تا بودن اما ظرف دو روز نصف باله های گوپی هارو خوردن تا ما اورديمشون بيرون.
راستی تو اين دنيای ماهيها يه لجن خوار هم هست که بی برو برگرد بايد بهش گفت رييس. هميشه اون تو اکواريوم ميگرده و لجنهای ته اکواريم رو ميخوره. با هيچکی کار نداره. اولش که خريديم ده دوازده سانت بود الان همچين بزرگ شده که وحشت ميکنين نگاش کنين. بيشتر اوقات سنگهای کف آکواريوم رو ميکنه دهنش لجنش رو ميمکه و بعد سنگو تف ميکنه بيرون.
وقت غذا دادن هم که ميشه اول از همه مياد بالا سرو ته ميشه که دهنش که زير بدنش بياد بالا و غذاش رو اول از همه ميخوره. بعد ميره پايين منتظر ميشه که ماهی کثافت درست کنند اون بخوره.
هر جور حساب کنين رييسه..






*

شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۱

سلام
ما هم تا دو سه سال پيش که اين خانواده اکبر آقا رو نميشناختيم به همه کسايي که به چشم بد اعتقاد داشتند ميخنديديم.
اينقدر هم که فکر ميکنين خانواده ما خرافاتي نيستند. مخصوصا تو کت محبوبه و داداش ناصر که نميرفت.
اولين باري که اينها اومدند خونه ما آخرين بار هم بود. همه يادشونه که در يخچال افتاد و تمام تخم مرغها شکست. در يخچال رو خودم افتاد.
حالا من هميشه سعي ميکنم به خودم بگم اينها خرافاته تو چرا باورت ميشه دختر.
گفتن اين حرف کاري نداره. همه کسايي هم که فکر ميکنن اينها خرافاته هر وقت اتفاق بدي ميافته اين حرف رو ميزنن و بعد يه جوري توجيه اش ميکنن.
از خدا نميخوام با اين خانواده اکبر آقا آشنا بشين چون ممکنه بد جوري خرافاتي تون کنه.
راستي ما هم حالا واسه خنده عادت داريم به قول يکي از دوستايي که تو نظر خواهي گفته بود اينطور مواقع يه جاييمون رو ويشگون بگيريم.
فقط هيچکي از ما نميدونيم اون يه جا کجاي فولکسه.
مرسي

پنجشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۱

ببتینم شما هم به چشم بد اعتقاد دارین؟
يه خانواده هست که معلوم نیست چطوری ما باهاشون رفیق شدیم البته با اینها ما رفت و آمد نداریم اما هم ما همه این خانواده رو میشناسیم هم اونا ما رو خوب میشناسند.
به پدر این خانواده ما میگیم اکبر آقا. هنوز معلوم نیست اولین بار چه کسی با این خانواده آشنا شد. من و محبوبه و داداش ناصر که هیچ ربطی به اینها نداریم یعنی پسر بزرگ این خانواده که شونزده هفده سالشه با هیچکدوم ما رفیق نیست. دخترشون هم که اصلا کوچیکه و نمیتونه با ما رفیق باشه. بابا قبول نمیکنه که اولین بار با اکبر اقا اون رفیق شد مامان هم قبول نمیکنه که با خانم این خانواده اون رفیق شده ولی خلاصه اش اینه که ما با اینها آشناییم بدون اینکه کسی مسئولیت اولین آشنایی رو قبول کنه.
چشم این اکبر آقا خیلی بده. ما میگیم چشمش شوره. فکرمیکنم یه اصطلاح شمالیه که تو خانواده ما خیلی رواج داره.
یادمه سه سال پیش که داداش اکبر تازه فولکسش رو خریده بود خیلی ماشین نازی بود. بدنه اش خوش رنگ- سپراش میدرخشید و صندلیاش نو نو بود. بعد دم عید این اکبر آقا اومد که فیلم شو اون سال رو از داداش ناصر بگیره. ماشینش رو بغل ماشین داداش ناصر پارک کرد و وقتی فولکس اونو دید گفت عجب ماشین خوشگلیه. حتی داداش ناصر میگه به صندلیش نگاه کرد و گفت عجب صندلیش هم که خلبانیه.
بعد اول ظرف دو ماه زدند تمام گلگیر ماشین رو درب و داغون کردند. تو پارکنیگ زدندو ما هیچوقت نفهمیدیم چه کسایی اینکارو کردند. وضع ماشین جوری شد که اگه همین دو هفته قبل میدیدینش دلتون به حال صاحبش میسوخت. یه جای سالم تو بدنه اش نبود. فقط سقفش دست نخورده مونده بود. حتی همون روزی که از صندلی های ماشین تعریف کرد یکی از صندلی هاش شکست. این صندلی هنوز هم شکسته است.
بهمن امسال داداش ناصر اکبر آقا رو تو دفتری که ماشین رو بیمه میکنن میبینه وقتی اون آقای بیمه ای میخواد بیمه ماشینش رو حساب کنه ازش میپرسه تو این دو سال تصادف داشتی و داداش ناصر میگه نه و اون آقا بیمه رو با تخفیف براش حساب میکنه اکبر اقا چشماش چهار تا میشه و میگه جدی میگی تو این دو سال تصادف نداشتی؟ بعد هم کلی از دست فرمون داداش ناصر تعریف میکنه.
فردای همون روز من و داداش ناصر صبح میرفتیم میدون ونک. الان یادم نیست برای چه کاری بود اما کلا من خیلی با داداش ناصر بیرون نمیرم. برای همین اون روز رو خوب یادمه. تو اتوبان همت تو ترافیک یه ماشین پیکان جلوی داداش ناصر بود بعد تو ترافیکی که هیچ ماشینی جلو نمیرفت یهو این ماشین شروع کرد به عقب اومدن. داداش ناصر بوق زد اون عقب عقب اومد داداش ناصر باز بوق زد اون اعتنا نکرد حتی داداش ناصر خواست دنده عقب بره جا نداشت اون آقا هم اینقدر عقب اومد که زد دو تا نورافکن ماشین ما رو شکست. بعد هم رفت.
بعد از اون دیگه ما خیلی از این آقا ترسیدیم.
قبل از اینکه ما بریم مسافرت با خبر شدیم این آقا برای یه ماه رفته المان به خواهرش سر بزنه. تنها رفته بود. زن و بچه اش رو نبرده بود.
پنجشنبه قبل از اینکه ما بریم مسافرت داداش ناصر اکبر آقا رو میبینه. اکبر آقا از سفر آلمانش برای داداش ناصر تعریف کرد. به داداش ناصر گفت آقای نمیدونین این فرودگاه فرانکفورت چه خبره. پنجاه تا هواپیما با هم بلند میشن پنجاه تا با هم میشنین. محشریه به خدا.
روز شنبه یعنی همین پنج روز پیش که از سفر اومدیم داداش ناصر این آقا رو دید. یعنی این آقا داداش ناصرو با ماشینش دید. اکبر آقا هیچی از ماشین تعریف نکرد فقط یه جوری نگاهش کرد که ته دل داداش ناصر خالی شد.
بعد همون موقع داداش ناصر متوجه نشد. حتی اون شب هم متوجه نشد. ما تو این مسافرت روزنامه نمیخریدیم از چیزی خبر نداشتم. یکشنبه نمیدونم داداش ناصر از کجا با خبر شد اون وقتی که ما تو مسافرت بودیم دو تا هواپیما تو المان به هم خوردند. اون شب اصلا رنگ به صورت داداش ناصر نموند.
الان یه هفته است که ماشین داداش ناصر نو و خوشگل و تمیز مونده گوشه پارکینگ خودش هم با تاکسی میره سر کار.

چهارشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۱

يه آقايي زحمت کشيد يه صندوق پستي عالي به من معرفي کرد به اسم
myrealbox اين صندوق پستي خيلي عاليه
من الان ميخوام بهتون توصيه کنم از اين صندوق پستي حتما استفاده کنين
بزرگترين حسنش اينکه که هر نامه اي که ويروس داشته باشه خودش برميگردونه ويه پيغام ميذاره که فلاني نامه با ويروس برات فرستاده بود و ما اونو با يه اخطار برگردونديمش.
صندوقش به اين زوديها پر نميشه فکر ميکنم بيشتر از ۴ مگ بهتون فضا ميده
خلاصه ممکنه چيزهاي ديگه اي هم داشته باشه اما من سر در نياوردم
امتحانش کنين پشيمون نميشين

سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۱

محبوبه ميگفت تو اين هوا سيگار خيلي ميچسبه. ما هر سال با اين خانم اين مشكل رو داريم اول كه برنميداره به مقدار كافي براي خودش سيگار بخره بعد كه سيگارش تموم ميشه دو ساعت منت منو ميكشه برم براش سيگار بخرم. ميگه تو بچه أي بهتره تو بري بخري. بابا اينجا اين حرفها نيست دختر نه ساله هم بره سيگار بخره يه جور ديگه بهش نگاه ميكنن.
بعد هم مرتب به من گير ميداد كه بريم قدم بزنيم. جلوي خونه ما يه مزرع خيلي بزرگ برنجه. اگه از اون مرزهاي بينش كه خيلي باريكه و حواستون نباشه پاتون ميره تو گل رد بشين اونوقت درست وسطش يه باغ خيلي بزرگه و قشنگه. درختاش خيلي بلنده و توش هم تا دلتون بخواد خيار و گوجه كاشتن. باغ مال يكي از پسرعموهاي ما ميشه اما ما كه نميشناسيمشون فقط ميرفتيم اونجا هيچوقت هم كسي نيومد بگه چرا ميرين اينجا. اين بوي سيگار با بوي برنج كه قاطي ميشه آدم هوس ميكنه سيگار بكشه.
اينها همش خوب بود قسمت بدش اينجا بود كه مرتب محبوبه ميگفت بيا بريم قدم بزنيم فكرش رو بكنين آدم نيم ساعت بره قدم بزنه براي اينكه يه سيگار بكشه و نيم ساعت هم برگرده.
بابا ميگه شمال يكي از بدترين هواهاي دنيا رو داره. ميگه فقط همين يه ماهه تيره كه قابل تحمله. مرداد به قدري شرجيه كه نميشه نفس كشيد و بهار و پاييز خيلي خيسه. همش بارونه و همش سرما.
من برايم خيلي سخته كه باور كنم شمال هواش بد باشه. ما هميشه همين موقع ميايم شمال. نميدونين چقدر هوا عالي بود. آفتابش يه خورده تند بود اما هر جا كه يه سايه گير مياوردي همچين باد خنكي مياد كه حظ ميكني.
شبها هم كه بدون استثنا هر شب لازم شد پتو و لحاف استفاده كنيم. اين ايون خونه بابا خيلي عاليه. ارتفاع ايون از زمين حداقل دو متره. ما يه پشه بند بزرگ ميبنديم از اين سر تا اون سر و بعد همه رو زمين رو تشك ميخوابيم. اينها يه جوري ميخوابن كه پاهاشون رو به قسمت باز ايونه سرشون رو به ساختمون. اگه وقتي همه خوابن برعكس بشين و سرتونو از زير پشه بند بيارين بيرون ميتونين تو آسمون ستاره ها رو ببينين.
آسمون شمال زياد ستاره نداره. يعني همش ابره اما باز هم ميشه ستاره ها رو ديد. نميدونين قبل از خواب چقدر حال ميده ادم چشمش به ستاره ها باشه. فكر آدم هزار جا ميره. من كه همش فكر ميكردم….. ولش كنين فكرام زياد بزرگونه نيست.

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۱

اين حكم آقاي خرداديان رو خوندين؟ من ديروز از داداش ناصر شنيدم. اولش خيلي خنديديم. اينجا به جز من هيچكي اين بنده خدا رو دوست نداره. من هم فقط يه كم از بعضي رقصاش خوشم مياد اما فكر ميكنم شاگرداش از خودش بهتر ميرقصن. حالا ناچاره بنده خدا برگرده بره راننده تاكسي بشه. همون شغل قبليش.
حالا داداش ناصر يه چيزي ميگه ميخنديم اما بنده خدا خيلي گناه داره همه زندگيش الان اونجاست. خونه اش ماشينش كلاسش. سايت اينترنتيش. اونوقت خودش ناچار اينجا مثل زندون بمونه.
من وقتي ماجراي اين آقا رو شنيدم همش فكر أي عجيب غريب مياد تو سرم. از يه طرف ميگم وقتي از ايران برم ديگه هيچوقت به اينجا بر نميگردم. اصلا معلوم نيست قانون اينجا چي به چيه. ديروز انگار تو جلفا اتوبوس گذاشته بودن با اين پاترولهاي سياه همه رو ميگرفتن. داداش ناصر خودش اونجا بود ميگه همه رو اول ميگرفتن بعد جرمشون رو مشخص ميكردن ديگه هيچ جرمي كه نداشتي دو تا پس گردني ميزنن دو روز بعد ولت ميكنن.
فكرش رو بكنين تا دو ماه قبل همه چيز آزاد بود اونوقت حتي خود ما كه تو تهرون هستيم نميدونيم چي ممنوعه چي آزاده بعد اگه يه نفر كه رفته خارج بياد ايران بيخودي بگيرنش چي؟
با اين قانونها همه ما گناهكاريم. داداش ناصر كه ميگه حتي مانتو كوتاه هم جزو موارد منكراتي شده و جرمه. نوار كاست هم همينطور- آرايش غليظ- دوست داشتن- عروسك داشتن-
خب اگه يه وقت يكي از مارو بگيرن چي؟ آدم فكر ميكنه اينجا مملكت خودش نيست. يعني اينجا دو سري آدمه زندگي ميكنه اين دو سري هم زبون همديگه رو نميفهمن.
من نميخوام از سياست بنويسم اما نميدونم چرا از هر چي حرف ميزنم يه سرش وصل ميشه به سياست.

يكشنبه غروب بعد از اينكه ماشينها رو داديم تعميرگاه رفتيم شهر. اول اينو بگم كه شمال تعميرگاهاش خيلي ارزونتر از تهرونه. هم ارزونه هم با مشتري خيلي خوب برخورد ميكنند. اصلا اون آقاي تعميركار اولش همچين با بابا سلام و عليك كرد كه من فكر كردم شايد يكي از فاميلهامونو.
اينقدر هم ارزون ميگيرن كه داداش ناصر بالاخره بعد از سه سال دلش اومد ماشينشو بده رنگ بزنن الان نميدونين چي شده.
اگه شمال خواستين سوار تاكسي بشين حواستون باشه كه دو تا خانم جلو ميشنين اما يه خانم و آقا جلو نميشنن. حتي اگه برادر و خواهر باشن. براي همين وقتي من و داداش ناصر رفتيم جلو نشستيم و بابا رفت عقب اونا بابا رو مجبور كردن بياد جلو و من برم عقب بشينم.
ديگه اينكه وضع ماشينهاي شمال خيلي خرابه. از بس تو تهرون اينجور ماشينها كم شده يادم رفته بود. همشون با صندليهاي پاره و درها همه آهناش بيرون بود. حواست نباشه يا بدنت روغني ميشه يا لباست پاره ميشه. از هر ده تا ماشين كه سوار ميشدي شش تاش اينطور بود. ما البته بد شانس بوديم فقط شش تا سوار شديم و هر شش تاش داغون بود.
اونجا اگه بخواي تاكسي خطي سوار بشي شايد ناچار بشي نيم ساعت منتظر بموني كه مسافر بياد و پر بشه. اما تاكسي تلفني خيلي خيلي ارزونه.

یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۱

اونوقتها که ميرفتيم دبستان يادمه يه روز داداش ناصر اومد کتابهامو نگاه کرد. اونوقتها عادت نداشت همش ازم ايراد بگيره همنيطور اومده بود ببينه کتابها چطورين. يادمه فارسی و رياضی و دنيی و علوم و تاريخ رو ورق زد بعد گفت اينها که همش تعليمات دينی پس درساتون کو؟
ميگفت با اين درسها ميخوان از شما آخوند درست کنن.
من دليل حرفشو بعدها فهميدم تو فارسی ما يه عالم داستان درباره پيامبر اسلام هست که انگار زمان اونا نبوده. تو رياضی که ما راحت ياد گرفتيم چطور مثل علی 17 تا شتر رو بين سه نفر تقسيم کنيم. تو تاريخ همه کسايی که پنچ کلاس رو بخونن تاريخ عربستان رو بهتر از تاريخ خودمون ياد ميگيرن.
حالا که کانون ترم 9 شروع شده بد جوری ياد حرف داداش ناصر افتادم اولين درس اينجا به زبان انگليسی درباره رسالت حضرت پيامبره. به قول داداش ناصر فارسي ما شده ديني- رياضي امون شده ديني- تاريخمون شده ديني- حالا هم زبانمون شده ديني
فقط بدبختی اينه که تمام اين درسهايی که از اول ابتدايی در مورد حضرت محمدو علی و حسن و حسين خونديم همش تکراريه حتی همين درس اول ترم نه کانون هم تکراريه
بابا مگه ما خنگيم.
پارسال که می خواستیم بریم شمال درست موقع حرکت بابا فهمید ماشنش خرابه. ماشین بابا یه پیکان قدیمیه. بعد تند تند برداشتیم همه ساکها رو یه جوری تو فولکس داداش ناصر جا دادیم و با ماشین اون رفتیم مسافرت. تمام طول راه مامان غرغر میکرد که مگه ناچار بودیم خب حالا یه خورده صبر میکردیم ماشین درست میشد اینجا که جا نیست و از این حرفها.
امسال اصلا اینطوری نشد. داداش ناصر گفت که کار داره و یه روز دیرتر میاد. ما صبح جمعه با ماشین بابا رفتیم و اون عصر شنبه با فولکسش اومد.
حیاط خونه ما تو شمال خیلی بزرگه. راحت شیش هفت تا ماشین توش جا میشه. البته اگه اون باغچه بی ریختی رو که مامان درست کرده حساب نکنیم.
باغچه الان توش یه نهال کوچیک گردوائه یه دونه انجیر یه دونه هم کیوی. هیچکدوم هم تو این سه چهار سالی که کاشتنش محصول نداده. مامان ما هم عین خونه سازی بابا هیچ برنامه ای انگار نداشته برای این باغچه سازی همینطور هر جا دستش رسیده یه دونه نهال کاشته.
خلاصه قرار شد که روز یکشنبه دو ماشینی با هم بریم آب گرم سرعین
یکشنبه صبح ساعت شش پاشدیم دو ماشینی راه افتادیم.
اینجا که ما بودیم هچ خبری نبود اما از رشت که به طرف انزلی رفتیم یهو هوا ابری شد و بارون گرفت.
شمال وقتی بارون میاد مثل تهرون نیست تو تهرون یه بارون که میزنه همه چی بوی خاک میگیره. یه بوی خیلی خوشمزه و عالی اینجا اصلا اینطور نیست. همه شمال همش بوی خاک میده.
نمیدونین من چقدر بارون شمال رو دوست دارم از این بارونهای ریز که اصلا وقتی توش قدم میزنی نمی فهمین بارون میاد. فقط وقتی تو ماشین هستین یهو میبینین جلوتون هیچی معلوم نیست..
برف پاکن ماشین داداش ناصر گیر کرد زد کنار برای اینکه به قول خودش اصولی درستش کنه پیچش رو باز کرد و یه دنده آورد جلو.
این برف پاکن هم شده وسیله بازی بچه ها وقتی از مدرسه تعطیل میشن. این پسرهای ابتدایی عادت دارن برف پاکن رو هی تکونش بدن و به قول داداش ناصر همه خارهاش خورده شده.
خلاصه فکر میکنم ده دقیقه طول کشید که کار ما تموم شد بعد دوباره راه افتادیم یه کم هم تند میرفت که زودتر به بابا برسیم.
دویست سیصد متر که رفتیم درست بعد از یه پیچ یهو من چند تا ماشین دیدم وسط خیابون واستاده بودن. جلوتر یه پیکان آجری بود که عقبش داغون شده بود.
من اینجا فهمیدیم ایست قلبی چیه. ماشین ما بود. یه عالم آدم دور ماشینها جمع شده بودن دو نفر هم داشتن وسط خیابان بحث میکردن. یکیش بابا بود.
بعضی وقتها زمان اونطور که باید نمیگذره خیلی خیلی کند تر میگذره. مثلا حساب کنین از وقتی که داداش ناصر سرعتش رو کم کرد تا کشید کنار جاده و پارک کرد و من پیاده شدم همش بیست ثانیه هم نشد اما همین الان هم که دارم به اون وقت فکر میکنم انگار نیم ساعت طول کشید.
خدا رو شکر هیچکی چیزیش نشده بود. فقط یه خانم تو ماشینی که زده بود به ماشین بابا سرش به شیشه خورده بود اینقدر محکم نخورده بود که شیشه رو بشکنه فقط یه کم انگار سر درد گرفته بود.
اون آقایی که وسط خیابون داد و بیداد میکرد راننده همین ماشینی بود که زده بود میگفت چرا یهو زدی زیر ترمز. مگه ادم بعد از پیچ یهو ترمز میکنه و از این حرفها.بابا طفلک هیچی نمیگفت یارو بعد که داداش ناصر رو دید و فهمید ما با هم هستیم یهو از داد و بیدادش افتاد. البته داداش ناصر فقط از بابا پرسید حالش چطوره کاری به یارو نداشت.
بعد محبوبه با موبایلش زنگ زد تلفن 110 انگار تهران برداشتن گفتن تو شمال تصادف کردی به ما ربط نداره کد رشت رو بگیرین بعد 110
110 رشت هم گفت که به ما ربط نداره یه تلفن دیگه داد گفت راهنمایی رانندگی رو بگیرین.
بعد که ما داشتیم با تلفن ور میرفتیم یهو یه افسر راهنمایی خودش سر رسید. دادشت از اونجا رد میشد که مارو دید تند تند کروکی کشید گفت بیاین پاسگاه.
تو پاسگاه معلوم شد یارو بیمه هم نداره. اول قرار شد که هیچکی به هیچکی خسارت نده بعد اون یارو دوباره میگفت آقا شما مقصرین که بعد از پیچ یهون ترمز کردین حالا خدا رو خوش میاد اینطور ماشین ما رو داغون کردین و از این حرفها
داداش ناصر دیگه عصبانی شد بابا ما و داداش ناصر رو فرستاد گفت شما برین من هم پشت سرتون میام
فکر میکنم بابا به یارو خسارت داد

شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۱

ديروز از سفر برگشتيم من تا رسيدم اومدم سراغ کامپيوتر. اونا همه رفتن که استراحت بکنن و نظافت و ... ۲۵ دقيقه فرصت کردم به اينترنت وصل بشم نامه هامو بخونم. بعد موقع جواب دادن نميدونم ياهو چه مرگش شد که نامه نميفرستاد.
خب جاي همه تون خالي بود رفتيم شمال. ما تو شمال يه خونه کوچولو داريم. چند کيلومتر از رشت که رد بشين يه دهاته که اسمشو بهتون نميگم. بابا اصليتش اونجاييه. باباش انگار از اون زمينداراي بزرگ بوده زميني که به پنج تا پسرش و دو تا دخترش ميرسه اينقدر بزرگه که باباي ما يه خونه تو سهم خودش بسازه و يه حياط بزرگ و يه باغچه بي ريخت ازش در بياره.
اين خونه رو بابا همينجوري ساخته. اولش يه دونه اتاق بود و دستشويي ديگه هيچي نبود بعد صاحب يه آشپزخونه شديم بعد حموم و بعد يه ايون گنده که خيلي ميچسبه شبها توش بخوابين.
مشکل اينجاست که چون از اول با نقشه اين رو نساختن خيلي خونه زشتيه. خيلي زشت.
اين دهات ما از دريا نيم ساعتي با ماشين فاصله داره افتاده وسط يه عالم مزرعه برنج. براي همين هم ما دريا نداريم هم تا دلتون بخواد پشه داريم.
من تو اين سفر فهميدم که پشه ميتونه از روي لباس هم نيش بزنه. جاهايي رو ميزنه که بيشترين مقدار خون رو داشته باشه مثل مچ پا. خودم ديدم يکيشون از رو شلوار لي نيشش روکرد تو زانوم.
شبها خيلي خنک بود بدون پتو نميشد خوابيد.
من فردا از سفرم مينويسم. اگه خوشتون نمياد بهم بگين ننويسم
مرسي

پنجشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۱

چهارشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۱

نتيجه كانون رو گرفتم. قبول شدم زنده باد آقاي خسرواني. همه رو قبول كرد به جز سه نفر كه به خاطر غيبت افتادن. به اين ميگن معلم. هر كي وسط ترم از اين آقا بد ميگفت رو خدا سوسكش كنه، خدا من رو هم اگه ازش بد گفتم ببخشه. من نمره ام خيلي خوب شد جزو نفرات اول شدم. جرات نميكنم بگم چندم شدم. قربونش برم نصف بچه هاي اكباتان وبلاگ دارن. اين شعبه كانون رو هم كه ديگه همه ميشناسند.
كارنامه مدرسه رو هم گرفتم اين يكي هم عالي شد تو تمام درسها از شراره بهتر شدم به جز عربي و بينش اسلامي. ديگه دارم راست راستي به حرف بابا ايمان ميارم كه ميگه ما كافريم.
من زياد حسود نيستم. مثلا فكر كنين اصلا چطور ميتونم به محبوبه حسوديم بشه. اصلا دوست نداشتم جاي اون بودم. حتي به داداش ناصر هم همينطور. به مامان و بابا كه هيچي. اما نميدونم چرا بعضي وقتها ميخوام سر به تن شراره نباشه. حالا نه براي اينكه اين دو تا درس رو از من بهتر شده ها. معدلش از معدل من يك صدم كمتر شد. اما اگه بدونين با اينكه كمتر شده چه فخري ميفروشه. خب اون كه مثل من اينقدر با وبلاگ و كامپيوتر سرش گرم نبود كه درس رو بذاره براي شب امتحان.
من تو راهنمايي با شراره همكلاس نبودم. اون وقتها يه معلمي رياضي داشتيم به اسم خانم ايزديار. خانم خيلي خوبي بود. مشكل ما اين بود كه سال قبلش از رياضي هيچي نفهميده بوديم و حالا سي نفر خنگ نشسته بوديم تو كلاسش. باورتون نميشه امتحان اولي كه از ما گرفت فقط سه نفر بالاتر از چهارده شديم.
حالا من ميخوام يه چيز ديگه بگم. اين خانم اون سال به جاي اينكه پايه ما رو تو رياضي قوي كنه يه جور رياضي كاربردي به ما ياد داد. البته اين هم بگم كه آخر ترم هيچكي نصيحت اين خانم رو گوش نكرد به جز خودم. اما خانم ايزديار به ما ياد داد كه چطور از تمام درسهايي كه ميخونيم تو زندگي استفاده كنيم. مثلا خيلي راحت ميشه براي پيدا كردن پرتغال فروش دو معادله سه مجهولي بست. خب اونوقت اين مسئله هيچوقت حل نميشه. براي مسائل خيلي راحت ميشه يه معادله يه مجهولي بست.
اگه يه مدت براي تمام موارد توي زندگي تمرين كنين ميتونين مصداق درسي رو كه خوندين پيدا كنين. خيلي ساده است اگه هم نتونستين خودتون داستانش رو بسازين. مثلا اين درس فيزيك كه در رابطه با سرعت و مسافت و زمان است. فكر كنين اگه يه گربه و يه پرنده رو از اينجا طبقه دهم به پايين پرتاب كنيم كدومشون زنده ميمونن؟
حالا جواب اين مسئله رو من ميدم اما روشش همينه. گربه زنده ميمونه چون به محض اينكه برسه زمين پرنده رو ميخوره.
شيمي مخصوصا وقتي با نمك و آشپزي سر و كار داره ( حواستون باشه فرمول نمك همون naclاست) حتي براي زمين شناسي ميتونين اين فيلم ژوراسيك پارك رو ببيني و مصداقش رو پيدا كنين. انگار دوره هاي زمين شناسي تو آمريكا با تهران خيلي فرق ميكنه.
اما براي اين دو تا درس عربي و بينش اسلامي من نتونستم مصداقي تو زندگي پيدا كنم. حالا كه اين درس بينش اسلامي ما اصلا هيچي نداره كه به درد دنيا و آخرتتون بخوره اما اون وقتها كه احكام داشتيم كدوم اون چيزها به درد من ميخورد. بابا مگه ميشه آب پاك فقط با مزه و بوش باشه؟ اگه از اين سمها كه نه طعم داره نه بو بهش ريخته باشن چي؟ از همين سمها كه پارسال اومدن براي سوسكهاي خونه زدن و يارو به مامان ميگفت اين سم براي انسان اصلا خطر نداره اگه بخوايين يه ليوانش رو همينجا سر بكشم. حالا كاري نداريم كه سمش براي سوسكها هم اصلا ضرري نداشت.
يا مثلا عربي. چرا ما بايد عربي ياد بگيريم. چرا نبايد فرانسه ياد بگيرم. حالا نميگم از فرانسه خوشم مياد ها اما به خدا هر زباني باشه از اين زبان راحت تره. ما اگه زبان انگليسي رو يادمون ميمونه به خاطر اينه كه هزار جا استفاده داره تو فيلمهايي كه ميبنيم تو اينترنت براي همين ويزاي تحصيلي كه قراره من و محبوبه بگيريم. عربي به چه درد ميخوره. آخه من چرا بايد بشينم چهارده زمان صرف يه فعل رو حفظ كنم يا اون لغتهاي مزخرف عربي. به سگ ميگن كلب ما اينجا به كربلايي ميگيم كبل حالا اگه يه وقت عوضي بگيم چي؟
تو رو خدا به من نگين خدا فقط عربي بلده. من تا حالا هر بار باهاش فارسي صحبت كردم همش رو فهميده.



من نمیدونم این وبلاگ چه مرگشه. تست رو به انگلیسی پابليش می کنه اما از ورد که به اينجا کپي پيست میکنم يهو همه چی به هم می ريزه

یکشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۱

پنجشنبه داداش ناصر اومد خونه و گفت كه ميخوان عروسكهاي باربي رو جمع كنن. به من گفت كه ميريزن خونه به خونه و عروسكهاي باربي رو جمع ميكنن و هر كي پنج تا بيشتر داشته باشه شلاقه.
من ميدونم كه داره با من شوخي ميكنه اما بعد كه خبر روزنامه رو نشونم داد كه اين عروسكها رو جمع كردن يه خورده ترسيدم.
ميدونم نميان تو خونه ها اينها رو جمع كنن اما اين حرف داداش ناصر من رو ياد هفت هشت سال پيش مياندازه. اونوقتها يكي از دوستاي داداش ناصر ميخواست بره دانمارك و حدود پنجاه تا فيلمش رو داد به ناصر و بهش گفت كه دستت باشه اگه برگشتم ازت ميگيرم. قرار بود با اين قاچاقچيا يواشكي از مرز تركيه بره خارج. اون فكر ميكرد كه اگه حالا هر طوري شد و نتونست بره خارج بياد دوباره فيلمهاش رو بگيره. فيلمهاش رو خيلي دوست داشت. حالا كاري نداريم كه يارو به جاي دانمارك سر از انگليس در آورد و الان هم اونجاست و ديگه هيچوقت دنبال فيلمش نيومد و انگار از جاش هم خيلي راضيه همش به داداش ناصر ميگه تو هم بيا. اما يادمه اون شب كه داداش ناصر با فيلمها اومد بابا چه قشقرقي به پا كرد. داداش ناصر حدود ساعت يازده شب اومد و بابا كه اون همه فيلم رو ديد هر چي دلش خواست به اون گفت. مگه تو نوكر مردمي. ميدوني اگه اينهمه فيلم رو ازت بگيرن چيكارت ميكنن؟ مگه خودمون كم دردسر داريم و از اين حرفها. اينقدر گفت كه داداش ناصر هم ترسيد بعد بابا دستش رو كرد تو ساك تو يه دونه از اين فيلمها در آوردش و گفت: تو فكر ميكني اين فيلمها رو ازت بگيرن ولت ميكنن؟ همين فيلم رو ميبيني اين فيلم حداقل شش ماه زندون داره.
من خيلي كنجكاو شدم كه اون فيلم رو ببينم و بالاخره هم يه جوري يواشكي ديدمش. هيچ هم فيلم خلافي نبود همين قصه اسباب بازي خودمون بود كه پارسال تلويزيون نشون داد كيفيتش هم خيلي بد بود.
خلاصه اينقدرغرغر كرد كه داداش ناصر برداشت فيلمها رو برد گذاشت تو انباري زير راه پله و روشون يه تن بار ريخت. فقط نه تا فيلم رو گذاشت بيرون. اگه اشتباه نكنم اون وقتها يه قانوني بود كه تا ده تا فيلم جريمه نداشت بيشتر از اون زندون و شلاق و از اين حرفها. بعد از چند روز ديد كه بابا غرغرش رو قطع نميكنه يه سري از فيلمها رو برد. من نفهميدم كجا بردشون. ما ديگه هيچوقت اون فيلمها رو نديديمش. بعد كه باز غرغر بابا قطع نشد يه سري ديگه رو برد و آخرش يه طوري شد كه حتي فيلمهاي خودمون رو هم برد. حتي الان هم تو خونه ما به جز چند تافيلم خانوادگي و يه فيلم عروسي محبوبه هيچ نوار ويدويي نيست.
من پنجشنبه بلافاصله بعد از شام رفتم بالا. من شيش تا عروسك باربي دارم. ميدونم كه نميخوان بيان تو خونه ها اينها رو بگيرن اما همينطوري پيش خودم حساب كردم اگه اينها مثلا يه قانون تصويب كنن هيچ كس حق نداره بيشتر از دو سه تا عروسك باربي تو خونه اش نگهداري كنه كدوم رو دور بريزم؟ اول از همه يه دونه عروسك باربي سياه اومد جلوي چشمم. خيلي خوشگل نبود. روزي كه اونو به من دادن خيلي ازش بدم اومد اما بعد نمي دونم چطور شد كه از همه بيشتر از اون خوشم مياد. نميدونين چقدر بامزه است. اين عروسك رو گذاشتم كنار بعد يه عروسك باربي دارم كه حامله است و تو شكمش يه دونه بچه كوچولو هست. خيلي خوشگله. گناه داره با بچه اش ويلون بشه. اون رو هم گذاشتم كنار. بعد نوبت يه عروسك باربي با دخترش شد. دخترش ده دوازده ساله است و يه دونه خونه هم دارن كه خيلي قشنگه. اينها رو هم گذاشتم كنار. آخرش موند يه دونه باربي درب و داغون. اولين باربي كه هديه گرفتم بابا شايد ده سال پيش بهم هديه داده بود. شايد هم اصلا باربي نباشه و سندي باشه. الان اينقدر داغونه كه حتي سازنده اش هم نميتونه تشخيص بده اين اولش چي بوده. موهاش به هم ريخته و يه عالم اش كنده شده يه دستش كنده شده اون يكي از چند جا سوخته. يه جاي سالم تو بدنش نيست حتي لباسش هم بعد از اينكه پاره پوره شد و يه مدت زياد لخت تو اين خونه بود محبوبه براش درست كرده. خدا رو خوش مياد آدم همچين كسي رو كه يه عمر تو اين خونه جون كنده بياندازه دور؟
حالا از من كه گذشته اما اگه يه روز يه نفر برام عروسك دارا خريد برميدارم مثل باربي لختشون ميكنم يه خورده رژيم بهشون ميدم شكم تپليشون لاغر بشه يه خورده با موهاشون ور ميرم و سشوار ميكشم كه لخت و بلند بشه و خلاصه شبيه باربي درستشون ميكنم بعد مياندازمش دور.



شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۱

خب درسته که من براي بازي کره شرط بندي رو بردم اما کاش نميبردم. الهي کوفتشون بشه اين برد.
باور کنين آخر بازي همش دلم ميخواست اسپانيا برنده شه. (‌يه بستني هم از ته دل ميدادم) بيچاره ها سه تا گل زدن سي تا ديگه هم ميزدن داور قبول نميکرد.

پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۱

ما اينجا شرط بندي کرديم بهتون نميگم جايزه شرط بنديمون چيه فقط اينقدر بگم يه چيز ارزونه که من هم بتونم اگه باختم بدم.
من ميگم کره و ترکيه و امريکا و انگليس تو اين مرحله ميرن بالا محبوبه هم عين من ميگه فقط فکر ميکنه آلمان به جاي آمريکا ميره بالا. البته من از فوتبال سر در نميارم فقط از لج داداش ناصر اينطور گفتم.
داداش ناصر ميگه اسپانيا و سنگال و آلمان و برزيل ميرن بالا.
اين داداش ناصر ما هم بيشتر اوقات درست پيش بيني ميکنه. فقط امسال سر فرانسه و آرژانتين و کامرون و پرتغال و چند تا تيم ديگه يه خورده گند زد.
من از اين شرط بنديها خوشم مياد اما اينها هيچوقت از من وقتي ميبازم جايزه اشون رو نميگيرن. اينبار قرار شده که حتما بگيرن وگرنه من که از اولش نميرفتم تو اين شرط بندي.
فقط نميدونم ساعت يک ظهر چه جوري ميشه بستني خورد.

چهارشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۱

من زياد فوتبال نگاه نميکنم. ازش خوشم نمياد اما بعضي وقتها که بين محبوبه و داداش ناصر کري خوني ميشه خوشم مياد نگاه کنم. ديروز داداش ناصر طرفدار کره بود محبوبه هم طرفدار اين به قول داداش ناصر بچه سوسولهاي ايتاليا.
ديروز براي اينکه بهونه داشته باشم ديگه درس نخونم سر ساعت چهار که اينها اومدن نشستم به فوتبال نگاه کردن. اولش طرفدار کره بودم بعد که اون پنالتي بيخود رو براي کره گرفتن طرفدار ايتاليا شدم. بعد که کره ايها نتونستن پنالتي رو گل کنه دوباره طرفدار کره شدم. بعد که ايتاليا گل رو زد طرفدار ايتالياييها شدم. بعد هم که وسط دو نيمه از بحث بين محبوبه و داداش ناصر فهميدم که کره خيلي خوب بازي ميکنه اما ايتاليا هم بد نيست من هم طرفدار ايتالياييها موندم و مطمئن شدم ميره بالا.
ساعت پنج و ربع رفتم امتحان وسط امتحان که بوديم حالا شما فکرش رو بکنين خيالمون از بابت ايتاليا جمع بود و داشتيم زور ميزديم سئوالها رو جواب بديم که معلممون اومد تو کلاس گفت ايتاليا باخت.
انگار آب يخ ريختن رو سرم. نصف کلاس هم حالشون گرفته شد. حالا اينها همه رو گفتم که اگه ديدين من اين ترم رو افتادم تقصير کره ايهاست.

سه‌شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۱

اين آقاي معلم ما تو کانون ميگه که اصل ترمهاي کانون اون موقع که امريکايي ها درستش کردن هفت ترم بوده. ترم يک تا هفت. بعد ما ايرانيها اومديم دو تا ترم ب اي و ب آ قبل از ترم يک گذاشتيم و دو تا ترم هشت آ و هشت ب بعد از ترم هفت.
حالا اگه امروز قبول بشم بايد برم ترم نه که ديگه همش متون سنگين انگليسيه از شاعرا و نويسنده هاش. و همه اينها از ترم نه تا ترم دوازده اختراع ايرانيهاست.
تو کانون زبان براي رد شدن يا قبول شدن هيچ شاگرد اول بودن ملاک نيست. يعني من فکر ميکنم نصف کسايي که ترم قبل (‌هشت آ) افتادن تو مدرسه خودشون شاگرد زرنگ بودن.
حالا تمام مشکل من اينه که تو مدت امتحان مدرسه يه جلسه در ميون غيبت کردم و درسم رو نخوندم. از ديروز هم همش دارم ميزنم تو سرم که يه جوري خودم رو برسونم نميشه.
الان هم ديگه قيدش رو زدم اومدم اينجا اينترنت بازي ميکنم.



یکشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۱

امروز آخرين امتحانم رو دادم. تموم شد رفت پي كارش تا پس فردا كه امتحان فاينال كانونه. بعد ديگه هيچ كاري ندارم تا هفته ديگه كه ترم جديد كانون شروع ميشه.
من يه بار به داداش ناصر گفتم امسال اسم منو بنويس براي HTML گفت HTML چيه؟ بعد فهميدم بد جوري گند زدم. فكر ميكنم خودش ميدونست چيه. همينطوري ميخواست بدونه من چقدر ميدونم. بالاخره يه روز برميگردم همين صفحه رو براش باز ميكنم ميگم كه الان يه ساله تو اينترنت ميرم هيچم اخلاقم خراب نشده.
البته شايد هم شده خودم حاليم نيست. همين دو سه روز پيش محبوبه به من ميگفت تو كه اينجوري نبودي چرا اينقدر عوض شدي؟ حالا باز خدا مامان خودمو برام نگه داره كه بهش گفت:" چيكارش داري اينروزها دخترم همش داره درس ميخونه خب عصبي ميشه ديگه."
هر وقت مامانم اينجوري از من دفاع ميكنه پشيمون ميشم چرا اسم اينجا رو نذاشتم دخترك لوس!
اين محبوبه هم از وقت اومده يه تيكه از رازش رو به من گفته همش انتظار داره من مثل آدم شصتاد ساله ها رفتار كنم. من الان از دستش عصباني نيستم كه اينها رو اينجا مينويسم. يه كار دارم كه اينجا مينويسم وگرنه وقتي محبوبه از من قول گرفت كه اين حرف رو به كسي نزنم براش قسم خوردم حتي تو دلم هم اين حرف رو براي خودم نگم.
حالا كه دارم اينجا مينويسمش در حقيقت نميگم كه مينويسم
محبوبه به من ميگه زبانت رو تقويت كن من براي دانشگاه نيوزلند دارم اقدام ميكنم ويزاي دانشجويي بگيرم با هم بريم.
مثل اينكه براي رفتن به دانشگاه فقط مدرك IELTS ميخواد. محبوبه خودش تا ترم نه كانون خونده اما من كه فكر ميكنم همش يادش رفته من هم از تابستون ميرم ترم نه. ( البته اگه اين ترم قبول بشم)
حالا قراره اون پولش رو بده بريم امتحان IELTS بديم.
اونروز كلي با محبوبه صحبت كرديم. من هم فرداش امتحان عربي داشتم (چقدر اين زبان عربي مزخرفه بريد خدا رو شكر كنين براي ويزاي دانشجويي هيچكدوممون نبايد مدرك IALTS بگيريم وگرنه الان يه نفر هم دانشجوي ايراني تو خارج نداشتيم) محبوبه به من ميگه داداش ناصر رو مجبور كن بفرستدت كلاس HTML اگه رفتيم خارج به دردت ميخوره.
البته مهم نبود كه خودش پولش رو بده من برم اما مشكل اينجاست كه بايد داداش ناصر براي كلاسي كه من ميرم اوكي بده. اون هم امكان نداره قبول كنه كه من برم كلاس مگر اينكه خودش اسمم رو نوشته باشه.
خلاصه اونروز داداش ناصر از من پرسيد HTML چيه گفتم نميدونم. گفت نميدوني HTML چيه بعد ميخواي بري كلاسش؟
ديدم خيلي بد شد. درسته كه بالاخره يه روز بهش ميگم كه قانون منع اينترنت تو اين خونه شكسته شده اما الان نه. باشه وقتي كه ميخواييم با محبوبه از ايران بريم. شايد تو فرودگاه بهش گفتم.
اينجا ناچار شدم يه كم دروغ بگم بهش گفتم از اين كلاسهاست كه ياد ميدن چطور عكس رو كج و كوله كنيم.
اگه از پارسال ميدونستم اين اينترنت اينهمه منو دروغگو ميكنه شايد اصلا اسم اين وبلاگ رو ميذاشتم دخترك دروغگو.
داداش ناصر يه نگاه به من كرد. زياد فكر نكرد. گفت منظورت كلاس أي سي ديه؟ يا فتو شاپ؟
خلاصه قرار شد خودش بگرده يه جاي خوب گير بياره منو بفرسته كلاس فتو شاپ!
شايد هم همون موسسه پارسالي بفرسته. اگه اونجا باشه كه خوبه. ديگه همشون رو ميشناسم همون روز اول ميرم ميگم پشيمون شدم منو بفرستين كلاس HTML .
حالا تا اون زمان كه كلاس شروع بشه شما يه كتاب يا سي دي آموزشي HTML خوب ميشناسين به من معرفي كنين؟
مرسي



شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۱

این نظر خواهی هم کار دست من داد
من ناچار شدم تو ستینگش دستکاری کنم بعد یه سری از نظرها از بین رفت
نمیخواستم اون نظرها رو پاک کنم
ببخشيد

جمعه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۱

من مثلا امروز اومدم صبح تا حال که تنها هستم تو وبلاگم فرم نظر خواهی بذارم اون آدرسی که خانم ندا داده بود کار نمیکنه. الان خيلی وقته کار نميکنه من هم نامه دادم به يکی از آقايون وبلاگ نويس که فرم نظر خواهی داره ايشون يه سری کلمات عجيب غريب مربوط به تمپلت به من دادن که من گذاشتم تو تپلتم بعد ديگه نتونستم هيچی پابليش کنم.
دوباره همون فرمت قبلی رو برگردوندم و آدرسی که ندا خانم داده بود هم درست شد.
خلاصه من دوباره فرم نظر خواهی گرفتم درست کردم اما مثل اينکه مشکل هنوز سر جاشه من که نميتونم مطلبی رو که يه ساعت پيش پالبيش کرده بودم بخونم
واي چرا اينطوري شد؟
من سه شنبه كه اون مطلب كوه رو مينوشتم اصلا فكر نميكردم اينهمه باعث ناراحتي بشه. اون موقع كه مطلب خورشيد خانم رو ميخوندم كه بهش نامه ميدن و فحشش ميدن كه اين مطالب چيه مينويسي منظورش رو نميفهميدم. تا حالا كه به خود من از اين نامه ها دادن. به خدا من نميخواستم به كسي توهين كنم اصلا كجاي اون نوشته توهين بود؟
من رفتم از محبوبه همه چي رو درست و حسابي پرسيدم سال 1375 يا 1376 روز 14 يا 15 خرداد تو كوه دركه آقاي حسيني چند صد متر بعد از مسجد. بقيه همه چي درست درست بود.
حالا شايد راست راستي من يه خورده با لحن بدي نوشتم؟ من الان ميشينم اينجا همون مطلب رو با لحن حزب الهي مينويسم اما از الان بهتون بگم اگه بقيه از اين مطلب خوشتون نيومد تو رو خدا نامه هاتونو كه ميخواين بد و بيراه بگين هفته ديگه بفرستين كه امتحان من تموم شده باشه. حالا من گفتم كه اين امتحانهاي باقيمونده رو بلدم نميخوام كه ده بشم.
مرسي.






اين روزاي عزاداري هم خيلي حال ميده كه بشيني خونه عزا داري بكني. به قول داداش ناصر عزاداري يعني اين. تلويزيون هم برداشته براي اونا كه نميفهمن بايد عزاداري چطوري كرد برنامه آموزشي ميذاره. فقط من نميدونم چطوريه كه سي دي فيلمهاي غير مجاز كه روزاي عادي اصلا نميچسبه روزاي عزا اينهمه حال ميده.
سه چهار سال پيش همين روز پانزده خرداد يادمه كه امتحان من تموم نشده بود. اما قرار گذاشتيم بريم كوه. چون عزا بود اصلا گوشتها رو تو آبليمو نخوابونديم گفتيم يه خورده بد مزه بشه معني عزا رو بفهميم. نوشابه و ميوه و تخمه و از اين چيزهاي لهو و لعب هم برنداشتيم. عزا داري ميرفتيم مراسم جشن و شادي كه نبود.
رفتيم دركه. اول دركه كه داخل بشين بعد از يه كوچه يه مسجده كه كل محيط كوه رو روحاني كرده. داداش ناصر ماشينش رو نزديك مسجد گذاشت كه خدا حواسش به خونه اش هست به ماشين ما هم باشه. بعد يه چند صد متر كه از مسجد رد شديم دو تا سرباز به ما گفتن آقا براي عزاداري تشريف ميبرين كوه. داداش ناصر گفت بعله اگه اجازه بفرمايين. بعد اون سربازا گفتن فكر نميكنين كوه كه محل لهو و لعبه به درد عزاداري نخوره؟ بعد هم گفتن البته شما مختارين هر كار دوست دارين انجام بدين ما فقط از بابت ياد آوري گفتيم.
داداش ناصر در حالي كه به راهش در كوه ادامه ميداد كلي به فكر فرو رفت. گفت راست ميگن اين بنده هاي خدا. ما چه اشتباه عظيمي كرديم براي عزا داري اومديم كوه. حالا خدا راست بدون سئوال و جواب ميفرستدمون جهنم. اون قديمها بود كه مردم از غصه به كوه ميزدن الان از شادي به كوه ميزنن. و همينطور از اين حرفها زد تا رسيديم به يه آقاي خيلي خوش تيپ ريشو.
اون آقا پيراهن سياه پوشيده بود كه خيلي بهش ميومد. ريشش هم همش اجق وجق بود كه نشون ميداد چقدر سرسپرده عزا شده. اگه بگين يه خورده خنده تو صورتش بود، نه نبود. البته ما هم نميخنديديم اما عزاي او خيلي خالص تر از عزاي ما بود.
ما رو كه ديد گفت: براي عزا كوه تشريف ميبرين؟
داداش ناصر گفت اگه خدا قبول كنه.
اون آقا كه بعد فهميديم اصلا اسمش حسيني نيست به ما گفت ايشالله قبول ميكنه اما چرا تشريف نمي برين مسجد عزاداري كنين. اينقدر اين آقا مهربون حرف ميزد اينقدر باصفا حرف ميزد كه هر نامسلموني رو ظرف دو ثانيه مسلمون ميكرد.
داداش ناصر يه نگاهي به دستبند كه تو دستش بود كرد و گفت والله هر سال ميرفتيم مسجد امسال خيلي غصه امون بيشتره گفتيم بريم سر به كوه بزنيم.
اون آقا گفت. برادر همه كه مثل شما فكر نميكنن. مردم ميرن كوه هزار تا گناه ميكنن. براي همين اگه اجازه بدين امروز كوه رو بستيم. شما هم تشريف ببرين مسجد اينجا مسجدش حاجت ميده.
من تا حالا هيچ وقت داداش ناصر رو اينجوري نديدم. تمام قيافه اش شد تشكر. ميخواست دست اون آقا رو ببوسه. اشك تو چشماش جمع شد گفت آقا شما باعث شدين سه تا قوم از گمراهي نجات پيدا كنه. حساب كنين بعدها كه ما ازدواج ميكرديم هر كدوم از ما صاحب يه خانواده ميشديم و بچه هاي هر كدوم از ما يه قوم تشكيل ميدادند و اين سه قوم هميشه فكر ميكردن كه براي عزا بايد رفت به كوه و خلاصه ما رو از بدبختي نجات دادين.
بعد هم خود داداش ناصر من و محبوبه رو فرستاد مسجد كه عزا داري كنيم خودش دو ساعت موند پيش آقاي حسيني كه مردم رو به راه راست هدايت كنه دو ساعت هم اومد مسجد عزا داري كرد و برگشتيم خونه.
اون سال بهترين عزاداري عمرمون رو كرديم




شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۱

سلام
ورد کامپيوترم ترکيد.
من ناچارم مطلب بعدي رو تو ورد تايپ کنم. فکر ميکنم تا سه شنبه نتونم چيزي بنويسم.
مرسي

چهارشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۱

سلام
من با كمك يه آقاي كه ازشون خيلي هم ممنونم يه صندوق پستي جديد تو وبلاگم درست كردم اما اگه به همون آدرس قبلي هم نامه بدين دستم ميرسه.
مرسي

سه‌شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۱

اين روزاي عزا اصلا حال نميده. يه جوريه انگار. به قول داداش ناصر عزاي واقعي هم نيست كه مردم بزنن تو سرشون. عزاي زوريه. تلويزيون برنامه نداره و اين سي دي كه روزاي عادي خيلي ميچسبه نميدونم چطوره كه روزاي عزا اصلا حال نميده.
مخصوصا اينكه امتحانهاي اصلي من تموم شده و به جز رياضي كه چيزي نيست و زيست كه بلدم و زبان و فارسي ديگه امتحاني نمونده.
الان داداش ناصر رفته كوه. محبوبه بيرونه و من تنها نشستم اينجا كه مثلا درس بخونم.
سه چهار سال پيش همين پانزده خرداد يادمه امتحانهاي من تموم شده بود. صبح من و محبوبه و داداش ناصر با هم برنامه گذاشتيم بريم كوه. اونوقتها اين داداش ناصر و محبوبه زياد با هم دعوا نميكردن. يه عالم گوشت تو آبليمو و پياز خوابونديم و با نون و نوشابه و ميوه و تخمه و ذغال و سيخ رفتيم كوه.
رفتيم دركه. همون اول دركه كه وارد ميشين دو تا كوچه كه رد ميكنين يه مسجده. داداش ناصر ماشين رو نزديك مسجد پارك كرده بود. بعد همچين دويست متر از مسجد كه رد شديم دو تا سرباز گفتند آقا امروز كوه تعطيله. داداش ناصر بهشون خنديد. محبوبه هم خنديد. كوه تعطيله از اين جمله هاي خنده دار ميتونه باشه. اما من خنده ام نيومد. سرباز نخواست با زور جلومونو بگيره اما گفت نرين. جلوتر اذيتتون ميكنن.
داداش ناصر گفت كه اينها ممكنه دوست دختر پسرا رو اذيت كنن اما با ماها هيچ غلطي نميتونن بكنن.
اگه دركه رفته باشين ميدونين صد متر بعد از اون مسجد يهو يه مسير خاكي درازه كه ميشه گفت كوه از اونجا شروع ميشه.
همين اين مسير رو درست نرفته بوديم كه يه آقايي با بي سيم و يه دونه دستبند جلومونو گرفت. تنها بود. خيلي عصبي و تند گفت آقا امروز كوه تعطيله. البته تمام مغازه هاي كوه بسته بودن. اما ما كه به مغازه ها كار نداشتيم.
قبل از ما هم جلوي دو نفر ديگه رو گرفته بود و وقتي ما رسيده بوديم اونجا داشت باهاشون بحث ميكرد. داداش ناصر خودشو داخل بحث كرد و گفت كي گفته كوه تعطيله؟
اون آقا گفت من.
داداش ناصر كه يواش يواش داشت عصباني ميشد گفت جنابعالي كي باشن؟
اون آقا گفت كه اسمم حسينيه و من ميگم امروز كوه تعطيله. ( اون يارو راست راستي اسمش حسيني بود. من اسمشو عوض نكردم انگار تو مسجد اونجا هم خيلي فعاليت ميكرد)
اون اقايي كه قبل از ما داشت باهاش بحث ميكرد گفت يعني كه چي كوه تعطيله. اينجا با دو تا سرباز وايستادي جلوي مردمو ميگيري حكمت كجاست دستور از كي ميگيري؟
اون آقا گفت حكم من عزاي بچه حسينه و برو هر پاسگاهي كه دلت ميخواد بگو يه آقايي به نام حسيني اجازه نميده ما بريم كوه.
ديگه داشت داد ميزد. داداش ناصر گفت تو برو هر پاسگاهي كه دلت ميخواد بگو ما دوست داريم از غصه عزاي بچه حسين به كوه بزنيم.
بعد هم بدون اينكه به ما چيزي بگه از كنارش رد شد كه بره كوه. ظرف دو ثانيه يارو داداش ناصر رو گرفت چسبوند به سينه كوه و دستبند رو انداخت مچ دستش.
اون يارو يه نفر قد بلند بود از داداش ناصر يه كم بلند تر اما خيلي لاغرتر و يه ريش به قول محبوبه شپشو داشت. منظورم از شپشو اينه كه اصلا انكارد نشده بود همينطور امتداد ريشش ميرفت تا سينه اش. مشكي پوشيده بود و خيلي عصبي بود.
داداش ناصر انگار انتظار اين برخورد رو نداشت يهو به كل ساكت شد. عوضش محبوبه يهو همچين داغ كرد كه من ديگه هيچوقت اينطوري اونو نديدم چشاش رو بست و دهنش رو باز كرد و هر چي دلش خواست به اون يارو گفت.
يارو انگار نه انگار. فكر ميكنم اگه محبوبه تن صداش رو ده برابر هم ميكرد يارو اصلا برنميگشت كه نگاهش بكنه. جالب اينجاست كه بعدها داداش ناصر به شوخي به محبوبه ميگفت ببين يارو مسلمون واقعي بود. شما زنها رو به قدر يه مگس هم تحويل نميگرفت.
من رنگم اونجا شده بود مثل گچ. البته خودم كه تو آينه خودمو نديدم اما مطمئنم مثل گچ شده بودم. همه بدنم ميلرزيد. الان دارم اينجا به شما ميگم اما تا حالا اينو به كسي نگفتم. اونوقت من فكر ميكردم اگه اون يارو محبوبه و داداش ناصر رو بگيره با خودش ببره زندون من چطور برگردم خونه.
نه اينكه راه رو بلد نباشم. بيشتر به اين فكر ميكردم برگردم به مامان و بابا چي بگم؟ بگم من اونجا وايستادم اونا محبوبه و داداش ناصر رو بردن؟
بعد فكر ميكردم اگه قراره اينها رو ببرن زندان، برم بهشون بگم منم با اينها هستم منم با خودتون ببرين. بعد فكر كردم اينها كه همينطوري آدم رو نميبرن بايد يه فحشي چيزي بهشون بديم.
همينه ديگه. شما فكر نكنين فحش دادن خيلي راحته. ما تو مدرسه به همديگه خيلي چيزا ممكنه بگيم اما وقتي بخواي از باباتون يا داداشتون يا خواهرتون كه از خودتون بزرگتره دفاع كنين ميبينين فحش دادن خيلي سخته. واقعا سخته.
حالا خدا رو شكر كار به اين جاها نكشيد. اون يكي آقايي كه قبل از ما داشت بحث ميكرد واسطه شد و بالاخره بعد از يه ربع ساعت يارو داداش ناصر رو ول كرد. بعد داداش ناصر به ما ميگفت من فكر ميكنم اين يارو دستبندش قلابي بود چون معمولا كليد دستنبداي اصل رو تو اداره پيش رييسشون ميذارن كه يه وقت دزده با زور نتونه خودشو آزاد كنه. من اما فكر ميكنم دستبنده قلابي نبود اون آقاي حسيني قلابي بود.
خلاصه ما اون روز نرفتيم كوه. يعني دركه نرفتيم. به جاش رفتيم يه جاي خيلي با صفايي به اسم جنگل سنگان. يه ابشار خيلي قشنگ داشت كه الان كه چند سال از اون ماجرا گذشته خيلي دلم براش تنگ شده.
شايد يه روز بعد ماجراي اين جنگل سنگان رو براتون تعريف كردم. اما از اون روز من همش فكر ميكنم اگه عزاي بچه حسين گناهه كه آدم بره كوه پس چرا به ما تو جنگل سنگان اينهمه خوش گذشت؟




شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۱

الان يه مدته که يکي يکي اين وبلاگ نويسا دارن خداحافظي ميکنن. حالا خورشيد خانم که برگشت اما خيلي ها رفتن و نميخوان برگردن. مثل اخترک مثل جعبه شکلات مثل ماه پيشوني.
من هنوز لينک اين آخري رو از صفحه ام برنداشتم حالا يه مدت باشه شايد پشيمون شد برگشت.
اما اين خداحافظيها رو که ديدم ياد وبلاگ نويسي خودم افتادم. من پارسال همون روز اولي که با وبلاگ آشنا شدم وقتي مطلب اونا رو ميخوندم همش تو فکرم بود که يه دونه وبلاگ هم براي خودم درست کنم. فکر ميکردم يه عالمه حرف براي گفتن دارم. بعد که درست شد ديدم هيچي حرف ندارم بزنم جز اينکه به قول يکي از خواننده ها پته خانواده رو بريزم رو آب. تازه همون هم ممکنه بعد از يه مدت هيچ اتفاق تازه ايي نيافته اونوقت چي بنويسم؟
اما تو تعطيلات عيد فهميدم که نوشتن اصلا ربطي به اينکه مطلب قابل گفتن داشته باشي يا نه نداره. به جاش بايد شرايط نوشتن رو آماده کنيم. من وقتي شرايط نوشتن مهيا باشه اينقدر حرف دارم که امکان نداره هوس تعطيلي به سرم بزنه.
مثلا تمام زمستون فکر ميکردم به محض اينکه عيد بشه و من از صبح خونه باشم و هيچکي نباشه بياد ببينه من تو کامپيوتر چکار ميکنم اونوقت ميام اينجا مثنوي مينويسم بعد عيد که شد از اول صبح تا غروب تو خونه بودم هزار تا کار با اين کامپيوتر ميکردم اما يه خط هم نميتونستم بنويسم. همچين که صفحه سفيد ورد رو نگاه ميکردم هيچي يادم نميامد.
بعد که دوباره مدرسها باز شدن نوشتنم شروع شد. من روزهاي مدرسه تا ظهر تو کلاسم بعد که ميام خونه تا نهار بخورم و ظرفها رو بشورم و يه نگاهي به درسها بياندازم ميشه غروب بعد از ساعت هفت به بعد تا هشت که سروکله محبوبه يا داداش ناصر پيدا ميشه همش نيم ساعت يا يه ساعت وقت دارم بيام اينجا يه چيز بنويسم. بعد درست عين اينکه تو دهن آدم غذاي داغ ريخته باشن تند تند تايپ ميکنم و وصل ميشم و پابليش و همچين که تموم شد يه نفس راحت ميکشم و رد پاها رو پاک ميکنم. منظور من هم از اينکه شرايط بايد مهيا باشه همينه. مطلب رو بايد عين آش داغ تو دهن تند تند نوشت يهو ريخت اين تو پابليشش کرد و نفس راحت کشيد.
خب الان که براي امتحانات تعطيليم من هم شدم مثل اين دوستاني که وبلاگ نويسي رو ول کردن همش ميگم باشه يه ساعت ديگه مينويسم باشه دو ساعت ديگه مينويسم باشه غروب..... و غروب ميبينم هيچي ندارم بنويسم.
اينهمه رو گفتم که اينطوري تمومش کنم شما هم اگه ميخوايين مرتب و زياد بنويسيد اول از همه کامپيوترتونو ببخشين به کسي که تو خونه ازش خيلي حساب ميبرين. باهاش هم شرط بذارين که حق ندارين به کامپيوتر دست بزنين بعد تا اون نيم ساعت از خونه رفت بيرون سريع شروع کنيد به تايپ کردن. همچين نوشتتنتون مياد که حال همه جا بياد. اگه تو همين نيم ساعت به اندازه سه جلد کتاب برباد رفته مطلب نيومد تو ذهنتون اونوقت بياين فحشش رو به من بدين.