چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۳

تو اين تعطيلات نشستم فيلم ماتريكس رو ديدم. هر سه قسمتش رو پشت سر هم ديدم. (خدا منو ببخشه) الان فقط به نظرم رسيد چند تا چيز در موردش بگم
اول اين كه اين آقا كه قرار بود ناجي كل بشريت باشه سر آخر تبديل شد به يه برنامه آنتي ويروس كه تونست ويروسي به اسم بازرس اسميت رو بكشه. يه برنامه آنتي ويروس ارزش اين همه وقت تلف كردن رو داشت؟
دوم اينكه اون ماشينها با اون قدرت عظيمشون كه ديگه داشتن به راحتي زايان رو تسخير ميكردن يهو سر يك معامله مسخره با نيو تو اوج پيروزي عقب نشست و زايان رو خراب نكرد.
سوم اينكه ماشين با اون قدرت چطور نتونسته يه برنامه آنتي ويروس بنويسه بزنه پدر هر چي بازرس اسميته در بياره؟
چهارم اينكه بازرس اسميت تو قسمت دوم با يه گروه چند هزار نفري ميريزن سر نيو و حريفش نميشن و نيو آخرش با پرواز كردن از صحنه در ميره اما تو قسمت سوم فيلم بازرسه ياد ميگيره پرواز كنه و معلوم نميشه چطوري ياد ميگيره. همينطوري هر وقت كارگردان هوس كرد كه يه هنرپيشه نبايد پرواز كنه.
پنجم اينكه اصلا مشكل حل نشد كه. باز هم ماشينها سر كار موندن و اصلا كسي نابودشون نكرد. برنامه ها هم سرجاشون موندن (‌اون اوراكل و اون آقاي پير برنامه نويس و ....حتي يه گربه برنامه هم آخر فيلم نشون دادن.)‌فكر ميكنم آقاي واچوفسكي ناچاره دوباره يه نيو جديد پيدا كنه يه راه ديگه براي از بين بردن ماشينها پيدا كنه.
ششم اينكه اصلا اين ماشينها براي چي با ادمها ميجنگيدن؟ آدمها براي اينكه حال ماشينها رو بگيرين يه كاري كردن كه آسمون ابري شد و دسترسي ماشينها با انرژي خورشيد قطع شد بعد هم ماشينها برداشتن آدمها رو برده كردن و از انرژي آدمها استفاده كرد و...
خب خداييش رو بگيرين تقصير آدمها ست ديگه. از اول براي چي برداشتن آسمون رو ابري كردن؟ ماشينها ازخورشيد انرژيشون رو ميگرفتن آدمها هم زندگيشون رو ميكردن ديگه.
آخر هم اينكه اگه اين فيلم رو گير آوردين حتما ببينين. اون صحنه هاي تروكاژش ارزش يه بار ديدن رو داره

چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۳

اين عكس رو ببينين
واقعيه ها
من شرمنده شدم
اينقدر مردم برداشتن دعوتنامه جي ميل رو فروختن كه ديگه دعوتنامه نميفرستن.
من براي هفت نفر از دوستاني كه درخواست كرده بودند دعوتنامه فرستادم اما ديگه هنوز خبري نشده.

یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۳

خيلي جالبه
روزنامه شرق ديروز نوشت که خلباني که خبر فروش دختراي ايراني را پخش کرده بود دستگير شد. بعد تو همون خبر از قول يکي از مسئولين نوشته که اصلا اين مسئله دروغه و آخرش هم اضافه کرده که سال گذشته ده دوازده نفر را که آدم به خارج قاچاق ميکردند دستگير شدند.
خب اگه اين خبر دروغه اين ده دوازده نفر رو براي چي دستگير کردين؟
من براي هر کسي که پيغام گذاشته بود دعوتنامه جي ميل فرستادم.
هنوز هفت هشت تا دعوتنامه ديگه دارم
کسي جي ميل نميخواد؟

شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۳

عصر جمعه بود محبوبه گفت براي من هم بستني بخر. همچين رفتار کردم که انگار نشنيدم. اما براش ميخريدم. ميخواستم سورپرايزش کنم به اصطلاح خودم. هر چند ميدونم خانم براي رعايت تناسب اندامش وقتي بستني رو بهش بدم کلي ناز ميکنه و فقط يه گاز ميزنه.
از تو مغازه دو تا بستني خريدم و يکيش رو باز کردم و شروع کردم به خوردن. دومي رو هم گرفتم تو دستم و خنکيش کلي به دستم حال داد.
تو خيابون اصلي اکباتان قبل از بلوکها ديدم يه خانمي ايستاده کنار خيابون. هيچ چيزش غير طبيعي نبود يه خورده از من بلندتر بود و لاغرتر ازمن يا مثل خودم. يه لبه کلاه روي روسريش گذاشته بود که آفتاب صورتش رو نسوزونه. از اين لبه کلاهها که فکر ميکنم تو مسابقه هاي فوتبال مجاني ميدن. همچين با اشتها به بستني ام نگاه ميکرد که کوفتم شد. فکر ميکنم خودش متوجه نشد چطوري داره نگاه ميکنه، اما وقتي اون نگاه رو ميديدين امکان نداشت بتونين همچين به راحتي بستني اتون رو قورت بدين. از همون فاصله زيادي که داشتيم اون يکي بستني رو گرفتم طرفش و گفتم ميخوري؟
اول متوجه نشد بعد براي اينکه يهو بهش برنخوره که من اونوگدا فرض کردم رفتم جلوتر کنارش و گفتم ميشه اين بستني رو بخوري؟ داره آب ميشه.
به بستني تو دستم نگاه کرد و گفت من خودم پول دارم اگه دلم بخواد ميخرم.
گفتم: ميدونم قرار بود شراره رفيقم بياد و من اين بستني رو براش خريدم الان داره آب ميشه...
بدون ترديد بستني را ازمن گرفت باز کرد و گاز زد. گفت بريم تو محوطه اينجا که فعلا از تاکسي خبري نيست.
با هم قدم زديم. گفت دو ساعته اينجا منتظرم. ظهر جمعه اصلا تاکسي از اينورا رد ميشه؟
گفتم خيلي کم مال شهرک نيستي؟
- نه اومده بودم خونه فاميلمون.
- کاش تا عصر ميموندي الان خيلي سخت ماشين گير بياد.
گفت باشه و بستني اش رو گاز زد. اگه از فاصله خيلي نزديک دقت ميکردي زياد مانتوش سالم نبود. در حقيقت مندرس بود. پوست خشکي داشت که معلوم بود هيچوقت کرم بهش نخورده. دماغش يه کم زيادي کشيده بود که بزرگترين مانع خوشگليش شده بود.
نشستيم روي يک نيمکت زير سايه يه درخت.
گفت: دستت درد نکنه خانم تو اين گرما ميچسبه
بهش گفتم اسم من نازيه. با اينکه اصلا دوست نداشتم بدونم اسمش چيه اما براي اينکه بي ادبي نشه پرسيدم اسم تو چيه؟
گفت: الاهه
پرسيد فاميليت چيه. باز دروغي گفتم رضايي پرسيدم فاميل تو چيه؟
گفت: ...( جرات نميکنم اسمي رو که گفت اينجا بنويسم)
بعد گفت من دختر همون آقاي ... هستم ( اسم يکي از شخصيتهايي رو گفت که من جرات نميکنم اينجا اسمش رو بگم يا بگم سمتش چيه)
داشتم شاخ در مياوردم. اين خانم خيلي خونسرد دروغ ميگفت.
گفتم تا اونجا که من ميدونم آقاي ... فقط دو تا پسر داره و دو تا دختر که نوه کوچيکش هم سن منه.
گفت به جز اينها که گفتي يه دختر هم از زن دومش داره که منم. البته تو شناسنامه من اين فاميلي ام نيست. چون آقاي ... نميخواست کسي بفهمه که مامان من زن دومشه. براي همين با نفوذي که داشت فاميلي من رو همون فاميلي مامانم گرفت.
همچين با اطمينان سرم رو تکون دادم که يعني باورم شد اما من هنرپيشه خوبي نيستم. اون هم زياد توجهي نکرد که من باورم ميشه يا نه
گفت: سال شصت و يک با مامانم آشنا شد مامانم اون زمان تو دفتر بسيج کار ميکرد و دختر بود هنوز ازدواج نکرده بود. آقاي... ديدش و ازش خوشش اومد. اون موقع مثل الان مشهور نبود يه نفر رو فرستاد سر کار مامان بهش گفت که آقاي ... با شما کار داره. بعد مامان خيلي راحت رفت به ديدنش.
مامان ميگه تا قبل از اون چند بار تو تلويزيون ايشون رو ديده بود هيچ فکر نميکرد اينقدر ازنزديک زشت باشه. اون موقع هنوز همه موها و ريشش سفيد نشده بود. اما چند تايي مو و ريش سفيد تو کله و صورتش داشت عمامه اش رو کنار گذاشته بود. بعدها مامان فهميد زياد دوست نداره تو محافل خصوصي از عمامه استفاده کنه شايد چون فکر ميکرد با عمامه خيلي زشت تره( که هست) اون موقع هنوز اون تحکمي رو که به همه دستور بده نداشت براي همين همينطور به نرمي از مامانم خواستگاري کرد.
مامانم خيلي بهش برخورده بود. خب مامان من خيلي خوشگل نيست اما دليل نميشه که يه پيرمرد هاف هافو همينطور به خاطر اينکه به قدرت رسيده بياد به مردم توهين کنه.
مامان اصلا جوابش رو نميده ميره به همه همکارا هم ميگه که چي شده.
من يواش يواش داشت حوصله ام سر ميرفت. همزمان که اون حرف ميزد به اين فکر ميکردم چه دليلي داره محبوبه بنده خدا رو منتظر بستني گذاشتم و به دروغهاي يه نفر که ممکنه حتي بيمار هم باشه گوش ميدم. فکر بستني محبوبه هم بودم که به سرعت داشت داخل معده اين خانم ميشد. بايد دوباره برميگشتم يه بستني ميخريدم شايد هم دو تا. اين کارخونه بستني سازي چرا اينقدر بستني ها رو کوچيک ميسازه؟ براي خودم دوميش رو مگنوم ميخريدم با اينکه اصلا از طعم مگنوم خوشم نمياد اما الان نزديک يک سال بود که نخورده بودم شايد کارخونه اش ياد گرفته باشه بستني اش رو خوشمزه درست کنه. همچين اين پا اون پا کردم که پاشم برم. انگار متوجه شد که من ميخوام برم گفت.
خلاصه اش رو بهت بگم سه ماه بعد مامان صيغه اون آقا شد و يکسال بعد من به دنيا اومدم. الان هم نوزده سالمه.
گفتم خيلي خوشحال شدم. يه جوري اين حرف رو زدم که يعني خداحافظ. همزمان فکر کردم شايد اين خانم داره اين داستان رو ميگه که ازم پول بگيره. دوست نداشتم باهاش دست بدم يا بيشتر از اين باهاش رفيق بشم. از وقتي با هم روبرو شده بوديم من حتي يه کلمه راست بهش نگفته بودم. هم اسمم رو دروغ گفتم هم دليل اينکه بستني رو بهش داده بودم به نظرم اون هم حتي يک کلمه به من راست نگفته بود منتها فرق مطلب اين بود که اون حداقل پنج برابر من حرف زده بود.
گفت من با بابام عکس هم دارم دوست داري ببيني؟
همينطور روي کنجکاوي گفتم بعله. يه عکس از تو کيفش در آورد که کيفيت زياد خوبي نداشت آقاي... بود و يه خانم قد بلند و چادري و الاهه خانم که حداقل سه چهار سال از الانش کوچکتر بود.
گوشه هاي عکس تا شده بود و اينقدر روش اثر انگشت ديده ميشد که اگر ميشد شمرد شايد هزار نفر به اين عکس دست زده بودند. دستهاي چرب و چيلي يا آلوده به بستني.
عکس رو پس دادم. انگار تومغزم رو ميخوند گفت: خيلي ها ممکنه فکر کنن اين عکس با فتو شاپ اينجوري شده من حتي نگاتيوش رو هم دارم. از تو کيفش يه کاغذ بيرون کشيد و از تو کاغذ يه نگاتيو که فکر ميکنم شش تا عکس توش بود گرفت جلو نور و گفت ببين.
نديدم يعني همينطوري سرسري نگاه کردم اما دقيق نگاه نکردم. مثل همون عکسي بود که نشون داده بود.
گفت: بابا الان سه ساله با ما قهر کرده.
ميخواستم بگم الان ده ساله مردم باهاش قهر کردن اما نگفتم. هر چي باشه توذهن اين خانم باباش بود. اما همش به اين فکر بودم که از اين همه دروغ چه نتيجه ميخواد بگيره. ازم پول بگيره؟ يه جور گدايي؟ من يواش يواش داشتم خودم رو آماده ميکردم که يه خورده پول بهش بدم. اين همه تخيل ارزشش رو داشت اما بيشتر ميخواستم پول رو بهش بدم چون دوست داشتم از دستش خلاص شم.
گفت: ما الان تو يه آپارتمان زندگي ميکنيم که بابا برامون خريده. آپارتمان به اسم مامان نيست. به اسم باباست. اون وقتها خرجي مامان رو هم ميداد ما زياد مشکل نداشتيم اما هر وقت مامان ازش ميخواست پول رو بيشتر کنه يا آپارتمان رو براش عوض کنه چون از جاش خوشش نميومد بايد خيلي با بابا کلنجار ميرفت. بابا ميگفت خانم فکر ميکني ما چقدر حقوق ميگيريم. درسته که بيت المال تو دست ما هست اما دليل نميشه که براي زندگي شخصي خودم خرجش کنم. بابا همش از فقر ميناليد و ميگفت ميدوني همين الان با زنم تو کجا زندگي ميکنم؟ يه آپارتمان اجاره اي.
بعد هم يه فصل روضه ميخوند که آدم بايد با مال دنيا خداحافظي کنه واون دنيا حسابي از آدم حساب ميکشن و چوب تا ناکجاي آدم ميکنن و از اين حرفها. اما معمولا آخرش راضي ميشد خرجي رو يه کم اضافه کنه. بعد مامان چهار سال پيش تو يکي از همين روزنامه هاي دوم خردادي ميخونه که حاج آقا يه کارخونه رو که حداقل قيمتش يک ميليارد ميارزيده براي پسرش ميخره صد ميليون تومن. همون موقع پا ميشه ميره دفتر بابا و با اين که بابا خيلي تاکيد کرده بود که هيچ وقت اونجا نياد داد و فرياد راه مياندازه که من با حاج آقا کار دارم. بابا بدون اينکه ببيندش دستور ميده از دفتر بياندازنش بيرون. مامان هم راست ميره دادگاه از شوهرش شکايت کنه. من هم همراهش بودم. اون موقع درس ميخوندم دوم دبيرستان بودم اما نميدونم چطور شده بود که اون روز مدرسه نرفتم و باهاش رفتم دادگاه.
تو دادگاه تا اسم بابا رو آورد دستگيرش کردن. ميخواستن من رو هم دستگير کنن که قاضي دلش سوخت و منو ول کرد. من تنها برگشتم خونه. نميدوني اون روز چقدر گريه کردم. خيلي سعي کردم با بابا تماس بگيرم نتونستم. در حقيقت ما هيچوقت با اون تماس نميگرفتيم، اون با ما تماس ميگرفت. بعد انگار مامان رو که دستگير ميکنن به بابا زنگ ميزنن و اون ميگه يه شب نگهش دارين و بعد ولش کنين. ميدوني هيچ روزنامه اي هم اين خبر رو چاپ نکرد. چون بي بروبرگرد روزنامه رو ميبستنش.
فردا مامان رو ول کردن. از اون روز به بعد مامان من به کل عوض شد. يعني ديگه هيچوقت مثل قديمش نشد. به همه مقدسات هم فحش ميده.
بابا هم ديگه به ما يه قرون خرجي نداد. حتي ديگه به ديدن من هم نيومد. با اينکه هروقت ميومد کلي قربون صدقه ام ميرفت و ميگفت که منو خيلي دوست داره و از اين حرفها اما الان سه ساله که اصلا من رو نديده.
بابا اون آپارتمان رو از ما پس نگرفت در حالي که به اسم خودشه و اگه بخواد ميتونه بياد پس بگيره. مامان يه مدت مجبور شد بره تو يه شرکت کار دفتري بکنه بعد ديد خرج زندگي در نمياد من هم از سال سوم دبيرستان درس رو ول کردم و خودم هم بعضي وقتها اينور اونور کار ميکنم. اونوقتها درسم خيلي خوب بود.
خب اين اوجش بود. قاعدتا الان بايد ميگفت چند روزه کار گيرم نيومده ميشه به من يه پولي بدين؟ من منتظرهمين حرفش شدم اما نگفت. از طرفي خيلي دوست داشتم زودتر ازش جدا شم روي حرفاش فکر کنم و براي بار صدم به خودم ثابت کنم کجاهاي حرفاش دروغه. تنها نکته مثبتي که تو حرفاش بود و من به هيچ عنوان نميتونستم ثابت کنم دروغه باباش بود. باباش اينقدر تو اين مملکت بدنامه که بهش مياد هر کثافت کاري رو انجام بده.
ميترا رو از دور ديدم براش دست تکون دادم. گفت رفيقته؟
فوري گفتم بله
گفت حالا بستني اش رو که من خوردم. از تو کيفش دويست تومن در آورد. يه دويست تومني پاره و داغون. گفت پول بستني.
گفتم نه ممنون.
قضيه داشت برعکس ميشد حالا اون به من پول ميداد.
گفت نه بگيرين. بلند شد پول رو گذاشت رو زانوم. براي اينکه پول نيافته برداشتمش و بلند شدم.
گفت من ديگه بايد برم. ميدوني اين موضوعي رو که بهت گفتم کسي باور نميکنه. روزنامه ها هم جرات نميکنن بنويسن. در نتيجه من همينطوري هر وقت يه کي رو ميبينم درد دلم باز ميشه.
باهام دست داد و گفت ببخشين گفتين اسمتون نرگس بود؟
خودم هم يادم رفته بود چي گفته بودم همينطوري اسم فريبا يادم اومد. گفتم
اون دوباره گفتم من اسمم الاهه است از ديدنتون خوشحال شدم. و رفت.

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۳

با اين دعوتنامه‌هاي جي ميل يک مشکل کوچولو براي من پيش اومده.
من شيش تا حساب جي ميل دارم. خيلي ساده صاحب شيش تا حساب جي ميل شدم. من به جز اين وبلاگ که اينجا دارم سال قبل که سعي ميکردم عکس تو وبلاگ بذارم يه وبلاگ ديگه درست کردم فقط خريت کردم اون يکي وبلاگ رو به اسم واقعي خودم درست کردم. و هر از گاهي توش عکس هم ميذارم. بعد ديدم براي هر دو وبلاگ دعوتنامه اومد. رفتم دو تا اکانت تو جي ميل گرفتم با يوسر نيم وبلاگ هام. بعد دو تا دعوتنامه براي هر کدوم از جي ميلهام اومد. من هم برداشتم يکيش رو براي خودم فرستادم(‌با اسم واقعي ام که تو ياهو هم همچين حسابي دارم)‌ بعد به سرم زد که ببينيم ميشه با دو حرف اول اسم و اسم فاميلم صاحب اکانت شد؟ مثلا ام ان يا کي ال. اينطوري من صاحب چهار تا جي ميل شدم. وقتي هم ديدم دو تا دعوتنامه رو دستم مونده برداشتم يکي براي داداش ناصر حساب باز کردم يکي براي محبوبه.
فقط مشکل اينه که من به اين دو نفر نگفتم که براتون حساب باز کردم. اصلا دوست ندارم بدونن من چقدر از اينترنت سرم ميشه. اينطوريه که خودم هر از گاهي ميرم به صندوق پستي اين دوتا سر ميزنم.
شنبه ديدم براي بيشتر اين حسابها دوباره دعوتنامه اومده که دوستاتون رو صاحب جي ميل کنيد. من هم برداشتم اون نوشته رو تو وبلاگم نوشتم. مشکل اينجاست که من فقط با اکانت دخترک شيطان ميتونم دوستان رو دعوت کنم چون بقيه اکانتها اسم و فاميل واقعي من يا داداشم يا محبوبه رو داره. کاري هم نميتونم بکنم چون خود جي ميل براتون يه نامه ميفرسته که مثلا خانم رضايي شما رو دعوت کرده که صاحب جي ميل بشين. خب من هم نميخوام شمامتوجه بشين که فاميل من خانم رضاييه.
براي همين من به جز همون سه دعوتنامه اي که به اسم دختر شيطان دارم نميتونم براي کسي ديگه دعوتنامه بفرستم. جدا شرمنده ام. ميخواستم بين پانزده نفري که مايل بودند جي ميل داشته باشند قرعه کشي کنم بعد ديدم در بين کساني که مايلند جي ميل داشته باشند ويولت هست که چون خيلي دوستش دارم يه دعوتنامه رو براي ايشون فرستادم. يکي هم براي آقاي آرام کريمي فرستادم چون قبلا با هم کلي دوست شده بوديم( منظورم دوست مکاتبه ايه ها) سومي رو هم فرستادم براي آقاي اهورا چون نوشته هاشون رو خيلي دوست دارم. نوشته هاي ايشون يه جوريه که اولش که ميخونين فکر ميکنين يه متن خيلي سخته اما بعد متوجه ميشين که تقريبا همش رو متوجه شدين.
اين خيلي خوبه.
باز هم از بقيه دوستان که نتونستم براشون دعوتنامه بفرستم عذر ميخوام. قول ميدم به محض اينکه باز هم دعوتنامه برام برسه براتون بفرستم.
ممنون

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۳

کسي ميدونه اين دي دو دي رايتر من چرا خراب شده؟ اولش خيل خوب رايت ميکرد الان هم بعد از اينکه رايت تموم ميشه پيغام ميده رايت با موفقيت انجام شد اما وقتي فيلم رو تو دي وي دي پلير نگاه ميکنين هي گير ميکنه.
من دي وي دي خام رو عوض کردم سرعت رايت رو آوردم پايين. ايميج گرفتم حتي نميدونم چي چي بافر رو هم فعال کردم که زمان رايت رو چهاربرابر کرد اما باز هم دي وي دي رو خراب رايت کرد.
البته اين دستگاه ما هنوز همش دو ماهه که خريديمش گارانتي داره اما گفتم اگه کسي ميدونه چشه و بدون تعميرگاه بردن درست ميشه يه پيغام اينجا به ما بده خيلي ممنون ميشم
مرسي.
اگه کسي جي ميل نداره و دوست داره داشته باشه يه پيغام اين پايين بذاره. دعوتنامه ها رو دستم مونده

سه‌شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۳

الان باز مدتيه که اين ماجراي جزيره هاي ايراني داره موضوع روز ميشه. اين اماراتيها ميگن که اين جزيره ها مال ماست.
من يکي از درسهايي که خيلي بهش علاقه داشتم تاريخ بود. حالا امروز داشتم فکر ميکردم از وقتي اين کشور ما به صورت ايران شناخته شد بدون استثنا هر حکومتي که اومد يه تيکه از اين خاک رو داد به خارجيها. از دوران صفويه بگيرين که افغانستان رو داديم. بعد قاچار که بيشتر جمهوريهاي تازه استقلال يافته رو از ما گرفتن. بعد حکومت پهلوي که کشور بحرين رو بخشيد. حالا هم که آخوندها که دارند اين سه تا جزيره رو ميدن. تازه چند ماه پيش با دستمال رفته بودن پيش عربها که ايران رو هم عربش کنن اونا قبول نکردن.
مشکل اينه که به قول آقاي درخشان کشورهاي تو دنيا دو دسته اند. اونها که ادعا ميکنند يه تيکه از خاک همسايه مال اونهاست و کشورهايي که يه تيکه از خاکشون رو بايد به همسايه بدن!
حالا مثل اينکه وقتي ما تو گروه دوم باشيم بايد همينطورتيکه تيکه خاکمون رو بديم تا آخرش بمونه کوير لوت.
البته مشکل اصلي دبي اينه که همه آقا زاده ها دارن اونجا تجارت ميکنن. براي همين اين کشور حتي از وطنشون هم براشون عزيزتره. با اين ديدگاه اگه همين الان بشنويم که مثلا يه آخوندي بگه نگه داشتن اين جزاير چون غصبيه حرامه و بايد هر چه زودتر پسش بديم زياد تعجب نکنين.
به نظر من اگه يه روز يه دولت عاقل و دلسوز بياد سر کار براي اينکه اين عربها رو ساکت کنه تنها يه راه داره. همچين بگرده تو کتابهاي قديمي تاريخي يه سندي مدرکي چيزي گير بياره که مثلا شاه عباس يا چه ميدونم خشايار شاه يا يکي از پادشاهاي ساساني امارات رو جزو کشور ايران کرده بود. بعد با همون مدارک بره دادگاه لاهه و ادعا کنه که کلا امارات متحده عربي مال ايرانه.
حتي اگه لازم شد مثلا يه ضرب الاجل ده روزه هم به شيخها بده که دبي رو خالي کنين لازمش داريم و براي ترسوندنشون بد نيست يه هواپيما جنگي هم بفرستن رو آسمونش. حالا مثلا اگه شد يه موشکي بمبي چيزي هم اون گوشه کنارها منفجر کنن بد نميشه.
اصلا اگه تونستن يه ناو بفرستن اين فجيره رو بگيريم که حساب کار دستشون بياد.
باز بگم بايد چيکار کرد؟ اين وزارت خارجه چرا منو استخدام نميکنه؟

چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۳

ا ميگم چيزه
من ميخواستم اون نوشته قبلي خودم را پس بگيرم. نه اينکه پاکش کنم ها فقط ميخواستم بگم انگار واقعا يه خبري بوده. ديگه مطمئن شدم که دخترا رو حراج کردن. البته تقصير خبرنگار اون خبر هم بوده که کلا خبر رو يه جوري تنظيم کرده که انگار دروغ خالصه.
اگه ميخوايين مطمئن بشين که اين خبر راسته اين نوشته آقاي بادامچيان رو از تو سايت امروز بخونين:
اصلا من کل اون خبر رو اينجا ميذارم.


بادامچيان: فروش دختران ايراني جنگ رواني است

اسدالله بادامچيان رئيس مركز سياسي حزب مؤتلفه اسلامي گفت: انتشار خبر قاچاق و حراج زنان ايراني در امارات، يك جنگ رواني است كه برخي رسانه ها به آن پرداخته اند، از رئيس جمهور مي‌خواهيم كه عاملان اين قضايا را مجازات كند.اميدواريم در انتخابات رياست جمهوري، فردي بيايد كه وحدت جهاني را حفظ و مشكلات كشور را حل كند.


دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۳

اين اولين بار بود که زلزله آب تو دلم رو تکون داد. من تا حالا تجربه زلزله نداشتم و جمعه بعد از ظهر وقتي زلزله اومد تو طبقه بالاي آپارتمان نشسته بودم کنار کامپيوتر، همون اول که فهميدم زلزله است تقريبا از ترس هيچکار نتونستم بکنم فقط منتظر بودم سقف بياد پايين و بعد هم بابا و مامان بيان نجاتم بدن.
وضع اونها البته زياد بهتر از من نبود. رنگ تو صورت مامان نبود. خيلي هم وانمود ميکردند که نترسيدند. من هم وانمود کردم که نترسيدم. بعد هم بدون اينکه به زبون بياريم قرار گذاشتيم ترس همديگه رو به روي همديگه نياريم.
اما بزرگترين تاثير اين زلزله روي من اين بود که به کل اخلاقم رو عوض کرد. حالا خيلي بيشتر از گذشته به مرگ و بهشت و جهنم و کارهاي صالح فکر ميکنم. الان مدتيه ديگه غيبت نميکنم(‌دقيقا دو روزه) دروغ نميگم. اصلا دوست ندارم با غير همجنس رفيق بشم. و با اوني هم که رفيقم همين امروز فردا قهر ميکنم. اون روز جمعه هم که روز عذا بود و من تا قبل از ساعت پنج به کل از خودم و دنيا غافل بودم به جاش شنبه ويکشنبه عذا داري خصوصي کردم.
تنبلي رو گذاشتم کنار و باز دوباره نماز رو شروع کردم.
نشستم به ازاي هر زلزله اي که تو تهرون اومد يه نماز آيات خوندم.( منظورم همون پس لرزه هاست که تا حالا دوازده تا شده) بعد فکر کردم درسته که پس لرزه هاي شمال رو ما نميتونيم لمس کنيم اما دليل نميشه که ما بخواهيم از زير بار مسئوليت فرار کنيم.
بعد از شنيدن خبر راديو به اين نتيجه رسيدم که بايد صد و هفده بار نماز بخونم. ( چون تا حالا صد و هفده بار پس لرزه اومده)‌بعد هم که با اين سايت آشنا شدم ........

چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۳

خيلي وقته که چرندتر از اين مقاله نخوندم. نميدونم اصلش از کجا اومده اما روزنامه شرق ديروز اون رو چاپ کرده بود.
حالا اين که يه باند قوي هست که گويا يکي از سران نظام ما هم رييسشه و برميداره دخترا رو ميبره دبي ميفروشه و تا اين حد همه جا گفته ميشه يه حرف احتمالا درستيه و اين که ميخوان دخترا رو تو فجيره حراج کنن يه حرف چرند ديگه.
يعني که چي ميخوان دخترا رو حراج کنن؟
يعني مثل اين فيلمهاي آمريکايي که برده داري و اين حرفها بود دخترا رو ميذارن رو يه سکو يه نفر مياد قيمت ميده و به بالاترين قيمت ميفروشن؟ خريدارا هم اون پايين وايستادن و هي قيمت رو ميبرن بالا؟
کلمه حراج به جز اين حالت براي شما چيز ديگه اي معني ميده؟
مگه شهر حرته؟. يعني حتي تو بدترين شهر هرج و مرج دار آفريقا هم شما ميتونين تصور کنين که حراج آدم برگزار بشه؟
اگه منظورش حراج زير زميني و پنهانيه که وقتي توي تمام وب سايتها و روزنامه ها خبرش رو نوشتن ديگه نميشه که حراج زير زميني باشه؟ بالاخره اگه لازم باشه ميشه عين آب خوردن ردش رو پيدا کرد و گرفتشون.
کسي که اين خبر رو منتشر کرده نميتونسته منبع اصلي باند رو که ميگن يه گردن کلفت ايراني توش هست رو معرفي کنه؟ حالا لازم نبود که تو روزنامه ها بنويسه ميتونست تو گويا نيوز خبر رو بده.
کسي که اين خبر رو تهيه يا ترجمه کرده کاش يه خورده هم فکر ميکرد که اتفاق به اين مهمي رو اينطور با دري وري قاطي نکنه که مردم اصلا به اصل خبر هم شک کنن. شايد هم همون آقايي که رييس باند دزديدن دخترا و انتقال اونا به دبي هستش اين خبر رو تهيه کرده که مردم به همه چي شک کنن.

شما ميدونين که وقتي با اي ميل نامه ميفرستين، نامه از خونه اتون ميره تو يکي از اين ماهواره ها که اطراف زمين هستند و بعد از اونجا دوباره ميره تو صندوق پستي دوستي که نامه رو براش فرستادين؟
من هميشه وقتي ميخوام دگمه ارسال نامه رو فشار بدم يه بار ديگه نامه رو مرور ميکنم که چرت و پرت ننوشته باشم. فکرش رو بکنين اگه يه طوري بشه که نشونه گير کامپيوترتون بد عمل کنه نامه به اون ماهواره نرسه راست ميرسه دست خدا!
يه بار ديگه نامه هاتون رو قبل از ارسال چک کنين چرت و پرت ننوشته باشين.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۳

امروز با خبر شدم چه کسي جلوي فيلم مارمولک رو گرفت. البته دليل اصلي توقيف اين فيلم همون بي ظرفيتي مردم ماست. اينکه بعد از ديدن اين فيلم همينطوري از جلوي هر کس و ناکسي که رد ميشيم بهش ميگيم مارمولک کار دست خودمون ميده. اون آقايي که جلوي اين فيلم رو گرفت من اسمش رو اينجا نمينويسم. اما وقتي داداش ناصر گفت که اين آقا جلوي اين فيلم رو گرفت فقط به اين دليل که قيافه خودش شبيه مارمولکه و وقتي مردم بهش به شوخي يا جدي گفتن مارمولک خيلي خيلي شاکي شد و اينقدر نفوذ داشت که جلوي اين فيلم رو بگيره... يواش يواش قيافه يارو اومد جلوي چشمم. واي خداي من چه شباهتي. اون چشمهاي وق بيرون زده اش. اون صورت زشت و پر چروکش. اون زبون سرخش که موقع سخنراني همچين نيم متر ميزنه بيرون. اون دماغ پخش...
من هم اگه جاي اين آقا بودم جلوي اين فيلم رو ميگرفتم
واي ده روز شد. خدا تنبلها رو نبخشه.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۳

شما حتما شنيدين که ناخداي کشتي تايتانيک تو سخنراني افتتاحيه کشتي گفته بود که ما اسم تايتانيک رو براي اين براي کشتي انتخاب کرديم چون حتي اگه خدا هم بخواد نميتونه اين کشتي رو غرقش کنه.
من وقتي اينجور داستانهاي عجيب و غريب رو ميشنوم اگه در مورد افراد ديگه اي باشه احساس تعجب ميکنم اما وقتي در مورد خودم يا يه نفر که ميشناسمش باشه احساس وحشت ميکنم
روز پنجشنبه بعد از اينکه من آخرين مطلبم را نوشتم مطابق معمول رفتم تو اينترنت يه گشتي بزنم و چشمم خورد به يه برنامه کانورت موسيقي. برنامه رو دان لود کردم ويروس گيرم ( مکافي) فعال شد. يه ويروس گرفت و با بيرحمي کشتش. اما بلافاصله بعد از اين ويروس کشي يه پيغام رو کامپيوترم ظاهر شد. پيغام ميگفت که تمام بافر کامپيوترت توسط يه برنامه مرتبط با اينترنت اشغال شده است. بعد ديگه من عملا هيچ کاري نميتونستم با کامپيوتر انجام بدم حتي داخل ماي کامپيوتر هم نميشد. اما وقتي سيم کانکت اينترنت رو قطع کردم همه چي مرتب شد. به عبارت ديگه من عملا ديگه نميتونستم با کامپيوترم به اينترنت وصل شم.
براي اينکه بد قول نشم روز شنبه بدون اينکه به پيام معنوي اين اتفاق توجه کنم برداشتم روي ام پي تري پليري که داداش ناصر تازه برام از چين آورده بود نوشته ام رو کپي کردم و رفتم کافي نت.
اولين کامپيوتر اصلا پورت يو اس بي نداشت. دومي داشت . پشت کيس کامپيوتر بود. وقتي دلا شدم که ام پي تري پلير رو به عقب کامپيوتر وصل کنم از دستم افتاد با اينکه اصلا سرعت زيادي نداشت به لبه ميز خورد و من نتوانستم بگيرمش و دوباره بلند شد رو هوا، چند تا معلق خورد تا رسيد به زمين.
همون موقع من با خدا يه قرارداد شفاهي بستم. خدايا کاري کن اين ام پي تري پلير من خراب نشه من هم اون مطلب رو پابليش نميکنم.
حواستون باشه اگه يه روز خواستين همچين قراردادي با خدا امضا کنين حتما قبل از اينکه دستگاه رو به کار بياندازين اين قرارداد رو ببندين. اگه خراب شده باشه ديگه بستن اين قرارداد معني نداره. انگار بخواي روغن ريخته رو نذر امام زاده کنين.
من قراردادم رو بستم و ام پي تري پلير رو روشن کردم. لامپ صفحه اش روشن شد اما کار نکرد.
اينقدر لجم گرفت که تصميم گرفتم برم خونه اون نوشته رو روي ده تا فلاپي کپي کنم بيارم. حساب کردم که اگه نه تا از فلاپي ها سر راه خراب بشه باز يکي ميمونه که کارم رو باهاش انجام بدم.
وسط راه که داشتم قدم ميزدم به طرف خونه همچين که يه کم عصبانيتم کم شد پشيمون شدم. يواش يواش معني اين اتفاقها رو فهميدم. اول اون خرابي بي دليل اينترنت کامپيوترم بعد اين خرابي بي دليلتر ام پي تري پليرم. تقريبا ايمان پيدا کردم که خيلي خيلي طبيعه که يه راننده هيجده چرخ درست بيست دقيقه قبل به جاي اينکه تو اتوبان همت بره اشتباهي پيچيده و الان به طرف شهرک اکباتان در حرکته و باز هم خيلي خيلي طبيعه راننده که تمام حواسش به اينه که راه خروجي شهرک رو پيدا کنه حواسش پرت بشه و يه دختر بيست ساله ريزه اندام رو نبينه و همچين زيرش بگيره که ناچار بشن با کاردک از روي زمين جمعش کنن. حتي اگه تو اين مدتي که من تو اين شهرک زندگي ميکنم اصلا به هيچ وجه يادم نمياد تو اين شهرک هيجده چرخ ديده باشم.
حتي اگر هم من يه جوري از دست اين هيجده چرخ در ميرفتم خيلي خيلي ساده بود که يه اتفاق پيش بيني نشده براي بلاگر بيافته و براي هميشه از کار بيافته و ميليونها نفر استفاده کننده اين برنامه برن تو خماري.
اينطوري شد که من قيد پابليش اون نوشته رو زدم. حتي يه ضميمه قرارداد هم با خدا يکطرفه امضا کردم که ديگه هيچ شوخي اي با عيسي و موسي و ابراهيم و حزقيل و نوح و يعقوب و يوسف و ..... نکنم. چاکر همشون هم هستم.
ام پي تري پلير من هم شروع به کار کرد. اون ضربه فقط اطلاعات داخلش رو به کل پاک کرده بود. به اين ميگن رعايت دو جانبه يک قرارداد عادلانه. تو هفته گذشته هم به مرور برداشتم کل ويندوز رو دوباره نصب کردم و از دست اون برنامه موذي هم خلاص شدم.
الان که اين مطلب رو مينويسم ام پي تري پلير داره تو گوشم موزيک پخش ميکنه. و من مطمئنم هيچوقت يه راننده هيجده چرخ اشتباهي داخل اين شهرک نميپيچه که حواسش پرت شه يه دختر ريزه ميزه بيست ساله رو زير بگيره.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۳

من هر از گاهي يه مطلبي تو کامپيوترم مينويسم و بعد هم پابليشش نميکنم. مثلا درست روز قبل از زلزله بم از انقلاب رد ميشدم ديدم يه آقايي رفته بالاي يه ساختمان نيمه تموم خودکشي کنه و مردم جمع شده بودند و من هم رفتم تماشا و همون شب يه مطلب نوشتم اما بعد که همون شب چهل هزار نفر مردند ديدم خيلي بي معني که درباره قصد يه نفر به مردن مطلبي بذارم تو وبلاگم.
روز شنبه من اينجا يه مطلب ميذارم که چند ماه قبل نوشتم اما ميخوام درموردش يه توضيحي الان بدم. تقريبا بيشتر مطلبي که تو اين نوشته هست واقعيه. اون موقع من اين مطلب رو نوشتم يه اسم هم براش انتخاب کردم. خواستم بفرستم براي مسابقه داستان نويسي بهرام صادقي(‌واي خدا مرگم بده هنوز نرفتم به آقاي شکرالهي تسليت بگم)
بعد به دو دليل اين مطلب رو نفرستادم.
اول اينکه فکر ميکنم بايد داستان به کل تخيلي باشه. البته جزو شرايط شرکت در مسابقه اين نبود ها ولي من تا حالا داستان غير تخيلي نخوندم. اين داستان تخيلي نيست. بيشترش واقعيه. جالب اينجاست که من بعضي وقتها فکر ميکنم بشينم يه داستان تخيلي بنويسم. بعد همش داستان يه خانم به ذهنم مياد که عاشق يه آقاييميشه و اون آقاهه وسط دوستيشون ولش ميکنه ميره با يه خانم که هم خوشگتره و هم پولدارتر رفيق ميشه و بعد اون خانم اوليه ميخواد انتقام بگيره و ... . بقيه اش رو بهتون نميگم که اگه يه روز اين داستان رو نوشتم برين بخونيدش. به هر موضوعي که فکر ميکنم که ازش يه داستان تخيلي در بيارم ناخودآگاه ميرم سراغ اين داستان. حتي اگه بخوام در مورد يه دوچرخه هم داستان تخيلي بنويسم باز سر از اين داستان در ميارم. فکر ميکنم بايد يه بار بشينم اين داستان رو بنويسم ببينم دست از سرم برميداره؟
اما دليل دومي و اصلي که اين داستان رو نفرستادم اين بود که مسابقه بهرام صادقي يه شرط داشت که بايد حتما داستان رو با اسم اصلي ميفرستادم. من البته برام مهم نبود که با اسم اصلي خودم اين داستان رو بفرستم. ( اون موقع که کسي نميدونست صاحب اين داستان همون صاحب اين وبلاگ هم هست) فقط مشکل اين بود که اگه به فرض محال اين داستان از نظر تکنيکي هيچ مشکلي نداشت و مثلا قويتيرن داستان مجموعه بود باز هم هييت داوران جرات ميکردند اين داستان رو برنده اعلام کنند؟
خودتون که فردا مطلب رو بخونين ميفهمين منظورم چيه فقط بهتون بگم اسمش هست سه گناه حضرت نوح
اول اينکه يه مدته خبر بشقاب پرنده داره همه جا پخش ميشه و انجمن نجوم که لابد يه انجمن علميه و حرفش خيلی درسته يه مقاله جالب نوشته که لينکش رو از صبحانه گير آوردم و تا ته خوندم و خودم هم موندم که اصلا نويسنده اين مقاله يه نفر بوده؟ اگه يه نفر بوده چطور اول مقاله شواهد انکار ناپذير (‌مثل تعقيب اون جنگنده ايرانی و از کار افتادن سيستم راديو ايش يا ملاقات اون جوون ايرانی تو عباس آباد با سرنشينان اين بشقاب پرنده)‌مياره بعد آخر مقاله قاطعانه نتيجه ميگيره که اصلا حيات غير انسانی وجود نداره؟ یعنی میخواد یه جوری به گفته های دینی احترام بذاره که اینها مثلا جن بودن و دیگه با سفینه اینور اونور میرن؟
اينها البته چيزی نيست. من سال هفتاد و دو بشقاب پرنده ديدم. با يکی دو تا از دوستای نزديکم هم در موردش صحبت کردم. الان هم نميخوام اينجا اونچه رو که ديدم بگم. اينقدر اين بشقاب پرندهه غير طبيعی بود که هر بار که برای همون یکی دو تا دوستام تعریف میکردم خودم هم به این نتیجه رسیدم که اینها الان میگن این داره دروغ میگه. یعنی حتی تعريفش هم نميتونه واقعی باشه. اما جالب اينجاست که من با زهرا ( دختر خاله ام) ساعت يک و دو نيمه شب تو بالکن خونه اشون ( اونوقتها که هنوز ميشد تو بالکن خوابيد) اين بشقاب پرنده رو ديديم. ما مدت زيادی بود که همينطوری داشتيم با هم ور ور ميکرديم و ميخنديدم و تابستون هم بود و غصه مدرسه نداشتيم و بعد موقعی که ديگه حرفامون تموم شد اون رو ديديم. زهرا هم اون رو ديد فقط خواب آلودتر از من بود اصلا خيلی خواب آلود بود. حتی همين دو هفته پيش هم که اولين بار خبر بشقاب پرنده رو خونديم من وقتی ديدمش باهاش صحبت کردم ميگه من خواب آلود بودم فکر نميکنی اون فقط يه شهاب سنگ بود؟
بهش ميگم اگه بزرگی بشقاب پرنده ما رو در مورد فاصله اشتباه نيانداخته باشه اون شهاب يا بشقاب پرنده بايد صد متر اونورخونه اتون سقوط ميکرد چيز به اون گنده اگی وقتی سقوط کنه حداقل بايد هفت هشت تا خونه رو خراب کنه.
شونه مياندازه بالا.
بهش ميگم پس اون نورهای نارنجی و آبی که ازش میومدن چی بود. ميگم چرا درست بالای سر ما يه مدت ( حالا کم يا زياد) مکث کرد.
شونه بالا مياندازه.
حالا تازه اين کسيه که خودش با من دو تايی بشقاب پرنده رو ديديم؛ ديده خودش رو قبول نداره
ديگه مسئول نميدونم چی چی رصد ايران حق داره اينقدر مردم رو خنگ تصور کنه که سياره زهره رو که تقريبا ما هر شب ميبينمش به جای بشقاب پرنده جا بزنه. حالا هر چی هم شاهد عينی ماجرا بگه بابا اونی که ما ديدم صد برابر اين بزرگتر بود و نور سبز و آبی ازش ميومد بيرون.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۳

توي ورودي ما سالها قبل يه صندوق پستي چوبي درست کردند که نامه ها رو بياندازن توش. براي هر واحد يه جاي خيلي کوچولو درست کردن که عملا هيچ استفاده اي نداره. پستچي وقتي مياد زنگ واحد رو ميزنه و وقتي صاحب خونه تشريف نداشته باشه نامه رو ميده به نگهبان يا نامه رو با بخودش ميبره و فردا دوباره مياد.
به همين دليل بود که سالها اصلا کسي سراغ صندوق پستي خونه امون نرفت. من هم چون منتظر نامه دانشگاه هستم و الان نزديک دو ماهه که نامه دير کرده به فکرم رسيد شايد نامه رو انداخته باشن تو صندوق پستي. مدتي بود که ميخواستم بعد از سالها برم سراغ صندوق. يه روز کليد نبود يه روز حالش نبود يه روز يادم نبود. اما دم عيد ديگه دل به دريا زدم و رفتم پيش نگهبان و با هم يه جور درش رو باز کرديم.
توش پر از آگهي بود. آگهي حراج و شرکت در کنکور و فروش وسايل و اکازيون و از اين حرفها. رو هم شايد پنجاه شصت تا ميشد. همش رو ريختم دور. اولش يکي يک رو ميخوندم بعد ميانداختم دور بعد ديگه حوصله ام سر رفت و همينطور مشت مشت ريختم دور. تو تمام اون همه نامه يهو چشمم افتاد به يه پاکت نامه مربع. بقيه همشون از اين پاکتهاي مستطيل بود. بازش کردم. يه کاغذ توش بود. از اين کاغذهاي ساده که انگار از يه دفتر چهل برگي کنده بودن. يه شعر توش بود.

من ونوس کوچکي ساخته ام
همه از جنس بلور
ديده گانش همه نور
بازوانش الماس
گردنش خط کمان

خورشيدگاهان
هزار هزار ستايشگرانش
سرمستند از مسح انوارش
شبانگاهان
يگانه ستايشگرش
منم

من چندين و چند بار اين شعر را خوندم. شايد شما هم اولش که بخونين خوشتون نياد اما چند بار بخونينش خوشتون مياد. اين البته تمام شعر نيست من يه عبارتش رو حذف کردم.
نگاه کردم به امضا، نوشته بود رامين.
همين. نه تاريخي داشت، نه آدرسي، هيچ.
پشت پاکت قسمت فرستنده فقط نوشته بود از طرف رامين. در آدرس گيرنده آدرس ما رو نوشته بود. زيرش نوشته بود به ونوس کوچکم!
هيچ نشوني ديگه اي نداشت که بفهمم کي اين رو فرستاده.
نامه رو آوردم خونه هي خوندم و خوندمش.
بعد فکرم به هزار جا رفت. بيشتر از اين که دلم بخواد بدونم کي اين نامه رو فرستاده دوست دارم بدونم اين نامه رو براي کي فرستاده. از طرف خودم که مطمئن بودم کسي از اين نامه ها برام نميده. تو خونه فقط امکان داشت براي من و محبوبه از اين نامه ها بدن. راستش با اينکه با محبوبه من تا حالا رقابتي نداشتم و هنوز هم ندارم اما نميدونم چرا دلم ميخواست اين شعر مال من باشه. رامين که اصلا اشاره نکرده بود نامه رو براي کي نوشته. ناچار بودم خودم اين مسئله رو حل کنم.
حلش کردم. البته خيلي نياز به دقت و هوش نبود.
معلوم بود که اين شعر مال منه. اولا ونوس کوچک فقط شامل من ميشد. محبوبه قدش نزديک دو برابر منه. درسته که محبوبه از من خوشگلتره (تا قبل از اين موضوع اينو بدون شکسته نفسي ميگفتم اما الان با شکسته نفسي ميگم) اما هيچ جاي اين شعر که از خوشگلي حرفي نزده.
بعد که خيالم راحت شد شعر مال خودمه. اينقدر خوندمش که حفظش کردم.

هفته قبل يه آقايي دم در ورودي اومده بود. نگهبان جلوش رو گرفته بود. با هم بحث ميکردند. ميخواست بره طبقه نميدونم چندم و با يکي از دختراي همسايه کار داشت و آقاي نگهبان طبق معمول سيم جيمش ميکرد. بعد که اون آقا رفت نگهبان با اون لهجه ترکيش به من گفت:« دوره آخر زمون که ميگن همينه ديگه. يارو به من ميگه برو به خانم فلاني بگو بياد من اينجا منتظرشم. خودش جرات نميکنه منو ميفرسته جلو. ميان نامه براي دخترا مينويسن. ميذارن تو صندوق پستي. مزاحمشون تو مدرسه ميشن واله نميدونم آخر عاقبت اين مملکت چي ميخواد بشه.»
همچين رفت تو زبونم که ازش بپرسم شما به کسي براي نامه نگاري آدرس اشتباه هم ميدين؟ نپرسيدم. باهاش خداحافظي کردم.
بعد فکر کردم تو اين بلوک ما نزديک ششصد خانواده زندگي ميکنن که حداقل صد تا دختر هم سن من توش هست. همشون ميتونن ونوس کوچکي باشن. ممکنه يکي از اين پسرای خيابونی گير داده به يکي از اين دخترا و ازش آدرس خواسته و اون خانم هم براي اينکه از دستش خلاص شه يه آدرس الکي داده. پسره هم نامه رو به همون آدرس الکی که خونه ما باشه فرستاده.
يعنی در حقيقت اين شعر ميتونست مال هر کدوم از دختراي تو بلوک باشه.
حتي ممکن بود اون خانم تو بلوک ما زندگي نميکرد و مال بلوک بالايي يا بلوک پايينی بوده باشه.
اينطور اين شعر ميتونست مال هر کدوم از دختراي تو اکباتان باشه.
شايد هم اصلا اين خانم تو اين شهرک زندگي نميکرد مثلا مهمون بوده.
اينطور اين شعر ميتونست مال هر کدوم از دختراي تهران باشه.
اينطوري خيلي وحشتناک ميشه چون بالقوه يک ميليون دختر هستن که اين شعر ميتونه مال يکي از اونا باشه.
راستش نتيجه اين طرز فکر بود که باعث شد من اين شعر رو اينجا بنويسم. فکر ميکنم من مالک چيزي شدم که در حقيقت مال من نيست. ممکنه مال هر کدوم از يه ميليون دختر توي تهرون باشه. يا حتی شما که الان دارين اين نوشته رو ميخونين( اگه دختر هستين)
ممکن هم هست آدرس نامه درست نوشته شده و اين شعر فقط مال من باشه.
اين شعر رو اينجا نوشتم و يه عبارتش رو حذف کردم براي اينکه نسخه کامل شعر رو فقط خودم داشته باشم
بقيه اش مال همه.