وبلاگ بنفشه خانم ( ويولت يا مژده) رو هر وقت که ميخونم کلی روحيه ميگيرم. از اينکه يه خانم ام اس داشته باشه و نخواد به اين راحتی تسليم اين بيماری بشه لذت ميبرم. از اينکه ميبينم اينطور با روحيه مينويسه و توی نوشته هاش يه عالم شوخی هم ميکنه سر حال ميام.
اگر دم دستم بود تمام آفرينهای عالم رو بهش ميدادم.
اگه قصد کردين سری به وبلاگش بزنين تو رو خدا برندارين از اين پيامهايی که به من هم ميدين براش بنويسين که تو دروغ ميگی و اصلا ام اس نداری و از اين حرفها.
خيلی زور داره آدم با همچين بيماری سختی دست و پنجه نرم کنه و از اين حرفها هم بشنوه.
پنجشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۲
پنجشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۲
اين نوشته رو از وبلاگ عزيز دوردونه پيدا کردم
خيلی خنديدم
مامان و باباي عزيزم سلام
الان نزديکه چهار ماهه که من شمارو براي ادامه تحصيل در کالج، ترک کردم. ميدوونم که در ننوشتن نامه بي مبالاتي کردم و بايد زودتر براتوون نامه مينوشتم. بهر صورت از اين بيفکري متاسفم. بهر صورت الان ميخوام شمارو از همه چي مطلع کنم. فقط قبل از خووندن نامه لطفا بنشينيد.
بنشينيد چون هيچ يک از مطالبي رو که نوشتم بدون نشستن نميتونيد بخوونيد باشه!!!
خوب!! راستش الان همه چي خيلي خوبه اما ميدونين چند وقت پيش استخوون جمجمه ام شکسته بوود آخه از پنجره خوابگاه پريدم بيرون...... چون همون اوايل رسيدنم، اتاقم آتيش گرفته بود. بهر صورت اونموقع يه کم ضربه مغزي شده بودم اما الان خيلي خوب شدم فقط روزي يه بار سردرد ميگيرم.
خوشبختانه ماجراي آتيش گرفتن خوابگاه و پريدن من از پنجره، مواجه شد با حضور يه شاهدي که تو صحنه بود و در واقع اوون بود که آمبولانس رو خبر کرد و دانشکده رو در جريان گذاشت. تازه اوون دائما در بيمارستان ميوومد به ملاقاتم و به دليل اينکه من اتاقم تو آتيش سوخته بود اوون خيلي صادقانه حاضر شد اتاقشو با من مشترک بشه.
در واقع اتاقه خيلي کوچيکه اما خوب نميدوونيد چقدر جذابه. هم اتاقيم يه پسر خيلي خوبه و راستشو بخواين من تو اين مدت عاشقش شدم و تصميم گرفتيم با هم ازدواج کنيم. البته هنوز تاريخ دقيقش رو نميدونم ولي احتمالا قبل از اينکه آثار حاملگي معلوم بشه اينکارو ميکنيم.
آره مامان و باباي خوبم من حامله ام. من ميدونم که چقدر شما منتظر بوديد تا يه روزي مادربزرگ و پدربزرگ بشين و ميدونم که شما بچه من رو با کمال ميل ميپذيرين و محبتتون رو بهش هديه ميکنيد درست مثل وقتايي که من کوچيک بودم.
راستشو بخواين دليل تاخير ما تو ازدواج اينه که دوست پسر من يه بيماري مقاربتي خفيف داره و من از اوون گرفتم و ما نميتونيم آزمايش خون قبل ازدواج رو پاس کنيم البته اين مريضي هر چه زودتر برطرف ميشه چون هر روز پني سيلين ميزنيم.
راستشو بخواين ميدونم که شما دوست پسرم رو هم مهربانانه ميپذيرين. اوون خيلي مهربونه البته تحصيلکرده نيست اما جاه طلب و بلند پروازه. بايد بگم که اوون کلاس خونوادگيش و دينش با ما يکي نيست. در ضمن ميدونم که تحمل و مداراي شما بگونه اي هست که با اين حقيقت مواجه بشين که رنگ پوست اوون يه کمي تيره تر از پوست ماست. ميدونم که شما اونو دوست خواهيد داشت همونطور که من دارم. خونواده خوبي داره مثل اينکه پدرش تو يکي از روستاهاي آفريقا شکارچي ببره.
خوب ديگه شمارو در جريان تمام اتفاقات گذاشتم فقط ميخواستم بگم اصلا از آتيش توي خوابگاه خبري نبود منم ضربه مغزي نشده بودم و سرم هم نشکسته بود. من توي بيمارستان نبودم و در ضمن حامله هم نيستم. من با کسي نامزد نکردم و سيفليس هم ندارم. هيچ نوع مردي هم با هيچ نوع رنگي توي زندگيم نيست.
آها فقط تاريخ رو 10 گرفتم و علوم رو هم افتادم و ميخواستم در مورد اين نمره ها يه پيش زمينه بهتون بدم.
ميبوسمتون
دختر دوست داشتني شما
خيلی خنديدم
مامان و باباي عزيزم سلام
الان نزديکه چهار ماهه که من شمارو براي ادامه تحصيل در کالج، ترک کردم. ميدوونم که در ننوشتن نامه بي مبالاتي کردم و بايد زودتر براتوون نامه مينوشتم. بهر صورت از اين بيفکري متاسفم. بهر صورت الان ميخوام شمارو از همه چي مطلع کنم. فقط قبل از خووندن نامه لطفا بنشينيد.
بنشينيد چون هيچ يک از مطالبي رو که نوشتم بدون نشستن نميتونيد بخوونيد باشه!!!
خوب!! راستش الان همه چي خيلي خوبه اما ميدونين چند وقت پيش استخوون جمجمه ام شکسته بوود آخه از پنجره خوابگاه پريدم بيرون...... چون همون اوايل رسيدنم، اتاقم آتيش گرفته بود. بهر صورت اونموقع يه کم ضربه مغزي شده بودم اما الان خيلي خوب شدم فقط روزي يه بار سردرد ميگيرم.
خوشبختانه ماجراي آتيش گرفتن خوابگاه و پريدن من از پنجره، مواجه شد با حضور يه شاهدي که تو صحنه بود و در واقع اوون بود که آمبولانس رو خبر کرد و دانشکده رو در جريان گذاشت. تازه اوون دائما در بيمارستان ميوومد به ملاقاتم و به دليل اينکه من اتاقم تو آتيش سوخته بود اوون خيلي صادقانه حاضر شد اتاقشو با من مشترک بشه.
در واقع اتاقه خيلي کوچيکه اما خوب نميدوونيد چقدر جذابه. هم اتاقيم يه پسر خيلي خوبه و راستشو بخواين من تو اين مدت عاشقش شدم و تصميم گرفتيم با هم ازدواج کنيم. البته هنوز تاريخ دقيقش رو نميدونم ولي احتمالا قبل از اينکه آثار حاملگي معلوم بشه اينکارو ميکنيم.
آره مامان و باباي خوبم من حامله ام. من ميدونم که چقدر شما منتظر بوديد تا يه روزي مادربزرگ و پدربزرگ بشين و ميدونم که شما بچه من رو با کمال ميل ميپذيرين و محبتتون رو بهش هديه ميکنيد درست مثل وقتايي که من کوچيک بودم.
راستشو بخواين دليل تاخير ما تو ازدواج اينه که دوست پسر من يه بيماري مقاربتي خفيف داره و من از اوون گرفتم و ما نميتونيم آزمايش خون قبل ازدواج رو پاس کنيم البته اين مريضي هر چه زودتر برطرف ميشه چون هر روز پني سيلين ميزنيم.
راستشو بخواين ميدونم که شما دوست پسرم رو هم مهربانانه ميپذيرين. اوون خيلي مهربونه البته تحصيلکرده نيست اما جاه طلب و بلند پروازه. بايد بگم که اوون کلاس خونوادگيش و دينش با ما يکي نيست. در ضمن ميدونم که تحمل و مداراي شما بگونه اي هست که با اين حقيقت مواجه بشين که رنگ پوست اوون يه کمي تيره تر از پوست ماست. ميدونم که شما اونو دوست خواهيد داشت همونطور که من دارم. خونواده خوبي داره مثل اينکه پدرش تو يکي از روستاهاي آفريقا شکارچي ببره.
خوب ديگه شمارو در جريان تمام اتفاقات گذاشتم فقط ميخواستم بگم اصلا از آتيش توي خوابگاه خبري نبود منم ضربه مغزي نشده بودم و سرم هم نشکسته بود. من توي بيمارستان نبودم و در ضمن حامله هم نيستم. من با کسي نامزد نکردم و سيفليس هم ندارم. هيچ نوع مردي هم با هيچ نوع رنگي توي زندگيم نيست.
آها فقط تاريخ رو 10 گرفتم و علوم رو هم افتادم و ميخواستم در مورد اين نمره ها يه پيش زمينه بهتون بدم.
ميبوسمتون
دختر دوست داشتني شما
یکشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۲
چهارشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۲
بيخود جو نگيردمون. هيچ خبری نيست جامعه مدرسين قم گفت که مياييم متحصنين رو ميريزيم بيرون. وزرای دولت گفتن که استعفا ميديم. خاتمی گفت که من ترک پست ميکنم. نماينده های رد صلاحيت شده گفتن يا مجلس يا هيچی. بعضی وبلاگها معتقدند که مردم الان بايد به حمايت نماينده ها برن. مردم عين خيالشون نيست. چهل روز تا انتخابات مونده. به اين ميگن داغ کردن تنور انتخابات.
من فکر ميکنم که دولت بالاخره در کارش موفق ميشه. يعنی الان از اين بحثهای بامزه و داغ هی بالا ميگيره و يکی ميگه فردا استعفا ميدم اون يکی ميگه روزه ميگيرم سومی ميگه خودسوزی ميکنم بعد يهو يه عاقل مردی مياد ميگه که من واسطه ميشم و خيلی از رد صلاحيت شده ها رو صالح تشخيص ميدن و مردم که بيرون گود وايستادن حتی اونها که قول داده بودند ديگه تو هيچ انتخاباتی شرکت نکنن احساساتی ميشن و ميگن حالا که نماینده ها تونستن پوز راستيها رو بزنن و به کرنش وادارشون کنن ما هم ميريم رای ميديم که پوزش بيشتر زده بشه و انتخابات با درصد شرکت کننده های زيادی برگزار ميشه و هدف اصلی که به همه نشون بدن مردم بيشتر از هشتاد درصد عاشق رژيمشون هستند ثابت ميشه.
بيخود جو نگيردتون. ملت لااقل تو تهران ديگه به اين راحتی گول نميخورن.
در ضمن اگه شورای نگهبان راست ميگه مرد و مردونه پای حرفش وايسته و يه قدم عقب نشينه.
من فکر ميکنم که دولت بالاخره در کارش موفق ميشه. يعنی الان از اين بحثهای بامزه و داغ هی بالا ميگيره و يکی ميگه فردا استعفا ميدم اون يکی ميگه روزه ميگيرم سومی ميگه خودسوزی ميکنم بعد يهو يه عاقل مردی مياد ميگه که من واسطه ميشم و خيلی از رد صلاحيت شده ها رو صالح تشخيص ميدن و مردم که بيرون گود وايستادن حتی اونها که قول داده بودند ديگه تو هيچ انتخاباتی شرکت نکنن احساساتی ميشن و ميگن حالا که نماینده ها تونستن پوز راستيها رو بزنن و به کرنش وادارشون کنن ما هم ميريم رای ميديم که پوزش بيشتر زده بشه و انتخابات با درصد شرکت کننده های زيادی برگزار ميشه و هدف اصلی که به همه نشون بدن مردم بيشتر از هشتاد درصد عاشق رژيمشون هستند ثابت ميشه.
بيخود جو نگيردتون. ملت لااقل تو تهران ديگه به اين راحتی گول نميخورن.
در ضمن اگه شورای نگهبان راست ميگه مرد و مردونه پای حرفش وايسته و يه قدم عقب نشينه.
چهارشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۲
ميگفت:
وقتی بيدار شدم صبح شده بود گرچه جايی که من بودم تاريک بود اما ميشد از نور خورشيد که از بين آوار رد ميشد فهميد که صبح شده. انگار دوخته بودنم به زمين. يه تير آهن افتاده بود روی من يه سرش چند سانتيمتر اونطرف تر از من بود يه سر ديگه اش روی ميز افتاده بود. اصلا نميتونستم اتاقم رو تشخيص بدم. همه جا رو خاک گرفته بود. من خيلی به تميزی خونه حساسم. چشمام افتاد به لحافم که پر شده بود از خاک. دست راستم آزاد بود بلند کردم و خاک رو از روی لحاف تکوندم. نرفت بيشتر هلش دادم محکمتر هلش دادم بعد ديدم که اصلا تکون نميخوره. يه تيکه بزرگ بود. اندازه قد دو نفر آدم يک تيکه از آجر و سيمان و گچ مربوط به سقف که افتاده بود روی من درست روی پاهام در حقيقت اون بود که منو به زمين ميخکوب کرده بود. تختی که روش خوابيده بودم به خاطر وزن آوار شکسته بود. خود آوار هم دو تيکه شده بود. اما با اينوجود اينقدر سنگين بود که نميتونستم تکونش بدم.
صدا زدم مينا مينا. جواب نيومد. داد زدم "مهرداد." مهرداد کجا بود؟
شب ميومد درست وسط ما ميخوابيد. الان چند شب بود که اين عادت رو پيدا کرده بود. درست زير همين لحافی که الان به نظر من خاکی ميامد و روم رو پوشونده بود. با اينکه نور خورشيد ميومد اما نميتونستم بغلم رو درست ببينم. باز صدا کردم مينا. مهرداد .
برام سخت بود بلند حرف بزنم. قفسه سينه ام شکسته بود. دو تا از دنده هام شکسته بودند و من خبر نداشتم و همين دو تا دنده وقتی نفس ميکشيدم يا حرف ميزدم خيلی اذيتم ميکرد.
نميدونستم ساعت چنده. اصلا نميدونستم چی شده. همش فکر ميکردم بمب افتاده. زمان رو از دست داده بودم. اولش که از خواب بيدار شدم تقريبا مطمئن بودم که بمب افتاده بعد يواش يواش يادم اومد که الان خيلی وقتی که با عراق جنگ نداريم. بعد اصلا کل تاريخ معاصر يادم اومد گفتم که هر چی هست از زير اين عراق حرومزاده است شايد يکی از طرفداری صدام اشتباهی اومده شهر ما رو بمبارون کرده.
بعد ياد مدرسه افتادم. کلاسم داشت دير ميشد. امروز ساعت دوم امتحان هم قرار بود بگيرم. به فکرم رسيد که الان بچه ها کلی خوشحالی ميکنند که من نرفتم. به فکرم رسيد نکنه اصلا نفرين بچه ها گريبانگيرم شده. همه بچه ها معلماشون رو نفرين ميکنن. هر قدر هم که معلم خوبی باشه.
ولی من که خيلی دوستشون داشتم. من هم بچه داشتم.
دوباره داد زدم مهرداد. مهرداد.
سينه ام ميسوخت. يه کم که بلندتر داد ميزدم تير ميکشيد
از بيرون هيچ صدايی نميومد. ميترسيدم باز داد بزنم کمک بخوام و درد سينه ام که تازه يه کم آروم شده بود دوباره شروع بشه. خيلی شديد درد ميکرد. همونطور منتظر موندم. بالاخره اگر بمب هم بود يا موشک ممکنه دو سه تا خونه اونورتر رو خراب کنه بقيه که نمرده بودند. ميومدن کمکم.
نفهميدم چه مدت گذشت شايد هم اصلا خوابم برد که از يه صدايی بلند شدم. صدای مينا بود. داشت ناله ميکرد. صداش زدم. سينه ام تير کشيد. نميديمش. باز ناليد. بعد يهو گفت مهرداد کجاست؟ گفتم نميدونم تو کجايی. صداش از سمت راست اتاقم ميومد همونجايی که هميشه ميخوابيد. گفت اينجام. اون هم نميتونست حرف بزنه. بهم گفت مهرداد پيش توائه؟
نبود زير لحاف هم نبود. يعنی اميدوار بودم که نباشه. چون سمت راست و پايين پای من فقط يه توده عظيم سنگ و آجر بود که از بينشون صدای مينا ميومد. و نصفی از همون آوار الان روی من بود.
مهرداد کجا بود؟ شبها عادت داشت تو خواب غلت بزنه و ما اونوقت اونو زير پا يا حتی بالای سرمون پيدا ميکرديم. اگه غلت زده بود به طرف زير پا يعنی اينکه اون تيکه عظيم آواری که الان روی پاهام افتاده بود و منو به زمين دوخته بود روی اون هم بود.
از اين فکر حالم بد شد. به مينا گفتم نه اينجا نيست. تو ميتونی تکون بخوری.
گفت مهرداد صبح با من صحبت ميکرد. بعد از زلزله.
اولين بار بود که متوجه شدم زلزله اومده. قبل از اون حتی به فکرم هم نميرسيد که زلزله باشه.
گفتم کی زلزله اومد؟
صبح .. عق زد. بعد ناله کرد. بهش گفتم اگه نميتونه حرف نزنه. تمام سينه خودم ميسوخت.
ميترسيدم مهرداد رو صدا کنم. نميدونستم از کجا با مادرش حرف زده بود. مينا فقط ناله ميکرد.
از بيرون هيچ صدايی نميامد. خونه ما تو انتهای محله غربی شهر بود. يه محله خلوت که از مرکز شهر دور بود. هيچ صدايی از بيرون نميامد انگار تمام همسايه ها مرده بودند. انگار تمام شهر مرده بودند.
مينا ساکت شد. شايد هم بيهوش شد. صداش کردم. دوباره و سه بار و اينقدر صداش کردم که تمام سينه ام شد يه پارچه آتيش و اون جواب نداد.
بالای سرم روی لبه تختم شبها ليوان آب ميذاشتيم. تشنه ام بود. ليوان آب سرجاش بود. صحيح و سالم حتی يه گوشه اش هم خراش برنداشته بود. فقط يه مقدار خاک داخلش شده بود. قاطی آب و اون وقت که من نگاهش کردم خاکها ته نشين شده بودند. دستم رو اگه دراز ميکردم بهش ميرسيد. اما اينکار رو نکردم. زياد تشنه نبودم. گفتم شايد مينا بتونه در بياد از اون همه خاک. گفتم شايد بچه ام پيداش بشه تشنه اش باشه.
شب شد که باز صدای ناله اش اومد. گمونم تو اين مدت بيهوش شده بود. فکر ميکنم خودم هم بيهوش شدم. شايد هم خوابم برده بود. تمام بدنم درد ميکرد فقط ميتونستم يه بخشی از بدنم تکون بدم سمت راست بدنم و دستم و کتفم تا حدودی حرکت ميکرد اما حرکت همينها کافی بود که زياد بدنم خواب نره. نميدونستم مهرداد چه وضعی داره. مينا چه ميکنه.
مطمئن بودم مهرداد هر جا باشه خودش مياد طرفمون.اصلا جرات نميکرد بدون ما جايي بره. بدون اجازه ما حتی آب نميخورد. خيلی هم از تاريکی ميترسيد. اصلا برای همين ترس از تاريکی بود که مجبور بوديم شبها يه چراغ خواب قوی روشن کنيم بچه ام بدون ما جايي نميرفت. همش فکر ميکردم اگه بچه ام ازم کمکم بخواد چکار کنم. مگه شده بود تا حالا ازم کمک بخواد و براش کاری نکنم؟ الان چی بايد بهش ميگفتم؟ نکنه اون هم زير آوار گيرکرده بود. باز يه تلاش ديگه کردم بيام بيرون. فايده نداشت. فقط کمرم جوری تير کشيد که نزديک بود بيهوش بشم. مينا با ناله گفت:" مهرداد کجاست؟ کسی نيومد کمک. تو نتونستی در بيای؟"
هميشه همينطور بود پشت سر هم سئوال ميکرد بدون اينکه منتظر جواب بمونه.
گفتم مهرداد نيست تو کی باهاش حرف زدی؟
گفت:" اول صبح، بعد از زلزله ميگفت مامان من ميترسم. ميگفت مامان کجايي بابا کجاست."
باز ناله کرد. شايد هم گريه کرد.
دو بار ديگه داد زدم مهرداد مهرداد.
مينا رو اصلا نميديدم. شب شده بود. بچه از تاريکی ميترسيد. دعا ميکردم خانم سرابی پيداش کرده باشه. تو همسايه ها فقط با اون رفت و آمد داشتيم. مينا رو صدا کردم. صداش نيومد دوباره صدا کردم جواب نداد.
ميخواستم بهش بگم اينجا آب هست فقط بگو کجايي تا برات بيارم. به اون توده تاريکی که جلوی من بود نگاه کردم. ميدونستم که مينا هم از تاريکی ميترسه. لحاف روی من بود. مينا هم مثل مهرداد عادت داشت تو خواب از زير لحاف در بره ميگفت که خونه به قدر کافی گرم هست لحاف برای چی؟ حالا خيلی سرد بود. من نميتونستم لحاف رو بالا بکشم از زير بدنم سردی داخل ميشد. مينا چيکار ميکرد. با اين سرما چقدر ميتونست تحمل کنه؟ درست که خيلی عاشق سردی بود اما سرمای کوير بدن رو چوب ميکنه.
از جونور هم خيلی ميترسيد. از سوسک و مار که الان به نظرم ميرسيد داشتند زير کمرم حرکت ميکردند. شايد هم مور مور تنم بود از بيحرکتی.
به نظرم ميومد که از دور صدای مردم رو ميشنوم. صدای همهمه يا شايد صدای باد بود. تا صبح بيهوش شدم و به هوش اومدم. نور خورشيد که از بين آوار در اومد کاملا بيدار شدم. فکر ميکردم شايد مينا خوابه. بيدارش نکنم حتی وقتی دوباره نور خورشيد از بين آوارهای زد بيرون باز هم صبر کردم که خوب از خواب سير بشه. به نظرم دو ساعتی از صبح گذشت که صداش کردم جواب نداد. هر دقيقه يه بار صداش کردم همش هم با احتياط هم سينه ام درد ميکرد هم ميخواستم يهو از خواب نپره فکر کنه خواب بد ديده.
جواب نداد. ديگه هيچوقت جواب نداد.
**********
دستم رو گرفت. اصلا ملاحظه محرم و نامحرمی رو نميکرد. گفت خانم شما بم تا حالا نبودين. نميدونين چه قاچاقچيای بيرحمی داره. بچه رو ميدزدن برای کارشون. اصلا مهم نيست که بچه رو تيکه پاره کنن خانم اصلا رحم ندارن. منو که کشيدن بيرون بيهوش شدم اينجا بهوش اومدم. اصلا از هيچکی خبر ندارم. دکتر ميگه حداقل دو ماه بايد کمرت تو گچ باشه خانم بخدا من ديونه ميشم تا دوماه ديگه. ميگن تو اينترنت اسامی بيمارا هستش . ميگن نه اسم زنم تو بين بيمارا بود نه اسم بچه ات. خانم تو رو خدا جون هر کی که ميشناسين هر کی که دوستش دارين يه خبر از بچه ام به من بدين.
به ما گفته بودن جلوی بيمارا گريه نکنين حرف برای افزايش روحيه اشون بزنين. حرفهای خنده دار بزنين که بهشون روحيه بدين.
من مونده بوم چی بايد بگم.
بعد که با دکترش صحبت کردم گفت که اين آقا به خاطر اينکه سه روز به بدنش آب نرسيده کليه اش رو از دست داده. نخاعش در اثر سقوط آروار يا اينکه از زير آوار غلط بيرون کشيده شده قطع شده و از کمر به پايين فلجه..
وقتی بيدار شدم صبح شده بود گرچه جايی که من بودم تاريک بود اما ميشد از نور خورشيد که از بين آوار رد ميشد فهميد که صبح شده. انگار دوخته بودنم به زمين. يه تير آهن افتاده بود روی من يه سرش چند سانتيمتر اونطرف تر از من بود يه سر ديگه اش روی ميز افتاده بود. اصلا نميتونستم اتاقم رو تشخيص بدم. همه جا رو خاک گرفته بود. من خيلی به تميزی خونه حساسم. چشمام افتاد به لحافم که پر شده بود از خاک. دست راستم آزاد بود بلند کردم و خاک رو از روی لحاف تکوندم. نرفت بيشتر هلش دادم محکمتر هلش دادم بعد ديدم که اصلا تکون نميخوره. يه تيکه بزرگ بود. اندازه قد دو نفر آدم يک تيکه از آجر و سيمان و گچ مربوط به سقف که افتاده بود روی من درست روی پاهام در حقيقت اون بود که منو به زمين ميخکوب کرده بود. تختی که روش خوابيده بودم به خاطر وزن آوار شکسته بود. خود آوار هم دو تيکه شده بود. اما با اينوجود اينقدر سنگين بود که نميتونستم تکونش بدم.
صدا زدم مينا مينا. جواب نيومد. داد زدم "مهرداد." مهرداد کجا بود؟
شب ميومد درست وسط ما ميخوابيد. الان چند شب بود که اين عادت رو پيدا کرده بود. درست زير همين لحافی که الان به نظر من خاکی ميامد و روم رو پوشونده بود. با اينکه نور خورشيد ميومد اما نميتونستم بغلم رو درست ببينم. باز صدا کردم مينا. مهرداد .
برام سخت بود بلند حرف بزنم. قفسه سينه ام شکسته بود. دو تا از دنده هام شکسته بودند و من خبر نداشتم و همين دو تا دنده وقتی نفس ميکشيدم يا حرف ميزدم خيلی اذيتم ميکرد.
نميدونستم ساعت چنده. اصلا نميدونستم چی شده. همش فکر ميکردم بمب افتاده. زمان رو از دست داده بودم. اولش که از خواب بيدار شدم تقريبا مطمئن بودم که بمب افتاده بعد يواش يواش يادم اومد که الان خيلی وقتی که با عراق جنگ نداريم. بعد اصلا کل تاريخ معاصر يادم اومد گفتم که هر چی هست از زير اين عراق حرومزاده است شايد يکی از طرفداری صدام اشتباهی اومده شهر ما رو بمبارون کرده.
بعد ياد مدرسه افتادم. کلاسم داشت دير ميشد. امروز ساعت دوم امتحان هم قرار بود بگيرم. به فکرم رسيد که الان بچه ها کلی خوشحالی ميکنند که من نرفتم. به فکرم رسيد نکنه اصلا نفرين بچه ها گريبانگيرم شده. همه بچه ها معلماشون رو نفرين ميکنن. هر قدر هم که معلم خوبی باشه.
ولی من که خيلی دوستشون داشتم. من هم بچه داشتم.
دوباره داد زدم مهرداد. مهرداد.
سينه ام ميسوخت. يه کم که بلندتر داد ميزدم تير ميکشيد
از بيرون هيچ صدايی نميومد. ميترسيدم باز داد بزنم کمک بخوام و درد سينه ام که تازه يه کم آروم شده بود دوباره شروع بشه. خيلی شديد درد ميکرد. همونطور منتظر موندم. بالاخره اگر بمب هم بود يا موشک ممکنه دو سه تا خونه اونورتر رو خراب کنه بقيه که نمرده بودند. ميومدن کمکم.
نفهميدم چه مدت گذشت شايد هم اصلا خوابم برد که از يه صدايی بلند شدم. صدای مينا بود. داشت ناله ميکرد. صداش زدم. سينه ام تير کشيد. نميديمش. باز ناليد. بعد يهو گفت مهرداد کجاست؟ گفتم نميدونم تو کجايی. صداش از سمت راست اتاقم ميومد همونجايی که هميشه ميخوابيد. گفت اينجام. اون هم نميتونست حرف بزنه. بهم گفت مهرداد پيش توائه؟
نبود زير لحاف هم نبود. يعنی اميدوار بودم که نباشه. چون سمت راست و پايين پای من فقط يه توده عظيم سنگ و آجر بود که از بينشون صدای مينا ميومد. و نصفی از همون آوار الان روی من بود.
مهرداد کجا بود؟ شبها عادت داشت تو خواب غلت بزنه و ما اونوقت اونو زير پا يا حتی بالای سرمون پيدا ميکرديم. اگه غلت زده بود به طرف زير پا يعنی اينکه اون تيکه عظيم آواری که الان روی پاهام افتاده بود و منو به زمين دوخته بود روی اون هم بود.
از اين فکر حالم بد شد. به مينا گفتم نه اينجا نيست. تو ميتونی تکون بخوری.
گفت مهرداد صبح با من صحبت ميکرد. بعد از زلزله.
اولين بار بود که متوجه شدم زلزله اومده. قبل از اون حتی به فکرم هم نميرسيد که زلزله باشه.
گفتم کی زلزله اومد؟
صبح .. عق زد. بعد ناله کرد. بهش گفتم اگه نميتونه حرف نزنه. تمام سينه خودم ميسوخت.
ميترسيدم مهرداد رو صدا کنم. نميدونستم از کجا با مادرش حرف زده بود. مينا فقط ناله ميکرد.
از بيرون هيچ صدايی نميامد. خونه ما تو انتهای محله غربی شهر بود. يه محله خلوت که از مرکز شهر دور بود. هيچ صدايی از بيرون نميامد انگار تمام همسايه ها مرده بودند. انگار تمام شهر مرده بودند.
مينا ساکت شد. شايد هم بيهوش شد. صداش کردم. دوباره و سه بار و اينقدر صداش کردم که تمام سينه ام شد يه پارچه آتيش و اون جواب نداد.
بالای سرم روی لبه تختم شبها ليوان آب ميذاشتيم. تشنه ام بود. ليوان آب سرجاش بود. صحيح و سالم حتی يه گوشه اش هم خراش برنداشته بود. فقط يه مقدار خاک داخلش شده بود. قاطی آب و اون وقت که من نگاهش کردم خاکها ته نشين شده بودند. دستم رو اگه دراز ميکردم بهش ميرسيد. اما اينکار رو نکردم. زياد تشنه نبودم. گفتم شايد مينا بتونه در بياد از اون همه خاک. گفتم شايد بچه ام پيداش بشه تشنه اش باشه.
شب شد که باز صدای ناله اش اومد. گمونم تو اين مدت بيهوش شده بود. فکر ميکنم خودم هم بيهوش شدم. شايد هم خوابم برده بود. تمام بدنم درد ميکرد فقط ميتونستم يه بخشی از بدنم تکون بدم سمت راست بدنم و دستم و کتفم تا حدودی حرکت ميکرد اما حرکت همينها کافی بود که زياد بدنم خواب نره. نميدونستم مهرداد چه وضعی داره. مينا چه ميکنه.
مطمئن بودم مهرداد هر جا باشه خودش مياد طرفمون.اصلا جرات نميکرد بدون ما جايي بره. بدون اجازه ما حتی آب نميخورد. خيلی هم از تاريکی ميترسيد. اصلا برای همين ترس از تاريکی بود که مجبور بوديم شبها يه چراغ خواب قوی روشن کنيم بچه ام بدون ما جايي نميرفت. همش فکر ميکردم اگه بچه ام ازم کمکم بخواد چکار کنم. مگه شده بود تا حالا ازم کمک بخواد و براش کاری نکنم؟ الان چی بايد بهش ميگفتم؟ نکنه اون هم زير آوار گيرکرده بود. باز يه تلاش ديگه کردم بيام بيرون. فايده نداشت. فقط کمرم جوری تير کشيد که نزديک بود بيهوش بشم. مينا با ناله گفت:" مهرداد کجاست؟ کسی نيومد کمک. تو نتونستی در بيای؟"
هميشه همينطور بود پشت سر هم سئوال ميکرد بدون اينکه منتظر جواب بمونه.
گفتم مهرداد نيست تو کی باهاش حرف زدی؟
گفت:" اول صبح، بعد از زلزله ميگفت مامان من ميترسم. ميگفت مامان کجايي بابا کجاست."
باز ناله کرد. شايد هم گريه کرد.
دو بار ديگه داد زدم مهرداد مهرداد.
مينا رو اصلا نميديدم. شب شده بود. بچه از تاريکی ميترسيد. دعا ميکردم خانم سرابی پيداش کرده باشه. تو همسايه ها فقط با اون رفت و آمد داشتيم. مينا رو صدا کردم. صداش نيومد دوباره صدا کردم جواب نداد.
ميخواستم بهش بگم اينجا آب هست فقط بگو کجايي تا برات بيارم. به اون توده تاريکی که جلوی من بود نگاه کردم. ميدونستم که مينا هم از تاريکی ميترسه. لحاف روی من بود. مينا هم مثل مهرداد عادت داشت تو خواب از زير لحاف در بره ميگفت که خونه به قدر کافی گرم هست لحاف برای چی؟ حالا خيلی سرد بود. من نميتونستم لحاف رو بالا بکشم از زير بدنم سردی داخل ميشد. مينا چيکار ميکرد. با اين سرما چقدر ميتونست تحمل کنه؟ درست که خيلی عاشق سردی بود اما سرمای کوير بدن رو چوب ميکنه.
از جونور هم خيلی ميترسيد. از سوسک و مار که الان به نظرم ميرسيد داشتند زير کمرم حرکت ميکردند. شايد هم مور مور تنم بود از بيحرکتی.
به نظرم ميومد که از دور صدای مردم رو ميشنوم. صدای همهمه يا شايد صدای باد بود. تا صبح بيهوش شدم و به هوش اومدم. نور خورشيد که از بين آوار در اومد کاملا بيدار شدم. فکر ميکردم شايد مينا خوابه. بيدارش نکنم حتی وقتی دوباره نور خورشيد از بين آوارهای زد بيرون باز هم صبر کردم که خوب از خواب سير بشه. به نظرم دو ساعتی از صبح گذشت که صداش کردم جواب نداد. هر دقيقه يه بار صداش کردم همش هم با احتياط هم سينه ام درد ميکرد هم ميخواستم يهو از خواب نپره فکر کنه خواب بد ديده.
جواب نداد. ديگه هيچوقت جواب نداد.
**********
دستم رو گرفت. اصلا ملاحظه محرم و نامحرمی رو نميکرد. گفت خانم شما بم تا حالا نبودين. نميدونين چه قاچاقچيای بيرحمی داره. بچه رو ميدزدن برای کارشون. اصلا مهم نيست که بچه رو تيکه پاره کنن خانم اصلا رحم ندارن. منو که کشيدن بيرون بيهوش شدم اينجا بهوش اومدم. اصلا از هيچکی خبر ندارم. دکتر ميگه حداقل دو ماه بايد کمرت تو گچ باشه خانم بخدا من ديونه ميشم تا دوماه ديگه. ميگن تو اينترنت اسامی بيمارا هستش . ميگن نه اسم زنم تو بين بيمارا بود نه اسم بچه ات. خانم تو رو خدا جون هر کی که ميشناسين هر کی که دوستش دارين يه خبر از بچه ام به من بدين.
به ما گفته بودن جلوی بيمارا گريه نکنين حرف برای افزايش روحيه اشون بزنين. حرفهای خنده دار بزنين که بهشون روحيه بدين.
من مونده بوم چی بايد بگم.
بعد که با دکترش صحبت کردم گفت که اين آقا به خاطر اينکه سه روز به بدنش آب نرسيده کليه اش رو از دست داده. نخاعش در اثر سقوط آروار يا اينکه از زير آوار غلط بيرون کشيده شده قطع شده و از کمر به پايين فلجه..
یکشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۲
اين عکس رو نگاه کنين
انگار خوابيدن. هر دو شون مردن.
دو روزه دارم از ديدن اين عکسها غصه ميخورم و گريه ميکنم.
نميدونم بايد برای زلزله دنبال مقصر بگرديم يا نه. يه زلزله قوی تو امريکا مياد کسی کشته نميشه يه زلزله خيلی ضعيفتر تو ايران مياد نصف شهر کشته ميشن. بگيم مردم مقصرند؟ که چرا فقيرند خونه محکم نساختند؟ اگه مردم ميخواستن خونه محکم بسازن ميشد به کسی اطمينان کنند؟ يعنی ميشه آدم يکی رو گير بياره بهش پول درست و حسابی بده که يه خونه محکم بسازه؟ اگه باز با اين حال خونه خراب شد قوه قضاييه ميره مهندس خونه رو بگيره حالش رو جا بياره؟ چرا تو زلزله چهار سال پيش ترکيه تو روزنامه ها نوشتن که دولت ترکيه مهندس ناظر خونه هايی رو که ويران شده رو به دادگاه احضار کرد؟ خلافکارای ايرانی اصلا هراسی از دولت دارن؟ اصلا بايد از دولت ترسيد؟ جرم تو اين مملکت يعنی کسی که آفتابه بدزده و بعضی قاتلها وکسانی که حرف سياسی ميزنند. همين. حتی پدرها آزادن که بچه هاشون رو بکشن. همه ديگه آزادند هر کاری دلشون ميخواد بکنن. والله اينجا آزادترين کشور دنياست.
انگار خوابيدن. هر دو شون مردن.
دو روزه دارم از ديدن اين عکسها غصه ميخورم و گريه ميکنم.
نميدونم بايد برای زلزله دنبال مقصر بگرديم يا نه. يه زلزله قوی تو امريکا مياد کسی کشته نميشه يه زلزله خيلی ضعيفتر تو ايران مياد نصف شهر کشته ميشن. بگيم مردم مقصرند؟ که چرا فقيرند خونه محکم نساختند؟ اگه مردم ميخواستن خونه محکم بسازن ميشد به کسی اطمينان کنند؟ يعنی ميشه آدم يکی رو گير بياره بهش پول درست و حسابی بده که يه خونه محکم بسازه؟ اگه باز با اين حال خونه خراب شد قوه قضاييه ميره مهندس خونه رو بگيره حالش رو جا بياره؟ چرا تو زلزله چهار سال پيش ترکيه تو روزنامه ها نوشتن که دولت ترکيه مهندس ناظر خونه هايی رو که ويران شده رو به دادگاه احضار کرد؟ خلافکارای ايرانی اصلا هراسی از دولت دارن؟ اصلا بايد از دولت ترسيد؟ جرم تو اين مملکت يعنی کسی که آفتابه بدزده و بعضی قاتلها وکسانی که حرف سياسی ميزنند. همين. حتی پدرها آزادن که بچه هاشون رو بکشن. همه ديگه آزادند هر کاری دلشون ميخواد بکنن. والله اينجا آزادترين کشور دنياست.
چهارشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۲
الان دو سه روزه كه قرص اشتها مصرف ميكنم
مامانم مجبورم كرد بريم دكتر. اعتقاد داره كه چند ماهه از غصه كنكور غذاي من نصف شده. ﴿ حتي حالا كه دارم دانشگاه ميرم و سرم گرم کارامه باز هم ميگه از خوشحالی اشتهام کور شده)
اين قرص رو بايد صبح و شب يك نصفه بخورم. من از اول مخالف مصرف اين قرص بودم اما مامانم اينقدر قربون صدقه ام رفته که قبول کردم بخورم. درست مثل بچه ها خودش کنترل ميکنه که قرص رو سر ساعت بخورم. از الان بهتون بگم که اين قرصها همش دکونه. اگه اثر منفی نداشته باشه مطمئن باشين هيچ اثر مثبتی نداره.
حالا ديروز ساعت چهار نميدونم چطور شد به قدري هوس غذا كردم كه رفتم جاي شما خالي يك بشقاب پر قورمه سبزي برداشتم و با عجله خوردم يواشكي اينكار رو كردم. بيشتر براي اينكه می خوام به مامانم ثابت بشه قرصها هيچ اثری ندارن. ( البته قرمه سبزی خوش مزه هم بی اثر نبود)
بعد تند و تند بشقاب رو شستم و گذاشتم سر جاش. فكر كردم كسي هم با خبر نشد.
غروب شنيدم كه مامان گزارش غذا خوري من رو به بابا ميداد. از قابلمه كه خالي شده بود فهميده بود. بابا ازش ميپرسيد تاثير اين دارو چه جوريه؟ مامان براش توضيح داد که روی هيپوتالاموس مغز اثر می ذاره و به طور مصنوعی باعث ميشه انسان احساس گرسنگی کنه.
اصلا اينطور نيست. هيپوتالاموس کجا بود. من همينجا باز هم اعلام ميکنم اين قرص هيچ اثری روی اشتهای آدم نداره. تنها اثری که اين قرص ممکنه رو آدما بذاره اينه که همه چی رو ريز ببينن.
مخصوصا يه بشقاب قورمه سبزی رو.
مامانم مجبورم كرد بريم دكتر. اعتقاد داره كه چند ماهه از غصه كنكور غذاي من نصف شده. ﴿ حتي حالا كه دارم دانشگاه ميرم و سرم گرم کارامه باز هم ميگه از خوشحالی اشتهام کور شده)
اين قرص رو بايد صبح و شب يك نصفه بخورم. من از اول مخالف مصرف اين قرص بودم اما مامانم اينقدر قربون صدقه ام رفته که قبول کردم بخورم. درست مثل بچه ها خودش کنترل ميکنه که قرص رو سر ساعت بخورم. از الان بهتون بگم که اين قرصها همش دکونه. اگه اثر منفی نداشته باشه مطمئن باشين هيچ اثر مثبتی نداره.
حالا ديروز ساعت چهار نميدونم چطور شد به قدري هوس غذا كردم كه رفتم جاي شما خالي يك بشقاب پر قورمه سبزي برداشتم و با عجله خوردم يواشكي اينكار رو كردم. بيشتر براي اينكه می خوام به مامانم ثابت بشه قرصها هيچ اثری ندارن. ( البته قرمه سبزی خوش مزه هم بی اثر نبود)
بعد تند و تند بشقاب رو شستم و گذاشتم سر جاش. فكر كردم كسي هم با خبر نشد.
غروب شنيدم كه مامان گزارش غذا خوري من رو به بابا ميداد. از قابلمه كه خالي شده بود فهميده بود. بابا ازش ميپرسيد تاثير اين دارو چه جوريه؟ مامان براش توضيح داد که روی هيپوتالاموس مغز اثر می ذاره و به طور مصنوعی باعث ميشه انسان احساس گرسنگی کنه.
اصلا اينطور نيست. هيپوتالاموس کجا بود. من همينجا باز هم اعلام ميکنم اين قرص هيچ اثری روی اشتهای آدم نداره. تنها اثری که اين قرص ممکنه رو آدما بذاره اينه که همه چی رو ريز ببينن.
مخصوصا يه بشقاب قورمه سبزی رو.
یکشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۲
ببخشيد
يا ارسطو يا سقراط يا افلاطون(من هميشه اين سه نفر رو با هم قاطی ميکنم) يه جمله در موردمرگ دارند که عين جمله رو يادم نيست ( چون به يونانيه)اما معنيش ميشه آدم نبايد از مرگ بترسه چون مرگ به معنی نيستيه. پس تا وقتی هستيم نبايد ترسيد وقتی هم مرگ اومد که ديگه نيستيم که بترسيم.
من فکر ميکنم کسانی که مخالف حکم اعدام هستن ناخوداگاه بی رحمترند از کسانی که موافق حکم اعدام هستند.
همه ما بايد يک روز بميريم. خب حالا شما تصور کنين کسانيکه راضی ميشن که خودکشی کنن يعنی اينقدر زندگی براشون سخته که ترجيع ميدن ديگه زنده نباشن. مردن فقط يک لحظه ممکنه درد داشته باشه که مطمئنا دردش از شکستن دست يا پا بيشتر نيست. اما بعد ديگه تموم ميشه.
اما زنده موندن. فکرش رو بکنين يه کسی مثل صدام بايد روزی صد بار يادش بياد که گرونترين سيگار برگهای دنيا رو ميکشيد، يکی از پولدارترين آدمهای روی زمين بود،تو بهترين قصر های دنيا زندگی ميکرده، قدرتمنترين آدم توی عراق بود. بهترين غذا و لباسهای و امکانات رو داشته، دوست داشت بزرگترين رهبر دنيای عرب بشه...... اونوقت بايد سرش رو خم کنه و از نگهبان زندان بخواد بهش يه ذره بيشتر نون بده چون جيره نون روزانه اش سيرش نميکنه. بايد به همين نگهبان بگه آقا در رو باز کن من برم دستشويي. بايد هفته ای يه بار بره حموم و اگه در گرمای تابستون بدنش بوی گند عرق گرفت هيچ چاره ای نداره. بايد با يه عده دزد و جانی (مثل خودش) هم سلولی بشه که نگاه چپ بهشون بياندازه يه لقمه اش ميکنن. همه اينها در حاليه که همه اين آدمهاييکه اون باهاشون سرو کار داره فقط شانس آوردن، فقط شانس آوردن که در دوره زمامداريش گيرش نيافتادن وگرنه الان همشون تو ماشين چرخ گوشت چرخ شده بودن.
برای همين من هم ميخوام اين نوشته پست قبليم رو کامل کنم. من هم صد در صد با حکم اعدام مخالفم. صدام رو بايد به حبس ابد محکوم کرد بعد چون اصولا آدميه که خيلی جونش رو دوست داره هر روز بهش بگن خودتو آماده کن فردا اعدامت کنيم.
يا ارسطو يا سقراط يا افلاطون(من هميشه اين سه نفر رو با هم قاطی ميکنم) يه جمله در موردمرگ دارند که عين جمله رو يادم نيست ( چون به يونانيه)اما معنيش ميشه آدم نبايد از مرگ بترسه چون مرگ به معنی نيستيه. پس تا وقتی هستيم نبايد ترسيد وقتی هم مرگ اومد که ديگه نيستيم که بترسيم.
من فکر ميکنم کسانی که مخالف حکم اعدام هستن ناخوداگاه بی رحمترند از کسانی که موافق حکم اعدام هستند.
همه ما بايد يک روز بميريم. خب حالا شما تصور کنين کسانيکه راضی ميشن که خودکشی کنن يعنی اينقدر زندگی براشون سخته که ترجيع ميدن ديگه زنده نباشن. مردن فقط يک لحظه ممکنه درد داشته باشه که مطمئنا دردش از شکستن دست يا پا بيشتر نيست. اما بعد ديگه تموم ميشه.
اما زنده موندن. فکرش رو بکنين يه کسی مثل صدام بايد روزی صد بار يادش بياد که گرونترين سيگار برگهای دنيا رو ميکشيد، يکی از پولدارترين آدمهای روی زمين بود،تو بهترين قصر های دنيا زندگی ميکرده، قدرتمنترين آدم توی عراق بود. بهترين غذا و لباسهای و امکانات رو داشته، دوست داشت بزرگترين رهبر دنيای عرب بشه...... اونوقت بايد سرش رو خم کنه و از نگهبان زندان بخواد بهش يه ذره بيشتر نون بده چون جيره نون روزانه اش سيرش نميکنه. بايد به همين نگهبان بگه آقا در رو باز کن من برم دستشويي. بايد هفته ای يه بار بره حموم و اگه در گرمای تابستون بدنش بوی گند عرق گرفت هيچ چاره ای نداره. بايد با يه عده دزد و جانی (مثل خودش) هم سلولی بشه که نگاه چپ بهشون بياندازه يه لقمه اش ميکنن. همه اينها در حاليه که همه اين آدمهاييکه اون باهاشون سرو کار داره فقط شانس آوردن، فقط شانس آوردن که در دوره زمامداريش گيرش نيافتادن وگرنه الان همشون تو ماشين چرخ گوشت چرخ شده بودن.
برای همين من هم ميخوام اين نوشته پست قبليم رو کامل کنم. من هم صد در صد با حکم اعدام مخالفم. صدام رو بايد به حبس ابد محکوم کرد بعد چون اصولا آدميه که خيلی جونش رو دوست داره هر روز بهش بگن خودتو آماده کن فردا اعدامت کنيم.
دوشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۲
ديگه همه اتون عکس صدام رو ديدين که چطور خوار و ذليل دستگير شده بود و دهنش رو باز کرده بود که دندوناش رو بشمرن.
اگه همين الان عکسش رو تو روزنامه شرق نگاه کنين و فراموش کنين که اين آقا اسمش صدام ائه می تونين يکی از اين آدم کثيفها درنظر بگيرينش که تو خيابونهای تهران هم هستند و اغلبشون معتادند و دلتون به هر حال بهش ميسوزه.
صدام البته لايق دلسوزی نيست. نه برای اون جنايتهايي که کرد و قراره بخاطرش مجازات بشه بلکه برای اينکه ميتونين اونو يکی از احمقترين رهبران جهان در نظر گرفت. بيچاره خيلی هم بد شانس بود فقط عاقبت انور خوجه، استالين، حيدر علی اف، اسد، حسين شاه اردن و ... در در نظر بگيرين که با عزت و احترام مردن و مردمش هم ناچار شدن براشون کلی عذاداری کنن
صدام هم احمق بود هم ترسو چون حتی جرات نکرد که خودش روبکشه. فکرش رو بکنين مردی که پارسال همين موقع صد در صد ملت عراق بهش رای داده بودند حالا بايد جلوی هييت منصفه سرش رو کج کنه و بگه که اشتباه کرده و غلط کردم و از اين حرفها.
اين گفته مهشيد خانم که حقشه صدام اعدام نشه به نظر من يکي از بيرحمانه ترين عاقبتهايي است که برای صدام ميشه تصور کرد. فکرش رو بکنين اون رو بذارن تو زندان و دو سه سال يه بار که باز يه عرب هوس کرد رهبر جهان اعراب بشه يه گزارش از صدام تهيه کنند و به تمام دنيا نشون بدن که تو زندون چه وضعي داره. بعد هم مثلا يکی از فيلمهاش رو که داشت از ارتش ديدار می کرد کنارش بذارن و .....
راستی در نوشتن اين متن داداش ناصر کلی کمک کرد با سخنرانی ديشبش!!
همينجا ازش تشکر ميکنم
اگه همين الان عکسش رو تو روزنامه شرق نگاه کنين و فراموش کنين که اين آقا اسمش صدام ائه می تونين يکی از اين آدم کثيفها درنظر بگيرينش که تو خيابونهای تهران هم هستند و اغلبشون معتادند و دلتون به هر حال بهش ميسوزه.
صدام البته لايق دلسوزی نيست. نه برای اون جنايتهايي که کرد و قراره بخاطرش مجازات بشه بلکه برای اينکه ميتونين اونو يکی از احمقترين رهبران جهان در نظر گرفت. بيچاره خيلی هم بد شانس بود فقط عاقبت انور خوجه، استالين، حيدر علی اف، اسد، حسين شاه اردن و ... در در نظر بگيرين که با عزت و احترام مردن و مردمش هم ناچار شدن براشون کلی عذاداری کنن
صدام هم احمق بود هم ترسو چون حتی جرات نکرد که خودش روبکشه. فکرش رو بکنين مردی که پارسال همين موقع صد در صد ملت عراق بهش رای داده بودند حالا بايد جلوی هييت منصفه سرش رو کج کنه و بگه که اشتباه کرده و غلط کردم و از اين حرفها.
اين گفته مهشيد خانم که حقشه صدام اعدام نشه به نظر من يکي از بيرحمانه ترين عاقبتهايي است که برای صدام ميشه تصور کرد. فکرش رو بکنين اون رو بذارن تو زندان و دو سه سال يه بار که باز يه عرب هوس کرد رهبر جهان اعراب بشه يه گزارش از صدام تهيه کنند و به تمام دنيا نشون بدن که تو زندون چه وضعي داره. بعد هم مثلا يکی از فيلمهاش رو که داشت از ارتش ديدار می کرد کنارش بذارن و .....
راستی در نوشتن اين متن داداش ناصر کلی کمک کرد با سخنرانی ديشبش!!
همينجا ازش تشکر ميکنم
شنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۲
امروز امتحان آيلتس دادم. فردا هم مصاحبه دارم.
اگه قصد دارين که امتحان آيلتس بدين يه نصيحت کوچولو بهتون بکنم بيشتر از اونکه معلومات تو اين امتحان مهم باشه تکنيک پاسخ گويی مهمه. برای همين حتما به يه کلاس مخصوص اين امتحان برين يا اينکه کتابهايی رو که تو بازار هست رو زير نظر يه نفر که وارده بخونين و تمريناش رو هم حتما حل کنين.
برای امتحان شفاهی يا همون مصاحبه هم تا ميتونين تو خونه با خواهرتون انگليسی حرف بزنين.
اگه قصد دارين که امتحان آيلتس بدين يه نصيحت کوچولو بهتون بکنم بيشتر از اونکه معلومات تو اين امتحان مهم باشه تکنيک پاسخ گويی مهمه. برای همين حتما به يه کلاس مخصوص اين امتحان برين يا اينکه کتابهايی رو که تو بازار هست رو زير نظر يه نفر که وارده بخونين و تمريناش رو هم حتما حل کنين.
برای امتحان شفاهی يا همون مصاحبه هم تا ميتونين تو خونه با خواهرتون انگليسی حرف بزنين.
یکشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۲
اين قوانين جديد راهنمايی رانندگی رو ديدين؟
اونوقتها که مدرسه ميرفتم يه معلم تاريخ داشتيم از اين حزب الهی ها بود. يه خورد هم کم هوش بود به خاطر همين يه مسئله ساده رو صد بار تکرار ميکرد که همه متوجه بشيم. يکی از همين جملاتی که صد بار تکرار کرده بود که همه متوجه بشيم اين بود که برای تصويب قانون بايد چند تا چيز رو در نظر داشت يکی از اينها عرف جامعه بود. ايشون در مورد نوار کاست صحبت ميکردند که از اول انقلاب حرام شده بود و ممنوع بود و هيچوقت جايگاهش در بين مردم از بين نرفته بود. البته ايشون ميگفتن که برای اينکه مسئله نوار کاست و موسيقی يکبار برای هميشه حل بشه بايد قانون اعدام برای پخش کنندگانش بذارن. من از وقتی که اين ليست قانون جديد راهنمايی رو خوندم خيلی خنديدم. خصوصا از اون بندی که نوشته خوردن و آشاميدن و سيگار کشيدن در حين رانندگی جريمه اش پنج هزار تومنه.
کاش يکی پيدا ميشد به همه مردم تهران يا ايران ای ميل ميداد ميگفت درست روز بيستم آذر ساعت ده صبح همه کسانی که ميخوان اين قانون رو مسخره کنن يه سيگار تو ماشينشون روشن کنند.
ببخشين من هم ميدونم قانون برای احترام گذاشتنه اما قبول کنين احترام هر کس هم دست خودشه.
اونوقتها که مدرسه ميرفتم يه معلم تاريخ داشتيم از اين حزب الهی ها بود. يه خورد هم کم هوش بود به خاطر همين يه مسئله ساده رو صد بار تکرار ميکرد که همه متوجه بشيم. يکی از همين جملاتی که صد بار تکرار کرده بود که همه متوجه بشيم اين بود که برای تصويب قانون بايد چند تا چيز رو در نظر داشت يکی از اينها عرف جامعه بود. ايشون در مورد نوار کاست صحبت ميکردند که از اول انقلاب حرام شده بود و ممنوع بود و هيچوقت جايگاهش در بين مردم از بين نرفته بود. البته ايشون ميگفتن که برای اينکه مسئله نوار کاست و موسيقی يکبار برای هميشه حل بشه بايد قانون اعدام برای پخش کنندگانش بذارن. من از وقتی که اين ليست قانون جديد راهنمايی رو خوندم خيلی خنديدم. خصوصا از اون بندی که نوشته خوردن و آشاميدن و سيگار کشيدن در حين رانندگی جريمه اش پنج هزار تومنه.
کاش يکی پيدا ميشد به همه مردم تهران يا ايران ای ميل ميداد ميگفت درست روز بيستم آذر ساعت ده صبح همه کسانی که ميخوان اين قانون رو مسخره کنن يه سيگار تو ماشينشون روشن کنند.
ببخشين من هم ميدونم قانون برای احترام گذاشتنه اما قبول کنين احترام هر کس هم دست خودشه.
شنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۲
من هم تا همين هفته قبل فکر ميکردم که بهترين روش مقابله با کودک آزاری اينه که بگيرين شکنجه گران کودک رو اعدام کنند. ( هنوز هم معتقدم بايد اينها مجازات بشن) اما وقتی مشکل اين خانم که زده بچه نه ساله اش رو کشته خوندم ميبينم که شرايط به جايی اونو رسوند که يه بچه رو که مصداق فرشته ها معصوم هستند شکنجه بده و بکشه. مشکل اقتصادی به نظر من ريشه اش تو مشکل فرهنگيه.
يعنی ببخشيد اين حرف رو ميزنم به کسی هم برنخوره اما اگه اين مملکت مشکل فرهنگی نداشت که شورای نگهبان برنميداشت شکنجه کودکان توسط پدر و مادرشون رو آزاد اعلام کنه. مردم هم تا اونجا که يادمه صداشون در نياد.
يعنی ببخشيد اين حرف رو ميزنم به کسی هم برنخوره اما اگه اين مملکت مشکل فرهنگی نداشت که شورای نگهبان برنميداشت شکنجه کودکان توسط پدر و مادرشون رو آزاد اعلام کنه. مردم هم تا اونجا که يادمه صداشون در نياد.
دوشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۲
ديروز بعد از ظهر دو تا اتفاق خيلي ساده با هم افتاد اول اينكه من بعد از ظهر يه چرت كوچك خوابيدم﴿ كاري كه معمولا نميكنم﴾ دوم اينكه داداش ناصر زود اومد خونه ﴿ كاري كه معمولا نميكنه﴾
وقتي از خواب بيدار شدم صداي يه موسيقي شنيدم که داداش ناصر داشت از روی کامپيوتر گوش ميداد. بدبختی اينجاست که اينقدر اين موسيقی رو گوش داد که من با دعوا مجبورش کردم خاموشش کنه. واي خدا حتي الان كه بيست و چهار ساعت از اون روز گذشته وقتي فكرش رو ميكنم. يي يي يي يي
من فقط ميخوام فقط يه جوري براي شما صداي اون موسيقي رو تداعي كنم
فكر كنين يه روز بهاريه با يكي از دوستاتون كه خيلي هم دوستش دارين﴿ فرق نميكنه دوست دختر يا پسر باشه﴾ دارين قدم ميزنين. تو سرتون هزار جور فكر قشنگ هم هست. مثلا كه دنيا تا ابد همينطور ادامه داشته باشه نه غم باشه نه گرسنگي نه فقر نه ظلم و نه...
تمام فضا پر شده از بوي گلهاي زيباي بهاري. جلوتون يه چمنزار وسيع و سبز در انتهاي چمنزار چشم انداز يك كوه كه سرش رو برف زده و پايين كوه هيكل خيلي قشنگ چند تا اسب و همراهتون يه فلاسك پر از نوشيدني دلبخواهتون و تو ساكتون يه بسته پر از غذاي مورد علاقه اتون. همه جا بوی خوب مياد و هوا نه گرم و نه سرده و صدای چشمه سار و گنجشکها به آدم احساس پرواز ميده.
تو اين شرايط ميبينين هيچی بيشتر از يه موسيقی نميچسبه. هر موسيقی که باشه. فقط موسيقی. متوجه ميشين که دوستتون واكمنش همراهشه و فقط يه نوار با خودش آورده و به محض اينكه نوار روشن ميشه......
آسمون ابري ميشه. رگبار وحشتناكي از بارون رو سرتون ميريزه و خيس خاليتون ميكنه. از دور ميبينين كه اسبها دارن وحشيانه به طرف شما ميايند. مطمئن هستيد كه قصد دارند شما را زير پا له كنند. اصلا دشمن خونيتان هستند. از سراسر فضا بوي عفن و لجن و كثافت مياد. بوي مستراح. جلوي پاتون يه باتلاق عميق درست شده كه يه قدم جلو برين تو همين كثافتي كه بوش رو استشمام ميكردين فرو ميرين. ميخواين برگردين ميبينين عين همون باتلاق هم پشت سرتونه. فرصت ندارين حتي فكر كنين كه اين باتلاقها چطور با اين سرعت جلوتون درست شدند. تازه يادتون مياد كه خيلي خيلي سردتونه. اصلا بهار نبوده وسط زمستون زير بيست درجه بوده و شما اشتباهي با يه تي شرت زدين بيرون چهار تا سوسک گنده هم دارن رو ی تنتون راه ميرن....
براي اينكه از دست همه اين توهمان خلاص بشين برين اون موسيقي مزخرف بي معني رو خفه اش كنين.
فكر ميكنين اون مرتيكه گنده اي كه شعر پارسال با هم دسته جمعي رفته بوديم زيارت رو گفته و آقاي قادری كه با صداي بلاتشبيه بلاتشبيه گاوش ( بلاتشبيه رو برای اين ميگم که به صدای جماعت گاوها توهين نشه) اونو خونده عقل كدومشون از يه مورچه بيشتره؟
وقتي از خواب بيدار شدم صداي يه موسيقي شنيدم که داداش ناصر داشت از روی کامپيوتر گوش ميداد. بدبختی اينجاست که اينقدر اين موسيقی رو گوش داد که من با دعوا مجبورش کردم خاموشش کنه. واي خدا حتي الان كه بيست و چهار ساعت از اون روز گذشته وقتي فكرش رو ميكنم. يي يي يي يي
من فقط ميخوام فقط يه جوري براي شما صداي اون موسيقي رو تداعي كنم
فكر كنين يه روز بهاريه با يكي از دوستاتون كه خيلي هم دوستش دارين﴿ فرق نميكنه دوست دختر يا پسر باشه﴾ دارين قدم ميزنين. تو سرتون هزار جور فكر قشنگ هم هست. مثلا كه دنيا تا ابد همينطور ادامه داشته باشه نه غم باشه نه گرسنگي نه فقر نه ظلم و نه...
تمام فضا پر شده از بوي گلهاي زيباي بهاري. جلوتون يه چمنزار وسيع و سبز در انتهاي چمنزار چشم انداز يك كوه كه سرش رو برف زده و پايين كوه هيكل خيلي قشنگ چند تا اسب و همراهتون يه فلاسك پر از نوشيدني دلبخواهتون و تو ساكتون يه بسته پر از غذاي مورد علاقه اتون. همه جا بوی خوب مياد و هوا نه گرم و نه سرده و صدای چشمه سار و گنجشکها به آدم احساس پرواز ميده.
تو اين شرايط ميبينين هيچی بيشتر از يه موسيقی نميچسبه. هر موسيقی که باشه. فقط موسيقی. متوجه ميشين که دوستتون واكمنش همراهشه و فقط يه نوار با خودش آورده و به محض اينكه نوار روشن ميشه......
آسمون ابري ميشه. رگبار وحشتناكي از بارون رو سرتون ميريزه و خيس خاليتون ميكنه. از دور ميبينين كه اسبها دارن وحشيانه به طرف شما ميايند. مطمئن هستيد كه قصد دارند شما را زير پا له كنند. اصلا دشمن خونيتان هستند. از سراسر فضا بوي عفن و لجن و كثافت مياد. بوي مستراح. جلوي پاتون يه باتلاق عميق درست شده كه يه قدم جلو برين تو همين كثافتي كه بوش رو استشمام ميكردين فرو ميرين. ميخواين برگردين ميبينين عين همون باتلاق هم پشت سرتونه. فرصت ندارين حتي فكر كنين كه اين باتلاقها چطور با اين سرعت جلوتون درست شدند. تازه يادتون مياد كه خيلي خيلي سردتونه. اصلا بهار نبوده وسط زمستون زير بيست درجه بوده و شما اشتباهي با يه تي شرت زدين بيرون چهار تا سوسک گنده هم دارن رو ی تنتون راه ميرن....
براي اينكه از دست همه اين توهمان خلاص بشين برين اون موسيقي مزخرف بي معني رو خفه اش كنين.
فكر ميكنين اون مرتيكه گنده اي كه شعر پارسال با هم دسته جمعي رفته بوديم زيارت رو گفته و آقاي قادری كه با صداي بلاتشبيه بلاتشبيه گاوش ( بلاتشبيه رو برای اين ميگم که به صدای جماعت گاوها توهين نشه) اونو خونده عقل كدومشون از يه مورچه بيشتره؟
شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۲
خيلی عجيبه.
امروز که از سفر اومدم ديدم تمام کامپيوتر فرمت شده. يعنی درايو اف و یی و سی فرمت شده و فقط درايو دی که توش ويندوز ايکس پی داشتيم بدون تغيير مونده. اين مک آفی که من دارم تاريخش مال همين دو ماه قبله. تا حالا هم خوب کار کرده نميدونم اين ويروسه از کجا در اومده.
البته بد هم نشد. الان نزديک دو سال بودکه ويندوز کامپيوتر رو عوض نکرده بودم. تقريبا هيچ فايلی رو هم از دست ندادم چون از همشون بک آپ دارم(زنده باد مخترع سی دی رايتر) فقط دلم برای يه مطلبی ميسوزه که نوشته بودم برای اين وبلاگ و سيو نکرده بودم و فقط دو روز پيش نوشتم والان هر چی فکر ميکنم حتی موضوعش هم يادم نمياد که دوباره بنويسمش.
امروز که از سفر اومدم ديدم تمام کامپيوتر فرمت شده. يعنی درايو اف و یی و سی فرمت شده و فقط درايو دی که توش ويندوز ايکس پی داشتيم بدون تغيير مونده. اين مک آفی که من دارم تاريخش مال همين دو ماه قبله. تا حالا هم خوب کار کرده نميدونم اين ويروسه از کجا در اومده.
البته بد هم نشد. الان نزديک دو سال بودکه ويندوز کامپيوتر رو عوض نکرده بودم. تقريبا هيچ فايلی رو هم از دست ندادم چون از همشون بک آپ دارم(زنده باد مخترع سی دی رايتر) فقط دلم برای يه مطلبی ميسوزه که نوشته بودم برای اين وبلاگ و سيو نکرده بودم و فقط دو روز پيش نوشتم والان هر چی فکر ميکنم حتی موضوعش هم يادم نمياد که دوباره بنويسمش.
سهشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۲
عيد فطر شد
يكبار ديگر ثابت شد كه اگر چه در عصر اتم به سر ميبريم و تكنولوژي ديجيتالي همه جا رو تسخير كرده و بشر كره ماه رو اشغال غير نظامي كرده و تونستيم به مريخ هم سفينه بفرستيم باز هم براي شب اول ماه نيازمند آخونديم.
ثابت شد كه تمام ابزارهاي پيشرفته علمي و نجوم و ماهواره به اندازه يك عينك هم ارزش ندارد. تازه اگه همه اينها تو يه عينك هم جمع ميشد باز هم ارزش نداشت. چون بايد با چشم بدون وسايل ماه رو ببينيم.
ثابت شد اين سايت نجوم كه ميگه ديروز اول ماه بوده ولي با دقيقترين ابزارهاي علمي هم در ايران ماه قابل رويت نيست حرف مفت ميزنه. چون چيزي كه به چشم نياد اصلا وجود نداره.
ثابت شد از لحاظ تئوري امكان دارد دو كشور ايران و عربستان با هم ماه رمضان رو شروع كنند و از لحاظ عملي امكان داره عيد فطر در عربستان بيست و چهار ساعت بيافته جلو.
ثابت شد اختلاف ساعت بين ايران وليبي چهل و هشت ساعته.
ثابت شد آخوندها در تنها چيزي كه فكر ميكرديم تخصص دارند هم تخصص ندارند.
ثابت شد........
يكبار ديگر ثابت شد كه اگر چه در عصر اتم به سر ميبريم و تكنولوژي ديجيتالي همه جا رو تسخير كرده و بشر كره ماه رو اشغال غير نظامي كرده و تونستيم به مريخ هم سفينه بفرستيم باز هم براي شب اول ماه نيازمند آخونديم.
ثابت شد كه تمام ابزارهاي پيشرفته علمي و نجوم و ماهواره به اندازه يك عينك هم ارزش ندارد. تازه اگه همه اينها تو يه عينك هم جمع ميشد باز هم ارزش نداشت. چون بايد با چشم بدون وسايل ماه رو ببينيم.
ثابت شد اين سايت نجوم كه ميگه ديروز اول ماه بوده ولي با دقيقترين ابزارهاي علمي هم در ايران ماه قابل رويت نيست حرف مفت ميزنه. چون چيزي كه به چشم نياد اصلا وجود نداره.
ثابت شد از لحاظ تئوري امكان دارد دو كشور ايران و عربستان با هم ماه رمضان رو شروع كنند و از لحاظ عملي امكان داره عيد فطر در عربستان بيست و چهار ساعت بيافته جلو.
ثابت شد اختلاف ساعت بين ايران وليبي چهل و هشت ساعته.
ثابت شد آخوندها در تنها چيزي كه فكر ميكرديم تخصص دارند هم تخصص ندارند.
ثابت شد........
یکشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۲
هورا پاسپورتمون اومد
امسال كه گذشت اما اگه خواستين پاسپورت بگيرين بهترين موقع سال ماه رمضونه. اداره گذرنامه خيلي خلوت بود. براي اينكه زائرها تو اين ماه مسافرت نميرن.
اگه خواستين پاسپورت بگيرين اول داداشتون كه از كنار اداره گذرنامه رد ميشه ازش خواهش كنين دو تا پوشه براتون بگيره. تو پوشه بايد يه پاكت نامه چهار برگ فرم باشه. بعد برين تو اون حسابي كه نوشته پولها رو واريز كنين و عكس هم تهيه كنيد و اگه خانم هستين با يه آقا برين محضر مجوز خروج محضري بگيرين و تمومه.
حواستون باشه عكس رو بهتره كه برين عكاسي مرصاد بگيرين. عكاسي مرصاد روبروي اداره گذرنامه طبقه دوم يه پاساژه كه از هر كس بپرسين بهتون نشون ميده. من ومحبوبه اولش رفتيم عكاسي تو اكباتان عكس انداختيم بهش هم گفتيم كه براي گذرنامه ميخواييم اما به عكس محبوبه گير دادن. گفتن موهاش زيادي بيرونه.
عكاسي مرصاد با دوربين ديجيتالي دو سه تا ازتون عكس ميگيره تو كامپيوتر نگاه كنين و يكيش رو سوا كنين جلو چشمتون با فتو شاپ رتوش ميكنه و پرينتر ميگيره. چون تجربه اشون زياده ميدونن چطوري ازتون عكس بگيرن كه گير ندن. ظرف ده دقيقه اي كه طول ميكشه عكستون حاضر بشه ميتونين حسابي عكس هنرپيشه هايي رو كه اومدن اونجا عكس انداختن ديد بزنين.
اداره گذرنامه بهتون ميگه كه چهل و هشت ساعت ديگه تو خونه باشين گذرنامه رو تحويل ميدن. زياد به حرف يارو گوش ندين. گذرنامه ما كه بيست و چهار ساعته اومد.
امسال كه گذشت اما اگه خواستين پاسپورت بگيرين بهترين موقع سال ماه رمضونه. اداره گذرنامه خيلي خلوت بود. براي اينكه زائرها تو اين ماه مسافرت نميرن.
اگه خواستين پاسپورت بگيرين اول داداشتون كه از كنار اداره گذرنامه رد ميشه ازش خواهش كنين دو تا پوشه براتون بگيره. تو پوشه بايد يه پاكت نامه چهار برگ فرم باشه. بعد برين تو اون حسابي كه نوشته پولها رو واريز كنين و عكس هم تهيه كنيد و اگه خانم هستين با يه آقا برين محضر مجوز خروج محضري بگيرين و تمومه.
حواستون باشه عكس رو بهتره كه برين عكاسي مرصاد بگيرين. عكاسي مرصاد روبروي اداره گذرنامه طبقه دوم يه پاساژه كه از هر كس بپرسين بهتون نشون ميده. من ومحبوبه اولش رفتيم عكاسي تو اكباتان عكس انداختيم بهش هم گفتيم كه براي گذرنامه ميخواييم اما به عكس محبوبه گير دادن. گفتن موهاش زيادي بيرونه.
عكاسي مرصاد با دوربين ديجيتالي دو سه تا ازتون عكس ميگيره تو كامپيوتر نگاه كنين و يكيش رو سوا كنين جلو چشمتون با فتو شاپ رتوش ميكنه و پرينتر ميگيره. چون تجربه اشون زياده ميدونن چطوري ازتون عكس بگيرن كه گير ندن. ظرف ده دقيقه اي كه طول ميكشه عكستون حاضر بشه ميتونين حسابي عكس هنرپيشه هايي رو كه اومدن اونجا عكس انداختن ديد بزنين.
اداره گذرنامه بهتون ميگه كه چهل و هشت ساعت ديگه تو خونه باشين گذرنامه رو تحويل ميدن. زياد به حرف يارو گوش ندين. گذرنامه ما كه بيست و چهار ساعته اومد.
دوشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۲
ديروز تمام وقت رو با شراره بودم. خانم عاشق شده. همش ميخواست صحبت از عشق و عاشقي بكنه و دنياي عاشقي و چقدر بعضي ممكنه بي وفا باشن و طرف ايشون اصلا اينطور نيست و از اين حرفها.
من زياد به حرفهاش دقت نميكردم چون از من نظر نميخواست. فقط وقتي حرف عشق و عاشقي زد دوباره حواسم رفت به شمال.
تو حياط خونه ما، درست جلوي دستشويي خونه امون كه انتهاي ضلع ال مانند ايوون قرار داره، يه دونه درخت انجير هست كه قديمترين درخت خونه ماست. بقيه درختها رو بابا تازه كاشته و همشون در حد نهال هستند. فقط اين درخت يه عالم شاخ و برگ داره و هر سال يه عالم انجير ميده و چون درست مقابل دستشويي خونه امونه هيچ رقبتي نداريم كه از انجيرش بخوريم. اصلا تو خونه ما انجير خور كمه.
روي همين درخت تا دو ماه پيش يه سيرسيرك نشسته بود و آواز ميخوند. تمام شمال قدم به قدم كه راه ميرين ميتونين آواز سيرسيرك ها رو بشنوين. اما الان دو ماه كه ديگه آواز سيرسيركها رو ما فقط از دور ميشنويم. آواز خون خونه ما نیست.
اولين بار داداش ناصر جاي اون رو بهم نشون داد. بالاي درخت درست تو كنج دو تا شاخه كه از هم جدا ميشدند، سيرسيرك نشسته بود و ميخوند. داداش ناصر گفت كه اينها عاشق ترين حيوونهاي روي زمينن. تمام اين مدت هم اين آواز رو براي اين ميخونن كه جفتشون رو پيدا كنن. يه بار هم رفت روي درخت و حيوون بدبخت رو از شاخه كند و آورد به ما نشون داد. خيلي هيبت وحشتناكي داشت. داداش ناصر عقیده داره که برای همین قیافه وحشتناکشونه که معروف نشدن. وگرنه اینها خیلی از مرغ عشق عاشقترند. من كه جرات نكردم از فاصله ده متري نزديكتر تماشاش كنم. تو شمال اين حيوون هيچ دشمني نداره. چون هيچ ضرري به كسي نميزنه. فقط جفت عاشقش رو صدا ميكنه.
دوباره صداي شراره اومد تو گوشم كه ميگفت چطور تمام روز منتظره اون تلفن بزنه و براي همين يه لحظه از كنار تلفن دور نميشه و هر وقت كه صداش رو ميشنوه قلبش چطور ميريزه. ميگفت كه اين پسرها اصلا بلد نيست از چي بايد حرف بزنن و تعريف ميكرد چطور ناچاره از دست مامانش همه چي رو پنهان كنه و بيشتر اوقات هم به مامانش ميگه كه من پشت خطم و تعريف ميكرد كه چطور به پسره سفارش كرده كه به هيچ عنوان بعد از ساعت چهار زنگ نزنه و ....
يه چيز مشخص بود، سيرسيركها خوب بلدند از چي حرف بزنن. ممكنه اصلا يه حرف بيشتر نزنن مثلا به دوست دختر يا نامزدشون بگين فلاني بيا، فلاني بيا، فلاني بيا. اما همين رو اينقدر قشنگ ميگن كه آدم از شنيدنش لذت ميبره. بعد وقتي يه صداي قوي تر يا صداي ماشين مياد براي چند لحظه آوازشون رو قطع ميكنند و بعد كه ماشين رو خاموش ميكنيم بلافاصله از پس صداي ماشين صداي اونها بلند ميشه و اينقدر اين كار را سريع انجام ميدهند كه من به شك ميافتادم شايد اصلا اينها صداشون رو حتي براي چند ثانيه هم خاموش نشده و فقط ما به خاطر صداي قوي موتور ماشين فكر ميكنيم كه اينها صداشون رو خاموش كردند و ....
شراره برام گفت كه عاشقش الان رفته مسافرت. گفت كه اين سه روز رو چون مامان پسره نذر داشته، رفتن مشهد كه هم زيارت كنن و هم نذر مامانش رو بدن و خدا رو صدا هزار بار شكر ميكرد كه الان زمان های گذشته نيست و گرنه همين مسافرت ساده يه ماه طول ميكشيد و تازه هم معلوم نبود اصلا سالم برگردن يا نه و ....
تو شمال هر بار كه به دستشويي ميرفتم يه نگاه به جاي سيرسيرك تو جاي هميشگيش ميكردم و مطمئن ميشدم سرجاشه ﴿ من از تمام حيوونها بدون استثنا به طرز وحشتناكي ميترسم﴾ حتي كاملا يادمه چند دقيقه قبل از اينكه از خونه حركت كنيم رفتم دستشويي و بعد يه نگاه به جاي هميشگي سيرسيرك انداختم و از ته دل دعا كردم تو همين مدت كه خونه نيستيم دوست دختر يا نامزدش رو پيدا كنه و بعد بابا همه درها رو قفل كرد سوار ماشين شديم و راه افتاديم.
با ماشین بابا رفته بودیم مسافرت اما داداش ناصر رانندگی میکرد. توي راه مرتب صداي سيرسيرك تو گوشمون بود. اولش اصلا متوجه نشديم. بعد فكر كرديم كه اين صداي سيرسيرك هاي بيرونه كه مرتب آواز ميخونن. طرفهاي قزوين كه شيشه ماشين رو داده بوديم بالا و داداش ناصر با سرعت حركت ميكرد و مرتب صدای سيرسيرك به گوش میرسید، داداش ناصر به ما گفت كه مثل اينكه يه سيرسيرك تو ماشينه.
واي منو ميگي. از ترس رنگم پريد. دقيق كه گوش دادم ديدم حق با داداش ناصره، دقيقتر كه گوش دادم به نظرم اومد اصلا تو صندلي عقب ماشين يه جايي بين مامان و محبوبه نشسته. اينقدر ترسم گرفت كه به داداش ناصر گفتم يه جا نگه داره بريم دستشويي. اولين پمپ بنزين داداش ناصر زد كنار. همه يه كم استراحت كرديم و من تا جايي كه ميتونستم از ماشين فاصله گرفتم و مخصوصا همه درها رو باز گذاشت و هي سعي ميكردم يه بهونه بگيرم كه يه كم بيشتر بمونيم. بعد هم موقع سوار شدن به بابا گفتم اجازه بده من جلو بشينم و اون بنده خدا هيچ اعتراضي نكرد و رفتم جلو نشستم.
راه كه افتاديم داداش ناصر گفت : سه سال هم درها رو باز بذاري اين حیوون نميره. اينها اگه از جاشون تكون بخورن زمانيه كه از پيدا كردن نامزدشون نااميد بشن. زودتر از چند سال هم نااميد نميشن. خيلي دوست داشتم باهاش شرط ميبستم كه سيرسيركه اينبار نااميد شده و رفته. اما همچين كه اومدم حرف بزنم دوباره صداش بلند شد. فقط اينبار از جلو. اصلا صداي اين سيرسيركها يه جوريه كه شما نميتونين با گوش دادن مكانشون رو شناساييي كنين. اما صدا به قدری تيز و واضح بود كه من مطمئن شدم از جلوي ماشين صداش مياد. پاهام رو جمع كردم و روي صندلي نشستم. چهار زانو. اما باز هم از شدت ترس جيك نميزدم. مونده بودم چطور اين حيوون عقلش رسيده از عقب ماشين به جلو بياد، عقلش نرسيده از در بپره بیرون، بره دنبال کارش؟
شراره گفت كه پسره الان شرايط ازدواج رو نداره، گفت كه خودشون دو تايي با هم قرار گذاشتن فعلا يه مدت با هم رفیق یا به قول خودش نامزد باشن تا بعد. بهم گفت كه خودش هم نميخواد الان عروسي كنه. ميخواد درسش رو تو دانشگاه تموم كنه بعد و .....
وقتي رسيديم اکباتان، به سرعت از ماشين پريدم پايين. حتي حاضر نشدم يه دونه از ساكها رو بردارم. رفتم طبقه بالا و گفتم هيچ كي حق نداره با چمدونها بياد بالا. تمام شب نيمه هوشیار بودم و به دقت گوش میدادم كه صداي سيرسيرك از خونه بشنوم و نتونستم بشنوم.
صبح رفتم نزديك ماشين و خودم با گوش خودم صداي سيرسيرك رو شنيدم، از توي ماشين.
عصر داداش ناصر اومد و گفت شيشه ماشين رو كي اينقدر داده پايين. من كه حرفي نزدم، اما باز گفت اينقدر شيشه رو دادين پايين كه پسر آيت اله هم باشه هوس ميكنه يه دستي به سرو كله ماشين بكشه، اينكارا چيه ميكنين. باز كسي از من حرفي نشنيد. تازه ماشین که مال اون نبود، پیکان بابا بود، اما نميدونم چرا داداش ناصر اصرار داشت كه همش از اين حرفهاي دزدي و شيشه باز ماشين و اين چيزها بگه.
فرداش پنجشنبه بود. از داداش ناصر خواهش كردم كه بره ماشين بابا رو بشوره. گفتم من هم ميام كمكت. گفت كه اگه حوصله داشته باشه ميره فولكس خودش رو ميشوره. اينقدر خواهش كردم كه قبول كرد من فولكس رو بشورم اون پيكان بابا رو.
لازم نشد كه ماشين رو بشوره. هنوز صداي ضعيف سيرسيرك رو ميشنيدم. حيوون بيچاره دو روز بود تو ماشين حبس شده بود. داداش ناصر تمام صندليها رو كشيد بيرون، كفيها رو ريخت بيرون و موكتها رو بلند كرد و كاپوت و در صندوق عقب رو باز گذاشت و به من گفت همينجا مراقب باش من الان ميام. و نیم ساعت رفت بالا و بعد اومد بدون اينكه ماشين رو بشوره همه چي رو دوباره گذاشت سرجاش.
بعد گفت حالا خيالت راحت شد؟
راحت نشده بود. من هيچ جوونوري رو نديدم كه از ماشين ما بپره. تو تمام اكباتان الان بيشتر از دو ساله كه ديگه صداي سيرسيرك به گوش نمياد. دو ساعت بعد كه برگشتم كنار ماشين دوباره صداي ضعيف سيرسيرك رو از تو ماشين شنيدم.
تو تمام حرفهايي كه شراره به من زد يه كلمه حرف حسابي نبود. همش از اين ميگفت كه دوستش چه پسر رعناييه. اينكه سيگاري بود و الان ترك كرده. ميخواد درس بخونه و دانشگاه قبول بشه و ميگفت كه خدمت سربازيش رو تازه تموم كرده و بقيه حرفهاش رو درست يادم نيست اما فكر ميكنم همين چيزهايي رو كه براتون نوشتم رو دويست بار با جملات متفاوت تكرار كرد.
بعد ديگه تصميم گرفتم داداش ناصر رو بفرستم مسافرت. پيش خودم فكر كردم اول ازش خواهش ميكنم. اگه قبول نكرد ميگم يكي از برگه هاي مهم دانشگاه رو اونجا جا گذاشتم. بعد اگه باز هم قبول نكرد .....
مسافرت داداش ناصر چند تا مشکل داشت. اول اينكه داداش ناصر رو راضي كنم بره مسافرت. تازه تنهایی بره مسافرت یا حداقل بدون من بره مسافرت. دوم اينكه بابا رو راضي كنم ماشينش رو بده داداش ناصر. سوم اینکه داداش ناصر راضی بشه بدون فولکسش بره مسافرت. چهارم اينكه اونجا داداش ناصر یه شب تا صبح تمام درهای ماشين رو باز بذاره. پنجم اينكه ...
خيلي دل دل كردم كه جزييات نقشه رو بريزم. بچه که بودم اگه چیزی میخواستم و با خواهش کسی برام انجام نمیداد با گریه و داد بیداد بالاخره مجبورشون میکردم کاری رو که میخوام انجام بدن. الان حتی حاضر بودم برای اینکه داداش ناصر راضی بشه بره مسافرت حسابی براش گریه کنم. بايد همون اولين پنجشنبه مجبورش ميكردم با ماشين برگرده.
روز شنبه ديگه خيلي دير شده بود. داداش ناصر اونروز با يه جسد اومد بالا. ظاهرا همون جمعه ای حيوون تموم كرده بود. مثل اينكه زير داشبورت چسبيده بود. چون جسدش رو روي كف زمين زیر پای شاگرد راننده پيدا كرده بود. حيون بينوا تا اخرین لحظه عمرش اينهمه جيغ كشيده بود، اصلا هم ناامید نشده بود حتي تو جايي مثل تهران كه ديگه اصلا امكان نداشت بتونه جفتش رو پيدا كنه.
من هم مثل شراره، ديروز فكر ميكردم خدا كه قدرتش رو داره، چرا يه كاري نكرد اين دو تا جفت به هم برسن؟
من زياد به حرفهاش دقت نميكردم چون از من نظر نميخواست. فقط وقتي حرف عشق و عاشقي زد دوباره حواسم رفت به شمال.
تو حياط خونه ما، درست جلوي دستشويي خونه امون كه انتهاي ضلع ال مانند ايوون قرار داره، يه دونه درخت انجير هست كه قديمترين درخت خونه ماست. بقيه درختها رو بابا تازه كاشته و همشون در حد نهال هستند. فقط اين درخت يه عالم شاخ و برگ داره و هر سال يه عالم انجير ميده و چون درست مقابل دستشويي خونه امونه هيچ رقبتي نداريم كه از انجيرش بخوريم. اصلا تو خونه ما انجير خور كمه.
روي همين درخت تا دو ماه پيش يه سيرسيرك نشسته بود و آواز ميخوند. تمام شمال قدم به قدم كه راه ميرين ميتونين آواز سيرسيرك ها رو بشنوين. اما الان دو ماه كه ديگه آواز سيرسيركها رو ما فقط از دور ميشنويم. آواز خون خونه ما نیست.
اولين بار داداش ناصر جاي اون رو بهم نشون داد. بالاي درخت درست تو كنج دو تا شاخه كه از هم جدا ميشدند، سيرسيرك نشسته بود و ميخوند. داداش ناصر گفت كه اينها عاشق ترين حيوونهاي روي زمينن. تمام اين مدت هم اين آواز رو براي اين ميخونن كه جفتشون رو پيدا كنن. يه بار هم رفت روي درخت و حيوون بدبخت رو از شاخه كند و آورد به ما نشون داد. خيلي هيبت وحشتناكي داشت. داداش ناصر عقیده داره که برای همین قیافه وحشتناکشونه که معروف نشدن. وگرنه اینها خیلی از مرغ عشق عاشقترند. من كه جرات نكردم از فاصله ده متري نزديكتر تماشاش كنم. تو شمال اين حيوون هيچ دشمني نداره. چون هيچ ضرري به كسي نميزنه. فقط جفت عاشقش رو صدا ميكنه.
دوباره صداي شراره اومد تو گوشم كه ميگفت چطور تمام روز منتظره اون تلفن بزنه و براي همين يه لحظه از كنار تلفن دور نميشه و هر وقت كه صداش رو ميشنوه قلبش چطور ميريزه. ميگفت كه اين پسرها اصلا بلد نيست از چي بايد حرف بزنن و تعريف ميكرد چطور ناچاره از دست مامانش همه چي رو پنهان كنه و بيشتر اوقات هم به مامانش ميگه كه من پشت خطم و تعريف ميكرد كه چطور به پسره سفارش كرده كه به هيچ عنوان بعد از ساعت چهار زنگ نزنه و ....
يه چيز مشخص بود، سيرسيركها خوب بلدند از چي حرف بزنن. ممكنه اصلا يه حرف بيشتر نزنن مثلا به دوست دختر يا نامزدشون بگين فلاني بيا، فلاني بيا، فلاني بيا. اما همين رو اينقدر قشنگ ميگن كه آدم از شنيدنش لذت ميبره. بعد وقتي يه صداي قوي تر يا صداي ماشين مياد براي چند لحظه آوازشون رو قطع ميكنند و بعد كه ماشين رو خاموش ميكنيم بلافاصله از پس صداي ماشين صداي اونها بلند ميشه و اينقدر اين كار را سريع انجام ميدهند كه من به شك ميافتادم شايد اصلا اينها صداشون رو حتي براي چند ثانيه هم خاموش نشده و فقط ما به خاطر صداي قوي موتور ماشين فكر ميكنيم كه اينها صداشون رو خاموش كردند و ....
شراره برام گفت كه عاشقش الان رفته مسافرت. گفت كه اين سه روز رو چون مامان پسره نذر داشته، رفتن مشهد كه هم زيارت كنن و هم نذر مامانش رو بدن و خدا رو صدا هزار بار شكر ميكرد كه الان زمان های گذشته نيست و گرنه همين مسافرت ساده يه ماه طول ميكشيد و تازه هم معلوم نبود اصلا سالم برگردن يا نه و ....
تو شمال هر بار كه به دستشويي ميرفتم يه نگاه به جاي سيرسيرك تو جاي هميشگيش ميكردم و مطمئن ميشدم سرجاشه ﴿ من از تمام حيوونها بدون استثنا به طرز وحشتناكي ميترسم﴾ حتي كاملا يادمه چند دقيقه قبل از اينكه از خونه حركت كنيم رفتم دستشويي و بعد يه نگاه به جاي هميشگي سيرسيرك انداختم و از ته دل دعا كردم تو همين مدت كه خونه نيستيم دوست دختر يا نامزدش رو پيدا كنه و بعد بابا همه درها رو قفل كرد سوار ماشين شديم و راه افتاديم.
با ماشین بابا رفته بودیم مسافرت اما داداش ناصر رانندگی میکرد. توي راه مرتب صداي سيرسيرك تو گوشمون بود. اولش اصلا متوجه نشديم. بعد فكر كرديم كه اين صداي سيرسيرك هاي بيرونه كه مرتب آواز ميخونن. طرفهاي قزوين كه شيشه ماشين رو داده بوديم بالا و داداش ناصر با سرعت حركت ميكرد و مرتب صدای سيرسيرك به گوش میرسید، داداش ناصر به ما گفت كه مثل اينكه يه سيرسيرك تو ماشينه.
واي منو ميگي. از ترس رنگم پريد. دقيق كه گوش دادم ديدم حق با داداش ناصره، دقيقتر كه گوش دادم به نظرم اومد اصلا تو صندلي عقب ماشين يه جايي بين مامان و محبوبه نشسته. اينقدر ترسم گرفت كه به داداش ناصر گفتم يه جا نگه داره بريم دستشويي. اولين پمپ بنزين داداش ناصر زد كنار. همه يه كم استراحت كرديم و من تا جايي كه ميتونستم از ماشين فاصله گرفتم و مخصوصا همه درها رو باز گذاشت و هي سعي ميكردم يه بهونه بگيرم كه يه كم بيشتر بمونيم. بعد هم موقع سوار شدن به بابا گفتم اجازه بده من جلو بشينم و اون بنده خدا هيچ اعتراضي نكرد و رفتم جلو نشستم.
راه كه افتاديم داداش ناصر گفت : سه سال هم درها رو باز بذاري اين حیوون نميره. اينها اگه از جاشون تكون بخورن زمانيه كه از پيدا كردن نامزدشون نااميد بشن. زودتر از چند سال هم نااميد نميشن. خيلي دوست داشتم باهاش شرط ميبستم كه سيرسيركه اينبار نااميد شده و رفته. اما همچين كه اومدم حرف بزنم دوباره صداش بلند شد. فقط اينبار از جلو. اصلا صداي اين سيرسيركها يه جوريه كه شما نميتونين با گوش دادن مكانشون رو شناساييي كنين. اما صدا به قدری تيز و واضح بود كه من مطمئن شدم از جلوي ماشين صداش مياد. پاهام رو جمع كردم و روي صندلي نشستم. چهار زانو. اما باز هم از شدت ترس جيك نميزدم. مونده بودم چطور اين حيوون عقلش رسيده از عقب ماشين به جلو بياد، عقلش نرسيده از در بپره بیرون، بره دنبال کارش؟
شراره گفت كه پسره الان شرايط ازدواج رو نداره، گفت كه خودشون دو تايي با هم قرار گذاشتن فعلا يه مدت با هم رفیق یا به قول خودش نامزد باشن تا بعد. بهم گفت كه خودش هم نميخواد الان عروسي كنه. ميخواد درسش رو تو دانشگاه تموم كنه بعد و .....
وقتي رسيديم اکباتان، به سرعت از ماشين پريدم پايين. حتي حاضر نشدم يه دونه از ساكها رو بردارم. رفتم طبقه بالا و گفتم هيچ كي حق نداره با چمدونها بياد بالا. تمام شب نيمه هوشیار بودم و به دقت گوش میدادم كه صداي سيرسيرك از خونه بشنوم و نتونستم بشنوم.
صبح رفتم نزديك ماشين و خودم با گوش خودم صداي سيرسيرك رو شنيدم، از توي ماشين.
عصر داداش ناصر اومد و گفت شيشه ماشين رو كي اينقدر داده پايين. من كه حرفي نزدم، اما باز گفت اينقدر شيشه رو دادين پايين كه پسر آيت اله هم باشه هوس ميكنه يه دستي به سرو كله ماشين بكشه، اينكارا چيه ميكنين. باز كسي از من حرفي نشنيد. تازه ماشین که مال اون نبود، پیکان بابا بود، اما نميدونم چرا داداش ناصر اصرار داشت كه همش از اين حرفهاي دزدي و شيشه باز ماشين و اين چيزها بگه.
فرداش پنجشنبه بود. از داداش ناصر خواهش كردم كه بره ماشين بابا رو بشوره. گفتم من هم ميام كمكت. گفت كه اگه حوصله داشته باشه ميره فولكس خودش رو ميشوره. اينقدر خواهش كردم كه قبول كرد من فولكس رو بشورم اون پيكان بابا رو.
لازم نشد كه ماشين رو بشوره. هنوز صداي ضعيف سيرسيرك رو ميشنيدم. حيوون بيچاره دو روز بود تو ماشين حبس شده بود. داداش ناصر تمام صندليها رو كشيد بيرون، كفيها رو ريخت بيرون و موكتها رو بلند كرد و كاپوت و در صندوق عقب رو باز گذاشت و به من گفت همينجا مراقب باش من الان ميام. و نیم ساعت رفت بالا و بعد اومد بدون اينكه ماشين رو بشوره همه چي رو دوباره گذاشت سرجاش.
بعد گفت حالا خيالت راحت شد؟
راحت نشده بود. من هيچ جوونوري رو نديدم كه از ماشين ما بپره. تو تمام اكباتان الان بيشتر از دو ساله كه ديگه صداي سيرسيرك به گوش نمياد. دو ساعت بعد كه برگشتم كنار ماشين دوباره صداي ضعيف سيرسيرك رو از تو ماشين شنيدم.
تو تمام حرفهايي كه شراره به من زد يه كلمه حرف حسابي نبود. همش از اين ميگفت كه دوستش چه پسر رعناييه. اينكه سيگاري بود و الان ترك كرده. ميخواد درس بخونه و دانشگاه قبول بشه و ميگفت كه خدمت سربازيش رو تازه تموم كرده و بقيه حرفهاش رو درست يادم نيست اما فكر ميكنم همين چيزهايي رو كه براتون نوشتم رو دويست بار با جملات متفاوت تكرار كرد.
بعد ديگه تصميم گرفتم داداش ناصر رو بفرستم مسافرت. پيش خودم فكر كردم اول ازش خواهش ميكنم. اگه قبول نكرد ميگم يكي از برگه هاي مهم دانشگاه رو اونجا جا گذاشتم. بعد اگه باز هم قبول نكرد .....
مسافرت داداش ناصر چند تا مشکل داشت. اول اينكه داداش ناصر رو راضي كنم بره مسافرت. تازه تنهایی بره مسافرت یا حداقل بدون من بره مسافرت. دوم اينكه بابا رو راضي كنم ماشينش رو بده داداش ناصر. سوم اینکه داداش ناصر راضی بشه بدون فولکسش بره مسافرت. چهارم اينكه اونجا داداش ناصر یه شب تا صبح تمام درهای ماشين رو باز بذاره. پنجم اينكه ...
خيلي دل دل كردم كه جزييات نقشه رو بريزم. بچه که بودم اگه چیزی میخواستم و با خواهش کسی برام انجام نمیداد با گریه و داد بیداد بالاخره مجبورشون میکردم کاری رو که میخوام انجام بدن. الان حتی حاضر بودم برای اینکه داداش ناصر راضی بشه بره مسافرت حسابی براش گریه کنم. بايد همون اولين پنجشنبه مجبورش ميكردم با ماشين برگرده.
روز شنبه ديگه خيلي دير شده بود. داداش ناصر اونروز با يه جسد اومد بالا. ظاهرا همون جمعه ای حيوون تموم كرده بود. مثل اينكه زير داشبورت چسبيده بود. چون جسدش رو روي كف زمين زیر پای شاگرد راننده پيدا كرده بود. حيون بينوا تا اخرین لحظه عمرش اينهمه جيغ كشيده بود، اصلا هم ناامید نشده بود حتي تو جايي مثل تهران كه ديگه اصلا امكان نداشت بتونه جفتش رو پيدا كنه.
من هم مثل شراره، ديروز فكر ميكردم خدا كه قدرتش رو داره، چرا يه كاري نكرد اين دو تا جفت به هم برسن؟
چهارشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۲
اين نوشته آقاي نوش آذر در مورد ابتذال خيلي به نظر من شبيه است
فقط من نتونستم مثل ايشون به اين خوبي نظرم رو بگم
فقط من نتونستم مثل ايشون به اين خوبي نظرم رو بگم
اين جمله روزنامه رسالت كه اصلاح طلبان اينقدر بي ريخت هستن كه آمريكاييها حاضر نيستن به ريختشون نگاه كنن. يكي از راست ترين حرفهاييه كه اين روزها از جناح راست شنيدم.
يعني راستش من خودم هم هميشه فكر ميكردم بعضي آدمها چقدر بيريختن. اما بعد فكر ميكردم خب خدا حتما حكمتي تو كارش بوده كه بعضي ها رو خوشگل آفريده بعضي ها رو بيريخت.
اما هميشه مامانم بهم ميگفت كه آدم درست نيست عيب ديگرون رو جلو روشون بگه . من هم خدا وكيلي تا حالا هيچ جا نگفته بودم فقط تو دلم ميگفتم چقدر اين آقاي عسگر اولادي بيريخته يا آقاي جنتي يا آقاي باهنر يا آقاي شهردار يا آقاي خزعلي يا آقاي يزدي يا ..... بقيه اين اصلاح طلبها كه شما هم ميشناسين.
اصلا هم دوست نداشتم هيچ وقت زشتي كسي رو جلوي ديگرون مسخره كنم ولي حالا كه روزنامه رسالت اين حرف رو زد من هم حرف دلم رو زدم.
يعني راستش من خودم هم هميشه فكر ميكردم بعضي آدمها چقدر بيريختن. اما بعد فكر ميكردم خب خدا حتما حكمتي تو كارش بوده كه بعضي ها رو خوشگل آفريده بعضي ها رو بيريخت.
اما هميشه مامانم بهم ميگفت كه آدم درست نيست عيب ديگرون رو جلو روشون بگه . من هم خدا وكيلي تا حالا هيچ جا نگفته بودم فقط تو دلم ميگفتم چقدر اين آقاي عسگر اولادي بيريخته يا آقاي جنتي يا آقاي باهنر يا آقاي شهردار يا آقاي خزعلي يا آقاي يزدي يا ..... بقيه اين اصلاح طلبها كه شما هم ميشناسين.
اصلا هم دوست نداشتم هيچ وقت زشتي كسي رو جلوي ديگرون مسخره كنم ولي حالا كه روزنامه رسالت اين حرف رو زد من هم حرف دلم رو زدم.
اشتراک در:
پستها (Atom)