سه‌شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۲

اين مطلبی كه روزنامه همشهري ديروز نوشته، البته من بهش شك ندارم.

تو قسمت عوامل موثر در خوشبختي خانواده اولين موردش هست: عمل به احكام الهي

تو قسمت عوامل موثر در بدبختي خانواده اولين موردش هست: عمل نكردن به دستورات خدا

اصلا پيدا كردن مصداق اين جملات گهربار خيلي راحته براي نمونه:

ما يه فاميل داريم كه حالا نميخوام نسبتشون رو اينجا براتون بنويسم. اينها هفت ساله كه عروسي كردند و بچه هم ندارن و اگه يه روز برين خونه اشون رفتار اين دو نفر رو با همديگه ببينين همچين انگشت به دهن ميشين. اصلا ابا ندارند كه جلوي دوست و فاميل و غريبه قربون صدقه هم برند. هم شوهره از زنش جلوي مهمونها كلي تعريف ميكنه و هم زنه از شوهره. حتي خجالت نميكشن كه بگن من عاشق همسرم هستم. خيلي از افراد فاميل با بچه هاشون جلوي اينها رفت و آمد نميكنند چون ميگن اين رفتارشون براي بچه ها بد آموزي داره. اين دو تا هم كه اصلا تو دنياي خودشونن.

بدبختي اين خانواده اينه كه به احكام الهي عمل نميكنن. هيچكدومشون به اين چيزها اعتقاد ندارند. آقاهه يه وقتي كه اصلا هر چي دلش ميخواست به مقدسات ميگفت اما از وقتي كه عروسي كرده ديگه از اين حرفها نميزنه. فكر ميكنم براي اينكه ميترسه بگيرند بكشنش. قبلنا اينطور كه ميگفت از مردن نميترسيد. الان هم از مردن نميترسه فقط دوست نداره زنش رو تنها بذاره. قرار هم هست كه همين روزها بروند كانادا.

اما من ميدونم اينها حتي اگه صد سال هم با هم همينطوري زندگي كنند ،يه روز بدبخت ميشوند. احتمال اينكه اينها يه روز به دامن دين برگردند تقريبا صفره پس هيچ چاره اي براشون نميونه جز اينكه بدبخت بشوند.

من از اين بابت مطمئنم. همشهري كه اشتباه نمينويسه. حالا منتظر بشين اگه شده صد سال ديگه خودم تو اين وبلاگ خبرش رو بهتون ميدم.



یکشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۲

من هيچوقت فرق بين گريه شوق و گريه از روي ناراحتي رو نفهميدم. خودم تا حالا نشده از خوشحالي گريه ام بگيره. فقط يادمه داداش ناصر كه از جبهه زخمي اومد خونه، من چهار پنج ساله بودم و ديدم نصف همسايه ها گريه ميكنن، نصفي ميخندن. من گريه ام گرفت.

اما يه فيلم امريكايي بود كه الان اسمش يادم نيست و ماجراي يه پدر و مادر بود كه بچه اشون بيماري سخت درمان ﴿ معادل صعب العلاج﴾ گرفته بود و آخر فيلم كه حال پسرش خوب ميشه، مادرش گريه اش گرفته بود. از اين گريه هاي شوق. همچين تمام صورت اون خانم ميلرزيد و لبش رو گاز گرفته بود و اشك از چشماش بيرون ميامد، كه هر كس ميديد متاثر ميشد. اون موقع از ديدن اين فيلم گريه ام گرفت، اما گريه شوق نبود، همينطوري ديدم اون خانم گريه اش گرفته من هم گريه ام گرفت.

اما امروز فكر ميكنم از نزديك شاهد گريه شوق يه نفر بودم.

بغل بيمارستان و زايشگاه آزادي يه آزمايشگاه هست. امروز من دارالترجمه ﴿ طبقه دوم همون ساختمون﴾ كار داشتم يه سر رفتم اونجا. جلوي در آزمايشگاه يه دختر خانم رو ديدم از اين جينگل وينگلها بود. خيلي به خودش رسيده بود. اونوقت عصر با آرايش كامل اومده بود بيرون. سنش از من دو سه سال بيشتر بود اما نشون نميداد.﴿ يعني اگه شما منو ببينين فكر ميكنين ۱۵ سالمه اون رو ببينين فكر ميكنين ۱۸ سالشه﴾

اين خانم نتيجه آزمايشش رو گرفته بود و همون جلوي در آزمايشگاه تند تند ورقش زد و نميدونم چي رو توش خوند و بعد درست مثل قهرمان همون فيلمي كه گفتم، تموم صورتش ميلرزيد. لباش رو همچين گاز گرفته بود كه فكر ميكردين الانه كه خون بياد. اشك همينطوري از گوشه چشمش ميامد بيرون. فكر ميكنم خيلي جلوي خودش رو ميگرفت كه از خوشحالي همراه با گريه اش نعره نزنه.

چهارشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۲

اونوقتها كه ميرفتيم مدرسه، ما دو سه نفر كه خيلي با هم رفيق بوديم روز پنجشنبه به هم ميگفتيم تعطيلات خوش بگذره. دقيقا ترجمه انگليسی have a good weekend
حالا دو روز تعطيلي داريم. آيت له لنکرانی و آيت له همدانی از مردم خواستند ﴿ خواهش نكردند، خواستند، اينها خيلي وقته كه خواهش كردن رو فراموش كردند﴾ كه روز وفات حضرت زهرا رو حسابي عذا داري كنند و از اين حرفها.
كاش اين آقايون كه اينقدر خوب خودشون رو به روز نگه ميدارن تكليف كساني مثل ما رو كه ميخوايم با شما براي اين دو روز تعطيلي خداحافظي كنيم، مشخص ميكردند.
چي به شما بگيم؟ تعطيلات خوش بگذره؟ اونوقت ميشه آدم بهش خوش بگذره و نخنده؟ اونوقت درسته كه شب قتل اصلا آدم بخنده.
خيلي ببخشيد خيلي ببخشيد فكر ميكنم بايد راديو تلويزيون به ما ياد بده بگيم اگه تعطيلات بهتون خوش گذشت، ايشالا كه كوفتتون بشه.
اگه ميخواين وبلاگ آقاي درخشان يا هر جايي كه سانسور شده رو بخونين برين به اين آدرس.

خيلي خوب كار ميكنه
*
توي خبرنامه گويا ﴿ فكر ميكنم﴾ خوندم كه از جماعت وبلاگ نويس خواهش كرده بود در اعتراض به سانسور قلم روز جمعه كي بردشون رو بذارن زمين و ننويسن.

من از همينجا اعلام ميكنم كه من تا حالا روزهاي جمعه نمينوشتم. دليلش اين بود كه بايد يواشكي به اينترنت وصل بشم و روز جمعه تمام اهل خانواده ما چهار چشمي من رو ميپان كه دست از پا خطا نكنم.

اما همينجا اعلام ميكنم كه اين روز جمعه هم نمينويسم، نه به خاطر اينكه نميتونم، بلكه براي اينكه اگه بتونم هم نمينويسم.

اگه قصد دارين كه براي امتحان آيلتس شركت كنيد تمام شرايط شركت و زمان امتحان و اين جور چيزها رو ميتونين تو اين سايت پيدا كنين. خيلي سايت خوبيه

آقاي حسين درخشان كه خيلي از ماها شروع كار وبلاگ نويسي رو از ايشون ياد گرفتيم تو وبلاگشون خواهش كردند كه اگر ما هم ميتونيم يه جوري اعتراضمون رو به مسدود شدن وبلاگ ايشون به گوش مخابرات برسونيم. من چون حدس ميزنم ممكنه كه شماها نتونسته باشين به وبلاگش دسترسي پيدا كنين عين نوشته ايشون رو ميارم اينجا

Tuesday, July 29, 2003
 کمک به «سردبير: خودم»، اولين و آخرين بار
می‌دانم که خيلی‌ها از من خوششان نمی‌آيد و ته دلشان بفهمی، نفهمی از اينکه «سردبير: خودم» در ايران مسدود شده، خوشحال هم هستند. به آنها حق می‌دهم و انتظاری هم ازشان ندارم. اما از کسانی که با علاقه به اين وب‌لاگ آن را در تمام اين مدت دنبال کرده‌اند خواهش می‌کنم که يک يا چند تا از کارهای پايين را انجام دهند:

- تلفن را بردارند و به شماره‌ تلفن‌های روابط عمومی مخابرات و نيز وزارت پست و تلگراف و تلفن زنگ بزنند و از آنها بخواهند که «سردبير: خودم» را باز کنند.

- نامه‌ی سرگشاده‌ی مرا به وزير، به شماره‌های وزارت‌خانه و روابط عمومی فکس کنند.

- مطلبی درباره‌ی نقش «س:خ» در آشنا کردن جوانان ايران با مفهوم وب‌لاگ، اهميت راهنمای قدم به قدم ساختن وب‌لاگ فارسی و نيز فهرست الفبايی وب‌لاگ‌های فارسی (همان که سمت چپ صفحه باز می‌شد) بنويسند و به وب‌سايت‌های خبری، روزنامه‌ها و مجله‌های چاپی ايران و خارج از ايران بنويسند و توجه مقامات را به اين موضوع جلب کنند.

- اگر آشنا يا پارتی‌ای در شرکت مخابرات يا وزارت‌خانه دارند، از او بخواهند که ماجرا را پيگيری کند و برای باز شدن «سردبير: خودم» تلاش کنند.

- اگر خودشان آدم کت و کلفت دولتی و بانفوذی هستند (که می‌دانم اتفاقا اين وب‌لاگ از اين جور خواننده‌ها زياد دارد) ببينند چطور می‌توانند برای باز شدن «س:خ» کاری بکنند.

هر کدام از اين کارها را بکنيد، واقعا مرا ممنون خود کرده‌ايد و اميدوارم عوضش را ببينيد. خدا هيچکس را فيلتر نکند، بخصوص بدون اينکه روغنش را عوض کند.

اين هم فهرست شماره‌های تلفنی که لازم می‌شود. اين فهرست را اگر بتوانم با شماره‌های دقيق‌تر و بيشتری تازه می‌کنم. اگر مشکلی يا پيشنهاد بهتری داريد برايم ایميل بزنيد.

تلفن دفتر وزير: 8113306 و 8431516
فاكس دفتر وزير: 864015
تلفن آقاي داوري نژاد معاون مخابراتي وزير: 8319478 و 8113897

ما نميتونيم نسبت به مسدود شدن وبلاگ ايشون به تنهايي بي تفاوت باشيم. ببخشيد من زياد اهل اينجور حرف زدن نيستم اما همش ياد اون داستان ميافتم كه يه گله ﴿ بنا نسبت شما كه ميشنوين گاو﴾ ميچريدند و گرگه چون ديد كه حريف همشون با هم نميشه اول بينشون اختلاف انداخت بعد يكي يكي اشون روكشت و خورد و همه گاوها اينقدر واستادن تماشا تا نوبت خودشون شد.

حالا من دارم مثال ميزنم اما ما يه گروه وبلاگ نويسيم كه سواي هر جور اختلاف عقيده از يه جنس هستيم.

درست نيست همينطور بگيم خوب ولش كن وبلاگ من رو كه نبستن. يه تلفن زياد كار سختي نيست. ممنون



دوشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۲

من زياد از فوتبال و اين حرفها سر در نميارم فقط همينقدر ميدونم كه تا وقتي داداشم استقلاليه من هم پرسپوليسيم. براي اينكه يه جايي باشه كه خودم مستقل باشم و بتونم باهاش كري بخونم. ﴿ فكر ميكنم محبوبه هم براي همين پرسپوليسيه﴾

اما نميدونين اين دو هفته گذشته چقدر داداش ناصر ناراحته كه علي پروين رو از تيم پرسپوليس عوض كردن.

زياد حرفاش برام منطقي نيست اما ميگه علي پروين يه كادر ديكتاتوري دور و بر خودش تو تيم پرسپوليس درست كرده مثل صدام كه ديگه هيچ كس رو اجازه نميده كه تو اين تيم نفس بكشه. ميگه اگه علي پروين فقط دو سال ديگه بمونه آنچنان زهوار اين تيم رو داغون ميكنه كه اين تيم ميره دسته دوم﴿ يا سوم﴾ حالا همش ناراحته كه برداشتن يه خارجي آوردن كه سواد مربيگري داره و ميتونه به كل تيم پرسپوليس رو عوض كنه فكر ميكنم روزي ده بار هم دعا ميكنه زير آب اين بنده خدا رو بزنن.

من كه راستش زياد از علي پروين خوشم نمياد تو خونه همه بهش ميگيم عمه پتا ﴿عمه پتا يه خانم خيلي پير تو يه كارتون بود كه فكر ميكردم ارث خواهر زاده اش مال خودش است و جادوگر هم بود و از اين حرفها﴾ اما از لج داداش ناصر هم شده دوست ندارم علي پروين برگرده سر جاش.





شنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۲

تو اين دو سالي كه من براي خودم صندوق پستي درست كردم فقط دو بار نامه اشتباهي به دستم رسيده. يكيش كه نوشته بود سارا كجايي چرا ازت خبري نيست حالا بابا چطوره. بچه ات بزرگ شده و از اين حرفها ﴿ اصلا اسم من سارا نيست كه﴾
دومي اش اين نامه است كه من اين زير براتون ميذارم فقط دو چيز در مورد اين نامه بگم:
اول اينكه من فقط برداشتم اسم يه نفر رو تو اين نامه حذف كردم به جاش نقطه گذاشتم. بيخود هم فكرتون به جايي نره امكان نداره بتونين حدس بزنين اسم كي اونجا بايد باشه.
دوم اينكه اگه جواب سئوال اين خانم رو ميدونين بردارين به اين aramis_mina@yahoo.comآدرس جوابش رو بدين بخدا ثواب داره.



حضور ارجمند جناب آيت الله العظمي حاج سيد ............ دامن افاضاته
اينجانب زهرا مپنايي سي و هشت ساله به دليل برخوردن به يك مساله شرعي و اينكه جواب آن را نميدانستم خواستم مزاحمت آن مقام عاليقدر بگردم تا در صورت امكان پاسخ خود را دريافت نمايم.
من سي و هشت سال دارم و مدت هيجده سال است كه با شوهرم آقاي مهندس ح- ر ازدواج كرده ام. شوهرم الان مدت يكسال است كه به دين اسلام كافر شده است و مرتد گشته است و استغفراله و زبان لال به كفر گويي در حيطه اين دين مقدس اقدام مينمايد. و مقدسات دين را مسخره مينمايد.
من به تازگي متوجه شدم كه براي من در مورد اين شوهر حكمي است اول اينكه اگر ايشان كافر بشوند من به ايشان حرام هستم.
دوم اينكه چون ايشان مرتد شده اند حكم قتلشان واجب است.
ميخواستم همين الان يادآوري كنم زماني كه ما باهم ازدواج مينموديم ايشان مسلمان بودند و حتي نماز هم ميخواندند. هم اكنون مدت يكسال است كه به اين دين كافر گشته اند. در ضمن ايشان با اين وجود كه با نماز خواندن من مخالفت نمينمايند اما هر بار كه وضو ميگيرم كه نماز بخوانم به تمسخر اينجانب ميپردازند.
سئوالات من از آن حضور عالي مقام به شرح زير ميباشد:
۱- آيا بايد به ايشان اجازه همبستري با خود را ندهم چون ايشان ديگر مسلمان نيستند؟
۲-آيا اگر خداي نكرده زبانم لال روم به ديوار در طول همين مدت همبستري باردار شده باشم بچه ام حرام زاده است؟
۳- آيا بايد حتما ايشان را بكشم؟ چون مرتد شده اند. حضور آن حاج آقاي محترم عرض ميدارم كه ايشان پدر سه فرزند اينجانب ميباشند و به جز موردي كه ذكر گرديد هيچ گونه مشكل اخلاقي ندارند آيا امكانش هست كه بدون كشتن ايشان را عقوبت نمايم؟ مثلا قطع عضو؟ اگر قطع عضو امكان دارد لطفا بفرماييد كدام عضو؟ در ضمن كودكان ما بسيار به ايشان علاقه مند ميباشند وخلاصه گناه دارد بخدا
۴- ايشان اقدام به فحاشي و تمسخر به مقدسات را تنها زماني انجام ميدهند كه من تنها هستم و در حضور اشخاص غير اينكار را نميكنند آيا اگر ايشان را بكشم بايد حتما مدرك نشان دهم كه ايشان مرتد شده اند؟ آيا اگر بتوانم صدايشان را در حين فحاشي ضبط نمايم كافي است؟ البته ما در خانه ضبط نداريم و تنها از سي دي استفاده مينماييم.
۵- در صورتي كه ايشان را بكشم با توجه به اين كه ايشان را براي اسلام ميكشم و اينجا حكومت اسلامي است آيا ميتوانم از دولت درخواست مقرر ناچيز براي بزرگ نمودن فرزندانم بنمايم؟ لازم به ذكر است كه فرزند بزرگ من تنها ۱۳ سال دارد؟ و تنها نان آور خانه ام شوهرم ميباشد.
با ديگر از آن حضور گرامي بابت اعتنايي كه به اين نامه نموده اند كمال تشكر را دارم.
مدله ظله عالي
زهرا مپنايي.


﴿ راستي اگه غلط غلوط املايي تو اين نامه ديدين به من نگين به خود اين خانم بگين﴾
ممنون





چهارشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۲

اين داداش ناصر ما هم خيلي ناقلائه. يه وقت يه کارهايي ميکنه که من شک ميکنم به همه صداقتش.
الان يه هفته ميشه که همه ما رو کچل کرده که اگه اطلاعي از ملخ داريم بهش بديم. وقتي محبوبه گفت که بعضي امتها ملخ رو ميخورن. هر دوي ما يه جوري شديم. فکر کرديم چرت و پرت ميگه بعد با مدرک ثابت کرد که ملخ رو ميخورن. حتي تو رساله به ما احکامش رو هم نشون داد که نوشته چه جوري ملخ حلال گير بياريم.
بعد بابا تجربه اون مدتي که تو آبادان بود رو براش تعريف کرد که يه هو يه گله ملخ اومدن تو شهر و تمام خيابون سياه شد و معمولا همه چيزهاي سبز رو ميخوردن و گفت که چطور خودش با چشم خودش حمله اونها رو ديده بود که آسمون رو سياه کردن و با اينکه تمام در و پنجره ها رو بسته بودن باز تا يه مدت زياد ملخ گوشه و کنار خونه بود. و تعريف کرد که عربهاي خوزستان چقدر خوشحال شده بودند که ملخها اومدن چون مدت زيادي بود که ازشون خبر نبود و گفت که ملخ رو مثل تخمه بو ميدن و ميخورن(واي حالم داره بد ميشه(
اونوقت وقتی اين همه براش قصه ليلی و مجنون ميگيم تازه ميپرسه ببينم ملخ نيش هم ميزنه؟
مامان آخرين باري که رفت روی نردبون ( به قول خودم پله يدکي) و خواست پرده رو از چوپ پرده در بياره و افتاد و زانوش از اين هم که هست بدتر شد، ديگه اينکار رو نميکنه. معمولا بابا يا داداش ناصر اينکار رو ميکنن. اما سه روز پيش مامان به زبون خوش از من خواهش کرد که برم فقط پرده ها رو که چند روز پيش داداش ناصر از چوپ پرده کنده بود و حالا تو ماشين لباسشويي شسته شده و تميز بود آويزون کنم وگرنه چروک ميشه.
همچين بالا که رفتم چشمم افتاد به يه ملخ. از اين ملخ کوچيکها که درست در انتهايي ترين قسمت چوب پرده موازي اون نشسته بود و اصلا تکون نميخورد. اگه از اين فاصله نزديک نگاه نميکردم اصلا متوجه نميشدم که ملخه.
من که رنگم پريد. حالا ميفهميدم چرا داداش ناصر از وقتی پرده رو کنده بود اينقدر در مورد ملخ پرس و جو ميکرد.
تا حالا فکر ميکردم فقط از موش و گربه و سگ و سوسک و مگس و کبوتر و مرغ و خروس و اردک ميترسم. يعني تا حالا فقط با اين جونورها برخورد کرده بودم و از همشون هم ترسيده بودم اونروز متوجه شدم که از ملخ هم ميترسم. حالا باز خوب بود داد نزدم. اومدم پايين پرده رو از اون سمت جا انداختم و ديگه هيچي نگفتم.
ملخ تو سالن بود. درست زير همون مبلي که محبوبه شبها روش ميشينه. اگه من همون موقع به مامان ميگفتم که ملخ تو اين خونه است تا يا خودش يا ملخ رو به کشتن نميداد ول نميکرد. من هم چيزي نگفتم گذاشتم که داداش ناصر بياد.
داداش ناصر اون شب ديرتر از بابا اومد. من هم همچين دو دو تا حساب کردم ديدم اگه الان بگم تو اين خونه ملخ هست، اخرش ميافته گردن بابام که اون ملخ رو بکشه بابام هم پيرمرده زياد هيجان براش خوب نيست ديگه هيچي نگفتم.
دو روز گذشت، من هم ديگه اصلا يادم رفته بود تا ديروز نشسته بودم تو سالن داشتم تلويزيون نگاه ميکردم بابا تو اتاق خودش بود. من و محبوبه و داداش ناصر بوديم. که يهو ياد ملخ افتادم.
بهترين وسيله ای که ميتونه يه آقا رو شير کنه که به ملخ حمله کنه جيغ يه زنه. از اون جيغها که انگار کمک ميخواد. من که نميتونستم داد بزنم اگه هم می خواستم اينقدر خنده ام ميگرفت که ميمردم از خنده. براي همين اول رفتم يه خورده پرده رو کنار کشيدم که هيکل ملخه بيافته بيرون؛ بعد به محبوبه که با عينکش داشت فيلم نگاه ميکرد گفتم محبوبه اون چيه؟
خودم هم فکر نميکردم اينطور جيغ بزنه. واي منو بگو که فکر ميکردم بعد يه عالم ميخندم. اينطور که اين داد زد رنگ همه امون پريد. هر چی آدرنالين داشتم ريخت تو خون ام. بابا هم بدو بدو اومد پايين.
همين باباي ما بود که وقتي حمله ملخها رو براي من تعريف ميکرد ازش ميپرسيدم از ملخها نميترسيدين؟ ميگفت نه مگه ملخ هم ترس داره؟ از عقب جفت پاهاشون رو بگير و بياندازشون دور. از جلو نميشه نزديکشون رفت چون چشماشون خيلي تيزه.
اونوقت ديروز همه ما نشستيم از فاصله مطمئنه به تماشاي ملخ. مامان کلي غرغر ميکرد به بابا و داداش ناصر که شما اسم خودتون رو گذاشتين مرد برين اينو بگيرين ديگه. داداش ناصر خيلي منطقي توضيح داد که نميخواد دستش نجس بشه. ما هم براش خيلي منطقي توضيح داديم که ملخ نجس نيست چون خوردنش حلاله اوني که نجسه مگسه.
بعد ايشون رفتن دمپايي آوردن و پرت کردن طرف ملخ. نخورد بهش عوضش ملخه پريد اومد روي پرده نشست و من و محبوبه هم يه جيغ ديگه زديم که حسابي زهره ملخه آب شه.
اگه يه وقت ديدين که يه ملخ نشسته روي پرده بيخود با دمپايي بهش حمله نکنين فقط گند ميزنين به پرده. چون پشت پرده آزاده قبل از اينکه ملخ له بشه فرار ميکنه و خواهراتون دوباره با هم جيغ ميکشن.
وقتي رفت نشست رو دراور به فکر من رسيد که با جارو برقي بگيريمش.
اگه جارو برقي ۱۶۰۰ وات داشتين سعي نکين يه ملخ رو از جلو بکشين تو لوله. چون پاهاي جلوش رو باز ميکنه اونوقت ۱۶۰۰۰ وات هم اثر نداره در عوض يواش يواش از پشت لوله رو نزديکش کنين بکشينش تو.
فقط حواستون باشه قبلش دو سه تا جيغ درست و حسابي بکشين که روحيه براش نمونه.

سه‌شنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۲

دو سال پيش بود كه تو شمال يه دونه از خروسهاي عموم ديوونه شد. ديوونگي خروسها هم براي خودش عالمي داره. خروسها اگه ديونه بشن فقط حمله ميكنن به مرغهاي ديگه و با نوك تاج مرغ رو ميكنن و زخميش ميكنن. حتي به چشماش هم حمله ميكنن. يا با پنجه بدنشون رو زخمي ميكنن. خروسها وقتي ديونه ميشن فقط به مرغهاي ضعيف تر از خودشون حمله ميكنند. قانون ديونگيشون اينه كه به ضعيف تر از خودت حمله كن. بعد شما اگه تماشا كنين ميبيني بين پنجاه تا مرغ﴿ مثلا﴾ وقتي خروس ديونه ميشه و به يكيشون حمله ميكنه تمام فكر و ذكر اون مرغه اينه كه يه جوري از دست خروسه در بره و بقيه مرغها هم همه فكر و ذكرشون اينكه جلوي خروس ديونه ظاهر نشن. اصلا به عقلشون هم نميرسه كه همه با هم دست به يكي كنن و بزنن پدر خروس ديونه رو در بيارن.

بعد وقتي صاحب اين مرغها و خروسها بياد سر وقت خروسه و اون خروسه با همه ديوونگيش ميبينه كه حريف اين يكي نميشه همچين رام ميشه كه تا نبينين باورتون نميشه. البته اين رو هم بگم كه تو دهات بابا رسمه كه اينجور خروسها رو ميكشن و ميگن اگه كسي گوشت اين خروس رو بخوره ديونه ميشه. براي همين همينطور گوشت خروس رو خام خام دفنش ميكنن.

حالا اين چيزي كه گفتم اصلا ربطي به ماجراي صدام و مردم عراق نداره. ربطي هم به شلوغيهاي يه ماه پيش تهرون تو كوي دانشگاه و حمله لباس شخصيها نداره.

باور كنين حتي ربطي به خانم زهرا كاظمي ۵۴ ساله كه توسط يه نفر كه احتمالا از سن پسرش هم جوونتره كشته شده نداره.

شنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۲

سلام

ببخشيد، هم بهار جون هم يه خانم به اسم فرزانه از من خواستن كه آدرس آرشيوم رو بهشون بدم.

من پارسال همين موقعها بود كه در يك اقدام شجاعانه آرشيوم رو پاك كردم. فقط به خاطر اينكه جرات ندارم پاي نوشته هام وايستم. از اون موقع به بعد هم هنوز نتونستم اون رو برگردونم.

واله الان خودم هم به آرشيوم دسترسی ندارم. الان يه هفته است كه با يه كتاب خود آموز دارم اچ تي ام ال ميخونم. خيلي چيز جالبيه. فقط هنوز به درس آرشيو نرسيدم، به محض اينكه به اين درس برسم ميرم اون قسمت از آرشيو رو كه به نظرم مثل کبريت بی خطره درستش ميكنم ميذارم سرجاش.

مرسی

اين گروه بلاك كت تو اين آلبوم آخرش يه آهنگ داره كه همش ميگه بگو منو كم داري بگو. بگو كمي غم داري بگو.

اگه كليپ اين آهنگ رو ديده باشين توش يه خانم خوشگل رو نشون ميده كه قراره دلش براي اينها تنگ بشه. اما من با اينكه صد بار اين كليپ رو نگاه كردم نفهميدم دل اين خانمه براي كدومشون تنگ شده. کامبيز يا کامران؟

قرار نيست كه اين خانم عاشق دو نفر بشه. به نظر من كه اون آقا گندهه (کامران) خوش تيپتره. براي همين ميگم كه اصلا اين آهنگ غلطه. حالا اونجاهاش كه دو نفري ميخونن مهم نيست اونجاها كه تك نفري ميخونن مثلا بايد اون كوچيكه (کامبيز) بگه:

بگو دلت براش تنگ شده بگو

يا دو خط بعدش بايد بگه:

اشك به چشماش بياري.

همين. اگه اين دو خط رو درست كنن كل آهنگ نجات پيدا ميكنه.

حالا اين فقط مشكل اينها نيست مثلا خانم سيما مافيها يه آهنگ خونده ﴿ همون آهنگي كه ميگه كيه كيه در ميزنه من دلم ميلرزه﴾

خيلي هم آهنگ قشنگه فقط از عقرب زلف كج يارش ميگه كه فكر نميكنم يارش مرد باشه.

اگه دوست دارين عكس- آهنگ اين ترانه رو ببينين و بشنوين اينجا رو كليك كنين.

سه‌شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۲

اول از همه بگم كه سنگيني گوش هيچ ربطي به هوش نداره. يعني اينكه شما ممكنه هوشتون عادي يا خوب باشه اما گوشتون جوري ايراد داشته باشه كه وقتي از دهن يه بچه 7-8 ساله يهو يه چيزي بشنويد فكر كنين اشتباه شنيدين.

اشتباه در اين طور مواقع اينه كه برگردين بهش بگين ببخشيد چيزي گفتين.

اشتباه بزرگتر اينه كه حواستون نباشه اصلا اينها دو تا بچه هستن كه دارن به هم فحش ميدن با تو حرفي نداشتن كه.

اونوقت اگه از دهن يكي از اينها بشنوي كه بهت بگه:زر زر نكن كره خر فضول مادر.... كي با تو بود؟

احساس خنگي به آدم دست نميده؟

یکشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۲

من نميتونم وبلاگم رو بخونم. نميتونم وبلاگ ديگرون رو هم بخونم. خورشيد خانم نوشته كه براي وبلاگها فيلتر گذاشتن.

اينطور نوشتن هم جالبه. آدم ميتونه هر چي دلش خواست اينجا بنويسه. لااقلش كه مطمئنه هيچكي نميتونه وبلاگش رو بخونه!

بابا يه بار از يه آخوندي پرسيده بود كه اگه آدم تو يه جزيره گير بكنه و يه مشكلي شرعي پيش بياد بايد چكار كنه؟ ميتونه به عقلش مراجعه كنه؟ اگه به عقلش مراجعه كرد و مشكلش حل شد، ميتونه بعد كه از جزيره خارج شد با عقل خودش كارهاي شرعي و غير شرعي خودش رو انجام بده؟ يعني ميتونه اينقدر به عقل خودش اطمينان پيدا كنه كه ديگه سراغ هيچ آخوندي نره؟

من بهتون نميگم كه اون آخونده چه جوابي به بابام داد. خودتون اگه جرات دارين برين از يه آخوند همينها رو بپرسين بفهمين چقدر عقل دارين. اما همينقدر بگم كه طبق گفته اون آقا همين هم كه تا حالا اينترنت رو نبسته بودن جاي تعجب داشت. ما چه عقلمون ميرسيد كه سراغ چه سايتهايي بريم؟



چهارشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۲

لاله و لادن مردند. اونها با اينکه ميدونستن اين عمل چقدر خطرناکه قبول کردند که عمل بشن و مردند. اما کسي حق نداره سرزنششون بکنه که چرا با دست خود خودشون رو به کشتن دادند.
تصور بکنيد لاله و لادن چطور زندگي کردند.:
از بچه گي هيچ کس اين دو نفر را بغل نکرد.
وقتي راه افتادند بايد هر کدوم جور تنبلي اون يکي را هم به دوش ميکشيد.
اگه لاله هوس ميکرد که تو خيابون کمي قدم بزنه بايد اول از همه رضايت لادن رو جلب ميکرد
اگه لادن هوس ميکرد که صبحها يه کم بيشتر تو رختخواب دراز بکشه بايد منت لاله رو ميکشيد.
هيچکدوم حق نداشتند عاشق بشند. يا حداقل حق نداشتند يواشکي عاشق بشند.
اگه لاله شب امتحان رياضي درسش رو خوب بلد بود باز بايد منتظر ميشد که لادن هم درسش رو ياد بگيره؛ بعد بخوابند.
اگه يه شب بيخوابي به سرش ميزد؛ نميتونست بره براي خودش تو سالن يه فيلم تو ويديو نگاه کنه.
اگه هوس ميکرد که يواشکي؛ خيلي يواشکي سيگار بکشه نميتونست اينکار رو بکنه.
تو خيابون بايد هميشه نگاه مردم رو روي خودشون تحمل ميکردند.
لاله قدش بلند تر از لادن شده بود و مجبور بود که به خاطر خواهرش کمرش رو خم کنه.
نميتونستن بشينن با رفيقشون يواشکي درد و دل کنند.
حتي حق نداشتند دو رشته متفاوت در دانشگاه بخونند.
مجبور بودند که همون فيلمي رو تو تلويزيون نگاه کنند که اون يکي دوست داره.
نميتونستن با هم دعوا کنند؛ نميتونستن با هم آشتي کنن؛ حتي نميتونستن روي همديگه رو ببوسن.
اگه ميخواستند يه رازي براي خودشون نگه دارند مجبور بودند که يه شريک هم داشته باشند.
اونها حتي حق نداشتند تي شرت يقه گرد به تن کنند.
بهشون حق بديم که بين مرگ و زندگي در اين شرايط؛ اولي روانتخاب کردند.

دوشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۲

محبوبه ميگه همين ده دوازده سال پيش فقط دو تا امتحان كنكور داشتيم يكي براي دانشگاه كوپني يكي هم براي دانشگاه آزاد.

همه امتحانها هم تو همين دو تا كنكور بود. الان درسته كه امتحان اصلي كنكور ما همين دو تاست كه هفته ديگه تموم ميشه اما يه عالم امتحان حاشيه هم داريم مثلا امتحان زبان براي كسايي كه ميخوان زبان بخونن يا يه شبه دانشگاه هست كه من حواسم نبود چه جور جاييه رفتم اسم نوشتم اما فكر نكنم برم امتحان بدم. مثل اينكه يه جاييه مثل مدرسه علوم مذهبي فيضيه. فقط براي اينكه بازار گرمي كنن كنكور هم گذاشتن.وگرنه هر کی ثبت نام کنه قبوله. امتحان اون هم دو هفته ديگه است. و ديگه اينكه......

من خودم وقتي يادداشتهاي شخصي بعضي ها رو تو وبلاگشون ميخونم كه چه ميدونم امروز رفتم بقالي، امروز رفتم سر كلاس، امروز رفتم باشگاه و ... ميگم اينها هم بيكارند ميشينند اين چيزها رو مينويسند، بيكارتر هم كسايي هستند كه اينها رو ميخونن. من نميتونم تمركز بكنم براي اينكه مطلب خوب بنويسم. اصلا نميدونم چه مرگمه، شايد ديگه اصلا هيچوقت نتونم تمركز بكنم. اونوقتها همين تو راه مدرسه كه ميرفتم پيش خودم ميگفتم برگردم تو وبلاگم اين مطلب رو مينويسم و بعد مطلبي رو كه ميخواستم بنويسم تو مغزم صد بار مرور ميكردم يعني هر بار كه زنگ تفريح ميشد يا فرصتي ميشد كه كسي با من كاري نداشتم به اون مطلب فكر ميكردم و آخرين چركنويسش رو هم تو راه برگشت مدرسه تو مغزم مينوشتم وبعد ميامدم يه ضرب تو وبلاگم تايپش ميكردم اما حالا كه درسم تموم شده اصلا نميدونم چطور ميشه در مورد يك مطلب فكر كرد و اونو تو مغز پرورشش داد و بعد نوشت. كاش ميدونستم كسايي كه اينقدر مطالبشون قشنگه، چطوري اون رو مينويسن.

حالا من از هفته ديگه ايشالا برميگردم، فقط از الان بگم اگه ديدين چرت و پرت نوشتم تو رو خدا بهم بگين. فوقش تعطيلش ميكنم.

سه‌شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۲

اگه ميخواين سيستم نظر خواهيتون درست بشه برين تو yaccs بعد more آخرش هم کد جديد رو بگيرين بذارين جای کدهای قبلی.
زهرا خانم ممنون

شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۲

کسی می دونه چطور ميشه اين سيستم نظر خواهی رو درستش کرد؟
اصلا تعدادنظرات رو نشون نمی ده.
من دست کاريش نکردم فقط خود بلاگر برداشته فرمت اينجا رو عوض کرده نظر خواهی من رو هم از کار انداخته.

دوشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۲

من يه عمو دارم كه قبلا درباره اش براتون نوشته بودم

تو شمال زندگي ميكنه عاشق كتاب و مجله است و اگه يه بار پاي صحبتش بشينين ميبينين كه ظرف ده دقيقه دويست بار ميگه دمكراسي مخصوص ملتيه كه معني دمكراسي رو بدونن.

اگه حرف عموي من درست باشه ما نبايد انتظار داشته باشيم كه تو ايران به اين زودي دمكراسي برقرار بشه. اين حرف من بي احترامي به دانشجوياي محترمي نيست كه معني اين كلمه رو فهميدند و ريختن تو خيابون اعتراض كردن و ميكنند و زخمي ميشن و فردا يا پس فردا من اونچه رو كه در مورد اينها ديدم همينجا براتون مينويسم.

مخاطب اين حرف من همون آقاي حافظ است كه به نام سامان و يا اسمهاي ديگه مياد اينجا كلي پيام ميذاره يا افراد ديگه اي كه فكر ميكنن مطالب اين وبلاگ سكسيه و حق دارن بيان اينجا براي اينكه فساد رو ريشه كن كننن هر فحشي دلشون خواست بدن.

اين آقايون دارن با دمكراسي تو اين مملكت حال ميكنن. اينها آزادند هر كسي كه حرف از آزادي نوع ديگر زد با چاقو تيكه پاره كنن فحش خوار مادر بدن يا با زنجير بزننش. اگر تونستن دستگيرش كنن ببرنش زندان و خودتون ميدونين چه بلايي سرش بيارن. هيچ كس هم نميتونه بهشون بگه بالاي چشمتون ابروست.

اگه هم دستشون بهش نرسيد بيان توي وبلاگها هر چي فحش دلشون ميخواد براش بنويسن. اينجا تو شهرك مجازي اينترنتي تاوقتي دست اين آقايون به ما نرسيده واقعا آزادي حكمفرماست.

من بعضي وقتها فكر ميكنم چه جوري ميشه به اين آقايون درس دمكراسي رو داد؟ اون يادداشت ديروز رو هم براي همين نوشتم، گفتم شايد تو نظر خواهي وبلاگها يه خورد فحش بدن عقدها كه فروكش كرد، به اين نتيجه برسن كه همه حق اظهار نظر دارن. اما تو دنياي واقعي با اين افراد چكار ميشه كرد؟

راست راستي شما فكر نميكنين دمكراسي براي اين مملكت يه كم زود باشه؟
اي واي ديدين چي شد؟

من دو سه هفته بود كه سراغ اينترنت نميامدم يا به خيلي از وبلاگها سر نميزدم الان ديدم كه باباي نوشي فوت شدند.

راستش روم نشد كه تو نظر خواهي خودش براش تسليت بفرستم. اومدم اينجا بهش بگم

نوشي جون تسليت ميگم.

خدا شما و جوجه هات رو سالم نگه داره

یکشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۲

٭ سلام
من يک ماه پيش اينجا يه مطلبی نوشتم که تا آخر تير ماه وقت نمی کنم اين وبلاگ رو به روز کنم بعد هم فکر کردم پابليش شد رفت پی کارش اما الان که اومدم به وبلاگ خودم سر زدم ديدم که اصلا از اون نوشته خبری نيست. به هر حال ببخشيد من قرار بود که بدون خبر اين وبلاگ را موقت تعطيل نکنم.
بعدش اينکه می خواستم فقط يه موضوع رو در مورد نظر خواهی بگم و برم.
چندماه پيش تو انقلاب قدم می زدم يه آقايي که فکر ميکنم ديونه بود﴿ شايد هم نبود﴾ بلند داد ميزد آهای کره خر. بعد هر کی برميگشت که بهش نگاه کنه غش غش می خنديد.
دليل اصلی اينکه مردم بهش نگاه ميکردند اين بود که ببينن اين ديونه کيه، نه اينکه راست راستی خدای نکرده مردم کره خر باشند. من يه مدت خيلي زياد به اين رفتار اون ديونه فکر کردم. به اين نتيجه رسيدم که اون آقا، آزاده اونجا بايسته داد بزنه و بگه آهای کره خر. مردم هم آزادند که برگردند نگاهش کنن يا نگاه نکنن، يا زير لبی بهش فحش بدن يا ندن، يا برند به پليس بگن که تو ميدان انقلاب يه ديونه پيدا شده بياين بگيرينش يا نگن، يا بيان اينجا بنويسن اون ديونه بود يا بگن ديونه نبود، کلی هم عاقل بود.
آزادی همينه ديگه.

پنجشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۲

يه آقايي به اسم حافظ يه پيغامي تو نظر سنجي ها گذاشته بود که من عين پيام ايشون رو اينجا بنويسم

وقتی وب لاگهای امثال شما رو می خونم يه جورايی دلم می گيره از اينکه جوونوای اين مملکت به چه ابتذال مزخرفی دچار شدند و تازه فکر می کنند مبارزه هم می کنند يکی افتخار می کنه که دوست دخترش از اون باردار شده و دردش فقط اينه که چه طوری بچه رو سقط کنند و ووو واقعا" چندش آوره چقدر بی درديد و چقدر بچگانه مبارزه را نگاه می کنيد يک موی گنديده يک بسيجی 15 ساله در نبرد با رژيم صدام به همه زندگی تنيده در فساد شما ارزشمندتره
کمی از آن کاخهای خودتان به کوخها نگاه کنيد هیچ کس در هيچ برج و بارويی و در هيچ کاخی از مرگ نتوانست بگريزد مرگ خيلی زودتر از آنکه فکر بکنی به سراغتان خواهد آمد پس مرگ با عزت را انتخاب کن
حافظ

من اول به نظرم اومد که جواب اين آقا رو بدم اصلا براي همين دوباره اومدم سراغ اين وبلاگ. بعد فکر کردم ولش کن چه فايده داره جواب امثال اين آقايون رو دادن
ما يه فاميل داريم که يه پسر خيلي کوچولو و شيرين داره به اسم نيما. همين امروز اومده بودن خونه ما عيد ديني کلي با هم بازي کرديم. من زياد با بچه ها سرو کار نداشتم براي همين بلد نبودم اولش با اون خوب بازي کنم بعد يواش يواش ياد گرفتم اين بچه ها وقتي يه چيزي ميگن نبايد باهاشون مخالفت کرد حتي اگه بي منطق باشه چون بچه منطق نميفهمه.
من نميخوام اين آقاي حافظ رو با بچه مقايسه کنم بچه ها به معصوميت يه فرشته هستن در حالي که اين آقا خودش ميدونه چقدر تو عمرش کثافت کاري کرده که حالا ميخواد ما رو به راه راست هدايت کنه.
فقط اينقدر بهش بگم که آقاي عزيز شما اونطور که دوست دارين زندگي کنين و اجازه بدين ما بريم جهنم. آخه برادر عزيز اينطور که شما رفتار ميکنين بهشت خدا زود پر ميشه جهنم هم احتياج به آدم داره.
دوم اينکه تو رو خدا شما ديگه از کاخ و کوخ براي من قصه نگو. بسيجي اگه بهش وعده کاخ ندن که بسيجي نميشه. شما به من يه بسيجي مستضعف نشون بدين من يه حاج آقايي رو ميشناسم يه شبه ميليونرش ميکنه.
نسل بسيجي مستضعف هم مثل دايناسور ور افتاده.
.اگر هم هوس امر به معروف کردی لطفا برو اول آقای ناصر واعظ طبسی رو امر به معروف کن که ميليارد ميليادر خورده يه آب هم روش. اينکه زورت رو به کسی برسونی که فعلا هيچ کاری جلوت نميتونه بکنه که امر به معروف نيست که.
راستی اگه جرات داری ايشون رو امر به معروف کنی اول يه جواب برای باباش پيدا کن که گفته« به شما چه که ناصر بيت المال رو خورده مگه شما رو تو قبر اون ميذارن؟»

شنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۲

مگه ميشه عيد بشه و من اينجا چيزي ننويسم. بابا قهر نکردم که.
عيد همه شما مبارک.
سه چهار ماهه که من تو اين وبلاگ چيزي ننوشتم.
تو اين مدت يه عالم اتفاق افتاده که تقريبا ميشه هيچيش رو بازگو نکرد. يعني اصلا اهميتي ندارن.
من دارم به شدت درس ميخونم. اولش فکر ميکردم که ميتونم هم وبلاگم رو بنويسم هم درسم رو بخونم هم کلاسهاي زبان براي آي اي ال تي اس بخونم هم براي کنکور آماده بشم هم...
نشد. من هم دست به نقد وبلاگ نويسي رو ول کردم.
امسال هم قراره عيد مسافرت نريم که من بتونم حتما کنکور قبول بشم.
بعضي وقتها به سراغ وبلاگم ميامدم نامه ها رو خيلي هاش رو خونم. اما ببخشيد که نتونستم جواب بدم. ايشااله بعد از کنکور به همه اين کارها ميرسم.
براي پذيرش هم از دانشگاه استراليا و نيوزلند اقدام کرديم که اونها همه چي رو غلط فرستادن. باور کنين ما نامه رو درست فرستاديم اونا غلط فرستادن. حالا دوباره داريم مکاتبه ميکنيم اما من نميخوام فرصت کنکور تهران رو هم از دست بدم. يه مدت بود که اينقدر مطمئن بودم که از اين مملکت ميريم که اصلا کنکور رو ول کرده بودم اما الان ميخوام اول کنکور اينجا قبول بشم بعد که خيالم جمع شد من هم ميتونم تو کنکور دانشگاههاي ايران قبول بشم دانشگاه نرم. حالا من هم همچين اينجا مينويسم انگار پذيرش استراليا رو گرفتم.
خلاصه يه بار ديگه به همه اتون سال نو رو تبريک ميگم.
راستي من ۱۴ دي هيجده سالم تموم شد اما هنوز اصلا براي گواهينامه اقدام نکردم حتي براي پاسپورت هم اقدام نکردم يه بار بهمن ماه محبوبه رفت براي پاسپورت. ميگفت خيلي خيلي شلوغ بود. گذاشتيم براي بعد از عيد که شايد خلوت تر بشه.
فکر ميکنم يه خورده بزرگ هم شدم چون اصلا امسال از چهار شنبه سوري خوشم نيومد. با اين که يه وقت دوست داشتم تمام سه شنبه ها چهار شنبه سوري باشه اما امسال که دو تا چهارشنبه سوري داشتيم اصلا خوشم نيومد. نميدونم چرا از صداي بلند بدم اومده. اصلا وسط مراسم ول کردم اومدم خونه.
چشاي مامان و بابا از تعجب گرد شده بود.
خب من اولش ميخواستم فقط بيام اينجا يه جمله بنويسم سال نو مبارک بعد يواش يواش اينقدر مطلب يادم مياد و من هم اينجا مينويسم که ديگه مونده بنويسم تو اين سه چهار ماهه شام و نهار چي خورديم.
سال نو مبارک.

یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۱

الان دو سه ساله كه تو خونه ما سي دي گوش ميديم. يعني از وقتي كه داداش ناصر اين كامپيوتر رو خريد. تا قبل از اون ما موسيقي رو با كاست گوش ميداديم. بابا يه ضبط قديمي داره كه پنجاه كيلو وزنشه. از اين راديو ضبط گنده ها كه فكر نميكنم ديگه هيچ جاي دنيا شبیه اش باشه. راديوش آنتن داره و خيلي هم قويه.
از وقتي كه اين كامپيوتر اومد تو خونه ما ديگه نوار كاست گوش نميديم. مگه اينكه تو ماشين نوار گوش كنيم. اما داداش ناصر يه نوار داره كه من خيلي دوستش دارم. يه نوار قديمي از خواننده هاي مختلفه. يه آهنگ تو اين نوار هست كه آخرين آهنگ قسمت A نواره. فكر ميكنم خواننده اين آهنگ خانم ليلا فروهر باشه. اين آهنگ يه هو نصفه تموم ميشه. يعني نوار ما تموم ميشه و آهنگ نصفه توش ضبط شده. شعرش رو من نصفه حفظم. اينطوريه.
يه روزي وقتي كه كوه قهوه أي
چشماشو به روي دنيا باز ميكرد
وقتي كه شب سياه
صبح خاكستري رو صدا ميكرد
وقتي كه روز خودشو تو رگ شب رها ميكرد
يه مسافر غريب دل به دريا زد و از جاده گذشت
شهر تنهايي رو زير پا گذاشت
همه پنجره هاي بسته رو
به روي روشنايي روزها گذاشت
رفت و رفت تا كه رسيد به شهر عشق
اما ديد كه آدما سنگي شدن
همه رنگين كمونها اسير بي رنگي شدن.
تن سپرد و جون سپرد و جان سپرد
اما هيچكي به سراغش نيومد
هر چي خوبي كرد جوابش بدي بود
هيچ دلي با خوبي آشنا نبود
ديگه اون مسافر شهر بدي
دل نداشت تا كه به دريا بزنه…

همين. اينجاي نوار كه ميرسه يهو قطع ميشه.
من هيچوقت نفهميدم بقيه اين داستان چي ميشه. اون مسافره با این همه آدم بی عاطفه چکار کرد؟ تونست علاقه اونها رو جلب کنه؟ یا همینطور یخ موندن؟ هيچوقت ديگه اين آهنگ کاملش به دستم نرسيد.
همين پنجشنبه داداش ناصر يه كيف سي دي آورد كه توش چهل تا سي دي ام پي تري بود. خودش ميگه همه آهنگهاي ايراني توش هست. انگار از يكي از رفيقاش همه رو يه جا خريده. من روز جمعه رفتم سراغ اون سي دي كه روش نوشته بود ليلا فروهر.
نشستم همه آهنگها رو گوش دادم. اما اين آهنگ توش نبود. بعد فكر كردم شايد اين برچسبهايي كه روي سي دي زده درست نباشه و اگه من همه چهل تا سي دي رو بگردم بتونم اين آهنگ رو پيدا كنم.
چهل تا سي دي چهارده ساعته ميشه پونصد و شصت ساعت يعني يه چيزي نزديك سي روز بدون استراحت.
بعد فكر كردم يه عالم قصه تو دنيا هست كه من آخرش رو نميدونم. حتي اولش رو هم نميدونم. نه قصه تو كتابها. همين داستان دوستانمون. مثلا شما فكر كنين همين الان اگه ديگه یه وبلاگی بدون خبر دیگه ننويسه چي ميشه؟
همش ما فكر ميكنيم كه نويسنده اون وبلاگ چي شده. هزار جا فكرمون ميره. مريض شده؟ داداش ناصرش فهميده ديگه نميذاره بنويسه؟. ورشكست شده كامپيوترش رو فروخته؟. بهش فحش دادن نوشتن رو ول كرده؟ دستش شكسته نميتونه تايپ كنه.؟ …
يا مثلا فكرش رو بكنين شما چقدر پدر و مادرتونو ميشناسين؟ اصلا ميدونين اونا وقتي بچه بودن چطور زندگي كردن؟ با كي بازي ميكردن؟. رفيق پسر يا دختر داشتن يا نه؟. اونطور كه شما فكر ميكنين هميشه آدمهاي خوبي بودن؟ ما حتي بچه گي خودمون يادمون نيست وقتي مامانمون ميگه تو بچه كه بودي خيلي لجباز بودي فقط از دستشون لجمون ميگيره. راست ميگن؟ اونوقت كه شير خواره بوديم چطور روز و شبمون رو ميگذرونديم؟
يا اصلا اين كتابهايي كه خوندين فكر ميكنين اينها كاملا"؟ مثلا فكر كنين كتاب پيمان دانيل استيل يا كتاب بر باد رفته كامله؟ ما اسكارلت رو از وقتي ميشناسيم كه بين سه تا آقا نشسته از قبل از اون هيچي نميدونيم. رت باتلر رو هم اصلا نميدونيم بچه گيش رو چطور گذرونده. حتي آخر داستان ما نميدونيم رت باتلر كجا رفت؟ اسكارلت چكار كرد.؟ باز هم بچه دار شد؟ الان داره چكار ميكنه؟ رت باتلر رفت زن گرفت؟ خودشو كشت؟
يا مثلا همين كره زمين. از يه طرف ميگن ما نسل ميمونيم از يه طرف ميگن ما نسل ادم حوا هستيم. كدومش درسته؟ راست راستي كره زمين داره نابود ميشه؟ اينهمه بمب اتمي بالاخره منفجر ميشه؟ اگه نميشه براي چي ميسازنش؟ آمريكا هميشه اينطور ابر قدرت ميمونه؟ ایران همیشه اینطور بدبخت میمونه؟
چند روز پيش راديو ميگفت كه ژاپنيها يه كهكشان كشف كردن كه با ما هزار ميليارد سال نوري فاصله داره. حالا تو اون كهكشان هم أدم هست؟ الان اونها هم وبلاگ دارن؟ اينها هم يه كشور دارن كه مردمش حق ندارن با جنس مخالف دوست بشن؟ حق ندارن نوار گوش كنن؟ چطوري حرف ميزنن؟ قیافه اشون چطوره؟ مثل ميمون ميمونن؟ هنوز اينترنت رو كشف كردن؟ ژاپنيهاي اونا هم يه كهكشان كه كهكشان ما باشه كشف كردن كه با اونا يه ميليارد سال نوري فاصله داره؟
من هر چي فكر ميكنم ميبنم يه ميليون داستان نصفه و نيمه دور و بر ما ريخته كه حالا اگه يه دونه اش رو تا آخر ندونستم مگه طوري ميشه؟

چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۱

بچه که بودم عادت داشتم شبها مامانم برام قصه بگه که خوابم ببره. اين عادت پسنديده رو تا شش سالگي با خودم داشتم. وقتي شش سالم شد خاله ام شفق رو به دنيا آورد ( شفق خواهر همون شهره است که امسال دانشگاه آزاد قبول شد)
خاله بعد از زايمان دچار مسموميت شد و حالش اينقدر بد بود که تو بيمارستان بستري شد چون تو تهران هيچکس رو نداشتن مامان من شبها ميرفت بيمارستان پيشش ميموند. اولين شبي که مامان رفت پيش اون حسابي پيش محبوبه سفارش کرد که من رو چطور بخوابونه.
قصه اي که مامان برام تعريف ميکرد داستان يه خاله سوسکه بود که يه روز از مامانش اجازه ميگيره که از خونه اشون بره بيرون که ممه بخوره ببه بخوره بازي کنه و زود برگرده.
مامانش بهش اجازه ميده که بره ممه بخوره ببه بخوره بازي بکنه و زود برگرده خونه. سر راه به آقا خرگوشه برميخوره و آقا خرگوشه ازش ميپرسه کجا ميري و اون هم براش توضيح ميده و آقا خرگوشه ميگه من هم باهات ميام و بعد به خاله سنجابه برميخورن و اون هم از مامانش اجازه ميگيره که با اينها بره و بعد ميرن ممه ميخورن ببه ميخورن بازي ميکنن و موقع برگشتن سر راهشون يه گرگ گنده و زشت مياد و ميخواد اينها رو بخور و يکي از اينها فرار ميکنه و يه کلک سوار ميکنه و با کمک هم گرگه رو ميکشن و صحيح و سالم برميگردن خونه.
اون وقتها تمام اضطراب من اين بود که بالاخره اينها سالم برميگردن خونه يا نه. شش سال اين قصه رو مامانم برام اينقدر به آرامي ميگفت که حداقل نيم ساعت تعريفش طول بکشه و بعد وقتي خيالم راحت ميشد که همه سالم به خونه برگشتن و گرگ بد و بدجنس مرده ميخوابيدم.
محبوبه اصلا توجيه نشده بود که چه قصه اي بايد برام تعريف کنه همينطوري مامان براش گفته بود يه قصه بگو که من خوابم ببره. اون هم برداشت يه قصه اي برام تعريف کرد که من اصلا الان يادم نيست اما وقتی قصه اش تموم شد به قول خودش ديد چشمانی من اندازه يه دوتومنی گنده بازه و اصلا هم خوابم نگرفته. از قصه اش اصلا خوشم نيومد. ازش خواستم که قصه خاله سوسکه رو که ميخواست بره ممه بخوره ببه بخوره بازي بکنه رو برام تعريف کنه. محبوبه گفت که يه روز يه خاله سوسکه ميخواست بره ممه بخوره ببه بخوره بازي بکنه........ بعد همينطور موند من ناچار شدم براش بقيه قصه رو بگم.
خلاصه اون شب اول من قصه رو براش تعريف کردم بعد اون براي من تعريف کرد بعد که خيال هر دومون راحت شد که همه صحيح و سالم به خونه برگشتن و گرگ بد و بدجنس مرده رفتيم خوابيديم.
اون چند روزي که مامان شبها خونه نبود با کمک محبوبه که ديگه اين قصه رو ياد گرفته بود به خير گذشت فقط روز آخر محبوبه خانم سر درد شديد گرفت. ساعت هشت رفت خوابيد و قصه گويي رو سپرد دست داداش ناصر.
داداش ناصر هم مثل محبوبه همينطوري شروع کرد که يه داستان بگه. من بهش گفتم داستان خاله سوسکه رو بگو که ميره ببه بخوره ممه بخوره بازي کنه زود برگرده. و با آقا خرگوشه آشنا ميشه و .... داداش ناصر داستان خاله سوسکه رو گفت که ميخواست ممه بخوره ببه بخوره بازي کنه زود برگرده اما وقتي ميره بيرون يه دل نه صد دل عاشق آقا خرگوشه ميشه. به آقا خرگوشه ميگه سلام مياي با هم رفيق بشيم. دوست بشيم يک دل و همزبون بشيم.
آقا خرگوشه قبول ميکنه هنوز دو دقيقه از بازی اينها نمی گذره که عاشق هم ميشن. با هم قرار ميذارن که برن يه جا زندگي کنن. ماماناشون وقتي با خبر ميشن که اينا ميخوان با هم عروسي کنن داد و بيداد راه مياندازن و اعتراض ميکنن و قبول نمی کنن. اما چون اينها يه دل نه صد دل عاشق هم شده بودند به حرف هيچکي گوش نميدن خودشون ميرن بالاي يه تپه يه خونه درست ميکنن و همون جا با هم زندگي رو شروع ميکنن.
من همون اول که داداش ناصر داستان رو شروع کرد برق از چشام پريد. اولش ميخواستم اعتراض کنم که داستان رو داره غلط غلوط تعريف می کنه. اما بعد پيش خودم گفتم بذار اول اين قصه اش تموم بشه ببينم چی شد بعد مجبورش می کنم همون قصه هميشگی رو برام تعريف کنه. دلم خواست بدونم خاله سوسکه که اين همه مدت با آقا خرگوشه دوست بود حالا که عاشق هم شدن چيکار ميکنن.
بعد داداش ناصر تعريف کرد که اينها زندگي شون رو شروع کردن و براي هم ميمردن و يه روز اگه همديگه رو نميديدن آسمون و زمين رو به هم ميدوختن و روزي هزار بار قربون صدقه هم ميرفتن ....... تا اينکه يواش يواش اختلافا شروع شد.
خاله سوسکه دوست داشت چيزاي شيرين بخوره اما آقا خرگوشه همش براش هويج مياورد. خاله سوسکه يه بار که آقا خرگوشه غلت خورده بود و افتاده بود روش و نزديک بود لهش کنه ديگه اصلا رو يه تخت با آقا خرگوشه نميخوابيد.
خاله سوسکه زياد به فکر تميزي آقا خرگوشه نبود. اما آقا خرگوشه دوست داشت زنش بياد موهاشو براش با زبونش مرتب کنه بعد بفرسدش بيرون. خاله سوسکه دوست داشت شبها بره گردش(يه وقت فکر بد نکنين ها) آقا خرگوشه ميخواست شبها يه چرت بخوابه و خلاصه هزار تا مشکل ديگه باعث شد که اينها به اين نتيجه برسن که مامان و باباشون درست ميگفتن و به درد زندگي با هم نميخورن و بهتره از هم جدا بشن.
اما چون مامان و باباشون اينها رو از خونه اخراج کرده بودن هر چی در زدند در رو براشون باز نکردن. بيچاره ها ديگه هيچ جايي رو نداشتن بخوابن. ناچار رفتن تو جنگل تو فضاي باز خوابيدن تا اينکه خلاصه گرگه اومد و جفتشون رو خورد.
واي منو ميگين همين الان هم که دارم اينها رو براتون مينويسم حالم بد شده.
از اون شب به بعد ديگه نذاشتم کسی قصه اصلی رو برام تعريف کنه.

دوشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۱

تو دنياي وبلاگ خبر از اين بهتر نميشد.
حالا درسته که زهره خانم هفته پيش ويزاش رو گرفته اما من همين الان با خبر شدم.
ديگه فکر نميکنم اونجا بهش تبريک بگم فايده داشته باشه. همينجا ميگم زهره جون مبارکه.

یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۱

يه سري لغت هست که معنيشون خيلي سخته. منظورم انگليسي به فارسي نيست ها منظورم فارسي به فارسيه. يه لغتهايي که اسم خاص نيستند مثل ريا- خودخواهي- عدالت.
اصلا نميشه اينها رو معني کرد. مثلا همين لغت عدالت. من خيلي در مورد اين لغت فکر کردم. عدالت چيه. شما حساب کنين صد سال قبل زنها حق راي نداشتن و اصلا اين رو ظلم حساب نميکردند. يعني اگه يه زني رو از صد سال قبل بياريم اينجا ببينه چقدر الان زنها آزادتر هستند پيش خودش فکر نميکنه چقدر در حق زنها اونوقتا ظلم ميشده؟
اگه حساب کنين تمام فيلمهايي که ما ديديم توش يه قهرماني هست که ميخواد عدالت رو جاري کنه براي همين هميشه ما طرفدار قهرمان فيلم هستيم. هميشه هم يه سري آدم بد هستند که به نفع خودشون نميخوان عدالت جاري بشه بعد بين اينها دعوا ميشه و معمولا تو فيلمها عدالت پيروزه.
اما اين بيچاره قهرمان فيلم اصلا نميدونه که عدالت معني نداره. من اگه بخوام در مورد يه بچه که بچه آخر خانواده هم هست فيلم بسازم عدالت رو اينجوري براش معني ميکنم که بزرگترين بستني ها مال اون باشه. ( بستني قيفي رو ميگم) خودم وقتي بچه بودم فکر ميکردم که من آخرين بچه خونه هستم و از همه کمتر تو عمرم بستني خوردم پس بايد بزرگترين بستني مال من باشه. بستني فروش اين رو نميدونست من هم نميتونستم براش توضيح بدم. اينطوري ميشد که هميشه فکر ميکردم به من ظلم ميشه.
بدبختي اينجاست که هيچکس معني عدالت رو نميدونه. من که اينطور فکر ميکنم. اصلا حرف از دادگاه نزنين که خودتون بهتر ميدونين اونجا چه خبره. اما حتي مردم هم نميدونن عدالت يعني چي.
اين فيلم مالنا رو نميدونم ديدين يا نه. داستان دو تا خانم فاحشه است تو ايتالياي زمان جنگ دوم که با آلمانها رفيق بودند. بعد که آلمانها شکست ميخورن مردم شهر حمله ميکنن به مالنا. چون خوشگلتر از اون يکي فاحشه بود. کتکش زدند موهاش رو کوتاه کردند و زخمي ولش کردند تو خيابون فقط به خاطر اينکه خوشگلتر از اون يکي بود. تازه اصلا تقصير مالنا نبود که اين کاره شده بود. هم کار گير نميامد هم شوهرش تو جبهه مرده بود هم گرسنه اش بود. اين عدالته؟
تو همين ايران خودمون خوندم که يه نفر چند هزار تن گوشت آلوده وارد کرده و تاحالا حداقل يه نفر از اين گوشت آلوده مرده و اونوقت دادگاه برداشته يه آقايي به نام آقا جري رو به اعدام محکوم کرده بخاطر اينکه تو يه سخنراني گفته (مردم ميمون نيستند)
جالب اينجاست که مردم هم براي اينکه ثابت کنن آقا جري درست گفته تو دانشگاه ها کلي سر و صدا کردن.
حالا من اينجا يه مثلي زدم تو رو خدا باز نگين آقا جري رو چرا با مالنا مقايسه ميکنم. خودم ميدونم مالنا خيلي مظلومتره.

شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۱

آقاي کاپيتان هادوک تو وبلاگشون نوشتند
دقت کردين به علت رفتارهای آشوبناک راستيها در ايران، گفتمان هميشه در سطح بدوی می مونه، هميشه مردم بايد بديهيات رو فرياد بزنن، مثلا ما رو لطفا نکشين، هيچ وقت از اين فراتر نمی ره ؟
امروز همزمان با خوندن اين نوشته نظر خواهي يه آقاي محترم رو تو يکي از نوشته هاي وبلاگم خوندم نوشته بودن:

به نظر من نويسنده از سن خود بسيار عقب تر نشان ميدهد- بسيار مطالب سطحي وپيش پا افتاده اي را مطرح ميكنند.من واقعا براي دنياي كوچك و تنگ شما و ساير هم فكران شما متاسفم. اش خوردن- نمك ابرود رفتن ايا بنظر شما مطالبي هستند كه ميبايستي با پيشرفته ترين تكنورژي باطلاع ديگرا رسانده شود ؟ كمي فكر كنيد- اشكال نسل جوان اين است كه با سطحي نگري به مسايل امكان رشد و فشار حكومت را براي خودشان مهيا و فراهم ميكنند.ايا تمام دنياي شما همين است روسري ! براي شما و ساير همفكران شما بي نهايت متاسف و غمگين هستم - تهران پدر 52 ساله

بعد از خوندن اين نوشته رفتم چند تا وبلاگ رو از ديد ديگه اي خوندم به جز وبلاگهاي آموزشي يعني اينها که خبرهاي کامپيوتري و ادبي و فيلم ميدن بقيه يعني بيشتر وبلاگها حرفشون شده بود عين همين حرفهايي که من اينجا مينويسم. يعني روزمرگيهامون.
من هنوز دانشجو نشدم اما اگه به فرض برم رشته فيزيک اتمي ( به نظر من اين مهمترين چيز تو دنياست) هم بخونم باز فکر نميکنم اينجا از فيزيک اتمي چيزي بنويسم. من فکر ميکنم وبلاگ درست شده براي اينکه خاطرات روزانه امونو توش بنويسيم.
حالا من يه وقتهايي توش مطالبي در مورد سياست يا عقيده خودم از دين مينويسم اما بعدش فحش ميخورم( من هيچوقت از دين بد نگفتم فقط برداشت خودم رو ازش کردم اما خيلي ها دوست دارن که اونطوري که خودشون ميخواد از دين برداشت بشه)
اما در حقيقت وقتي من ميرم تو يه وبلاگ براي اين ميرم که خاطرات روزمره اشو بخونم. در حقيقت اين آقا راست ميگه اين تکنولوژي با اين عظمت ساخته شده که ما بريم توش از اين چيزهاي بي اهميت بنويسيم.
تو شمال اگه بتونين يه عروسي سنتي گير بيارين يه خانمهايي پيري رو ميبينين که يه دونه سيني خيلي گنده برميدارن روش با کف دست ضرب ميگيرن و آهنگ قشنگي ميزنن حالا اين
وبلاگ نويسي ما درست مثل اين ميمونه که يه دونه دستگاه دي وي دي پلير هشت صد دلاري رو بردارين به جاي اينکه باهاش فيلم نگاه کنين روش ضرب بگيرين.

(آدرس نوشته اون آقای محترم اينجاست



چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۱

الان گزارش مربوط به قرار خانمها رو در وبلاگ خورشيد خانم خوندم. من هنوز نميدونم حيف شد که نتونستم برم اونجا يا نه اصلا حيف نشد؟ خيلي دوست دارم اين دوستاني رو که خورشيد خانم اسم برده بود ميديدم.
سه شنبه امتحان ميان ترم داشتم اما اگر هم امتحان نداشتم باز معلوم نبود بتونم برم.
من فکر ميکنم که تا وقتي خودم رو پشت اين اسم دخترک شيطان قايم کردم خيلي راحت ميتونم حرفم رو بزنم. منظورم اينه که اگه شما منو از نزديک ميشناختين ميفهميدين که من هم خيلي کم حرفم هم اصلا اينقدر پر رو نيستم که در هر موردي نظر بدم.
يا مثل اينجا که يه حرفهايي ميزنم که بعد خيلي ها شاکي ميشن که به مملکت يا به دين توهين کردي رو در رو هم بتونم از اين حرفها بزنم.
وقتي با دوستام هستم همين که يه نفر حرف ميزنه و من وسط حرفاش يه جمله ميگم بعد هزار بار پشيمون ميشم که چرا اين جمله رو گفتم شايد بهش بر بخوره. شايد يه جور ديگه برداشت کنه.
اصلا منظورم هم خانواده خودم نيست تو خانواده خودم بيشترين مقدار حرف رو در طول روز ميزنم اونا ديگه به من عادت کردن منظورم دوستاي بيرونمه.
حالا که وبلاگ مينويسم همين حس رو دارم من ميدونم اگه با خورشيد خانم يا مريم گلي يا خانم گل يا خيلي هاي ديگه از نزديک آشنا بشم بعد که ميخوام اينجا وبلاگ بنويسم يهو صورت اين دوستان جلوم مياد و جلوي خودم رو ميگيرم که هر چي دلم ميخواد ننويسم.
شايد اشتباه ميکنم اما فکر ميکنم ديدن اين دوستان همان و تعطيلي اين وبلاگ همان.
من فکر ميکنم خيلي از وبلاگها که اولش خيلي قشنگ و با قدرت مينوشتن و بعد يواش يواش با بقيه دوستان قرار گذاشتن بدون اينکه خودشون متوجه بشن کيفيت مطالبشون اومد پايين دچار همين مشکل شدن. حتي يه جورايي فکر ميکنم ندا خانم اگه از اول عکسش رو نميذاشت تو وبلاگش و خودش رو کامل معرفي نميکرد (‌يعني با اسم مستعار معرفي ميکرد) و ايران هم به ديدن هيچيک از وبلاگ نويسها نميومد الان وبلاگش سالم و سر پا داشت ادامه پيدا ميکرد.
ايندفعه که گذشت اما اگه باز هم قرار وبلاگي بذارن و من موقع درسهام نباشه و عهد کنم که به ديدنشون برم شايد اول بيام اينجا با همه خداحافظي کنم بعد برم به ديدن اونهايي که خيلي دوست دارم ببينمشون.
اگه يه روز سه چهار تا انار شيرين و آبدار دون کردين و بعد هول شدين که حاصل زحمت خودتون رو فقط خودتون بخورين و بعد معلوم نيست براي چي بيست وچهار ساعت سکسکه اومد سراغتون زياد ناراحت نشين
برين فيلم (MM8) رو گير بيارين بشينين تماشا. حواستون باشه اگه بچه آخر خانواده باشين ناچارين وسط اين فيلم برين هفت هشت باري براي بقيه افراد خانواده چاي بيارين اما عيب نداره. فکر ميکنم به ديدن فيلمش بيارزه. همچين اعصابي ازتون خراب ميکنه که وبا هم داشته باشين يادتون ميره سکسکه که جاي خود داره.
اين سکسکه عجب چيز جالبيه. الان نزديک بيست و چهار ساعته که دارم سکسکه ميکنم هر دو ساعت ده دقيقه به من استراحت ميده و باز مياد سراغم. حالا باز خدا رو شکر زياد شديد نيست يه وقت يه سکسکه ميکردم تمام هيکلم تکون ميخوره الان اگه تو اتوبوس باشم در اثر سکسکه همچين آروم ميخورم به بغل دستي که روزي صد بار ميگم خدا رو شکر تو اين مملکت تو اتوبوسها آقايون و خانومها جدا هستن.
يه چيز خيلي جالبه. به محض اينکه ميخوابم سکسکه قطع ميشه. يعني بايد بخوابم ها نه اينکه دراز بکشم. البته خودم مطمئن نيستم شايد هم چون خواب هستم اصلا حاليم نميشه که دارم سکسکه ميکنم.
اما از ديروز تا حالا حسابي منو ترسوندن. اولش مامان ساعت شش وقتي اومد بالا و ديد من درست دو ساعته دارم سکسکه ميکنم رفت بيرون و بعد اومد گفت اين عروسکهات رو انداختم تو شوتينگ. خجالت بکش دختر با اين سنت عروسک بازي ميکني. همچين سکسکه ام قطع شد که انگار هيچوقت نبود اما مامان من اصلا بلد نيست دروغ بگه دو دقيقه بعد که همه چي رو با خنده برام توضيح داد سکسکه برگشت سر جاش.
بعد ساعت هشت شب که هنوز سکسکه من قطع نشد نميدونم چطوري به داداش ناصر آموزش داد که با هيجان اومد تو خونه و گفت ديدين چطور شد؟ پتروشيمي بوشهر رو زدن.
بعد داداش ناصر يه نگاه به من کرد ديد من هنوز سکسکه ميکنم دوباره گفت ميخوان تهرون رو هم بزنن. دو روز فرصت دادن.
سکسکه قطع شد. همه نفس راحت کشيدن. همچين نيم ساعتي درست استراحت کرديم بعد ديگه اصلا يادشون رفت درباره اتفاق به اين مهمي صحبت کنن سکسکه خودش دوباره برگشت.
شب يادم نيست چطور شد اما من تا صبح راحت خوابيدم بعد قبل از اينکه برم مدرسه تمام روشها رو امتحان کردم. هفت قلپ آب خوردم دوباره هفت قلوپ ديگه آب خوردم بعد تو يه کيسه پلاستيکي دم و بازدم کردم. رو يه پا لي لي رفتم معلق زدم. شونزده تا خرما خوردم و پشتش يه ليوان آب رو يه نفس سر کشيدم. تو کلاس معلممون که ديد سکسکه من قطع نميشه يهو برگشت گفت بگو ببينم تو بودي اينکار رو کردي؟
همينطوري اين حرف رو زد. خيلي خوب بود. سکسکه قطع شد اما زنگ بعد معلم بعدي هر کار کرد نتونست يه ذره اين سکسکه رو کم کنه.
اين يکي معلممون خيلي مهربونه اصلا بلد نيست عصباني بشم من بهش توضيح دادم که بيدي نيستم که از يه اخم ساده و کوچولو بترسم براي همين سعي نکنه سنگين تره.
همين دو دقيقه پيش محبوبه زنگ زده داشتيم با هم صحبت ميکرديم چهار کلمه که حرف زد گفت تو چرا اينطوري جواب ميدي مگه نوبرشو آوردي با سکسکه کردن. چرا مثل حواس پرتها حرف ميزني.
وقتي براش توضيح دادم که سکسکه که مياد تمام فکرم منحرف ميشه و حواسم ميره سر سکسکه بعدي که کي ميرسه فکر کرد شوخي ميکنم فقط با خنده گفت گوشي رو بده مامان.
من الان داشتم فکر ميکردم شايد اينها دارن با هم توطئه ميکنن که همچين اصلي اصولي منو بترسونن که تا ده سال ديگه سکسکه سراغم نياد اما خودم که ديگه به کل قطع اميد کردم فقط اگه الان خبر بيارن که تو تهرون بمب اتم ترکوندن ممکنه يه مدت کوچولو اين سکسکه قطع بشه.

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۱

اي واي
من يه جوري حسي دارم که اگه اتفاق ناجوري بخواد بيافته اونوقت يه جور استرسي ميگيردم که فقط خودم متوجه اون ميشم. از صبح اين استرس منو کشته.صد بار تا حالا اينجور استرس داشتم بعد يه خبر بد شنيدم يا يه بلايي سر خودم اومده.
اولش که ميخواستم برم مدرسه فکر کردم شايد يه کتاب درسي واجب رو جا گذاشتم. دم آسانسور همه کيفم رو زير و رو کردم حتي برگشتم يه دو تا کتاب که اصلا لازم نبود براي اطمينان گذاشتم تو کيفم. بعد فکر کردم شايد يه سي دي چيزي رفته تو کيفم ما هم که شانس نداريم امروز ميان کيفمون رو ميگردن کار ميده دستم. تو کيفم رو دوباره گشتم هيچي نبود اما براي اطمينان مداد باربي رو گذاشتم خونه بمونه. باز هم استرسم کم نشد.
بعد فکر کردم شايد اتوبوس دير مياد دير به مدرسه ميرسم که البته اصلا مهم نيست صد بار دير رسيدم اما از بد شانسي اتوبوس هم سر وقت رسيد تازه پنج تا اتوبوس با هم تو ايستگاه رسيدند. بعد فکر کردم حتما موقع پياده شدن از اتوبوس پاهام گير ميکنه با مغز ميخورم زمين ضربه مغزي ميشم. همچين آروم و با احتياط پياده شدم که انگار عروس ميبرن.
بعد تو کلاس هم آروم نشستم اصلا داوطلب نشدم هيچ درسي رو جواب بدم با بچه ها زياد بحث نکردم که يه وقت دعوامون نشه بزنم يکي رو ناکار کنم سر از زندون در بيارم. روزه اصلا نخوردم.( يعني جلوي چشم مردم نخوردم)‌ حتي ته خودکار رو هم تو دهنم نکردم (‌واي اونوقتها که بعضي روزا روزه ميگرفتم چقدر ناراحت ميشدم که بي حواس خودکار ميکردم تو دهنم. فکر ميکردم روزه ام باطل شد)
حتي خودم رو سرحال و شنگول نشون ندادم که يه وقت برادران سپاه و بسيج فکر نکنن من روزه خوردم الان هم شنگولم.
رسيدم خونه ديدم اين استرس من يه ذره هم کم نشد.
جون به لب شدم تا مامان رسيد خونه. حالش خوب بود سر حال هم بود بعد زنگ زدم به محبوبه و داداش ناصر هيچ بهونه اي که نداشتم. اصلا من تا حالا تو عمرشون يه بار هم سر کار بهشون زنگ نزده بودم. اما امروز زنگ زدم ببينم حالشون خوبه. حال جفتشون خوب بود اما انگار شک کردن که من قاطي کردم.
بابا خودش زنگ زد. حالش خوب بود.
واي ديگه داشتم ديونه ميشدم. الان نتونستم يه کلمه درس بخونم گفتم بيام اينجا يه کم وبلاگ بنويسم شايد اين استرس براي اينه که وبلاگم دير شده.

شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۱

دو روز پيش اين فيلم روز استقلال رو ديدم.
نميدونم اين فيلم رو ديدين يا نه. فضايي ها به زمين حمله ميکنند و آمريکا هر چي موشک ميفرسته به طرف سفينه اشون اثر نميذاره تا اينکه يه نفر هکر رو پيدا ميکنن با لب تابش ميره سيستم کامپيوتري اونها رو هک ميکنه و سيستم امنيتي سفينه اشون رو از بين ميبره و بعد هم با يه موشک ميزنن پدر صاحب سفينه رو در ميارن.
الان دو روزه دارم فکر ميکنم اين مريخيها اگه اينقدر احمقند که از سيستم عامل ويندوز استفاده ميکردن چطور تونستن تا اينجا خودشونو برسونن؟

چهارشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۱

نميدونم تا حالا اين بيمارهاي الزايمر رو ديدين يا نه. تازه تو يه مقاله ميخوندم که اگه شما يه روز از اتاقتون برين بيرون که يه ليوان آب بخورين و بعد که به آشپزخونه رسيدين اصلا يادتون بره براي چي از اتاقتون خارج شدين و اومدين آشپزخونه ميتونه نشونه ابتدايي بيماري الزايمر باشه. البته اگه از اين نشونه ها تو خودتون ديدين زياد ناراحت نشين چون هم اين بيماري هنوز درمان نداره هم اينکه به احتمال زياد چند دقيقه ديگه اصلا يادتون ميره چه بيماري اي دارين.
امروز اولين روز ماه رمضون من مثل هر روز بلند شدم صبحونه ام رو خوردم و تازه اون جرعه آخر چاي رو که ميخوردم ياد اومد که امروز ماه رمضونه. اما مثل هر سال اصلا وجدانم درد نگرفت.
ما يه معلم ديني داشتيم که همش ميگفت اولين گناه رو که انجام بدين يه نقطه سياه تو قلبتون درست ميشه بعد که هر بار بيشتر گناه بکنين اين نقطه ها بيشتر ميشه تا يه وقتي که ديگه تمام قلبتون سياه ميشه و ديگه اونوقت هيچکي نميتونه براتون کاري بکنه. راست ميرين جهنم. حتي نور افکن هم نميتونه اونجا رو روشن کنه.
امروز از صبح همش دارم به اين قصه معلممون و اينکه چرا من اصلا وجدانم براي اينکه روزه خوردم درد نگرفت فکر ميکنم.
خب تا پارسال هر بار که اين موقع ميشد درست قبل از اينکه روزه ام رو بخورم اولش يه توجيهي براي خودم درست ميکردم بعد روزه رو ميخوردم. اين توجيه رو آماده ميکردم که اون دنيا اگه ازم پرسيدن چرا روزه خوردي جواب داشته باشم. مثلا يه روز بهونه ام اين بود که امروز درسم خيلي سنگينه يه روز بهونه ام اين بود که امتحان دارم. يه روز مثلا ميگفتم معده ام درد ميکنه خدا خودش گفته که نبايد به خودتون سختي بدين. ما خانمها که پنج شش روز در ماه هم بهونه لازم نداريم. اينطوري يه جوري يه ماه رمضون رو روزه ميخورديم اين وجدان درد لعنتی رو هم يه جوری خفه اش ميکرديم. يعني اصلا مطمئنم بودم که اگه بهشت هم نرم براي روزه خوري نيست.
اما درستش که فکر ميکنم رابطه من با خدا يا رابطه من با جهنم و بهشت فقط به نازکي همين فراموشيه. يعني ما هر کاري که ميکنيم يه توجيهي براش درست ميکنيم و اين توجيه براي خودمون صد در صد درسته. اگه درست نباشه که انجامش نميديم بعد هم مطمئنيم که ميريم بهشت چون کار درست انجام داديم.
خب شما فکرش رو بکنين تو روز رستاخيز درست اون موقع که خدا ازتون ميپرسه چرا روزه خوردي اينهمه دلايلي که طي اين سالها درست ميکردين يادتون بره يا اصلا الزايمر بشين نتونين جوابشو بدين. خدا که ظالم نيست ميفرستدتون بهشت.

دوشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۱

من نميدونم اگه يه روز يه جنس قيمتي مفت گيرمون بياد بايد باهاش چکار ميکنيم. منظورم هديه نيست ها هديه رو کسي بهتون داده که دوستتون داره. شما هم به خاطر اون قدر اين هديه رو ميدونين. حتي منظورم دزدي هم نيست چون هر چي باشه دزد براي به دست اوردن اون مال دزدي زحمت کشيده و بالاخره ميدونه چکار بايد باهاش بکنه. منظورم همينجوري يه چيز مفته. مخصوصا اگه از دشمنتون به دستتون برسه که ديگه نور علي نوره.
فکر ميکنم اگه حکمش رو بپرسين بهتون بگن ازش استفاده کن اما يه جوري استفاده کن که ظرف کوتاهترين مدت ممکنه به درد آشغالي هم نخوره.
اين داداش ناصر ما زياد آروم رانندگي نميکنه. خب ماشين خودشه خيلي هم دوستش داره مرتب هم خرجش ميکنه براي اينکه هر جور دلش خواست رانندگي کنه. ممکنه سرعت ماشينش بيشتر از ۱۲۰ تا نره اما تو خيابونهاي شلوغ امکان نداره به اين راحتي بتونين مثل اون ويراژ بدين و راه بگيرين.
ديروز به چشم خودم ديدم که پوزش خورده شد. رفته بوديم وزرا من و محبوبه ميخواستيم از يه مغازه اونجا چند تا لباس بخريم. يه خورده بالاتر از ميدون وليعصر يهو ديدم يه آقايي با محاسن و ريش زياد سوار يه پژو ۴۰۵ از يه فضاي يه متري همچين راه گرفت رفت جلو که من مطمئنم اگه تو اون يه تيکه جا يه نفس عميق ميکشيد ميماليد به ماشينهاي بغلي. بعد که چراغ قرمز شد عين برق راه افتاد داداش ناصر و من کنجکاو شديم ببينيم کيه که اينطور رانندگي ميکنه. اونهم تو تهرون غروب يه روز کاري که خيابونها غلغله است. داداش ناصر خيلي سعي کرد مثل اون ويراژ بده نتونست. بنده خدا خيلي جاها از ترس اينکه نمالن بهش آروم ميکرد. ماشن پژو هم هي دورتر و دورتر شد اما چون مسير اون آقا هم وزرا بود بالاخره بهش رسيديم. موقعي رسيديم که صاحبش پارک کرده بود و داشت پياده ميشد. يه آخوند بود که حتي عباش رو هم موقع رانندگي تنش نکرده بود. موقعي که ما به وزرا رسيديم داشت عباش رو تنش ميکرد. باور کنين حتي ماشينش رو قفل هم نکرد. البته اونجور که ايشون رانندگي ميکرد هر کي اين ماشين رو بدزده فقط يه آشغال دزديده.
من هر جور فکر ميکنم اين آقا چطور به اين ماشين رسيده عقلم به جايي نرسيد. مگر اينکه از دشمنش گرفته باشه. چون امکان نداره کسي پول همچين ماشيني بده و بعد اينطور رانندگي کنه.
خب مثل اينکه اون يارو هکره بلاخره دست از لوس بازيش برداشت. اين صفحه دوباره به روز شد. يه نگاه به عکساش بياندازين. مثلا اين عکس رو نگاه کنين ببينين بنده خدا خانمه با اون دستاي قشنگش چطور افتاده تو چاله.
البته از الان بهتون بگم اگه سرعت اينترنتتون کمه يه خورده مشکله که بتونين اين عکسها رو ببينين.

شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۱

اگه فقط فکر رفتن از ايران تو سر يه نفر جدي بشه اونوقت ناخوداگاه به اين فکر هم ميافته که يه سري کارهايي رو که همش ميانداخته عقب حتما انجام بده. قبل از اينکه از ايران خارج بشيم و ديگه فرصت به اين راحتي پيدا نشه.
مثلا يکي از جاهايي که آرزو دارم قبل از خروج از ايران ببينم اصفهانه. ميدونم که حتي بيست درصد هم احتمال گرفتن ويزا نيست اما اين رو هم ميدونم که اگه ويزا درست شه اونوقت ديگه وقت براي اينجور کارها نيست.
در مورد اصفهان من از هم مظلومترم. هم داداش ناصر اين شهر رو ديده هم محبوبه بعد از عروسيش سه روز رفت اين شهر بابا و مامان هم شصت سال پيش يه سفر به اونجا کردن. همشون هم ميگن خيلي شهر قشنگيه همچين از اين شهر تعريف ميکنن انگار ميخوان دهن من رو اب بياندازن. يه بار شهريور پارسال قرار شد بريم اصفهان اما دو روز قبل از سفر به ما خبر دادن که يه سمينار تو اصفهان در مورد ايرانگردي و جهانگردي هست که تمام هتلها رو پر کرده اينطوري شد که رفتيم شمال.
حالا ديدن اصفهان و همدان يه طرف يه سري کارها هم هست که اينجا تو اين خونه بايد انجام بدم و هي امروز فردا ميکنم
فقط اين زبان رو جدي گرفتم چون بدون مدرک امکان ويزا گرفتن زير صفره. باز ميگن بدون حرف زور آدم کارش رو انجام ميده!
مثلا الان مدتيه که هر چي فيلم خوب که اجاره ميکنيم و من فرصت نميکنم ببينم يواشکي رايت ميکنم. تا حالا فکر ميکنم يه پنجاه تا فيلمي شده. به محض اينکه امتحانهام تموم شه بايد يه ماه فقط بشينم اين فيلمها رو ببينم.
يا تبديل اين فيلمهاي خانوادگيمون به سي دي که به داداش ناصر گفتم خودم اين کار رو ميکنم و دوازده تا فيلم سه ساعته رو رديف کردم رو قفسه و منتظرم که فرصت کنم
تازه هيچ کاري نداره ها فقط بايد ويديو رو وصل کنم به کامپيوتر و روي برنامه اش دکمه رکورد رو بزنم و بعد از هفتاد دقيقه بيام خاموشش کنم. همين.
از اين حرفها گذشته دارم يه ليست کوچولو از وسايلي شخصي ام که ميخوام با خودم ببرم تهيه ميکنم. عکس و همين فيلمهاي خانوادگي رو نميگم اينها همش نيم کيلو هم نميشه مثل اينکه هر مسافر حق داره بيست کيلو بار با خودش ببره . اونوقت وقتي ميخواي بين اين همه خرت و پرت که اينجا ريخته بيست کيلو انتخاب کني خيلي سخته. تازه اگه وزن لباسها و وسايل ضروري رو حساب کنيم ديگه اصلا جا نميمونه. اما من دارم ليستم رو تهيه ميکنم تقريبا هيچوقت هم ازش چيزي کم نميکنم فقط دارم به اين ليست اضافه ميکنم.
اما روز جمعه گذشت که ما رفتيم نمک آبرود يه چيزي ديدم که مطمئنم اين يکي هم بايد به کارهايي که قبل از رفتن از ايران انجام بدم اضافه شد.
نمک آبرود زياد شلوغ نبود ما سه تا بليط گرفتم که بريم بالا (‌مامان و بابا نيامدند ميگن از ارتفاع حالمون به هم ميخوره)
تو بين آدمهايي که اومده بودن يه هفت هشت نفر جوون هم بودند که يه سري کارهاشون خيلي عجيب بود مثلا يه آقايي که همراشون بود دوربين فيلمبرداري مخصوص تلويزيون رو آورده بود ازش به جاي هندي کم استفاده ميکرد. از اين دوربينها که فيلم وي اچ اس درسته ميخوره بهش. و يه متر طول داره و پنجاه کيلو وزن. هي هم خسته ميشد ميداد به دست دوستش. يه خانمي همراشون بود که شلوار و مانتو قرمز خيلي تندي پوشيده بود. حالا درسته که ديگه يه مقدار کمتر به اين جور لباسها گير ميدن اما باز هم پوشيدن اين جور لباسها جرات ميخواد.
وقتي رسيديم اون بالا يه محوطه بزرگي بود که پر از درخت بود و اگه يه کم جلو ميرفتي به يه سرازيري ميرسيدي که ديگه جنگل خدا بود و ميشد هر جا که دلت خواست بري و هر کار دلت خواست بکني.
ما سه تا آش خريديم(‌از الان بهتون بگم اگه رفتين اونجا و آش مفتي هم بهتون دادن نگيرين. از ما گفتن)‌ و يه قاشق خورديم و بقيه رو ريختيم تو سطل آشغال. اونجا بعد ديدم که اين خانمي که گفتم مانتو قرمز پوشيده بود به رفيقش که دوربين دستش بود گفت يه خورده از من فيلم بگير به اون يکي رفيقش هم گفت که عکسش رو بياندازه بعد هم دست کرد روسريش رو از سر برداشت همچين با حوصله موهاش رو مرتب کرد و جلوي دو تا دوربين فيگورگرفت.
فکر ميکنم سه چهار تا عکس و پنج دقيقه فيلم حاصل اين کارش بود.
اونجا از بسيجي و اين حرفها خبري نبود هيچ کس هم از مردم عادي هوس امر به معروف به سرش نزده بود. فکر نميکنم حتي هيچ کدوم از آدمهايي که اين صحنه رو ديدن نظر منفي نسبت به اين خانم و کارش داشته باشن. ما سه نفر که نداشتيم تازه خيلي هم از شجاعتش خوشمون اومد.
حالا از اون موقع به بعد افتاده تو سرم که قبل از خروج از ايران حتما يه دونه عکس بي حجابي تو ايران بگيرم. منظور داخل خونه نيست ها. ميخوام برم تو فضاي باز بگيرم. اولش فکر کردم برم محوطه اکباتان بعد ديدم اينجا که کاري نداره. اينجا هم نه بسيجي هست نه کميته و از اين حرفها. حالا به سرم زده برم دربند اينکارو بکنم. يا مثلا تو خيابون وليعصر بالاي ونک نزديک پارک ملت دم غروب که خيابون خلوته.
نميدونم اسم اين چيه. مطمئنما هنر نيست. ابتکار هم نيست چون قبل از من حداقل يه نفر ديگه اينکارو کرده. شجاعت هم نيست چون شما نميدونين من چقدر ترسو ام. خودم که فکر ميکنم يه جور دهن کجيه به اينهاست.

چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۱

تو عروسي با خبر شدم که زهرا خانم مرد. اون موقع زياد ناراحت نشدم وسط جشن و آواز محبوبه اين خبر رو به من داد. جو جوري نبود که آدم ناراحت بشه اما الان که دارم اين رو اينجا مينويسم نميدونم چرا اينقدر حالم گرفته است.
يعني اون خانم شکم گنده چاقي که اينطور بي سر و صدا بين آشپزخونه و سالن خونه اشون تو قم رفت و آمد ميکرد و چاي و ميوه و غذا مياورد مرد؟
.زهرا خانم گنده ترين شکم دنيا رو داشت. شکمش اينقدر بزرگ بود که من همش اونوقتها فکر ميکردم موقع تولد تنها بچه اشون نيلوفر يه دونه جفت دوقلو تو شکمش جا مونده و همينطور بزرگ شده و هر روز هم بزرگتر ميشه. نيلوفر همون اوايل تولدش مرد.
ميگفتن که زهرا خانم چهل روز پيش مرده. يک ماه تو اي سي يو بستري بود و اونوقت ما اصلا خبر نداشتيم.
الان شش سالي ميشه که ما با آقاي حبيبي و خانمش رفت و آمد رو قطع کرديم.
بابا اين رابطه رو قطع کرد الان که من فکر ميکنم ميبينم به خاطر وجدان درد اينکار رو کرد اما اونوقتها دليل بابا رو قبول کرده بوديم که همش به مامان ميگفت پسر عمه ات يه جوري با ما رفتار ميکنه انگار ما کمونيستيم.
ما اوايل با بابا شوخي ميکرديم که تو آخر باعث شدي اين بنده خدا ديونه بشه اما بعد که ديديم شوخی های ما جدی جدی روی بابا اثر گذاشته و از اين بابت ناراحته ديگه از اين شوخيها باهاش نکرديم. حتي روز عروسي که محبوبه به من خبر داد که زهرا خانم مرد ميخواستم برم پيش بابا بهش بگم اينقدر آقای حبيبی ديونه بازی در آورد که بنده خدا زنش از دستش دق کرد و مرد اما بعد فکر کردم اگه اين حرف رو به بابا بزنم بدجوري به هم ميريزمش.
ما هميشه به شوخی به بابا ميگفتيم که شما تنها کسی هستين که با دو ضربه موفق شدي يک بنده خدا رو ديونه کني.
آقاي حبيبي يکي از فاميلهاي مادرم ميشه که نسبتشون رو اينجا نمينويسم چون مثل من گيج ميشين.
اقاي حبيبي عين حبيبي معاون رييس جمهوره. قيافه اش رو ميگم. هيچ مو نميزنه با ايشون. يه آقاي پيرمرد آروم مو سفيد که هميشه يه تبسم به لب داره که خودتون ميفهمين لبخند نيست داره ادا در مياره.
آقاي حبيبي تو قم ساکن بودن. تا همين شش سال پيش ما حداقل سالي دوبار ميرفتيم خونه اشون. شب جمعه ميرفتيم شام و خواب اونجا ميمونديم و فرداش برميگشتيم. اونها هم هر وقت ميامدند اينجا دو سه روز ميموندند.
اقاي حبيبي خيلي به مطالعه علاقه داشت. هميشه آخرين کتابي رو که خونده بود براي بابا خلاصه گويي ميکرد. فقط در يک زمينه مطالعه ميکرد. دين اسلام. اولين بار خونه آقاي حبيبي بود که از دهان خودشون شنيدم که چرا موسيقي حرامه. اون موقع از اين جور اطلاعاتی که ايشون مفت مفت در اختيار ما ميگذاشتن کلی کيف ميکردم. مثلا ميگفت که موسيقي برای اين حرومه چون به خاطر اختلالاتي که در سيستم عصبي درست ميکنه باعث ميشه عمر آدم کوتاه بشه. ايشون ميگفت که برای همينه که همه موسيقي دانها قبل از پنجاه سالگي مردن به جز بتهون که شصت سال عمر کرد. اون هم به خاطر اين که کر بود. ميدونم تمام اين جملات دروغه. اما بنده خدا تقصير نداشت اينطوري تو کتابها نوشته بودن. فکر ميکنم وسط حرفهاش ناچار ميشد پنجاه باري از جاش بلند بشه بره براي اثبات حرفاش از قفسه کتاب بياره. بعد وقتي حرفاش تموم ميشد ميديدين که پنجاه تا کتاب جلوش رديف شده.
من همين پارسال که سي دي موسيقي کلاسيک رو ميديدم ديدم که همه موسيقي دانها عمرشون بيشتر از نود ساله فقط بتهون قبل از نود سالگي مرد. اون هم احتمالا به خاطر اينکه بنده خدا کر بود.
تمام صحبتهايي که تو خونه اينها ميشد در همين مورد حقانيت دين اسلام بود اما وقتي ميامدند خونه ما اصلا از اين بحثها نميشد. احتمالا به خاطر اينکه سوادش همراهش نبود. وقتی ميامدند خونه ما اصلا حرفهاشون خيلي مسخره ميشد. آقاي حبيبي از سياست هيچي نميفهميد.
بعد درست نميدونم چطور شد که يه روز درباره اثبات وجود خدا با بابا بحثشون شد. بحث که نه چون تو خونه آقاي حبيبي خودشون متکلم وحده بودند بقيه فقط گوش ميدادن. خودش حرف رو کشوند به اثبات وجود خدا اينجا بابا ضربه اول رو بهش زد.
از اينجا به بعد تقصير باباست. حالا شما فکر نکنين براي اينکه يه چيزي گفته باشه اين حرف رو زد ميتونست اصلا حرف نزنه. همون بله- صحيح- عجب رو بگه. تازه من الان که دارم اينجا اينها رو ميگم کلی طرفدار بابام هستم.
بابا يه کلام ازش پرسيد که کدوم دانشمندا خدا رو اثبات کردن؟
اين بيچاره مثل مرغ پرکنده شد. همچين بال بال زد. تته پته کرد آخرش گفت من الان درست حضور ذهن ندارم حتما بعد بهتون ميگم.
تا حالا تمام بحث آقای حبيبی در مورد حقانيت ديني بود که اصلا نياز به اثبات وجود خدا نداشت.
دفعه بعد که رفتيم خونه اشون تمام سواد خداشناسيش رو رو کرد.
اين جملاتي که ايشون گفت بعدها صد بار برای مسخره بازی توسط محبوبه و داداش ناصر تکرار شد وگرنه امکان نداشت من با اين جزييات يادم بمونه
آقاي حبيبي گفتند که( شالاخوف روسي وقتي که موفق شد اولين سلول رو تو ازمايشگاه بسازه به زبون خودش گفت که من از همين روش ميتونم خدا رو اثبات کنم. شالاخوف روس بود اما به خدا اعتقاد داشت
نيوتن انگليسي وقتي سومين قانونش رو اختراع کرد گفت من به سه روش ميتونم خدا رو اثبات کنم
ماکس پلانک وقتي موفق شد نور رو به دوازده رنگ بشکونه گفت من به دوازده روش ميتونم خدا رو اثبات کنم.
انيشتن وقتي موفق شد از يه ذره اتم يک ميليون کيلو کالري انرژي بگيره گفت که من به يک ميليون روش ميتونم خدا رو اثبات کنم. )
اونروز فقط اسم دانشمند بود که رديف کرد و گفت که هر کدوم به چند روش ميتونن خدا رو اثبات کنن.
بعد آخرش بابا بهش گفت ببينم تو اين کتابها هيچ کدوم از اين روشهايي رو که گفتين برای نمونه ننوشته بود؟
اين ضربه آخر بود درست دو هفته بعد بود که به ما گفتن که آقاي حبيبي در مورد وجود خدا يه حرفهايي می زنه که تاچار شدند ببرندش تو تيمارستان بستري کنندش.
بيمارستان تو تهرون بود من باهاشون برای عيادت نرفتم ميگفتن بچه اونجا راه نميدن. اما انگار تيمارستانش خيلي نزديک همين اکباتان بود.
همون وقتي که بابا از عيادت اون برگشت خونه بدجوري اخماش تو هم بود. با مامان رفته بود. ما اونوقتها حواسمون نبود بابا چقدر احساس وجدان درد ميکنه همش باهاش شوخی ميکرديم. بابا مرتب می گفت اين بنده خدا که نميتونه به کسي آزار برسونه حالا چرا بردنش اسايشگاه تو همون خونه يه سه ماه استراحت ميکرد خوب ميشد.
البته آقای حبيبی دو هفته بيشتر آسايشگاه نموند بعد رفت خونه يه سال مرخصي از محل کارش گرفت و موند خونه و قرار شد تو اين يه سال کتاب نخونه.
ما يه ماه ديگه همگي براي عيادتش رفتيم قم. اينبار بر خلاف هميشه که خودش با اون پيژامه گنده اش ميامد در رو باز ميکرد و اون لبخند مصنوعي رو ميذاشت رو لبش زهرا خانم اومد در رو باز کرد.
آقاي حبيبي نشسته بود تو سالن . نشسته بود. دراز نکشيده بود. پس حالش زياد بد نبود.
آخرين نفري که بهش سلام کرد من بودم جوابم رو داد و همينطور ذل زده به من. مستقيم نگاه ميکرد. من اونوقتها يادمه هر وقت کسي بهم زل ميزد سرم رو ميانداختم از خجالت ميانداختم پايين. بعد ديگه اصلا يادم رفته بود که داره به من نگاه ميکنه. وقتی سرم رو بردم بالا به نظرم رسيد دو ساعته اي ميشد که همينطور داشت به من نگاه ميکرد.
وقتي بابا بهش گفت حالتون الحمداله بهتره؟ نگاهش رفت رو بابا گفت مرسي و همينطور به اون ذل زد.
درست بعد از اينکه زهرا خانم چاي رو آورد و گذاشت جلومون و دوباره رفت تو آشپزخونه. به بابا يواش گفت:من روش اثبات خدا رو ياد گرفتم.
بابا گفت خب حالا اين موضوع رو ولش کن...
پريد وسط حرفش گفت: ميدونستي که به تعداد آدمها ميشه خدا رو اثبات کرد؟ هر کس يه روش مخصوص خودش برای اثبات خدا داره؟ ميدونستی هر کدوم از ما وظيفه داريم بگرديم اين روش رو پيدا کنيم؟
بابا بنده خدا همينطور مونده بود چي بگه اقاي حبيبي گفت. من روش اثبات خودم رو براشون گفتم فکر کردن ديونه شدم. شما ميدونين اشعه گاما چيه؟
هيچکي نميدونست فقط اسمش رو شنيده بوديم
گفت :دانشمنداي روسيه يه گلدون هزار ساله از زير خاک پيدا کردن بهش هزار دوز اشعه گاما تابيدند ميدونين چي شد؟ کوزه شروع کرد به خوندن.
واي الان که اينو رو اينجا مينويسم يه جوري دارم ميشم. اون موقع مامان به من گفته بود که اين بنده خدا يه خورده قاطي کرده. بعد که اين حرف رو زد من همش فکر کردم الان يهو با چاقو ميپره به ما حمله ميکنه. اينکه يه کوزه آواز بخونه شايد الان عادي باشه اما اون موقع هنوز ام پي تري اختراع نشده بود. تازه شما تا حالا شنيدين که کوزه ام پي تري داشته باشه؟
آقای حبيبی گفت که اشعه گاما باعث شد که کوزه اطلاعات مربوط به هزار سال پيش رو بيرون بريزه. هزار سال پيش يه خانمي داشت آواز ميخوند و اين کوزه رو ميساخت براي همين اين آواز توي خاک کوزه محبوس شد بعد که اشعه گاما بهش زدند اين آواز آزاد شد و الان نوارش هم تو موزه محفوظه.
من شاهدم که اين بنده خدا همه اين حرفها رو از روی کتاب ميزد کتابش رو هم به ما نشون داد از اين کتابهای نازکی که تو قم برای اثبات وجود خدا تند تند چاپ ميکنن. اگه قرار بود کسی بره ديونه خونه نويسنده اون کتاب بود نه اين بنده خدا.
اون موقع براي من وقتي اين توضيحات رو داد خيلي طبيعي بود خب اشعه زدن يه چيزي صداش در اومده مثل اين فيلمهاي تخيلي.
بعد آقاي حبيبي دوباره گفت: ميدونين بعد دانشمندا چيکار کردن؟ برداشتن چهل ميليارد دوز اشعه تابيدند به همون کوزه. اين بزرگترين واقعه علمی تاريخ جهانه. چهل ميليارد دوز براي اينکه کوزه بره به چهل ميليارد سال قبل. اون زمان که هنوز هيچي نبود . يعني قبل از بيگ بنگ.
ما اون موقع هيچ کدوم نمی دونستيم بيگ بنگ چيه الانش هم درست نميدونيم.
بابا همينطور بيشتر عصبي ميشد به آقاي حبيبي گفت چايتون يخ نکنه. آقاي حبيبي يه نگاهي به چايش انداخت بعد گفت ميدونين دانشمندا چي شنيدن؟
من همينجا اعلام ميکنم که بابا بنده خدا تمام سعي اش رو ميکرد که اصلا داخل اين بحث نشه. فقط اينجا بايد يه چيز درست و حسابی ميگفت که بحث منحرف بشه. اگه نتونست بحث رو منحرف کنه باز هم تقصير اون نبود. نميشد که مهمون به صاحبخونه بگه ميوه بيارم خدمتتون بخورين؟ از زهرا خانم هم بعد از اينکه چاي رو آورد خبري نبود. بعد وقتی بابا نتونست هيچی پيدا کنه که بگه آقاي حبيبي گفت اين مسئله الان مدرکش تو موزه محفوظه. شاهد اين موضوع فقط يه دانشمند نبود بيست ودو نفر دانشمند تو اون جلسه بودند همه اونهايي که تو اون لحظه تاريخي تابش چهل ميليارد دوز اشعه گاما به کوزه اونجا بودن شاهد بودند که اولين صدايي که شنيدن صداي کشيده شدن کبريت بود.
بلافاصله بعد از اون صداي قويترين انفجاري که بشر تا حالا شنيده به گوش رسيد. بيگ بنگ
شما فکر ميکنين کي بود که کبريت رو کشيد که انفجار بيگ بنگ رو باعث شد؟
واي بابا ديگه کبود شده بود. آقاي حبيبي فقط به پايين نگاه ميکرد به زير دستش. انگار خجالت ميکشيد بگه کی بود که کبريت رو کشيد.
ديگه اصلا حرفي نزديم وقتي زهرا خانم ميوه آورد درست دو دقيقه بعد ما خداحافظي کرديم و رفتيم.
اون وقت آخرين باري بود که به خونه اينها رفتيم.

سه‌شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۱

اه درست وقتي که خبر خودکشي يه نفر رو ميشنوي و اينهمه زحمت ميکشي به قول خودت يه چيز بامزه بنويسي اين جو رو خراب کني ميبيني پايين مامان فيلم دوران کولي رو گذاشته. درست همون صحنه که زن حامله مرد. ديشب تا اونجا ديده بود. موسيقي اين فيلم هم اينقدر اون لحن غمناکش رو کش ميده تا اشکت رو در بياره.
تازه اگه اين موسيقي دستتون نيست بردارين همون اهنگي رو که اقاي نجفيان از روي موسيقي اين فيلم ساخته و خونده گوش کنين اينجوري شروع ميشه

عجب رسميه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
ميرن ادمها از اونها فقط
خاطره هاشون به جا ميمونه.
کجاست اون کوچه چي شد اون خونه
آدمهاش کجان خدا ميدونه
بوته ياس بابا جون پژمرد
گوشه باغچه توي گلدونه
عطرش پيچيده تا هفت تا خونه
خودش کجاهاست خدا ميدونه
ميرن ادمها از اونها فقط
خاطره هاشون به جا ميمونه.
تسبيح و مهر بي بي جون هنوز
گوشه طاقچه توي ايونه
خودش کجاهاست خدا ميدونه
خودش کجاهاست خدا ميدونه
ميرن ادمها از اونها فقط
خاطره هاشون به جا ميمونه.
پرسيد زيرلب يکي با حسرت
که از ما بعدها
چي يادگاري
به جا ميمونه
خدا ميدونه.
خدا ميدونه.

اگه اثر نکرد نسخه آقاي نجفيان با اون صداي نکره اش رو ول کنين. خانم شکيلا با صداي قشنگتري خوندن.
اگه باز هم اثر نکرد خيلي سنگدلين.
ما ناچار شديم شب بريم يه هتل اجاره کنيم. خونه داماد جا نداشت يه آپارتمان تو يه مجتمع مسکوني توي نوشهر نرسيده به چلندر اجاره کرديم اگه اشتباه نکنم يه شب ۴۵ هزار تومن شد. صاحب اونجا ميگفت تو روزاي تعطيل و تابستون شبي ۹۰ هزار تومن هم اجاره ميگيرن.
يه آپارتمان دو خوابه بود با همه امکانات رفاهي همه چيزش هم تميز و مرتب بود.
يه محوطه عالي داشت که يه رودخونه کوچولو از وسطش رد ميشد.
داخل واحدها تلويزيون بود و به جز کانالهاي ايراني سه تا کانال ماهواره اي هم به تلويزيون وصل بود. جام جم يک جام جم دو و سحر
من چند بار تا حالا چشمم به اين کانالها افتاده بود اما همينطوري گذري نگاه ميکرد تا حالا ننشسته بودم درست حسابي تماشاش بکنم. اين دو روز تعطيل چون هيچ کانالي برنامه نداشت قسمت شد که يه خورده از اينها تماشا کنم.
اينجا ميگن که بيشتر برنامه هاي داخل ايران تقليد از برنامه هاي خارجه. حتي يه مسابقه هست که من خودم نمونه خارجيش رو تو ماهواره ديدم اينجا خيلي بي ريخت اجرا شده اسمش الان يادم نيست سيب و کمان يا يه همچين چيزي.
اما ديگه تقليد کردن از برنامه تلويزيونهاي ايراني مقیم خارج خيلي زور داره. اين بيچاره ها که هيچي ندارن همش يه دونه مجريه که مياد ميشينه جلوي دوربين يه تلفن هم بغلش ميذارن هي مردم زنگ ميزنن قربون صدقه هم ميرن. مرتب هم ميگن ما پول نداريم به ما کمک کنين.
حالا جام جم ايران عين همين برنامه رو گذاشته بود. يه آقايي به اسم نجفيان آورده بودند آقاي کاووسي هم مهمونشون بود بعد مردم زنگ ميزدن قربون صدقه هم ميرفتن.
آقاي نجفيان که خيلي با مزه صحبت ميکرد. ميگفت گل من الهي قربونت برم الهي فدات بشم حالت خوبه. شامتو خوردي? اي قربون اقا بارک الله بگو ببينم چي دوست داري گل من؟
بعد اون نفري که پشت خط بود حرفش رو ميزد. جالب بود که آقاي نجفيان اصلا تکراري قربون صدقه نميرفت هميشه يه چيز جديد داشت که بگه. فقط اين اصطلاح گل من رو تکرار ميکرد.
يه بار هم يه نفر بهش گفت نميشه مدت برنامه اتونو بيشتر کنين
آقاي نجفيان گفت: فدات بشم گل من چشم همين امشب به لاريجاني زنگ ميزنم ميگم روزي ۴۸ ساعت براتون برنامه بذاره. کار ديگه نداري عسلم؟
يه کانال ديگه هم برداشته بود از برنامه تلويزيون پارس کپي زده بود. همون برنامه که آهنگهای انتخابی برای مردم پخش ميکنه. يه خانمي رو آورده بودن کنار يه ميز راست واستاده بود. اين يکي زياد قربون صدقه نميرفت همچين يه خورده خشن شده بود. ميگفت مردم صلحشور خارج از کشور اينهمه از ما فيلم روز خواستين نشونتون داديم يادتون رفته بي معرفتها. همين ماه پيش بود که فيلم هيوا رو نشونتون داديم دو ماه قبل هم که ناصرالدين شاه اکتور سينما نشونتون داديم ديروز پريروز هم هور در آتش نشون داديم ديگه چي ميخوايين اينقدر غر ميزنين؟
بعد گفت يه خبر خوش براتون دارم ميخواييم فيلم مرد عوضي رو نشونتون بديم به يه تيکه از اين فيلم توجه کنين
بعد يه خورده از فيلم رو نشون دادن و آخرش هم گفت هنوز معلوم نيست اين فيلم رو کي نشونتون بديم اما الهي که کوفتتون بشه.
آخه اين که نميشه.
ما تا حالا ناراحت بوديم که چرا بقيه قهر ميکنن يا ديگه نمينويسن اونوقت امروز با خبر شدم که يه نفر خودکشي کرد.
بابا اگه دلتون خواست وبلاگتون رو ول کنين ديگه ننويسن اما چرا خودتون رو ميکشين؟
الان هنوز درست و حسابي يه سال نشده که شهر به اين کوچيکي دو تا تلفات داده.
خدا کنه اگه اون دنيا بهشت و جهنمي هست خدا اينقدر که آخوندا ميگن درباره خودکشي سختگير نباشه.

دوشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۱

من هنوز نمیدونم کی خوبه که آدم قهر کنه و تا کی باید این قهر رو ادامه بده.
بعضی وقتها که قهر کردن این دوستان وبلاگی رو میبینم به خودم میگم اگه یه روز قهر کردی همچین قهر کن که دیگه برنگردی بعد میبینم اینطوری فقط انگار با خودم قهر میکنم. الان آقای خر مگس برگشته. من که خیلی خوشحال شدم. جدی میگم ها خوشحال شدم. این پسرها هم اصلا بلد نیستند قهر بکنن حسابی اش رو بگیرین دخترها هم بلد نیستن خورشیدخانم رو نگاه کنین همش دوهفته بیشتر قهر نکرد یا دیگه اونی که خیلی همت داشت پینک فلویدیش بود که سه ماه قهر کرد
اما خدا رو شکر اینها قهرشون زیاد طول نکشید. برای ناز کردن همینقدر بسه. فقط یه نفرهست که قهر کرده و بد جوری منو میترسونه.
آقای قاسمی رو نمیگم ایشون مثل اینکه تو یه جای دیگه مطلب مینویسن اسم سایتشون هست دوات. البته من که تا حالا این جا نرفتم اما آقا شایان میگفت خیلی سایت خوبیه. من ندا خانم رو میگم.
الان دیگه دو ماه بیشتره که رفته. دلم براش تنگ شده. نمیدونم تا کی میخواد کارش رو ادامه بده. اونوقت که در مورد خر مگس یا آقای شبح وقتی که گفتند که دیگه وبلاگ نمینویسند اون چیزها رو نوشتم انگار ته دلم میدونستم اینها یه روز برمیگردند. بقیه وقتی خداحافظی میکنن انگار یه جایی توی یه تیکه از نوشته اشون اشاره میکنن که بابا شوخی میکنم همین روزها برمیگردم اما ندا خانم نه. از طرز خداحافظی کردنش اصلا خوشم نیومد.
میترسم هیچوقت برنگرده.

یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۱

سلام
ما روز جمعه برگشتيم اما شب دير وقت بود که رسيديم تهرون بعد صبح گيج و ويج بلند شدم برم مدرسه عصر هم اومدم مثل سنگ خوابيدم تا وقتي که همه از سر کار اومدن
تازه من به خودم ميگفتم که يه چرت ميزنم بعد ميام سراغ وبلاگ.
رفتيم چالوس. چطور بگم جاتون خالي وقتي که حتي يه قطره بارون هم نيومد؟ من رو بگو که دلم رو خوش کرده بودم يه شکم سير بارون ميبينم.
داماد چالوسي بود براي همين عروسي هم تو چالوس برقرار شد خيلي جالبه که اينجا تو تهرون همه دلشون ميخواد يه باغ گير بيارن عروسيشون رو اون تو بگيرن اونوقت تو چالوس که اينهمه باغ هست عروسي رو تو باشگاه گرفتن.
اين باشگاهي که عروسي توش بود يه سالن بزرگ بود که دو قسمتش کرده بودند که زنها و مردها همديگر رو نبينن و يه پارکينگ خيلي بزرگ داشت و يه عالمه تاب و سرسره براي بازي بچه ها هيچ چيزيش به باشگاه تهرون شبيه نبود جز غذاش که خيلي آشغال بود.
تو پارک حسابي با بچه ها بازي کردم. نيما حسابي بزرگ شده نميدونين چه عسلي شده. ديگه درست و حسابي حرف ميزنه همه چي رو اينقدر بامزه ميگه که من همش فکر ميکردم به جاس شام بشينيم نيما رو بخورم.
همين. عروسي که اصلا جالب نبود فقط اينو بگم که دختراي چالوس خيلي با مد روز جلو ميرن. مثل اينکه داشتن موبايل اينجا خيلي شخصيت مياره. تقريبا دست همشون يه دونه بود. لباساشون هم خيلي به روز بود. اصلا قابل مقايسه با شهر بابا نيست که يه شهر سوت و کور کشاورزيه. اصلا ميتونين اينو از ماشينهايي که تو خيابون ميرفت متوجه بشين. من که نتيجه گرفتم توريسم از کشاورزي خيلي پولسازتره. اين نتيجه گيري رو هم داداش ناصر اصلا يادم نداده خودم به اين نتيجه رسيدم.
اينجا کميته و بسيج همش کشکه. بلافاصله بعد از شام يهو همه چي قاطي پاطي شد. زنها و مردها قاطي شدن و ميرقصيدن. تقريبا رقص همشون هم خيلي بد بود. افتضاح بود.
(‌يکي نيست بگه رقص خودت خيلي خوبه؟)


من الان دارم يه خورده هر وقت فرصت پيدا ميکنم کتاب آيين نامه رانندگي ميخونم. ۱۴ دي قانونا ميتونم برم امتحان بدم اما فکر ميکنم تا بعد از کلاسها فرصت نکنم برم رانندگي ياد بگيرم حالا اينها رو گفتم که درمورد تابلوهاي کنار جاده يه چيز بگم.
تا حالا به اين تابلوها دقت نکرده بودم. وقتي که معني اش رو بفهمي انگار با شما حرف ميزنن انگار يه عده بچه تو مدرسه هستن که يهو زبونشون رو ميفهمي اما ديدين تو اين جور صحبتها يهو بعضي ها انگار فقط بلدن چرت و پرت بگن.؟
حالا فکر نکنين منظور به اين تابلوهاي سبحان الله و اتقو الله هست ها. نه اينها که هيچ اما يه تابلوهايي تو همين جاده چسبوند که آدم هاج و واج ميمونه براي چيه؟
مثلا قبل از اينکه داخل تونل بشين يه تابلو گذاشتن روش نوشته بعد از داخل شدن به تونل چراغها را روشن کنين. خب آدم حسابي اين گفتن داره؟‌ هر آدم عاقلي که داخل تونل بشه ميبينه که تاريکه چراغش رو روشن ميکنه. اما در عوض وقتي از تونل بيرون مياين برگردين يه نگاه به عقب بکنين ببينين نصف ماشينها يادشون ميره چراغهاشون رو خاموش کنن اينها بهتر نبود به جاي اون تابلو بعد از خروج از تونل يه تابلو ميذاشتن که تونل تموم شد چراغها رو خاموش کنين.؟
اما از همه اين تابلوها با مزه تر يه نوشته بود که چند جا کنار رودخونه کرج گذاشته بودن و روش نوشته بودن بستر رودخانه متعلق به عموم مردم است.
فقط ننوشته بود چطور از بين اينهمه باغ که هم صاحب داشتن و هم سگ رد بشيم بريم وسط بستر رودخونه. اصلا بستر رودخونه به چه درد ما ميخوره. هيچکي ميره اون وسط بشينه صبحونه بخوره؟
اون آقايي که اين تابلو رو اختراع کرده خوشش مياد بريم جلوي در خونه اش يه تابلو بزنيم بنويسم کره مريخ متعلق به شما و خانواده شماست؟

سه‌شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۱

اين فاميلهاي خانواده ما يه خوبي که دارند اينه که همه چي رو از هم پنهون ميکنن. يعني يهو ميبيني که بهتون زنگ ميزنن که يه ساعت ديگه خودتون رو برسونين شمال عروسيه.
اصلا براي من تعجب نداره اگه يه روز بهم زنگ بزنن بگن فردا عموي ششمم ميخواد عروسي بکنه(من همش پنج تا عمو دارم) شايد هم راست راستي يه عمو ششمي داشته باشم. اينها استاد پنهان کاري هستند.
حالا اينبار رحم کردند يکشنبه به ما خبر دادن. عروسی دختر عمومه که همسن منه. قبلا عقد کرده بود حالا عروسیشه.
شرايط هم يه جوريه که نميشه نرفت اين عروسيها تنها جاييه که ما اعلام ميکنيم هنوز با هم فاميل هستيم. حتي عيد هم نميتونه فاميليت ما رو ثابت کنه.
من هنوز براي رفتن تصميم نگرفتم مامان ميگه الان که اول سال تحصيليه حالا يه روز غيبت که کاري نميکنه. جالبه که الان دو ماه از شروع کلاسها گذشته و مامان من هنوز براش اول مدرسه است
از يه طرف هم امکان نداره بذارند من تنها تو خونه بمونم از طرف ديگه نيست که من خيلي از درسام خوشم مياد از خدا خواسته آماده شدم که برم شمال.
اما با همه اين احوال آماده شدن خيلي سخت بود. نميدونين ديروز آرايشگاه چه خبري بود غلط نکنم نصف مردم ايران همين دو سه روزه عروسي دارند.
لباس هم که طبق معمول ندارم يعني يه چيز درست و حسابي براي عروسي ندارم هواي شمال بارونيه. من هم برداشتم اون باروني شيکه رو که پارسال تو نمايشگاه خريده بودم دادم به محبوبه. حالا دوباره برداشتمش پوشيدمش محبوبه هم به روش نياورد شايد يادش رفته شايد هم داره به من رشوه ميده. هرچي باشه قراره با هم بريم خارج.
ما چهارشنبه عصر ميريم شمال تا جمعه عصر. شيشصد تا کار نصفه هم بايد انجام بدم
ببخشيد اگه تا شنبه اينجا سر نميزنم

شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۱


هفته قبل فيلم قيصر رو ديديم. خيلي قشنگ بود. داستان يه آقاي لاتي بود که وقتي فهميد که برادرش رو کشتن و به خواهرش تجاوز کردند اومد زد همه رو کشت يکي يکي پدرشون رو در آورد
اين آمريکاييها برداشتن قيصر رو فيلمش کردن اسمش رو گذاشتن کارتر رو بگيرين
توش به جاي بهروز وثوقي راکي بازي ميکنه تو اين فيلم هم زدن برادر راکي رو کشتن و به دختر برادرش تجاوز کردن و راکي مياد ميزنه پدر يکي يکي شون رو در مياره.






چهارشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۱

امروز صبح آقا رضا رو تو آسانسور ديدم. پير شده بنده خدا. حالا داداش ناصر ميگه که قيافه اش نشون ميده خيلی راضيه اما حسابي پير شده. مخصوصا که من تو اين چند ساله اصلا سه چهار بار بيشتر نديده بودمش.
منو شناخت با من سلام و عليک کرد آستين پيراهن دست چپش از ارنج تا خورده بود و با يه سنجاق قشنگ چسبيده بود به بازوش.
آقا رضا با باباش تو مغازه اش کار ميکنه در حقيقت کاسبه و هيچوقت اين وقت صبح از خونه بيرون نمياد. از اين بابت خدا رو شکر کردم. کي حوصله داشت هر روز با اين آقا تا دم ايستگاه اتوبوس همراه بشه. حالا نميگم که نگاهش هيز بود. شايد من اشتباه ميکنم شايد هم دارم مثل اين دختر خانماي وسواسي ميشم.
از يه طرف هم دلم براش ميسوزه. فکر ميکنم نزديک چهل سال رو داره و به جز اين ديگه هيچي نداره. البته آزاديش رو هم دوباره به دست آورد. بالاخره تونست طلاق زنش رو بگيره.
من خانمم. شايد درست نباشه از يه خانم اينجا بدگويي بکنم اما هر جور که حساب ميکنم زن آقا رضا براي خودش عفريته اي بود.
ببينم شما تا حالا از اين آدمهايي که عاشق جنگ هستن به تورتون خورده؟ از اينهايي که تمام لذت زندگيشون جنگيدنه اگه بخوان تو صلح و آرامش زندگي کنن ظرف دو هفته دق ميکنن ميميرند. يه چيزی مثل صدام خونگی مثلا.
ما تو فاميلمون يه دونه از اينها داريم زن عمومه( اون عمو کتابخونه رو نميگم ها)
زن آقا رضا هم به قول مامان همه چيزش به زن عموم رفته انگار خدا اينها رو از يه ژن با يه کيفيت نا مرغوب آفريده.
آقا رضا ده دوازده سال پيش با زنش آشنا شد. اون موقع مثل اينکه ما با عراق در حال جنگ بوديم خانم آقا رضا ( ايران خانم ) پرستار يه بيمارستان بود سنش هم از آقا رضا حداقل ده سال بيشتر بود اون موقع آقا رضا از اين جونهاي بيست دو سه ساله بود که اولين خانمي رو که جلوي روش ديد عاشقش شد.
بعد يه روز که دوران موشک بارون هم تو تهرون بوده گرفتنشون. يه بسيجي افتخار اين عمل رو داشت که دو نفر رو که در زماني که مردم داشتند شرافتمندانه تو جبهه خون ميدادن با همديگه رفيق شده بودند بگيره.
اون موقع مثل اينکه همه مردم تهرون رو خالي کرده بودند. براي همين شناسايي اينجور افراد کار راحتي بود.
بردنشون کميته. بعد هم زنگ زدند به خونه پدر و مادر هر دو طرف که شناسنامه بچه هاتون رو بيارين آزادشون کنيم. حالا کاري نداريم که مامان ايران خانم رو به اين راحتي نتونستن پيدا کنن و اين دو تا بنده خدا ناچار شدن سه روز تو زندون بمونن.
بعد هم اين دو تا رو با هم عقد کردند. روز عقد فقط پدر و مادر دو طرف بودند و رييس دادگاهي که حکم داده بود اينها بايد عقد بشن خودش خطبه عقد رو خوند. براي اينکه به محض اينکه بيرون رفتند داماد طلاقش نده قرار شد يک پاي داماد مهريه باشه. مثل اينکه قبلا موردهاي پولداري بوده که داماد کل مهريه رو يه جا نقد ميداده و اينطور آخوندها متوجه شدند که در حقيقت با اين روش فقط دارند به يه سري خانمها پول کلون ميرسونن براي همين قرار شد که مهريه اين جور عقدها بشه يه دست يا يه پای داماد که به اين سادگي نشه طلاق داد.
من البته فکر ميکنم اين حرف شايعه است حتي وقتي تو فيلم آواز قو هم اين حرف رو يکي از زندونيا زد باز هم فکر می کنم چرت و پرت ميگن.
اخه شما حساب کنين يه پا به چه درد ايران خانم ميخوره؟ بايد کلي پول بده يه شيشه گنده بخره يه عالم هم الکل بخره پا رو بياندازه توش هر روز نگاهش کنه که چي بشه؟ خيلی اثر هنريه؟
آخونده وقتی که خوندن خطبه عقد تموم شد به هر دو طرف گفت که من ميدونم شما تو زندگي خوشبخت ميشن من سيدم دستم سبکه تا حالا هر کي رو عقد کردم خوشبخت شده من اينجا مورد داشتم خانم فاحشه رو به عقد يه آقا متشخص در آوردم الان دارن با هم زندگي ميکنن و بچه دارند و هر روز براي هم ميميرند و از اين حرفها.
بعد اينها اومدن اينجا عروسي گرفتن. زياد عروسي پر سر و صدايي نبود ما هم دعوت شديم اما اگه از من بپرسين هيچي از اين عروسي يادم نيست. فقط يادمه وسطش خوابم اومد مامان و من برگشتيم خونه.
بعد تموم مشکلها شروع شد. براي يه مدت نسبتا طولاني ايران خانم اومد تو اکباتان با مادر و پدر شوهرش يه جا زندگي کرد.
مامان ميگه از همون روز اولي که اينها اومدن اينجا دعوا هم شروع شد. محبوبه ميگه نه از يه هفته بعدش شروع شد. الان هيچکي دقيق نميدونه چه مدت اينها تو صلح و صفا زندگي ميکردند اما کلا تيپ ايران خانم اينطوري بود که نميتونست يه هفته تو آرامش زندگي کنه. اينطوری زندگي خودش کوفتش ميشد. از اين لحاظ فکر ميکنم حق با محبوبه باشه.
من نميخوام از دعوايي که با ما کرده بود حرفي بزنم اونوقت شما فکر ميکنين که من به نمايندگي از خانواده امون با اين خانم مشکل دارم در حالي که اصلا اينطور نيست. مسئله اينه: يه وقتي که اين خانم با خانواده خودش به طور موقت در صلح به سر ميبرد اولين کسي رو که دم دستش ديد پريد بهش. مامان من تو عمرش فکر ميکنم فقط دو بار دعواش شده يه بارش با اين خانم بود. يه بار همين پريروز با من. جالب اينجاست که اين دعوا باعث شد رابطه ما با محمد آقا (پدر آقا رضا ) کلي بهتر بشه.
خلاصه آقا رضا و خانمش حدود ده سال پيش از اين جا رفتند. اولش يه خونه اجاره کردند بعد هم که وضع آقا رضا بهتر شد يه خونه خريد و فقط ماهي يه بار ميامدند اينجا سهميه دعواشون رو ميکردند و ميرفتند.
ايران خانم صداي قوي اي داشت وقتي وسط دعوا اون موقع که داشت مغلوبه ميشد داد ميزد هيبتش همه رو ميگرفت حتي اگه تو تموم ورزشهاي رزمي يه کمربند مشکي داشته باشيد و براي بار دويستمي باشه که اين صدا رو شنيده باشين باز هم رنگتون ميپره.
اصلا دعواي محبوبه و داداش ناصر اون وقت که يه خورده صداشون ميرفت بالا پيش اينها بچه بازي محسوب ميشد.
ديگه حدود دو سه سالي ميشد که ما اصلا ايران خانم رو اينجا نديديم. انگار به کل رابطه رو با بابا و مامان آقا رضا قطع کرده بودند. ايران خانم بچه دار نميشد نميتونست بچه دار بشه. خيلي ببخشيد خيلي ببخشيد مادر آقا رضا هميشه در تعريف عروسش ميگفت:" ما اولش فکر ميکرديم اين خانم خره حالا فهميديم قاطره."
دو ماه قبل بود که يه روز دادش ناصر گفت که آقا رضا رو ديده بعد از سالها خوشحال و خندان بود و اينقدر از زندگي راضي بود که اصلا وضع دستش براش مهم نبوده و با خوشحالي به داداش ناصر گفت که بالاخره تونست طلاقش رو از زنش بگيره.
با اينکه اينها همسايه بغلي ما هستند اما من از وقتي که طلاق گرفته تا حالا نديده بودمش. تا امروز صبح.
من نميدونم چطوري تونسته اون خانم رو راضي کنه که طلاقش بده.
شما حساب کنين يه خانمی که يه شوهر نسبتا پولدار داره و دوازده سال يه سرگرمی عالی برای خودش داشته يعنی يه خانواده پر جمعيت که می تونسته هر روز با يکيشون بجنگه و اگه افراد خانواده کم مياورد ميتونست با همسايه ها بجنگه بايد خر مخشو گاز گرفته باشه که به اين راحتی طلاق بده.
هيچکي درست نميدونه دست آقا رضا چي شده. من که روم نشد ازش بپرسم داداش ناصر هم ازش نپرسيد به شوخي به ما ميگفت که خوشحالي آقا رضا براي اين بود که به جاي يه پاي کامل دست چپش رو به جای مهريه داد اون هم از آرنج به پايين.
اما خانواده اش به همه گفتن که تو اتوبان تهران- قم ماشينشون چپ کرده. اون موقع آقا رضا دستش روي لبه پنجره ماشين بوده که ماشين رو دستش چپ کرده بعد هم چون دستش له شده ناچار شدن قطعش کنن. بعد هم ايران خانم چون دوست نداشته شوهر ناقص داشته باشه طلاقش داده.
اينطوری همه چيز حرفشون ظاهرا درسته. به جز قيافه آقا رضا که نشون ميده خيلي از زندگيش راضيه.
خيلي.

دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۱

امروز باز هم يه خداحافظي ديگه خوندم.
آقايي که وبلاگ خر مگس رو مينوشت خداحافظي کرد.
ميدونين رفتن خر مگس براي من درست مثل صحنه رقصيدن اون خانم روي خرده شيشه ها تو فيلم شعله ميمونه. هم آدم از رقصش خوشش مياد هم ناراحته که اون بنده خدا پاهاش داشت تيکه تيکه ميشد.
الان که اين آقا رفت هم من ناراحتم که ايشون رفت هم خوشحالم که يه نفر که به نظر خيلي ها وبلاگش از وبلاگ من بهتر بود خداحافظي کرد.
باور کنين من اصلا حسود نيستم.
تابستون پارسال که من رفتم کلاس کاراته آخر تابستون يه روز سن سي ( استادمون)‌ ما تازه کارها رو ( که تقريبا همه کلاس بوديم)‌ جمع کرد و گفت شما الان سه ماهه که اين ورزش رو ميکنين و ديگه معتاد شدين و امکان نداره بتونين اين ورزش رو ترک کنين چون بدنتون تو اين مدت عادت کرده يه سري کششها روش انجام بشه و اگه ورزش نکنين شبها راحت نميخوابين و آب بيني اتون راه ميافته و جلوي چشمتون سياهي ميره و سرتون گيج ميره و ...خلاصه معتاد شدين.
بچه ها ميگفت سن سي اين حرف رو براي اين ميزنه که ما در طول مدرسه هم بيايم ورزش و باشگاه تعطيل نشه و از اين حرفها .البته اين حرف استاد فقط روي من و يه نفر ديگه اثر گذاشت همه بچه ها به محض اينکه مدارس باز شد کاراته رو ول کردن. من هم در طول پارسال نصف و نيمه ميرفتم تا الان که چهل و پنج روزه به کل ولش کردم.
تو اين چهل و پنج روزه که اين ورزش رو ول کردم اصلا آب از بيني ام راه نيافتاده سرم گيج نميره جلو چشمم سياهي نميره و شبها هم راحت راحت ميخوابم.
اينها رو براي اين گفتم که اگه يه وقت يکي به آقاي خرمگس دروغکي گفت که تو ديگه معتاد به نوشتن شدي و اگه ننويسي سرت گيج ميره و آب از بيني ات راه ميافته و جلوي چشمت سياهي مياد و شبها راحت نميتوني بخوابي اصلا باور نکنه.

شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۱

من يه عمو دارم که قبلا يه چيز در موردش نوشتم اما پابليشش نکردم. اين عموي من الان تو خونه پدربزرگم تو شمال زندگي ميکني. کشاورزه و پنج تا بچه داره که کوچيکش يه دختره همسن منه. فقط دو تا دختراش عروسي کردن و سه تا پسراش هنوز تو خونه باباشون هستن.
عمو عاشق کتابه. من که بهتون ميگم عاشق کتابه شما ممکنه درست متوجه حرف من نشين. مگر اينکه از نزديک ببينيدش بعد بفهمين. اولا اين عموي من وضع مالي زياد خوبي نداره. تمام درآمدش مزرعه اشه که حتي غذاي خانواده اش رو جواب نميده. هر سه پسراش تو آژانس کار ميکنند يکيشون تو آژانس وانت اون دو تا تو آژانس تاکسي تلفني. اگه پسراش نبودن که اصلا خرج اينها نمي چرخيد. الان سالهاست که عموي من کتاب نميخره. همينطور از اينجا و اونجا گير مياره ميخونه. هر بار که بابا شمال ميره يه کتاب براش به هديه ميخره. نميدونين اين عموي من چشاش چه برقي ميزنه وقتي کتاب رو از بابا ميگيره.
كتاب رو هم يه جوري ميخونه كه يه واو ازش جا نيافته.
اونوقت تو اين تير ماه که ما شمال بوديم متوجه شدم که عمو روزنامه خون هم شده. قبلا اينقدر اهل روزنامه نبود. الان شايد ديگه چون کتاب خيلي گرون شده رفته سراغ روزنامه. هر روز صبح ساعت ده با ماشين ميرفت شهر يه همشهري ميخريد و با يه ماشين ديگه برميگشت. روزي دويست تومن پول تاکسي ميداد که يه روزنامه پنجاه تومني بخره.
من اونموقع حساب ميکردم که عمو اگه به روزنامه فروشه بسپره که روزنامه رو براش نگه داره هر هفته يکشنبه بازار که ميره شهر ازش بخره کلي تو پول تاکسي صرفه جويي ميشه اما روم نميشد اين رو به عموم بگم. اون اصلا بلد نيست حساب و کتاب پولي رو نگه داره.
شهريور ماه يعني درست يه ماه قبل عمو زنگ زد خونه ما. من اون موقع خونه بودم گوشي رو برداشتم گفت بابا هست گفتم نه گفت داداش ناصر چي؟ از شانسش داداش ناصر خونه بود گوشی رو دادم بهش.
طفلک عمو از داداش ناصر روزنامه ميخواست.
انگار از يه ماه قبل حمل و پخش روزنامه همشهري تو شهرستان ممنوع شده. عمو اولش با اينکه همشهری تو شهرشون ممنوع بود يه جوري از روزنامه فروشي سهميه اش رو دريافت ميکرد اما سه چهار روز بعد از تصويب اين قانون به روزنامه فروشه اخطار دادن که اگه يه بار ديگه جنس قاچاق بفروشي جوازت باطله.
اينطوري شد که عمو که تا حالا تو عمرش نه خونه ما اومده نه به جز يکبار که بابابزرگ حالش خراب شده بود اينجا زنگ زده بهمون زنگ زد.
تو خونه ما به جز من و مامان همه روزنامه ميخرند. آخر شب که بياييد خونه ما هم روزنامه همشهري هست هم ايران هم جام جم و حيات.
دادش ناصر از بعد از تلفن عمو همه روزنامه های همشهري رو جمع ميکرد تا همين پنجشنبه که شد يه تپه روزنامه. ساعت دو که اومد خونه همه روزنامه ها رو برداشت دورش يه نخ پيچيد و برداشت که بره پستخونه . درست دم در به بابا برخورد.
بابا بهش گفت کجا ميري؟
دادش ناصر گفت ميرم اينا رو پست کنم الان ميام.
اين باباي ما معلوم نيست کي شوخي ميکنه کي جديه. اما اينبار با لحن خيلي جدي گفت اينطوري ميخواي روزنامه ممنوع رو بفرستي شهرستان؟ اگه همه قاچاقچيا عقل تو رو داشتن ترياک رو با پست ميفرستادن به مقصد اينهمه دردسر نميکشيدن.
داداش ناصر برگشت. يه کاغذ قهوه اي رسم برداشت (از همون کاغذا که يه وقتي باهاش بادبادک درست ميکردند ودويست ساله يه عالمه اش تو خونه ما هست) دور تا دور روزنامه پيچيد و چسب زد. روزنامه ها شد يه بسته گنده قهوه اي.
بعد رفت پستخونه.
بعد از ناهار گوشي رو برداشت زنگ زد به يکي از رفيقاش بهش گفت فلاني من کلي خلاف کار شدم
بعد براش توضيح داد که چطور جنس قاچاق به شهرستان با پست فرستاده. من نميدونم رفيقش پشت تلفن چي بهش گفت که رنگش پريد قطع کرد فوري زنگ زد به حميد .
حميد يه رفيقشه که تو دانشگاه حقوق خونده و الان تو يه شرکت دارويي کار ميکنه.
حميد پشت تلفن براش توضيح داد که وقتي يه قانوني تصويب ميشه همه مردم ملزم هستند که اون رو رعايت کنن اگه اينجا درست نيروی انتظامی دنبال اجرای قانون رو بگيره حتي روزنامه همشهري تو ماشين مسافرايي که از تهران خارج ميشن حکم قاچاق داره و قاچاقچی هم که حکمش معلومه بايد از سه ماه تا بيست سال بره زندان. فرستادن روزنامه با پست که جرمش بدتره چون از عوامل دولتي براي قاچاق استفاده کرده. تازه وقتي قاضي محترم تشخيص ميده که خوندن اين روزنامه براي مردم يه ناحيه مضره اگه مردم اون ناحيه بخوان همچنان بر خوندن روزنامه پافشاري کنن اين کار در حقيقت حکم اشاعه منکر رو داره کسي هم که به اين مردم کمک برسونه که روزنامه بخونن مفسده و حکم مفسد هم که مشخصه. از همه اين حرفها گذشته تو اين کار عمو هم مقصره چون دقيقا از نااگاهي يه نفر سو استفاده کرده و از اون به عنوان ابزار قاچاق استفاده کرده که جرم اون هم سواست...
هيچي ديگه اگه اين حميد ميخواست ادامه بده بايد کل خانواده ما به جرم قاچاق روزنامه همشهري اعدام ميشدن.
داداش ناصر همه اين حرفها رو سر ميز شام به ما گفت بعد هم به بابا گفت اگه ماه ديگه عمو زنگ زد و گفت روزنامه اين ماه چي شد بهش بگو بره يک قاچاقچي ديگه پيدا کنه.

چهارشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۱

بعضی وقتها يه حرفهايی از يه کسايی می شنويم که اصلا قبول نداريم اما چون دوستشون داريم يه جوری برای خودمون تو جيه اش می کنيم.
برای اين مورد مثال زياد هست به قول خانم معلم امون نبينيد چه حرفی ميزنن ببينين کی اين حرف رو ميزنه.
اين حرف رو موقعی زد که يکی از بچه ها يه نقل قولی در مورد زن آورده بود و از ايشون پرسيد اين حرف رو قبول دارين؟
خانم معلممون می گفت اگه شما بدونين کی اين حرف رو زده در بست قبولش ميکنين انگار معلمموم می دونست که اين جمله رو يکی از مقدسين گفته.
خانم ما ميگفت اگه ما بخواييم با دانش ناقصمون درباره اينجور گفته ها قضاوت کنيم بعد ممکنه به خاطر اينکه دانشمون ناقصه خدای نکرده اصلا راوی اين سخن رو به خاطر همين حرفش زير سئوال ببريم بعد به کل کافر بشيم نسبت به راوی.
اين شروع شرکه.

حالا من می خوام يه چيز ديگه بگم. ما ناخودآگاه همين کار رو در مورد کسايي که دوستشون داريم می کنيم يعنی بيشتر از اينکه ببينيم چی دارن ميگن ميبينيم کی داره اين حرف رو ميزنه بعد اگه قبولش هم نداشتيم يه جوری زير سبيلی ردش می کنيم.
من يه پسر دخترخاله مامان دارم که پسر خوبيه. اين دو روز تعطيلي يه سر اومده بود خونه امون يه کاري داشت. اين آقا الان سي سالشه مجرده و ده سال پيش که ميشد به خيلي از کشورها بدون ويزا سفر کرد کارش رو تو بانک ول کرد و رفت ژاپن براي کار کردن.
اون موقع بيست ساله بود من هفت ساله. من الان زياد جزييات سفرش يادم نيست. فقط يادمه که دو سال بيشتر تو ژاپن نموند و برگشت اومد ايران.
ديگه کارش رو تو بانک از دست داده بود رفت يه مغازه خريد و لوازم برقي فروخت و بعد از دو سال هر چي پول داشت از دست داد و رفت دانشگاه آزاد يه مدرک گرفت الان داره تو يه شرکت کار ميکنه اصلا هم حقوق خوبي بهش نميدن.
حالا اينها رو گفتم که يه چيز ديگه بگم. شنبه که اومد خونه ما ميخواست زود بره داداش ناصر اونو گرفت به حرف. انگار اين داداش ناصر ما هم ميخواد از ايران بره. شايد هم کار کاناداش درست شد صداش رو در نمياره. البته اگه اينطور باشه حق داره صداش رو فعلا در نياره. اگه مامان و بابا بفهمن اينقدر غرغر ميکنن که آدم از سفرش پشيمون بشه. به نظر محبوبه بهتره آدم اگه اقدام هم کرد بذاره اون روزاي آخر بهشون بگه. فقط بايد اولش يه بهونه بياريم که بتونيم اجازه پاسپورتمون رو از بابا بگيريم.
خلاصه داداش ناصر ازش پرسيد پشيمون نيستي که از ژاپن برگشتي؟
اين آقا محسن خيلي شوخه. من از همينش خوشش ميام اما وقتي يهو ميره تو فکر بنده خدا انگار غصه ميخوره. براي همين وقتي که داداش ناصر اين حرف رو زد رفت تو فکر بعد گفت ديگه چه فايده داره که پشيمون بشي يا نه.
دادش ناصر پرسيد اونجا از چي دلت تنگ ميشد. چرا هر وقت که دلت تنگ ميشد نمي رفتي تو خيابون بگردي يه نوشيدني بخوري با دو نفر حرف بزني دلت باز شه. چرا فکر برگشت رو انداختی تو سرت؟
محسن گفت همه اينکار ها رو ميکردم باز دلم تنگ ميموند با هر کي هم که صحبت ميکردم ايراني بود مثل خودم.
ميگفت اونجا تو اون دو سال دلم لک زده بود براي صداي اذاي مسجد که اينطور همه روز صبحها ما رو از خواب بيدار ميکنه( خونه محسن اينها بغل مسجده)
ميگفت وقتي که تو ژاپن بارون ميزد دلم لک ميزد براي گرماي چهل درجه تابستون تهران که از گرما له له بزنم خيس عرق بشم. تو خيابون گير کنم سوار اتوبوس که بشم تا دم خفه شدن از بوی گند عرق مردم برم.
ميگفت وقتي سوار ماشين ميشدم همش ميخواستم يه چاله باشه بيافتيم توش به ياد چاله هاي خيابون های تهران نه آسفالت اونجا که مثل آينه صاف بود
ميگفت اونجا که بودم همش فکر ميکردم بيام تهرون جشنواره فيلم تو اون سرمای زمستون برم ده ساعت تو صف واستم آخرش هم بهم بليط نرسه همينقدر که با يه نفر همزبون همکلام ميشدم برام بس بود.
ميگفت اونجا دوست داشتم سوار تاکسي که ميشم به جاي اين راننده هاي با ادب ژاپني با اون ماشينهاي شيکشون يه پيکان درب و داغون به تورم ميخورد که يه جاي لباسم رو پاره ميکرد و بعد که اعتراض ميکردي حسابي فحشم ميداد کرايه رو هم ازم دوبل بگيره.
ميگفت که در حسرت اين بودم که تو نوشابه ام يه تيکه سوسک باشه برم اونجا پسش بدم يه کم سر فروشنده های ژاپنی غرغر کنم.
ميگفت تا يه ايرانی از ايران ميرسيد حمله می کرديم که اگه کالباس داشت بخوريم. کالباسهای ژاپنی خيلی بد مزه بود.
ميگفت اونجا اصلا عزا و جشن و عيد مون رو از دست داده بوديم يهو به خودمون ميومديم متوجه می شديم تاسوعا و عاشورا ده روزه که گذشته. اونوقت ياد علم کشی ميافتاديم ياد دختر بازيهای تاسوعا عاشورا ياد چلو مفت -
خب حالا همه اينها رو گفت من قبول کردم. يه جوري قبول کردم گفتم اين بنده خدا تک فرزند بوده لوس بار اومده دلش براي اين همه آشغال وطني تنگ شده بود
اما آخرش يه جمله گفت که من ديگه به کل نسبت به اين فاميلمون کافر شدم. اصلا دارم اينجا به شما اعلام ميکنم اين پسر دختر خاله مامان من يه خورده قاطي داره
گفت وقتي هواي تازه اونجا رو تنفس ميکردم دلم لک زده بود براي هواي کثيف و دود آلوده تهرون. هواي اونجا ريه ام رو ميسوزوند!
ديروز تو تلويزيون گفت که نيمه اول سال از ۱۸۶ روز فقط هيجده روز هوا در حد استاندارد بود . فقط هيجده روز.
بعضی وقتها فکر ميکنم ما تمام اين حسناتی که داريم و دل اين فاميلمون براش تنگ ميشده از سرمون هم زياده.




دوشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۱

خيلي جالبه که آدم تو خونه اش باشه و نتونه با اينترنت وصل بشه بعد يهو ميبيني اوه اين چند روزه چه خبرها بوده.
ندا خانم رفت. حيف شد. درسته که از وقتي که من با وبلاگ آشنا شدم هر هفته حداقل يه دونه وبلاگ خوندني کشف کردم اما هيچکدوم از اين وبلاگها جاي اون يکي رو نميگيرند.
براي همين جاي ندا خانم خيلي خاليه. کاش يه روزي برگرده.
يه وبلاگ جديد هم کشف کردم که اين يکي زياد جديد نيست فقط من تازگي کشفش کردم. اسمش هست خمبرچيک.
يه دختر خانم مينويسيدش که يکي دو سال از من کوچيکتره اما خيلي قشنگتر از من مينويسه.
يه شعر عالي داره که اگه خواستين بخونين اينجا رو فشار بدين.

پنجشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۱

يه آقايی بود که من قبلا وبلاگش رو معرفی کردم همش عکس بود
خيلی عکساش قشنگ بود.
آدرسش هم اينه
الان دو هفته است که يه نفر برداشته وبلاگ ايشون رو هک کرده. ايشون نه ميتونه تو وبلاگ خودش که اسمش بود راپرتهای يوميه بنويسه نه ميتونه عکس اضافه کنه
کاش اون آقايي که اين کار رو کرده دست از لوس بازيش برداره وبلاگ ايشون رو آزاد کنه
الان دو هفته است که ما از ديدن عکسای ايشون محروم شديم.
بابا ول کن ديگه.

چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۱

اگه بهم نميگين که دچار غرور شدم ميخواستم بگم که خيلي خوشحال ميشم اگه يه گروهي اين وبلاگ رو نخونن.
فکر نميکنم هيچوقت من و اون گروه با هم کاري داشته باشيم. تنها رابطه اي که بين ما هست اينطوريه که اونا دوست ندارن ما سر به تنمون باشه ما هم همينطور.
فکر ميکنم خودشون هم فهميدن که تو اين کشور تو اقليت مطلق هستن. اما قدرت اکثريت مطلق رو دارن. اگه اونا دستشون به من و امثال من برسه حداقل ميکشنمون. ولي اگه ما دستمون بهشون برسه که زياد هم ميرسه با ترس و لرز از کنارشون رد ميشيم.
اگه اونا دستشون به ما نرسه مثل همين وبلاگ يا اونهايي که تو خارج ساکن هستن ممکنه مثل اون آقا هفته قبل همينطوري بي خودي شروع کنه به فحش دادن. فکر ميکنم ما ها هم به جاش کم به اينها فحش نميديم. تو اينترنت شرايط دعوامون تا حالا که مساوي بوده.
اما الان من ميخوام يه چيز ديگه بگم.
براي من يه سئوال پيش اومده که دو روزه نميتونم جوابشو پيدا کنم. فقط جدا دعا ميکنم اين گروهي که گفتم اين سئوالها رو نخونن يا اگه هم خوندن اونا جواب ندن. اونا راحت ميتونن براي اينجور سئوالها آدم بکشن.
قبلا هم از اين سئوالها برام پيش ميامد يه بار که از معلم تعليمات ديني تو مدرسه يه دونه از اين سئوالها رو پرسيدم بهم گفت اين سئوال رو کي بهت ياد داده. بعد هم بهم گفت اين سئوال عين کفره و تو کافري و اگه صغير نبودي حکمت مرگ بود و برو از خدا استغفار کن و از اين حرفها. من ديگه از کسي از اين سئوالها نپرسيدم. حالا باز دارم سنت شکني ميکنم.
من امروز رفتم تو يه وبلاگ مذهبي. لينکش رو اينجا نميذارم چون اينقدر تو وبلاگش چرت و پرت نوشته که اگه يه خورده ايمانتون مثل من ضعيف باشه به کل کافرتون ميکنه.
اما يکي از مطالبي که نوشته من عينا اينجا مينويسم

می گفت در خواب ديدم حضرت صاحب را پريشان و گريان و بی قرار.
عرض داشتم يا مهدی عجل ا...: از چه روست که چنينی؟
فرمودند: از آسمان می آيم و از بين ملائکه٬ که امروز روز وفات عمه ام زينب است و از پس وفاتش هر سال ملائکه مجلسی برپا کنند و بر عمه ام گريانند و خطبه کوفه اش را می خوانند و می گريند. من برای آرام کردنشان به آسمان می روم
.
الان دو روزه دارم فکر ميکنم مگه وقتي ما يه عزيزي رو از دست ميديم غصه دار نميشيم؟
مثلا وقتي يه نفر زبونم لال ميميره يا ميره خارج از کشور؟
خب حالا اين ملائک چرا اينهمه غصه دارن ميخورن؟ حضرت زينب که رفته پيش خودشون؟