پنجشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۲

يه آقايي به اسم حافظ يه پيغامي تو نظر سنجي ها گذاشته بود که من عين پيام ايشون رو اينجا بنويسم

وقتی وب لاگهای امثال شما رو می خونم يه جورايی دلم می گيره از اينکه جوونوای اين مملکت به چه ابتذال مزخرفی دچار شدند و تازه فکر می کنند مبارزه هم می کنند يکی افتخار می کنه که دوست دخترش از اون باردار شده و دردش فقط اينه که چه طوری بچه رو سقط کنند و ووو واقعا" چندش آوره چقدر بی درديد و چقدر بچگانه مبارزه را نگاه می کنيد يک موی گنديده يک بسيجی 15 ساله در نبرد با رژيم صدام به همه زندگی تنيده در فساد شما ارزشمندتره
کمی از آن کاخهای خودتان به کوخها نگاه کنيد هیچ کس در هيچ برج و بارويی و در هيچ کاخی از مرگ نتوانست بگريزد مرگ خيلی زودتر از آنکه فکر بکنی به سراغتان خواهد آمد پس مرگ با عزت را انتخاب کن
حافظ

من اول به نظرم اومد که جواب اين آقا رو بدم اصلا براي همين دوباره اومدم سراغ اين وبلاگ. بعد فکر کردم ولش کن چه فايده داره جواب امثال اين آقايون رو دادن
ما يه فاميل داريم که يه پسر خيلي کوچولو و شيرين داره به اسم نيما. همين امروز اومده بودن خونه ما عيد ديني کلي با هم بازي کرديم. من زياد با بچه ها سرو کار نداشتم براي همين بلد نبودم اولش با اون خوب بازي کنم بعد يواش يواش ياد گرفتم اين بچه ها وقتي يه چيزي ميگن نبايد باهاشون مخالفت کرد حتي اگه بي منطق باشه چون بچه منطق نميفهمه.
من نميخوام اين آقاي حافظ رو با بچه مقايسه کنم بچه ها به معصوميت يه فرشته هستن در حالي که اين آقا خودش ميدونه چقدر تو عمرش کثافت کاري کرده که حالا ميخواد ما رو به راه راست هدايت کنه.
فقط اينقدر بهش بگم که آقاي عزيز شما اونطور که دوست دارين زندگي کنين و اجازه بدين ما بريم جهنم. آخه برادر عزيز اينطور که شما رفتار ميکنين بهشت خدا زود پر ميشه جهنم هم احتياج به آدم داره.
دوم اينکه تو رو خدا شما ديگه از کاخ و کوخ براي من قصه نگو. بسيجي اگه بهش وعده کاخ ندن که بسيجي نميشه. شما به من يه بسيجي مستضعف نشون بدين من يه حاج آقايي رو ميشناسم يه شبه ميليونرش ميکنه.
نسل بسيجي مستضعف هم مثل دايناسور ور افتاده.
.اگر هم هوس امر به معروف کردی لطفا برو اول آقای ناصر واعظ طبسی رو امر به معروف کن که ميليارد ميليادر خورده يه آب هم روش. اينکه زورت رو به کسی برسونی که فعلا هيچ کاری جلوت نميتونه بکنه که امر به معروف نيست که.
راستی اگه جرات داری ايشون رو امر به معروف کنی اول يه جواب برای باباش پيدا کن که گفته« به شما چه که ناصر بيت المال رو خورده مگه شما رو تو قبر اون ميذارن؟»

شنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۲

مگه ميشه عيد بشه و من اينجا چيزي ننويسم. بابا قهر نکردم که.
عيد همه شما مبارک.
سه چهار ماهه که من تو اين وبلاگ چيزي ننوشتم.
تو اين مدت يه عالم اتفاق افتاده که تقريبا ميشه هيچيش رو بازگو نکرد. يعني اصلا اهميتي ندارن.
من دارم به شدت درس ميخونم. اولش فکر ميکردم که ميتونم هم وبلاگم رو بنويسم هم درسم رو بخونم هم کلاسهاي زبان براي آي اي ال تي اس بخونم هم براي کنکور آماده بشم هم...
نشد. من هم دست به نقد وبلاگ نويسي رو ول کردم.
امسال هم قراره عيد مسافرت نريم که من بتونم حتما کنکور قبول بشم.
بعضي وقتها به سراغ وبلاگم ميامدم نامه ها رو خيلي هاش رو خونم. اما ببخشيد که نتونستم جواب بدم. ايشااله بعد از کنکور به همه اين کارها ميرسم.
براي پذيرش هم از دانشگاه استراليا و نيوزلند اقدام کرديم که اونها همه چي رو غلط فرستادن. باور کنين ما نامه رو درست فرستاديم اونا غلط فرستادن. حالا دوباره داريم مکاتبه ميکنيم اما من نميخوام فرصت کنکور تهران رو هم از دست بدم. يه مدت بود که اينقدر مطمئن بودم که از اين مملکت ميريم که اصلا کنکور رو ول کرده بودم اما الان ميخوام اول کنکور اينجا قبول بشم بعد که خيالم جمع شد من هم ميتونم تو کنکور دانشگاههاي ايران قبول بشم دانشگاه نرم. حالا من هم همچين اينجا مينويسم انگار پذيرش استراليا رو گرفتم.
خلاصه يه بار ديگه به همه اتون سال نو رو تبريک ميگم.
راستي من ۱۴ دي هيجده سالم تموم شد اما هنوز اصلا براي گواهينامه اقدام نکردم حتي براي پاسپورت هم اقدام نکردم يه بار بهمن ماه محبوبه رفت براي پاسپورت. ميگفت خيلي خيلي شلوغ بود. گذاشتيم براي بعد از عيد که شايد خلوت تر بشه.
فکر ميکنم يه خورده بزرگ هم شدم چون اصلا امسال از چهار شنبه سوري خوشم نيومد. با اين که يه وقت دوست داشتم تمام سه شنبه ها چهار شنبه سوري باشه اما امسال که دو تا چهارشنبه سوري داشتيم اصلا خوشم نيومد. نميدونم چرا از صداي بلند بدم اومده. اصلا وسط مراسم ول کردم اومدم خونه.
چشاي مامان و بابا از تعجب گرد شده بود.
خب من اولش ميخواستم فقط بيام اينجا يه جمله بنويسم سال نو مبارک بعد يواش يواش اينقدر مطلب يادم مياد و من هم اينجا مينويسم که ديگه مونده بنويسم تو اين سه چهار ماهه شام و نهار چي خورديم.
سال نو مبارک.

یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۱

الان دو سه ساله كه تو خونه ما سي دي گوش ميديم. يعني از وقتي كه داداش ناصر اين كامپيوتر رو خريد. تا قبل از اون ما موسيقي رو با كاست گوش ميداديم. بابا يه ضبط قديمي داره كه پنجاه كيلو وزنشه. از اين راديو ضبط گنده ها كه فكر نميكنم ديگه هيچ جاي دنيا شبیه اش باشه. راديوش آنتن داره و خيلي هم قويه.
از وقتي كه اين كامپيوتر اومد تو خونه ما ديگه نوار كاست گوش نميديم. مگه اينكه تو ماشين نوار گوش كنيم. اما داداش ناصر يه نوار داره كه من خيلي دوستش دارم. يه نوار قديمي از خواننده هاي مختلفه. يه آهنگ تو اين نوار هست كه آخرين آهنگ قسمت A نواره. فكر ميكنم خواننده اين آهنگ خانم ليلا فروهر باشه. اين آهنگ يه هو نصفه تموم ميشه. يعني نوار ما تموم ميشه و آهنگ نصفه توش ضبط شده. شعرش رو من نصفه حفظم. اينطوريه.
يه روزي وقتي كه كوه قهوه أي
چشماشو به روي دنيا باز ميكرد
وقتي كه شب سياه
صبح خاكستري رو صدا ميكرد
وقتي كه روز خودشو تو رگ شب رها ميكرد
يه مسافر غريب دل به دريا زد و از جاده گذشت
شهر تنهايي رو زير پا گذاشت
همه پنجره هاي بسته رو
به روي روشنايي روزها گذاشت
رفت و رفت تا كه رسيد به شهر عشق
اما ديد كه آدما سنگي شدن
همه رنگين كمونها اسير بي رنگي شدن.
تن سپرد و جون سپرد و جان سپرد
اما هيچكي به سراغش نيومد
هر چي خوبي كرد جوابش بدي بود
هيچ دلي با خوبي آشنا نبود
ديگه اون مسافر شهر بدي
دل نداشت تا كه به دريا بزنه…

همين. اينجاي نوار كه ميرسه يهو قطع ميشه.
من هيچوقت نفهميدم بقيه اين داستان چي ميشه. اون مسافره با این همه آدم بی عاطفه چکار کرد؟ تونست علاقه اونها رو جلب کنه؟ یا همینطور یخ موندن؟ هيچوقت ديگه اين آهنگ کاملش به دستم نرسيد.
همين پنجشنبه داداش ناصر يه كيف سي دي آورد كه توش چهل تا سي دي ام پي تري بود. خودش ميگه همه آهنگهاي ايراني توش هست. انگار از يكي از رفيقاش همه رو يه جا خريده. من روز جمعه رفتم سراغ اون سي دي كه روش نوشته بود ليلا فروهر.
نشستم همه آهنگها رو گوش دادم. اما اين آهنگ توش نبود. بعد فكر كردم شايد اين برچسبهايي كه روي سي دي زده درست نباشه و اگه من همه چهل تا سي دي رو بگردم بتونم اين آهنگ رو پيدا كنم.
چهل تا سي دي چهارده ساعته ميشه پونصد و شصت ساعت يعني يه چيزي نزديك سي روز بدون استراحت.
بعد فكر كردم يه عالم قصه تو دنيا هست كه من آخرش رو نميدونم. حتي اولش رو هم نميدونم. نه قصه تو كتابها. همين داستان دوستانمون. مثلا شما فكر كنين همين الان اگه ديگه یه وبلاگی بدون خبر دیگه ننويسه چي ميشه؟
همش ما فكر ميكنيم كه نويسنده اون وبلاگ چي شده. هزار جا فكرمون ميره. مريض شده؟ داداش ناصرش فهميده ديگه نميذاره بنويسه؟. ورشكست شده كامپيوترش رو فروخته؟. بهش فحش دادن نوشتن رو ول كرده؟ دستش شكسته نميتونه تايپ كنه.؟ …
يا مثلا فكرش رو بكنين شما چقدر پدر و مادرتونو ميشناسين؟ اصلا ميدونين اونا وقتي بچه بودن چطور زندگي كردن؟ با كي بازي ميكردن؟. رفيق پسر يا دختر داشتن يا نه؟. اونطور كه شما فكر ميكنين هميشه آدمهاي خوبي بودن؟ ما حتي بچه گي خودمون يادمون نيست وقتي مامانمون ميگه تو بچه كه بودي خيلي لجباز بودي فقط از دستشون لجمون ميگيره. راست ميگن؟ اونوقت كه شير خواره بوديم چطور روز و شبمون رو ميگذرونديم؟
يا اصلا اين كتابهايي كه خوندين فكر ميكنين اينها كاملا"؟ مثلا فكر كنين كتاب پيمان دانيل استيل يا كتاب بر باد رفته كامله؟ ما اسكارلت رو از وقتي ميشناسيم كه بين سه تا آقا نشسته از قبل از اون هيچي نميدونيم. رت باتلر رو هم اصلا نميدونيم بچه گيش رو چطور گذرونده. حتي آخر داستان ما نميدونيم رت باتلر كجا رفت؟ اسكارلت چكار كرد.؟ باز هم بچه دار شد؟ الان داره چكار ميكنه؟ رت باتلر رفت زن گرفت؟ خودشو كشت؟
يا مثلا همين كره زمين. از يه طرف ميگن ما نسل ميمونيم از يه طرف ميگن ما نسل ادم حوا هستيم. كدومش درسته؟ راست راستي كره زمين داره نابود ميشه؟ اينهمه بمب اتمي بالاخره منفجر ميشه؟ اگه نميشه براي چي ميسازنش؟ آمريكا هميشه اينطور ابر قدرت ميمونه؟ ایران همیشه اینطور بدبخت میمونه؟
چند روز پيش راديو ميگفت كه ژاپنيها يه كهكشان كشف كردن كه با ما هزار ميليارد سال نوري فاصله داره. حالا تو اون كهكشان هم أدم هست؟ الان اونها هم وبلاگ دارن؟ اينها هم يه كشور دارن كه مردمش حق ندارن با جنس مخالف دوست بشن؟ حق ندارن نوار گوش كنن؟ چطوري حرف ميزنن؟ قیافه اشون چطوره؟ مثل ميمون ميمونن؟ هنوز اينترنت رو كشف كردن؟ ژاپنيهاي اونا هم يه كهكشان كه كهكشان ما باشه كشف كردن كه با اونا يه ميليارد سال نوري فاصله داره؟
من هر چي فكر ميكنم ميبنم يه ميليون داستان نصفه و نيمه دور و بر ما ريخته كه حالا اگه يه دونه اش رو تا آخر ندونستم مگه طوري ميشه؟

چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۱

بچه که بودم عادت داشتم شبها مامانم برام قصه بگه که خوابم ببره. اين عادت پسنديده رو تا شش سالگي با خودم داشتم. وقتي شش سالم شد خاله ام شفق رو به دنيا آورد ( شفق خواهر همون شهره است که امسال دانشگاه آزاد قبول شد)
خاله بعد از زايمان دچار مسموميت شد و حالش اينقدر بد بود که تو بيمارستان بستري شد چون تو تهران هيچکس رو نداشتن مامان من شبها ميرفت بيمارستان پيشش ميموند. اولين شبي که مامان رفت پيش اون حسابي پيش محبوبه سفارش کرد که من رو چطور بخوابونه.
قصه اي که مامان برام تعريف ميکرد داستان يه خاله سوسکه بود که يه روز از مامانش اجازه ميگيره که از خونه اشون بره بيرون که ممه بخوره ببه بخوره بازي کنه و زود برگرده.
مامانش بهش اجازه ميده که بره ممه بخوره ببه بخوره بازي بکنه و زود برگرده خونه. سر راه به آقا خرگوشه برميخوره و آقا خرگوشه ازش ميپرسه کجا ميري و اون هم براش توضيح ميده و آقا خرگوشه ميگه من هم باهات ميام و بعد به خاله سنجابه برميخورن و اون هم از مامانش اجازه ميگيره که با اينها بره و بعد ميرن ممه ميخورن ببه ميخورن بازي ميکنن و موقع برگشتن سر راهشون يه گرگ گنده و زشت مياد و ميخواد اينها رو بخور و يکي از اينها فرار ميکنه و يه کلک سوار ميکنه و با کمک هم گرگه رو ميکشن و صحيح و سالم برميگردن خونه.
اون وقتها تمام اضطراب من اين بود که بالاخره اينها سالم برميگردن خونه يا نه. شش سال اين قصه رو مامانم برام اينقدر به آرامي ميگفت که حداقل نيم ساعت تعريفش طول بکشه و بعد وقتي خيالم راحت ميشد که همه سالم به خونه برگشتن و گرگ بد و بدجنس مرده ميخوابيدم.
محبوبه اصلا توجيه نشده بود که چه قصه اي بايد برام تعريف کنه همينطوري مامان براش گفته بود يه قصه بگو که من خوابم ببره. اون هم برداشت يه قصه اي برام تعريف کرد که من اصلا الان يادم نيست اما وقتی قصه اش تموم شد به قول خودش ديد چشمانی من اندازه يه دوتومنی گنده بازه و اصلا هم خوابم نگرفته. از قصه اش اصلا خوشم نيومد. ازش خواستم که قصه خاله سوسکه رو که ميخواست بره ممه بخوره ببه بخوره بازي بکنه رو برام تعريف کنه. محبوبه گفت که يه روز يه خاله سوسکه ميخواست بره ممه بخوره ببه بخوره بازي بکنه........ بعد همينطور موند من ناچار شدم براش بقيه قصه رو بگم.
خلاصه اون شب اول من قصه رو براش تعريف کردم بعد اون براي من تعريف کرد بعد که خيال هر دومون راحت شد که همه صحيح و سالم به خونه برگشتن و گرگ بد و بدجنس مرده رفتيم خوابيديم.
اون چند روزي که مامان شبها خونه نبود با کمک محبوبه که ديگه اين قصه رو ياد گرفته بود به خير گذشت فقط روز آخر محبوبه خانم سر درد شديد گرفت. ساعت هشت رفت خوابيد و قصه گويي رو سپرد دست داداش ناصر.
داداش ناصر هم مثل محبوبه همينطوري شروع کرد که يه داستان بگه. من بهش گفتم داستان خاله سوسکه رو بگو که ميره ببه بخوره ممه بخوره بازي کنه زود برگرده. و با آقا خرگوشه آشنا ميشه و .... داداش ناصر داستان خاله سوسکه رو گفت که ميخواست ممه بخوره ببه بخوره بازي کنه زود برگرده اما وقتي ميره بيرون يه دل نه صد دل عاشق آقا خرگوشه ميشه. به آقا خرگوشه ميگه سلام مياي با هم رفيق بشيم. دوست بشيم يک دل و همزبون بشيم.
آقا خرگوشه قبول ميکنه هنوز دو دقيقه از بازی اينها نمی گذره که عاشق هم ميشن. با هم قرار ميذارن که برن يه جا زندگي کنن. ماماناشون وقتي با خبر ميشن که اينا ميخوان با هم عروسي کنن داد و بيداد راه مياندازن و اعتراض ميکنن و قبول نمی کنن. اما چون اينها يه دل نه صد دل عاشق هم شده بودند به حرف هيچکي گوش نميدن خودشون ميرن بالاي يه تپه يه خونه درست ميکنن و همون جا با هم زندگي رو شروع ميکنن.
من همون اول که داداش ناصر داستان رو شروع کرد برق از چشام پريد. اولش ميخواستم اعتراض کنم که داستان رو داره غلط غلوط تعريف می کنه. اما بعد پيش خودم گفتم بذار اول اين قصه اش تموم بشه ببينم چی شد بعد مجبورش می کنم همون قصه هميشگی رو برام تعريف کنه. دلم خواست بدونم خاله سوسکه که اين همه مدت با آقا خرگوشه دوست بود حالا که عاشق هم شدن چيکار ميکنن.
بعد داداش ناصر تعريف کرد که اينها زندگي شون رو شروع کردن و براي هم ميمردن و يه روز اگه همديگه رو نميديدن آسمون و زمين رو به هم ميدوختن و روزي هزار بار قربون صدقه هم ميرفتن ....... تا اينکه يواش يواش اختلافا شروع شد.
خاله سوسکه دوست داشت چيزاي شيرين بخوره اما آقا خرگوشه همش براش هويج مياورد. خاله سوسکه يه بار که آقا خرگوشه غلت خورده بود و افتاده بود روش و نزديک بود لهش کنه ديگه اصلا رو يه تخت با آقا خرگوشه نميخوابيد.
خاله سوسکه زياد به فکر تميزي آقا خرگوشه نبود. اما آقا خرگوشه دوست داشت زنش بياد موهاشو براش با زبونش مرتب کنه بعد بفرسدش بيرون. خاله سوسکه دوست داشت شبها بره گردش(يه وقت فکر بد نکنين ها) آقا خرگوشه ميخواست شبها يه چرت بخوابه و خلاصه هزار تا مشکل ديگه باعث شد که اينها به اين نتيجه برسن که مامان و باباشون درست ميگفتن و به درد زندگي با هم نميخورن و بهتره از هم جدا بشن.
اما چون مامان و باباشون اينها رو از خونه اخراج کرده بودن هر چی در زدند در رو براشون باز نکردن. بيچاره ها ديگه هيچ جايي رو نداشتن بخوابن. ناچار رفتن تو جنگل تو فضاي باز خوابيدن تا اينکه خلاصه گرگه اومد و جفتشون رو خورد.
واي منو ميگين همين الان هم که دارم اينها رو براتون مينويسم حالم بد شده.
از اون شب به بعد ديگه نذاشتم کسی قصه اصلی رو برام تعريف کنه.

دوشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۱

تو دنياي وبلاگ خبر از اين بهتر نميشد.
حالا درسته که زهره خانم هفته پيش ويزاش رو گرفته اما من همين الان با خبر شدم.
ديگه فکر نميکنم اونجا بهش تبريک بگم فايده داشته باشه. همينجا ميگم زهره جون مبارکه.

یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۱

يه سري لغت هست که معنيشون خيلي سخته. منظورم انگليسي به فارسي نيست ها منظورم فارسي به فارسيه. يه لغتهايي که اسم خاص نيستند مثل ريا- خودخواهي- عدالت.
اصلا نميشه اينها رو معني کرد. مثلا همين لغت عدالت. من خيلي در مورد اين لغت فکر کردم. عدالت چيه. شما حساب کنين صد سال قبل زنها حق راي نداشتن و اصلا اين رو ظلم حساب نميکردند. يعني اگه يه زني رو از صد سال قبل بياريم اينجا ببينه چقدر الان زنها آزادتر هستند پيش خودش فکر نميکنه چقدر در حق زنها اونوقتا ظلم ميشده؟
اگه حساب کنين تمام فيلمهايي که ما ديديم توش يه قهرماني هست که ميخواد عدالت رو جاري کنه براي همين هميشه ما طرفدار قهرمان فيلم هستيم. هميشه هم يه سري آدم بد هستند که به نفع خودشون نميخوان عدالت جاري بشه بعد بين اينها دعوا ميشه و معمولا تو فيلمها عدالت پيروزه.
اما اين بيچاره قهرمان فيلم اصلا نميدونه که عدالت معني نداره. من اگه بخوام در مورد يه بچه که بچه آخر خانواده هم هست فيلم بسازم عدالت رو اينجوري براش معني ميکنم که بزرگترين بستني ها مال اون باشه. ( بستني قيفي رو ميگم) خودم وقتي بچه بودم فکر ميکردم که من آخرين بچه خونه هستم و از همه کمتر تو عمرم بستني خوردم پس بايد بزرگترين بستني مال من باشه. بستني فروش اين رو نميدونست من هم نميتونستم براش توضيح بدم. اينطوري ميشد که هميشه فکر ميکردم به من ظلم ميشه.
بدبختي اينجاست که هيچکس معني عدالت رو نميدونه. من که اينطور فکر ميکنم. اصلا حرف از دادگاه نزنين که خودتون بهتر ميدونين اونجا چه خبره. اما حتي مردم هم نميدونن عدالت يعني چي.
اين فيلم مالنا رو نميدونم ديدين يا نه. داستان دو تا خانم فاحشه است تو ايتالياي زمان جنگ دوم که با آلمانها رفيق بودند. بعد که آلمانها شکست ميخورن مردم شهر حمله ميکنن به مالنا. چون خوشگلتر از اون يکي فاحشه بود. کتکش زدند موهاش رو کوتاه کردند و زخمي ولش کردند تو خيابون فقط به خاطر اينکه خوشگلتر از اون يکي بود. تازه اصلا تقصير مالنا نبود که اين کاره شده بود. هم کار گير نميامد هم شوهرش تو جبهه مرده بود هم گرسنه اش بود. اين عدالته؟
تو همين ايران خودمون خوندم که يه نفر چند هزار تن گوشت آلوده وارد کرده و تاحالا حداقل يه نفر از اين گوشت آلوده مرده و اونوقت دادگاه برداشته يه آقايي به نام آقا جري رو به اعدام محکوم کرده بخاطر اينکه تو يه سخنراني گفته (مردم ميمون نيستند)
جالب اينجاست که مردم هم براي اينکه ثابت کنن آقا جري درست گفته تو دانشگاه ها کلي سر و صدا کردن.
حالا من اينجا يه مثلي زدم تو رو خدا باز نگين آقا جري رو چرا با مالنا مقايسه ميکنم. خودم ميدونم مالنا خيلي مظلومتره.

شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۱

آقاي کاپيتان هادوک تو وبلاگشون نوشتند
دقت کردين به علت رفتارهای آشوبناک راستيها در ايران، گفتمان هميشه در سطح بدوی می مونه، هميشه مردم بايد بديهيات رو فرياد بزنن، مثلا ما رو لطفا نکشين، هيچ وقت از اين فراتر نمی ره ؟
امروز همزمان با خوندن اين نوشته نظر خواهي يه آقاي محترم رو تو يکي از نوشته هاي وبلاگم خوندم نوشته بودن:

به نظر من نويسنده از سن خود بسيار عقب تر نشان ميدهد- بسيار مطالب سطحي وپيش پا افتاده اي را مطرح ميكنند.من واقعا براي دنياي كوچك و تنگ شما و ساير هم فكران شما متاسفم. اش خوردن- نمك ابرود رفتن ايا بنظر شما مطالبي هستند كه ميبايستي با پيشرفته ترين تكنورژي باطلاع ديگرا رسانده شود ؟ كمي فكر كنيد- اشكال نسل جوان اين است كه با سطحي نگري به مسايل امكان رشد و فشار حكومت را براي خودشان مهيا و فراهم ميكنند.ايا تمام دنياي شما همين است روسري ! براي شما و ساير همفكران شما بي نهايت متاسف و غمگين هستم - تهران پدر 52 ساله

بعد از خوندن اين نوشته رفتم چند تا وبلاگ رو از ديد ديگه اي خوندم به جز وبلاگهاي آموزشي يعني اينها که خبرهاي کامپيوتري و ادبي و فيلم ميدن بقيه يعني بيشتر وبلاگها حرفشون شده بود عين همين حرفهايي که من اينجا مينويسم. يعني روزمرگيهامون.
من هنوز دانشجو نشدم اما اگه به فرض برم رشته فيزيک اتمي ( به نظر من اين مهمترين چيز تو دنياست) هم بخونم باز فکر نميکنم اينجا از فيزيک اتمي چيزي بنويسم. من فکر ميکنم وبلاگ درست شده براي اينکه خاطرات روزانه امونو توش بنويسيم.
حالا من يه وقتهايي توش مطالبي در مورد سياست يا عقيده خودم از دين مينويسم اما بعدش فحش ميخورم( من هيچوقت از دين بد نگفتم فقط برداشت خودم رو ازش کردم اما خيلي ها دوست دارن که اونطوري که خودشون ميخواد از دين برداشت بشه)
اما در حقيقت وقتي من ميرم تو يه وبلاگ براي اين ميرم که خاطرات روزمره اشو بخونم. در حقيقت اين آقا راست ميگه اين تکنولوژي با اين عظمت ساخته شده که ما بريم توش از اين چيزهاي بي اهميت بنويسيم.
تو شمال اگه بتونين يه عروسي سنتي گير بيارين يه خانمهايي پيري رو ميبينين که يه دونه سيني خيلي گنده برميدارن روش با کف دست ضرب ميگيرن و آهنگ قشنگي ميزنن حالا اين
وبلاگ نويسي ما درست مثل اين ميمونه که يه دونه دستگاه دي وي دي پلير هشت صد دلاري رو بردارين به جاي اينکه باهاش فيلم نگاه کنين روش ضرب بگيرين.

(آدرس نوشته اون آقای محترم اينجاست



چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۱

الان گزارش مربوط به قرار خانمها رو در وبلاگ خورشيد خانم خوندم. من هنوز نميدونم حيف شد که نتونستم برم اونجا يا نه اصلا حيف نشد؟ خيلي دوست دارم اين دوستاني رو که خورشيد خانم اسم برده بود ميديدم.
سه شنبه امتحان ميان ترم داشتم اما اگر هم امتحان نداشتم باز معلوم نبود بتونم برم.
من فکر ميکنم که تا وقتي خودم رو پشت اين اسم دخترک شيطان قايم کردم خيلي راحت ميتونم حرفم رو بزنم. منظورم اينه که اگه شما منو از نزديک ميشناختين ميفهميدين که من هم خيلي کم حرفم هم اصلا اينقدر پر رو نيستم که در هر موردي نظر بدم.
يا مثل اينجا که يه حرفهايي ميزنم که بعد خيلي ها شاکي ميشن که به مملکت يا به دين توهين کردي رو در رو هم بتونم از اين حرفها بزنم.
وقتي با دوستام هستم همين که يه نفر حرف ميزنه و من وسط حرفاش يه جمله ميگم بعد هزار بار پشيمون ميشم که چرا اين جمله رو گفتم شايد بهش بر بخوره. شايد يه جور ديگه برداشت کنه.
اصلا منظورم هم خانواده خودم نيست تو خانواده خودم بيشترين مقدار حرف رو در طول روز ميزنم اونا ديگه به من عادت کردن منظورم دوستاي بيرونمه.
حالا که وبلاگ مينويسم همين حس رو دارم من ميدونم اگه با خورشيد خانم يا مريم گلي يا خانم گل يا خيلي هاي ديگه از نزديک آشنا بشم بعد که ميخوام اينجا وبلاگ بنويسم يهو صورت اين دوستان جلوم مياد و جلوي خودم رو ميگيرم که هر چي دلم ميخواد ننويسم.
شايد اشتباه ميکنم اما فکر ميکنم ديدن اين دوستان همان و تعطيلي اين وبلاگ همان.
من فکر ميکنم خيلي از وبلاگها که اولش خيلي قشنگ و با قدرت مينوشتن و بعد يواش يواش با بقيه دوستان قرار گذاشتن بدون اينکه خودشون متوجه بشن کيفيت مطالبشون اومد پايين دچار همين مشکل شدن. حتي يه جورايي فکر ميکنم ندا خانم اگه از اول عکسش رو نميذاشت تو وبلاگش و خودش رو کامل معرفي نميکرد (‌يعني با اسم مستعار معرفي ميکرد) و ايران هم به ديدن هيچيک از وبلاگ نويسها نميومد الان وبلاگش سالم و سر پا داشت ادامه پيدا ميکرد.
ايندفعه که گذشت اما اگه باز هم قرار وبلاگي بذارن و من موقع درسهام نباشه و عهد کنم که به ديدنشون برم شايد اول بيام اينجا با همه خداحافظي کنم بعد برم به ديدن اونهايي که خيلي دوست دارم ببينمشون.
اگه يه روز سه چهار تا انار شيرين و آبدار دون کردين و بعد هول شدين که حاصل زحمت خودتون رو فقط خودتون بخورين و بعد معلوم نيست براي چي بيست وچهار ساعت سکسکه اومد سراغتون زياد ناراحت نشين
برين فيلم (MM8) رو گير بيارين بشينين تماشا. حواستون باشه اگه بچه آخر خانواده باشين ناچارين وسط اين فيلم برين هفت هشت باري براي بقيه افراد خانواده چاي بيارين اما عيب نداره. فکر ميکنم به ديدن فيلمش بيارزه. همچين اعصابي ازتون خراب ميکنه که وبا هم داشته باشين يادتون ميره سکسکه که جاي خود داره.
اين سکسکه عجب چيز جالبيه. الان نزديک بيست و چهار ساعته که دارم سکسکه ميکنم هر دو ساعت ده دقيقه به من استراحت ميده و باز مياد سراغم. حالا باز خدا رو شکر زياد شديد نيست يه وقت يه سکسکه ميکردم تمام هيکلم تکون ميخوره الان اگه تو اتوبوس باشم در اثر سکسکه همچين آروم ميخورم به بغل دستي که روزي صد بار ميگم خدا رو شکر تو اين مملکت تو اتوبوسها آقايون و خانومها جدا هستن.
يه چيز خيلي جالبه. به محض اينکه ميخوابم سکسکه قطع ميشه. يعني بايد بخوابم ها نه اينکه دراز بکشم. البته خودم مطمئن نيستم شايد هم چون خواب هستم اصلا حاليم نميشه که دارم سکسکه ميکنم.
اما از ديروز تا حالا حسابي منو ترسوندن. اولش مامان ساعت شش وقتي اومد بالا و ديد من درست دو ساعته دارم سکسکه ميکنم رفت بيرون و بعد اومد گفت اين عروسکهات رو انداختم تو شوتينگ. خجالت بکش دختر با اين سنت عروسک بازي ميکني. همچين سکسکه ام قطع شد که انگار هيچوقت نبود اما مامان من اصلا بلد نيست دروغ بگه دو دقيقه بعد که همه چي رو با خنده برام توضيح داد سکسکه برگشت سر جاش.
بعد ساعت هشت شب که هنوز سکسکه من قطع نشد نميدونم چطوري به داداش ناصر آموزش داد که با هيجان اومد تو خونه و گفت ديدين چطور شد؟ پتروشيمي بوشهر رو زدن.
بعد داداش ناصر يه نگاه به من کرد ديد من هنوز سکسکه ميکنم دوباره گفت ميخوان تهرون رو هم بزنن. دو روز فرصت دادن.
سکسکه قطع شد. همه نفس راحت کشيدن. همچين نيم ساعتي درست استراحت کرديم بعد ديگه اصلا يادشون رفت درباره اتفاق به اين مهمي صحبت کنن سکسکه خودش دوباره برگشت.
شب يادم نيست چطور شد اما من تا صبح راحت خوابيدم بعد قبل از اينکه برم مدرسه تمام روشها رو امتحان کردم. هفت قلپ آب خوردم دوباره هفت قلوپ ديگه آب خوردم بعد تو يه کيسه پلاستيکي دم و بازدم کردم. رو يه پا لي لي رفتم معلق زدم. شونزده تا خرما خوردم و پشتش يه ليوان آب رو يه نفس سر کشيدم. تو کلاس معلممون که ديد سکسکه من قطع نميشه يهو برگشت گفت بگو ببينم تو بودي اينکار رو کردي؟
همينطوري اين حرف رو زد. خيلي خوب بود. سکسکه قطع شد اما زنگ بعد معلم بعدي هر کار کرد نتونست يه ذره اين سکسکه رو کم کنه.
اين يکي معلممون خيلي مهربونه اصلا بلد نيست عصباني بشم من بهش توضيح دادم که بيدي نيستم که از يه اخم ساده و کوچولو بترسم براي همين سعي نکنه سنگين تره.
همين دو دقيقه پيش محبوبه زنگ زده داشتيم با هم صحبت ميکرديم چهار کلمه که حرف زد گفت تو چرا اينطوري جواب ميدي مگه نوبرشو آوردي با سکسکه کردن. چرا مثل حواس پرتها حرف ميزني.
وقتي براش توضيح دادم که سکسکه که مياد تمام فکرم منحرف ميشه و حواسم ميره سر سکسکه بعدي که کي ميرسه فکر کرد شوخي ميکنم فقط با خنده گفت گوشي رو بده مامان.
من الان داشتم فکر ميکردم شايد اينها دارن با هم توطئه ميکنن که همچين اصلي اصولي منو بترسونن که تا ده سال ديگه سکسکه سراغم نياد اما خودم که ديگه به کل قطع اميد کردم فقط اگه الان خبر بيارن که تو تهرون بمب اتم ترکوندن ممکنه يه مدت کوچولو اين سکسکه قطع بشه.

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۱

اي واي
من يه جوري حسي دارم که اگه اتفاق ناجوري بخواد بيافته اونوقت يه جور استرسي ميگيردم که فقط خودم متوجه اون ميشم. از صبح اين استرس منو کشته.صد بار تا حالا اينجور استرس داشتم بعد يه خبر بد شنيدم يا يه بلايي سر خودم اومده.
اولش که ميخواستم برم مدرسه فکر کردم شايد يه کتاب درسي واجب رو جا گذاشتم. دم آسانسور همه کيفم رو زير و رو کردم حتي برگشتم يه دو تا کتاب که اصلا لازم نبود براي اطمينان گذاشتم تو کيفم. بعد فکر کردم شايد يه سي دي چيزي رفته تو کيفم ما هم که شانس نداريم امروز ميان کيفمون رو ميگردن کار ميده دستم. تو کيفم رو دوباره گشتم هيچي نبود اما براي اطمينان مداد باربي رو گذاشتم خونه بمونه. باز هم استرسم کم نشد.
بعد فکر کردم شايد اتوبوس دير مياد دير به مدرسه ميرسم که البته اصلا مهم نيست صد بار دير رسيدم اما از بد شانسي اتوبوس هم سر وقت رسيد تازه پنج تا اتوبوس با هم تو ايستگاه رسيدند. بعد فکر کردم حتما موقع پياده شدن از اتوبوس پاهام گير ميکنه با مغز ميخورم زمين ضربه مغزي ميشم. همچين آروم و با احتياط پياده شدم که انگار عروس ميبرن.
بعد تو کلاس هم آروم نشستم اصلا داوطلب نشدم هيچ درسي رو جواب بدم با بچه ها زياد بحث نکردم که يه وقت دعوامون نشه بزنم يکي رو ناکار کنم سر از زندون در بيارم. روزه اصلا نخوردم.( يعني جلوي چشم مردم نخوردم)‌ حتي ته خودکار رو هم تو دهنم نکردم (‌واي اونوقتها که بعضي روزا روزه ميگرفتم چقدر ناراحت ميشدم که بي حواس خودکار ميکردم تو دهنم. فکر ميکردم روزه ام باطل شد)
حتي خودم رو سرحال و شنگول نشون ندادم که يه وقت برادران سپاه و بسيج فکر نکنن من روزه خوردم الان هم شنگولم.
رسيدم خونه ديدم اين استرس من يه ذره هم کم نشد.
جون به لب شدم تا مامان رسيد خونه. حالش خوب بود سر حال هم بود بعد زنگ زدم به محبوبه و داداش ناصر هيچ بهونه اي که نداشتم. اصلا من تا حالا تو عمرشون يه بار هم سر کار بهشون زنگ نزده بودم. اما امروز زنگ زدم ببينم حالشون خوبه. حال جفتشون خوب بود اما انگار شک کردن که من قاطي کردم.
بابا خودش زنگ زد. حالش خوب بود.
واي ديگه داشتم ديونه ميشدم. الان نتونستم يه کلمه درس بخونم گفتم بيام اينجا يه کم وبلاگ بنويسم شايد اين استرس براي اينه که وبلاگم دير شده.

شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۱

دو روز پيش اين فيلم روز استقلال رو ديدم.
نميدونم اين فيلم رو ديدين يا نه. فضايي ها به زمين حمله ميکنند و آمريکا هر چي موشک ميفرسته به طرف سفينه اشون اثر نميذاره تا اينکه يه نفر هکر رو پيدا ميکنن با لب تابش ميره سيستم کامپيوتري اونها رو هک ميکنه و سيستم امنيتي سفينه اشون رو از بين ميبره و بعد هم با يه موشک ميزنن پدر صاحب سفينه رو در ميارن.
الان دو روزه دارم فکر ميکنم اين مريخيها اگه اينقدر احمقند که از سيستم عامل ويندوز استفاده ميکردن چطور تونستن تا اينجا خودشونو برسونن؟

چهارشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۱

نميدونم تا حالا اين بيمارهاي الزايمر رو ديدين يا نه. تازه تو يه مقاله ميخوندم که اگه شما يه روز از اتاقتون برين بيرون که يه ليوان آب بخورين و بعد که به آشپزخونه رسيدين اصلا يادتون بره براي چي از اتاقتون خارج شدين و اومدين آشپزخونه ميتونه نشونه ابتدايي بيماري الزايمر باشه. البته اگه از اين نشونه ها تو خودتون ديدين زياد ناراحت نشين چون هم اين بيماري هنوز درمان نداره هم اينکه به احتمال زياد چند دقيقه ديگه اصلا يادتون ميره چه بيماري اي دارين.
امروز اولين روز ماه رمضون من مثل هر روز بلند شدم صبحونه ام رو خوردم و تازه اون جرعه آخر چاي رو که ميخوردم ياد اومد که امروز ماه رمضونه. اما مثل هر سال اصلا وجدانم درد نگرفت.
ما يه معلم ديني داشتيم که همش ميگفت اولين گناه رو که انجام بدين يه نقطه سياه تو قلبتون درست ميشه بعد که هر بار بيشتر گناه بکنين اين نقطه ها بيشتر ميشه تا يه وقتي که ديگه تمام قلبتون سياه ميشه و ديگه اونوقت هيچکي نميتونه براتون کاري بکنه. راست ميرين جهنم. حتي نور افکن هم نميتونه اونجا رو روشن کنه.
امروز از صبح همش دارم به اين قصه معلممون و اينکه چرا من اصلا وجدانم براي اينکه روزه خوردم درد نگرفت فکر ميکنم.
خب تا پارسال هر بار که اين موقع ميشد درست قبل از اينکه روزه ام رو بخورم اولش يه توجيهي براي خودم درست ميکردم بعد روزه رو ميخوردم. اين توجيه رو آماده ميکردم که اون دنيا اگه ازم پرسيدن چرا روزه خوردي جواب داشته باشم. مثلا يه روز بهونه ام اين بود که امروز درسم خيلي سنگينه يه روز بهونه ام اين بود که امتحان دارم. يه روز مثلا ميگفتم معده ام درد ميکنه خدا خودش گفته که نبايد به خودتون سختي بدين. ما خانمها که پنج شش روز در ماه هم بهونه لازم نداريم. اينطوري يه جوري يه ماه رمضون رو روزه ميخورديم اين وجدان درد لعنتی رو هم يه جوری خفه اش ميکرديم. يعني اصلا مطمئنم بودم که اگه بهشت هم نرم براي روزه خوري نيست.
اما درستش که فکر ميکنم رابطه من با خدا يا رابطه من با جهنم و بهشت فقط به نازکي همين فراموشيه. يعني ما هر کاري که ميکنيم يه توجيهي براش درست ميکنيم و اين توجيه براي خودمون صد در صد درسته. اگه درست نباشه که انجامش نميديم بعد هم مطمئنيم که ميريم بهشت چون کار درست انجام داديم.
خب شما فکرش رو بکنين تو روز رستاخيز درست اون موقع که خدا ازتون ميپرسه چرا روزه خوردي اينهمه دلايلي که طي اين سالها درست ميکردين يادتون بره يا اصلا الزايمر بشين نتونين جوابشو بدين. خدا که ظالم نيست ميفرستدتون بهشت.

دوشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۱

من نميدونم اگه يه روز يه جنس قيمتي مفت گيرمون بياد بايد باهاش چکار ميکنيم. منظورم هديه نيست ها هديه رو کسي بهتون داده که دوستتون داره. شما هم به خاطر اون قدر اين هديه رو ميدونين. حتي منظورم دزدي هم نيست چون هر چي باشه دزد براي به دست اوردن اون مال دزدي زحمت کشيده و بالاخره ميدونه چکار بايد باهاش بکنه. منظورم همينجوري يه چيز مفته. مخصوصا اگه از دشمنتون به دستتون برسه که ديگه نور علي نوره.
فکر ميکنم اگه حکمش رو بپرسين بهتون بگن ازش استفاده کن اما يه جوري استفاده کن که ظرف کوتاهترين مدت ممکنه به درد آشغالي هم نخوره.
اين داداش ناصر ما زياد آروم رانندگي نميکنه. خب ماشين خودشه خيلي هم دوستش داره مرتب هم خرجش ميکنه براي اينکه هر جور دلش خواست رانندگي کنه. ممکنه سرعت ماشينش بيشتر از ۱۲۰ تا نره اما تو خيابونهاي شلوغ امکان نداره به اين راحتي بتونين مثل اون ويراژ بدين و راه بگيرين.
ديروز به چشم خودم ديدم که پوزش خورده شد. رفته بوديم وزرا من و محبوبه ميخواستيم از يه مغازه اونجا چند تا لباس بخريم. يه خورده بالاتر از ميدون وليعصر يهو ديدم يه آقايي با محاسن و ريش زياد سوار يه پژو ۴۰۵ از يه فضاي يه متري همچين راه گرفت رفت جلو که من مطمئنم اگه تو اون يه تيکه جا يه نفس عميق ميکشيد ميماليد به ماشينهاي بغلي. بعد که چراغ قرمز شد عين برق راه افتاد داداش ناصر و من کنجکاو شديم ببينيم کيه که اينطور رانندگي ميکنه. اونهم تو تهرون غروب يه روز کاري که خيابونها غلغله است. داداش ناصر خيلي سعي کرد مثل اون ويراژ بده نتونست. بنده خدا خيلي جاها از ترس اينکه نمالن بهش آروم ميکرد. ماشن پژو هم هي دورتر و دورتر شد اما چون مسير اون آقا هم وزرا بود بالاخره بهش رسيديم. موقعي رسيديم که صاحبش پارک کرده بود و داشت پياده ميشد. يه آخوند بود که حتي عباش رو هم موقع رانندگي تنش نکرده بود. موقعي که ما به وزرا رسيديم داشت عباش رو تنش ميکرد. باور کنين حتي ماشينش رو قفل هم نکرد. البته اونجور که ايشون رانندگي ميکرد هر کي اين ماشين رو بدزده فقط يه آشغال دزديده.
من هر جور فکر ميکنم اين آقا چطور به اين ماشين رسيده عقلم به جايي نرسيد. مگر اينکه از دشمنش گرفته باشه. چون امکان نداره کسي پول همچين ماشيني بده و بعد اينطور رانندگي کنه.
خب مثل اينکه اون يارو هکره بلاخره دست از لوس بازيش برداشت. اين صفحه دوباره به روز شد. يه نگاه به عکساش بياندازين. مثلا اين عکس رو نگاه کنين ببينين بنده خدا خانمه با اون دستاي قشنگش چطور افتاده تو چاله.
البته از الان بهتون بگم اگه سرعت اينترنتتون کمه يه خورده مشکله که بتونين اين عکسها رو ببينين.

شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۱

اگه فقط فکر رفتن از ايران تو سر يه نفر جدي بشه اونوقت ناخوداگاه به اين فکر هم ميافته که يه سري کارهايي رو که همش ميانداخته عقب حتما انجام بده. قبل از اينکه از ايران خارج بشيم و ديگه فرصت به اين راحتي پيدا نشه.
مثلا يکي از جاهايي که آرزو دارم قبل از خروج از ايران ببينم اصفهانه. ميدونم که حتي بيست درصد هم احتمال گرفتن ويزا نيست اما اين رو هم ميدونم که اگه ويزا درست شه اونوقت ديگه وقت براي اينجور کارها نيست.
در مورد اصفهان من از هم مظلومترم. هم داداش ناصر اين شهر رو ديده هم محبوبه بعد از عروسيش سه روز رفت اين شهر بابا و مامان هم شصت سال پيش يه سفر به اونجا کردن. همشون هم ميگن خيلي شهر قشنگيه همچين از اين شهر تعريف ميکنن انگار ميخوان دهن من رو اب بياندازن. يه بار شهريور پارسال قرار شد بريم اصفهان اما دو روز قبل از سفر به ما خبر دادن که يه سمينار تو اصفهان در مورد ايرانگردي و جهانگردي هست که تمام هتلها رو پر کرده اينطوري شد که رفتيم شمال.
حالا ديدن اصفهان و همدان يه طرف يه سري کارها هم هست که اينجا تو اين خونه بايد انجام بدم و هي امروز فردا ميکنم
فقط اين زبان رو جدي گرفتم چون بدون مدرک امکان ويزا گرفتن زير صفره. باز ميگن بدون حرف زور آدم کارش رو انجام ميده!
مثلا الان مدتيه که هر چي فيلم خوب که اجاره ميکنيم و من فرصت نميکنم ببينم يواشکي رايت ميکنم. تا حالا فکر ميکنم يه پنجاه تا فيلمي شده. به محض اينکه امتحانهام تموم شه بايد يه ماه فقط بشينم اين فيلمها رو ببينم.
يا تبديل اين فيلمهاي خانوادگيمون به سي دي که به داداش ناصر گفتم خودم اين کار رو ميکنم و دوازده تا فيلم سه ساعته رو رديف کردم رو قفسه و منتظرم که فرصت کنم
تازه هيچ کاري نداره ها فقط بايد ويديو رو وصل کنم به کامپيوتر و روي برنامه اش دکمه رکورد رو بزنم و بعد از هفتاد دقيقه بيام خاموشش کنم. همين.
از اين حرفها گذشته دارم يه ليست کوچولو از وسايلي شخصي ام که ميخوام با خودم ببرم تهيه ميکنم. عکس و همين فيلمهاي خانوادگي رو نميگم اينها همش نيم کيلو هم نميشه مثل اينکه هر مسافر حق داره بيست کيلو بار با خودش ببره . اونوقت وقتي ميخواي بين اين همه خرت و پرت که اينجا ريخته بيست کيلو انتخاب کني خيلي سخته. تازه اگه وزن لباسها و وسايل ضروري رو حساب کنيم ديگه اصلا جا نميمونه. اما من دارم ليستم رو تهيه ميکنم تقريبا هيچوقت هم ازش چيزي کم نميکنم فقط دارم به اين ليست اضافه ميکنم.
اما روز جمعه گذشت که ما رفتيم نمک آبرود يه چيزي ديدم که مطمئنم اين يکي هم بايد به کارهايي که قبل از رفتن از ايران انجام بدم اضافه شد.
نمک آبرود زياد شلوغ نبود ما سه تا بليط گرفتم که بريم بالا (‌مامان و بابا نيامدند ميگن از ارتفاع حالمون به هم ميخوره)
تو بين آدمهايي که اومده بودن يه هفت هشت نفر جوون هم بودند که يه سري کارهاشون خيلي عجيب بود مثلا يه آقايي که همراشون بود دوربين فيلمبرداري مخصوص تلويزيون رو آورده بود ازش به جاي هندي کم استفاده ميکرد. از اين دوربينها که فيلم وي اچ اس درسته ميخوره بهش. و يه متر طول داره و پنجاه کيلو وزن. هي هم خسته ميشد ميداد به دست دوستش. يه خانمي همراشون بود که شلوار و مانتو قرمز خيلي تندي پوشيده بود. حالا درسته که ديگه يه مقدار کمتر به اين جور لباسها گير ميدن اما باز هم پوشيدن اين جور لباسها جرات ميخواد.
وقتي رسيديم اون بالا يه محوطه بزرگي بود که پر از درخت بود و اگه يه کم جلو ميرفتي به يه سرازيري ميرسيدي که ديگه جنگل خدا بود و ميشد هر جا که دلت خواست بري و هر کار دلت خواست بکني.
ما سه تا آش خريديم(‌از الان بهتون بگم اگه رفتين اونجا و آش مفتي هم بهتون دادن نگيرين. از ما گفتن)‌ و يه قاشق خورديم و بقيه رو ريختيم تو سطل آشغال. اونجا بعد ديدم که اين خانمي که گفتم مانتو قرمز پوشيده بود به رفيقش که دوربين دستش بود گفت يه خورده از من فيلم بگير به اون يکي رفيقش هم گفت که عکسش رو بياندازه بعد هم دست کرد روسريش رو از سر برداشت همچين با حوصله موهاش رو مرتب کرد و جلوي دو تا دوربين فيگورگرفت.
فکر ميکنم سه چهار تا عکس و پنج دقيقه فيلم حاصل اين کارش بود.
اونجا از بسيجي و اين حرفها خبري نبود هيچ کس هم از مردم عادي هوس امر به معروف به سرش نزده بود. فکر نميکنم حتي هيچ کدوم از آدمهايي که اين صحنه رو ديدن نظر منفي نسبت به اين خانم و کارش داشته باشن. ما سه نفر که نداشتيم تازه خيلي هم از شجاعتش خوشمون اومد.
حالا از اون موقع به بعد افتاده تو سرم که قبل از خروج از ايران حتما يه دونه عکس بي حجابي تو ايران بگيرم. منظور داخل خونه نيست ها. ميخوام برم تو فضاي باز بگيرم. اولش فکر کردم برم محوطه اکباتان بعد ديدم اينجا که کاري نداره. اينجا هم نه بسيجي هست نه کميته و از اين حرفها. حالا به سرم زده برم دربند اينکارو بکنم. يا مثلا تو خيابون وليعصر بالاي ونک نزديک پارک ملت دم غروب که خيابون خلوته.
نميدونم اسم اين چيه. مطمئنما هنر نيست. ابتکار هم نيست چون قبل از من حداقل يه نفر ديگه اينکارو کرده. شجاعت هم نيست چون شما نميدونين من چقدر ترسو ام. خودم که فکر ميکنم يه جور دهن کجيه به اينهاست.

چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۱

تو عروسي با خبر شدم که زهرا خانم مرد. اون موقع زياد ناراحت نشدم وسط جشن و آواز محبوبه اين خبر رو به من داد. جو جوري نبود که آدم ناراحت بشه اما الان که دارم اين رو اينجا مينويسم نميدونم چرا اينقدر حالم گرفته است.
يعني اون خانم شکم گنده چاقي که اينطور بي سر و صدا بين آشپزخونه و سالن خونه اشون تو قم رفت و آمد ميکرد و چاي و ميوه و غذا مياورد مرد؟
.زهرا خانم گنده ترين شکم دنيا رو داشت. شکمش اينقدر بزرگ بود که من همش اونوقتها فکر ميکردم موقع تولد تنها بچه اشون نيلوفر يه دونه جفت دوقلو تو شکمش جا مونده و همينطور بزرگ شده و هر روز هم بزرگتر ميشه. نيلوفر همون اوايل تولدش مرد.
ميگفتن که زهرا خانم چهل روز پيش مرده. يک ماه تو اي سي يو بستري بود و اونوقت ما اصلا خبر نداشتيم.
الان شش سالي ميشه که ما با آقاي حبيبي و خانمش رفت و آمد رو قطع کرديم.
بابا اين رابطه رو قطع کرد الان که من فکر ميکنم ميبينم به خاطر وجدان درد اينکار رو کرد اما اونوقتها دليل بابا رو قبول کرده بوديم که همش به مامان ميگفت پسر عمه ات يه جوري با ما رفتار ميکنه انگار ما کمونيستيم.
ما اوايل با بابا شوخي ميکرديم که تو آخر باعث شدي اين بنده خدا ديونه بشه اما بعد که ديديم شوخی های ما جدی جدی روی بابا اثر گذاشته و از اين بابت ناراحته ديگه از اين شوخيها باهاش نکرديم. حتي روز عروسي که محبوبه به من خبر داد که زهرا خانم مرد ميخواستم برم پيش بابا بهش بگم اينقدر آقای حبيبی ديونه بازی در آورد که بنده خدا زنش از دستش دق کرد و مرد اما بعد فکر کردم اگه اين حرف رو به بابا بزنم بدجوري به هم ميريزمش.
ما هميشه به شوخی به بابا ميگفتيم که شما تنها کسی هستين که با دو ضربه موفق شدي يک بنده خدا رو ديونه کني.
آقاي حبيبي يکي از فاميلهاي مادرم ميشه که نسبتشون رو اينجا نمينويسم چون مثل من گيج ميشين.
اقاي حبيبي عين حبيبي معاون رييس جمهوره. قيافه اش رو ميگم. هيچ مو نميزنه با ايشون. يه آقاي پيرمرد آروم مو سفيد که هميشه يه تبسم به لب داره که خودتون ميفهمين لبخند نيست داره ادا در مياره.
آقاي حبيبي تو قم ساکن بودن. تا همين شش سال پيش ما حداقل سالي دوبار ميرفتيم خونه اشون. شب جمعه ميرفتيم شام و خواب اونجا ميمونديم و فرداش برميگشتيم. اونها هم هر وقت ميامدند اينجا دو سه روز ميموندند.
اقاي حبيبي خيلي به مطالعه علاقه داشت. هميشه آخرين کتابي رو که خونده بود براي بابا خلاصه گويي ميکرد. فقط در يک زمينه مطالعه ميکرد. دين اسلام. اولين بار خونه آقاي حبيبي بود که از دهان خودشون شنيدم که چرا موسيقي حرامه. اون موقع از اين جور اطلاعاتی که ايشون مفت مفت در اختيار ما ميگذاشتن کلی کيف ميکردم. مثلا ميگفت که موسيقي برای اين حرومه چون به خاطر اختلالاتي که در سيستم عصبي درست ميکنه باعث ميشه عمر آدم کوتاه بشه. ايشون ميگفت که برای همينه که همه موسيقي دانها قبل از پنجاه سالگي مردن به جز بتهون که شصت سال عمر کرد. اون هم به خاطر اين که کر بود. ميدونم تمام اين جملات دروغه. اما بنده خدا تقصير نداشت اينطوري تو کتابها نوشته بودن. فکر ميکنم وسط حرفهاش ناچار ميشد پنجاه باري از جاش بلند بشه بره براي اثبات حرفاش از قفسه کتاب بياره. بعد وقتي حرفاش تموم ميشد ميديدين که پنجاه تا کتاب جلوش رديف شده.
من همين پارسال که سي دي موسيقي کلاسيک رو ميديدم ديدم که همه موسيقي دانها عمرشون بيشتر از نود ساله فقط بتهون قبل از نود سالگي مرد. اون هم احتمالا به خاطر اينکه بنده خدا کر بود.
تمام صحبتهايي که تو خونه اينها ميشد در همين مورد حقانيت دين اسلام بود اما وقتي ميامدند خونه ما اصلا از اين بحثها نميشد. احتمالا به خاطر اينکه سوادش همراهش نبود. وقتی ميامدند خونه ما اصلا حرفهاشون خيلي مسخره ميشد. آقاي حبيبي از سياست هيچي نميفهميد.
بعد درست نميدونم چطور شد که يه روز درباره اثبات وجود خدا با بابا بحثشون شد. بحث که نه چون تو خونه آقاي حبيبي خودشون متکلم وحده بودند بقيه فقط گوش ميدادن. خودش حرف رو کشوند به اثبات وجود خدا اينجا بابا ضربه اول رو بهش زد.
از اينجا به بعد تقصير باباست. حالا شما فکر نکنين براي اينکه يه چيزي گفته باشه اين حرف رو زد ميتونست اصلا حرف نزنه. همون بله- صحيح- عجب رو بگه. تازه من الان که دارم اينجا اينها رو ميگم کلی طرفدار بابام هستم.
بابا يه کلام ازش پرسيد که کدوم دانشمندا خدا رو اثبات کردن؟
اين بيچاره مثل مرغ پرکنده شد. همچين بال بال زد. تته پته کرد آخرش گفت من الان درست حضور ذهن ندارم حتما بعد بهتون ميگم.
تا حالا تمام بحث آقای حبيبی در مورد حقانيت ديني بود که اصلا نياز به اثبات وجود خدا نداشت.
دفعه بعد که رفتيم خونه اشون تمام سواد خداشناسيش رو رو کرد.
اين جملاتي که ايشون گفت بعدها صد بار برای مسخره بازی توسط محبوبه و داداش ناصر تکرار شد وگرنه امکان نداشت من با اين جزييات يادم بمونه
آقاي حبيبي گفتند که( شالاخوف روسي وقتي که موفق شد اولين سلول رو تو ازمايشگاه بسازه به زبون خودش گفت که من از همين روش ميتونم خدا رو اثبات کنم. شالاخوف روس بود اما به خدا اعتقاد داشت
نيوتن انگليسي وقتي سومين قانونش رو اختراع کرد گفت من به سه روش ميتونم خدا رو اثبات کنم
ماکس پلانک وقتي موفق شد نور رو به دوازده رنگ بشکونه گفت من به دوازده روش ميتونم خدا رو اثبات کنم.
انيشتن وقتي موفق شد از يه ذره اتم يک ميليون کيلو کالري انرژي بگيره گفت که من به يک ميليون روش ميتونم خدا رو اثبات کنم. )
اونروز فقط اسم دانشمند بود که رديف کرد و گفت که هر کدوم به چند روش ميتونن خدا رو اثبات کنن.
بعد آخرش بابا بهش گفت ببينم تو اين کتابها هيچ کدوم از اين روشهايي رو که گفتين برای نمونه ننوشته بود؟
اين ضربه آخر بود درست دو هفته بعد بود که به ما گفتن که آقاي حبيبي در مورد وجود خدا يه حرفهايي می زنه که تاچار شدند ببرندش تو تيمارستان بستري کنندش.
بيمارستان تو تهرون بود من باهاشون برای عيادت نرفتم ميگفتن بچه اونجا راه نميدن. اما انگار تيمارستانش خيلي نزديک همين اکباتان بود.
همون وقتي که بابا از عيادت اون برگشت خونه بدجوري اخماش تو هم بود. با مامان رفته بود. ما اونوقتها حواسمون نبود بابا چقدر احساس وجدان درد ميکنه همش باهاش شوخی ميکرديم. بابا مرتب می گفت اين بنده خدا که نميتونه به کسي آزار برسونه حالا چرا بردنش اسايشگاه تو همون خونه يه سه ماه استراحت ميکرد خوب ميشد.
البته آقای حبيبی دو هفته بيشتر آسايشگاه نموند بعد رفت خونه يه سال مرخصي از محل کارش گرفت و موند خونه و قرار شد تو اين يه سال کتاب نخونه.
ما يه ماه ديگه همگي براي عيادتش رفتيم قم. اينبار بر خلاف هميشه که خودش با اون پيژامه گنده اش ميامد در رو باز ميکرد و اون لبخند مصنوعي رو ميذاشت رو لبش زهرا خانم اومد در رو باز کرد.
آقاي حبيبي نشسته بود تو سالن . نشسته بود. دراز نکشيده بود. پس حالش زياد بد نبود.
آخرين نفري که بهش سلام کرد من بودم جوابم رو داد و همينطور ذل زده به من. مستقيم نگاه ميکرد. من اونوقتها يادمه هر وقت کسي بهم زل ميزد سرم رو ميانداختم از خجالت ميانداختم پايين. بعد ديگه اصلا يادم رفته بود که داره به من نگاه ميکنه. وقتی سرم رو بردم بالا به نظرم رسيد دو ساعته اي ميشد که همينطور داشت به من نگاه ميکرد.
وقتي بابا بهش گفت حالتون الحمداله بهتره؟ نگاهش رفت رو بابا گفت مرسي و همينطور به اون ذل زد.
درست بعد از اينکه زهرا خانم چاي رو آورد و گذاشت جلومون و دوباره رفت تو آشپزخونه. به بابا يواش گفت:من روش اثبات خدا رو ياد گرفتم.
بابا گفت خب حالا اين موضوع رو ولش کن...
پريد وسط حرفش گفت: ميدونستي که به تعداد آدمها ميشه خدا رو اثبات کرد؟ هر کس يه روش مخصوص خودش برای اثبات خدا داره؟ ميدونستی هر کدوم از ما وظيفه داريم بگرديم اين روش رو پيدا کنيم؟
بابا بنده خدا همينطور مونده بود چي بگه اقاي حبيبي گفت. من روش اثبات خودم رو براشون گفتم فکر کردن ديونه شدم. شما ميدونين اشعه گاما چيه؟
هيچکي نميدونست فقط اسمش رو شنيده بوديم
گفت :دانشمنداي روسيه يه گلدون هزار ساله از زير خاک پيدا کردن بهش هزار دوز اشعه گاما تابيدند ميدونين چي شد؟ کوزه شروع کرد به خوندن.
واي الان که اينو رو اينجا مينويسم يه جوري دارم ميشم. اون موقع مامان به من گفته بود که اين بنده خدا يه خورده قاطي کرده. بعد که اين حرف رو زد من همش فکر کردم الان يهو با چاقو ميپره به ما حمله ميکنه. اينکه يه کوزه آواز بخونه شايد الان عادي باشه اما اون موقع هنوز ام پي تري اختراع نشده بود. تازه شما تا حالا شنيدين که کوزه ام پي تري داشته باشه؟
آقای حبيبی گفت که اشعه گاما باعث شد که کوزه اطلاعات مربوط به هزار سال پيش رو بيرون بريزه. هزار سال پيش يه خانمي داشت آواز ميخوند و اين کوزه رو ميساخت براي همين اين آواز توي خاک کوزه محبوس شد بعد که اشعه گاما بهش زدند اين آواز آزاد شد و الان نوارش هم تو موزه محفوظه.
من شاهدم که اين بنده خدا همه اين حرفها رو از روی کتاب ميزد کتابش رو هم به ما نشون داد از اين کتابهای نازکی که تو قم برای اثبات وجود خدا تند تند چاپ ميکنن. اگه قرار بود کسی بره ديونه خونه نويسنده اون کتاب بود نه اين بنده خدا.
اون موقع براي من وقتي اين توضيحات رو داد خيلي طبيعي بود خب اشعه زدن يه چيزي صداش در اومده مثل اين فيلمهاي تخيلي.
بعد آقاي حبيبي دوباره گفت: ميدونين بعد دانشمندا چيکار کردن؟ برداشتن چهل ميليارد دوز اشعه تابيدند به همون کوزه. اين بزرگترين واقعه علمی تاريخ جهانه. چهل ميليارد دوز براي اينکه کوزه بره به چهل ميليارد سال قبل. اون زمان که هنوز هيچي نبود . يعني قبل از بيگ بنگ.
ما اون موقع هيچ کدوم نمی دونستيم بيگ بنگ چيه الانش هم درست نميدونيم.
بابا همينطور بيشتر عصبي ميشد به آقاي حبيبي گفت چايتون يخ نکنه. آقاي حبيبي يه نگاهي به چايش انداخت بعد گفت ميدونين دانشمندا چي شنيدن؟
من همينجا اعلام ميکنم که بابا بنده خدا تمام سعي اش رو ميکرد که اصلا داخل اين بحث نشه. فقط اينجا بايد يه چيز درست و حسابی ميگفت که بحث منحرف بشه. اگه نتونست بحث رو منحرف کنه باز هم تقصير اون نبود. نميشد که مهمون به صاحبخونه بگه ميوه بيارم خدمتتون بخورين؟ از زهرا خانم هم بعد از اينکه چاي رو آورد خبري نبود. بعد وقتی بابا نتونست هيچی پيدا کنه که بگه آقاي حبيبي گفت اين مسئله الان مدرکش تو موزه محفوظه. شاهد اين موضوع فقط يه دانشمند نبود بيست ودو نفر دانشمند تو اون جلسه بودند همه اونهايي که تو اون لحظه تاريخي تابش چهل ميليارد دوز اشعه گاما به کوزه اونجا بودن شاهد بودند که اولين صدايي که شنيدن صداي کشيده شدن کبريت بود.
بلافاصله بعد از اون صداي قويترين انفجاري که بشر تا حالا شنيده به گوش رسيد. بيگ بنگ
شما فکر ميکنين کي بود که کبريت رو کشيد که انفجار بيگ بنگ رو باعث شد؟
واي بابا ديگه کبود شده بود. آقاي حبيبي فقط به پايين نگاه ميکرد به زير دستش. انگار خجالت ميکشيد بگه کی بود که کبريت رو کشيد.
ديگه اصلا حرفي نزديم وقتي زهرا خانم ميوه آورد درست دو دقيقه بعد ما خداحافظي کرديم و رفتيم.
اون وقت آخرين باري بود که به خونه اينها رفتيم.

سه‌شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۱

اه درست وقتي که خبر خودکشي يه نفر رو ميشنوي و اينهمه زحمت ميکشي به قول خودت يه چيز بامزه بنويسي اين جو رو خراب کني ميبيني پايين مامان فيلم دوران کولي رو گذاشته. درست همون صحنه که زن حامله مرد. ديشب تا اونجا ديده بود. موسيقي اين فيلم هم اينقدر اون لحن غمناکش رو کش ميده تا اشکت رو در بياره.
تازه اگه اين موسيقي دستتون نيست بردارين همون اهنگي رو که اقاي نجفيان از روي موسيقي اين فيلم ساخته و خونده گوش کنين اينجوري شروع ميشه

عجب رسميه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
ميرن ادمها از اونها فقط
خاطره هاشون به جا ميمونه.
کجاست اون کوچه چي شد اون خونه
آدمهاش کجان خدا ميدونه
بوته ياس بابا جون پژمرد
گوشه باغچه توي گلدونه
عطرش پيچيده تا هفت تا خونه
خودش کجاهاست خدا ميدونه
ميرن ادمها از اونها فقط
خاطره هاشون به جا ميمونه.
تسبيح و مهر بي بي جون هنوز
گوشه طاقچه توي ايونه
خودش کجاهاست خدا ميدونه
خودش کجاهاست خدا ميدونه
ميرن ادمها از اونها فقط
خاطره هاشون به جا ميمونه.
پرسيد زيرلب يکي با حسرت
که از ما بعدها
چي يادگاري
به جا ميمونه
خدا ميدونه.
خدا ميدونه.

اگه اثر نکرد نسخه آقاي نجفيان با اون صداي نکره اش رو ول کنين. خانم شکيلا با صداي قشنگتري خوندن.
اگه باز هم اثر نکرد خيلي سنگدلين.
ما ناچار شديم شب بريم يه هتل اجاره کنيم. خونه داماد جا نداشت يه آپارتمان تو يه مجتمع مسکوني توي نوشهر نرسيده به چلندر اجاره کرديم اگه اشتباه نکنم يه شب ۴۵ هزار تومن شد. صاحب اونجا ميگفت تو روزاي تعطيل و تابستون شبي ۹۰ هزار تومن هم اجاره ميگيرن.
يه آپارتمان دو خوابه بود با همه امکانات رفاهي همه چيزش هم تميز و مرتب بود.
يه محوطه عالي داشت که يه رودخونه کوچولو از وسطش رد ميشد.
داخل واحدها تلويزيون بود و به جز کانالهاي ايراني سه تا کانال ماهواره اي هم به تلويزيون وصل بود. جام جم يک جام جم دو و سحر
من چند بار تا حالا چشمم به اين کانالها افتاده بود اما همينطوري گذري نگاه ميکرد تا حالا ننشسته بودم درست حسابي تماشاش بکنم. اين دو روز تعطيل چون هيچ کانالي برنامه نداشت قسمت شد که يه خورده از اينها تماشا کنم.
اينجا ميگن که بيشتر برنامه هاي داخل ايران تقليد از برنامه هاي خارجه. حتي يه مسابقه هست که من خودم نمونه خارجيش رو تو ماهواره ديدم اينجا خيلي بي ريخت اجرا شده اسمش الان يادم نيست سيب و کمان يا يه همچين چيزي.
اما ديگه تقليد کردن از برنامه تلويزيونهاي ايراني مقیم خارج خيلي زور داره. اين بيچاره ها که هيچي ندارن همش يه دونه مجريه که مياد ميشينه جلوي دوربين يه تلفن هم بغلش ميذارن هي مردم زنگ ميزنن قربون صدقه هم ميرن. مرتب هم ميگن ما پول نداريم به ما کمک کنين.
حالا جام جم ايران عين همين برنامه رو گذاشته بود. يه آقايي به اسم نجفيان آورده بودند آقاي کاووسي هم مهمونشون بود بعد مردم زنگ ميزدن قربون صدقه هم ميرفتن.
آقاي نجفيان که خيلي با مزه صحبت ميکرد. ميگفت گل من الهي قربونت برم الهي فدات بشم حالت خوبه. شامتو خوردي? اي قربون اقا بارک الله بگو ببينم چي دوست داري گل من؟
بعد اون نفري که پشت خط بود حرفش رو ميزد. جالب بود که آقاي نجفيان اصلا تکراري قربون صدقه نميرفت هميشه يه چيز جديد داشت که بگه. فقط اين اصطلاح گل من رو تکرار ميکرد.
يه بار هم يه نفر بهش گفت نميشه مدت برنامه اتونو بيشتر کنين
آقاي نجفيان گفت: فدات بشم گل من چشم همين امشب به لاريجاني زنگ ميزنم ميگم روزي ۴۸ ساعت براتون برنامه بذاره. کار ديگه نداري عسلم؟
يه کانال ديگه هم برداشته بود از برنامه تلويزيون پارس کپي زده بود. همون برنامه که آهنگهای انتخابی برای مردم پخش ميکنه. يه خانمي رو آورده بودن کنار يه ميز راست واستاده بود. اين يکي زياد قربون صدقه نميرفت همچين يه خورده خشن شده بود. ميگفت مردم صلحشور خارج از کشور اينهمه از ما فيلم روز خواستين نشونتون داديم يادتون رفته بي معرفتها. همين ماه پيش بود که فيلم هيوا رو نشونتون داديم دو ماه قبل هم که ناصرالدين شاه اکتور سينما نشونتون داديم ديروز پريروز هم هور در آتش نشون داديم ديگه چي ميخوايين اينقدر غر ميزنين؟
بعد گفت يه خبر خوش براتون دارم ميخواييم فيلم مرد عوضي رو نشونتون بديم به يه تيکه از اين فيلم توجه کنين
بعد يه خورده از فيلم رو نشون دادن و آخرش هم گفت هنوز معلوم نيست اين فيلم رو کي نشونتون بديم اما الهي که کوفتتون بشه.
آخه اين که نميشه.
ما تا حالا ناراحت بوديم که چرا بقيه قهر ميکنن يا ديگه نمينويسن اونوقت امروز با خبر شدم که يه نفر خودکشي کرد.
بابا اگه دلتون خواست وبلاگتون رو ول کنين ديگه ننويسن اما چرا خودتون رو ميکشين؟
الان هنوز درست و حسابي يه سال نشده که شهر به اين کوچيکي دو تا تلفات داده.
خدا کنه اگه اون دنيا بهشت و جهنمي هست خدا اينقدر که آخوندا ميگن درباره خودکشي سختگير نباشه.